حکیم ارد بزرگ ( بزرگ شیروان ) HAKIM OROD BOZORG

گردهمایی اینترنتی جوانان شهر شیروان BOZORG SHIRVAN
 
الرئيسيةالرئيسية  جستجوجستجو  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ثبت نامثبت نام  ورود  
شادی کجاست ؟ جای که همه ارزشمند هستند . حکیم ارد بزرگ .......... زندگی ، پیشکشی است برای شاد زیستن . حکیم ارد بزرگ .......... اگر پایکوبی و شادی نباشد ، جهان را ارزش زیستن نیست . حکیم ارد بزرگ
تسجيل صفحاتك المفضلة في مواقع خارجية
http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/avatars/gallery/orodis10.jpg

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif اردیسم چیست ؟ ORODISM

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif زندگینامه حکیم ارد بزرگ

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif حکیم کیست ؟

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif مشخصات یک اردیست واقعی

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif خاندان و تبار حکیم ارد بزرگ

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif تعریف اردیستها از اردیسم

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif دلنشین ترین سخنان حکیم

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif سخنان شوکه کننده

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif دانلود کتاب سرخ RED BOOK

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif هفت ژانویه ، روز اردیست ها

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif زیباترین دختر ایران و اردیسم

http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/smiles/1281832405.gif معرفت شناسی فلسفه اردیسم


http://hekmatorodism.dust.tv/users/2514/10/62/40/avatars/gallery/13886410.jpg

http://www.tradea.org/uploads/o/orodism/2028.jpg

کتاب سرخ - مجموعه سخنان حکيم ارد بزرگ

دانلود کتاب سرخ حکیم ارد بزرگ pdf
المواضيع الأخيرة
» تیتر آخرین خبرهای روز 34
السبت فبراير 01, 2014 6:30 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 33
السبت فبراير 01, 2014 6:27 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 32
السبت فبراير 01, 2014 6:24 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 31
السبت فبراير 01, 2014 6:22 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 30
السبت فبراير 01, 2014 6:20 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 29
السبت فبراير 01, 2014 6:17 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 28
السبت فبراير 01, 2014 6:15 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 27
السبت فبراير 01, 2014 6:13 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 26
السبت فبراير 01, 2014 6:04 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 25
السبت فبراير 01, 2014 6:01 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 24
السبت فبراير 01, 2014 5:59 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 23
السبت فبراير 01, 2014 5:56 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 22
السبت فبراير 01, 2014 5:54 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 21
السبت فبراير 01, 2014 5:52 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 20
السبت فبراير 01, 2014 5:50 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 19
السبت فبراير 01, 2014 5:48 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 18
السبت فبراير 01, 2014 5:45 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 17
السبت فبراير 01, 2014 5:43 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 16
السبت فبراير 01, 2014 5:40 pm من طرف shima niazi

» تیتر آخرین خبرهای روز 15
السبت فبراير 01, 2014 5:38 pm من طرف shima niazi

ورود
نام كاربر:
كلمه رمز:
ورود اتوماتيك در بازديدهاي بعدي: 
:: كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟
احصائيات
تعداد کاربران ثبت نام شده: 906
جديدترين کاربر ثبت نام شده: احمد

تعداد موضوعات ارسال شده توسط کاربران سايت: 4471 في 671 موضوع
كساني كه Online هستند
در مجموع 7 كاربر Online ميباشد :: 0 كاربر ثبت نام شده، 0 كاربر مخفي و 7 مهمان :: 1 روبوت الفهرسة في محركات البحث

هيچ كدام

بيشترين آمار حضور كاربران در سايت برابر 47 و در تاريخ الأحد يوليو 08, 2012 12:58 pm بوده است.
أفضل 10 أعضاء في هذا المنتدى
اکرم غلامی - 652
 
گلیانی - 479
 
سمندر رضایی - 338
 
سهیل رحمانی - 337
 
shima niazi - 305
 
شراره شیروانیان - 254
 
ترگل بهادران - 188
 
akharinpanah - 178
 
Mahya - 178
 
امین - 143
 
سحابة الكلمات الدلالية
آشپزی فلوچارت اساسی html نامه افزار قانون دانلود ماهواره پاتر دالان رانندگی کارت اینترنت اکسس شیروان بهشت بیان spss مهندسی رمان icdl آموزش زبان کتاب كتاب
شاطر | 
 

 برای بزرگ شیروان

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل 
رفتن به صفحه : 1, 2  الصفحة التالية
نويسندهپيام
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: برای بزرگ شیروان   الأحد فبراير 14, 2010 11:24 pm

تقدیم به همه همراهان و دوستداران بزرگ شیروان


::::::///::::::

بزرگ شهر ما
با نام تو
دوباره جان
دوباره نا گرفتیم
دوباره از پس دهلیزهای سخت
از پس همسایه های مشکوک
پنجره ایی به سوی نور
بسوی یک سخن
پر کشیدیم

بزرگ شیروان
با تو
با تو قد برافراشتیم
با تو
شانه های پهن
اساطیرمان را دیدیم
با تو ارشک و مهرداد و اردوان را
باز سوار بر اسبهای شکوه شیروان
زنده دیدیم

بزرگ شیروان
آخرین غریو
آخرین پناه
آخرین
آخرین شعله آتش

در پاکی شراره های تو
سوختن هم حماسه است

اگر پرهایمان سوخت
آه و نفسمان برید
دگر بار سر بر سینه شبزدگان
نخواهیم گذاشت ...

چراکه تو را یافتیم
ارد بزرگ دوستت داریم ...


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 11:11 am

● بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد آرمان●

نویسنده : فرزانه شیدا

مقدمه :

با سلا م
در کتاب بُعد سوم در نظر دارم ایده ها وافکار*ارد بزرگ * این مرد اندیشمند را با اشعارخود تلفیق نموده و
کتاب تازه ای در اختیار علاقمندان قرار دهم. امید این کتاب بمانند *سخنان ماندگار*و همچنين کتاب
*ذرات طلائی 2/3 * من بعنوان یادوارّه * ارد بزرگ.
در کتاب بُعد سوم در نظر دارم ایده ها وافکار * ارد بزرگ این مرد اندیشمند وفیلسوف ارجمند ایرانی را با اشعارخود تلفیق نموده و کتاب تازه ای در اختیار علاقمندان قرار دهم .امید این کتاب بمانند *سخنان ماندگار*و همچنين کتاب *ذرات طلائی 2/3 *
بعنوان یادوارّه ی از* ارد بزرگ باقى مانده وقادر باشد آنچه در جستجوی آن هستید یافته در راه زندگی از سخنان اين مرد بزرگ سود گرفته وآنرا بکار برده و موفق باشید.

("بعُد سوم")از *آرمان نامه * کتابی ست همراه با متن واشعاری ازمن تا شاید بدینوسیله توانسته باشم این بزرگمرد تاریخ را بگونه ی خودارج نهاده و در کنارنام او این کتاب ماندگار تاریخ را (آرمان نامه )‌ایشان رابه شکلی دیگرما نا تر کنم. شاید که بدینوسیله دیّن خود را به او وبه هموطنان عزیز خودبا ذره ای ناچیزاز نوشتار واشعار خود پرداخته باشم میدانید که زندگی بمانند موجهای دریاست ودر تلاطم این امواج گاه آدمی دچار لغزش ویا ناامیدی واندوه میگردد .اما آنچه بشر را سرپا نگاه داشته و میداردقدرت امیدی ست که اگر نباشد هرگز انسان قادر به ادامه زندگی نیست ،چون حتی ناامید ترین انسانها نیز در درون ناخودآگاه خود همواره بدنبال امید می گردند .تا بوسیله آن قادربه ادامه زندگی خود باشند وچنانچه کسی بگوید :من به "امید " اعتقاد ندارم ،میتوان اورا دروغگوئی بزرگ شمرد.چرا که همینقدر که او با فکر بیدار شدن در صبحی دیگر میخوابد , خود امید اوست به فردا.!وآنکس که در زندگی خود پایدار میماند وخود را از اعماق مشکل یا مشکلات
خویش سربلند بیرون میکشد کسی نیست جز انسانی که به گفته*ارد بزرگ ( آدمهای ماندگار*) خوانده میشوند. در شعر موج دریا , من نیز بگونه خود ابراز داشته ام همچنانکه ایشان میفرمایند:
آدمهای ماندگار به چیزی جز آرمان نمی اندیشند.*ارد بزرگ
و: پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است . *ارد بزرگ
_____* موج دریا: _______
چو دریائی که خاموش است وآرام
خموش و ساکت و اُفـتاده مـوجم
نه طــوفانی ز خـشمم در بگیرد
نه موج ِ خـشم من آید به اوجـم
به نـرمی همـچو دریای خـموشم
که از تن خستگی ها ، بی خروشم
نه مــوج خــشم من، آید به ـاحل
نه لــرزد ، قایقـی بر روی دوشـم
"هــمان دریا بود آرام و خـاموش
که* عمُـقی* بیشتر دارد درونــش
و گر خـاموشی ا ش گـیرد درازا
سـکوتی نیست بر خــشم وجنونش!
که گـر خـشمی بگیر د ... ناگــهانی
ز بهُــت سینه بر جـایـت بمانی
چنان غــُرّنده وبی تاب ووحشی ست
" که نـتوانی زاو ، خشـمش برانـی"!
*مــن آن دریـای آرام و خـموشم
که در دل ، شــیون و فـریاد دارم
اگر چنـدی سـکوتی برگزیـدم
بدنبـال خــودم , بیــداد دارم*
به پشــتم ، قایقی از رنج واندوه
شـناور بوده با، پاروی تقــدیر
کــنم ویـرانه ، روزی قایـقم را
رهانـم سینه را از قـید زنجـیر
که من آخر زـین , این سکوتم
به موج خشم خود دیوانه گردم
به آشـوبی برون ریزم غم خویش
زخــشمم باهــمه , بیـگانه گردم
در آندم کس حریف قلب من نیست
که طوفانم ، هیاهوئی ، ز درد است
ز بغص و کینه و افسردگی هاست
زقلبی مانده در دنیای سرد است

۱۳۶۱دی جمعه فرزانه شیدا ـــــــــــ
همانگونه که در سروده ی موج نیز خواندید سکوت وسازش با مشکلات زندگی راه حل وراه گشائی نخواهد بود چراکه تا * قدمی برداشته نشود کاری انجام نمیگردد واین خود یکی دیگر از پند های *ارد بزرگ است
و: میندیش که دیگران ، تو را به آرمانت خواهند رساند . *ارد بزرگ :
تنها آرمانهای بزرگ است که به ما بینشی فرا دنیوی می دهد . *ارد بزرگ
________دایره سرنوشت:________
در سیاهی های غم گم گشته ام
در جهان آواره ای سرگشته ام
هرچه پیمودم , ره این زندگی
باز هم برجای خود برگشته ام!
سرنوشتم دایره وار است ومن
از همه تکرارها , پُر گشته ام
چون رهیدم از در تقدیر شُوم
با غم وغصه برابر گشته ام
بسکه بودم با غم وغصه شریک
دردرون همچون سماور گشته ام
از یگانه بودن و بی یاوری
عاقبت با "غصه " یاور گشته ام!
ره ندارم بیش از این در زندگی؟!
یا که من فرزانه ای سرگشته ام ؟!
جمعه 12 فروردین 1362 ف.شیدا ــــــــــــــــ
مردمان توانمند در میان جشن و بزم نیستند . آنها در هر دم به آرمانی بزرگتر می اندیشندو برای رسیدن به آن در حال پیکارند .*ارد بزرگ
پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی ، یافتن آرمان و خواسته ای هویدا است *ارد بزرگ
یاد کن:_____________
دمی از رفیقان خود یاد کن
تو دل خستگان را کمی شاد کن
تو بنشین به پای سخنهای دوست
زآنچه شنیدی تو فریاد کن
دمی با دل خسته ام یار باش
به درد دل من , تو غمخوار باش
دمی بشنو از درد و ا ندوه یار
بیادم شبی را , تو بیدار باش
شبی بر دل زار و افسرده ام
نظر کن! ببین از چه غم خورده ام
که دل گوید از خنجر یار ودوست
چه زخم عمیقی که من خورده ام !
و زآن پس تو اشک ِ دلم پاک کن

تن ُمرده ام را ، تو در خاک کن
وگر بین مَردم ، دلی شد فنا
تو یادی ز این ، قلب غمناک کن
ـــــــــــ 10/10/1361 ف.شیدا ــــــــــــ
کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزادگان خواهد شکست . *ارد بزرگ

ـــــــــــــــــــــ فریاد ــــــــــــــــــ
دلا فریاد کن فریاد.... فریاد
بگو : ای مردمان بیُهده شاد
چرا آخر بدینسا ن شادمانید
ز پیرامون ِ خود غافل نمانید
همه دنیا بدست گرگ و روباه
همه دنبال ثروت , مکنت وجاه!
دگر "انسان" کلام پرطنین نیست
مگر "انسان" غرور این زمین نیست؟!

دلی سنگی، دلی فولادی وسخت
دل پاک وخدائی ، ازمیان رفت!
همه حا ّسد همه دشمن به کف دام
بروی هر یکی "انسان " بوّد نام!!
خدایا بنده ات ظاهر پسند است
بدستش قفل وزنجیر وکمند است
اسیرت می کند , با قفل و زنجیر
چو آبی می کند روح ِتو تبخیر
خدایا ! بنده ات ظاهر فریب است
برویش نام انسانی غریب است!!
یگانه مظهر درد و سیاهی ست
چو تصویری که ترسیم تباهی ست
تو یاری کن که نامردی بمیرد
که "انسان" نام * انسانی بگیرد
بنام آدمی... بر او ببخشا
خداوندا ... گناهِ ، آدمی را !!
رها کن سینه ی انسان ز تزویر
ز روح آدمی , زشتی ، تو برگیر
که دنیا بی تو دنیای زوال است
فقط جنگ وُ تباهی وجدال است!
به عرش تو ، نگاه ودیده ی ماست
بنام آن خـــداوندی که یکــتا ست
ببخـــشا بر دل انسان رهائی
مـبادا مهر خود ، از ما زُدائـی!
خـــدایا ... این جهان ، آباد گردان
دل ِ این مردمان را ، شـاد گردان .


13 شهریور 1361 ف.شیدا

اگر انسان در راه زندگی تنها وفقط بخود اندیشه کند هرگز زندگانی اجتماعیشکلی از هماهنگی وهمکاری بخود نخواهد گرفت اینکه سعی کنیم به آنچه بما واگذار شده است به خوبی انجام دهیم و تنها سرمان بکار خودمان باشد دوشکل داره

/ تلا ش میکنیم با دیگران در نیافتیم؟ یا فقط گلیم خود رااز آب بکشیم و فرقی برایمان نداشته باشد که چه بر سر دیگران می آید که خوب قانون جنگل نیز مهر ومحبتی بیشتر ازاین را درخودجا داده است.!
2/ اینکه با انجام درست کارخود سعی کنیم چه برای خود چه دیگران فردی مفید باشیم واز اینکه دیگری را دراندوه و ملالت ومشکل می بینیم در نام انسانی خود،تحت تاثیر آن قرار بگیریم .زیرا بسیار ناشایست است از انسانی که بگوید: من کار خودم را میکنم , دیگران هرچه میخواهندبکنند مگرفردا او می آید نان مرا بدهد؟ واگر کسی روزی دلت را شکست یا ترا بگونه ای ترا ناامید کرد آیا درست است که تونیز به مقام انتقام فردا همان کنی که او کرد وخود را درحد شأ ن اوپائین بکشی؟!

" همیشه بخاطر داشته باش که در جائی *سکوت* بهترین جواب هاست":
اگر ساکت همی ماندم , به تندیت از آن آغاز

مَپنداری زبانم نیست , که لبهایم نکردم باز

بخود گفتم خموش ایدل , سکوتت بّه ز هر پاسخ

سگی گر میگزد پایت...توهم گیری زپایش گاز؟!!!

ــــــــــــــ 1363 / ف.شیدا ـــــــــــ
این کاملا واضح است که در میان مرد م، انسانهائی یافت میشوند که دوُن وپست مایه بودهواز رنج دیگران نیز شادی کنند یا حتی مشکل ساز دیگران باشند.

اما تو خود در مقابل ایشان چه میکنی؟ و توخود را چگونه می بینی ؟اینکه در سطح یا جایگاه ا وقرار بگیر ی نه تنها بر توچیزی نخواهد افزود بلکه از حرمت تونیز خواهد کاست:


*آدمهای آرمانگرا هنگامیکه به نادرست بودن آرزویا خواسته ای پی می برند بر ادامه آن پافشاری نمی کنند . *ارد بزرگ

واین باز دو شکل دارد :
۱/ اینکه من تنها وفقط به نان وراحتی خود می اندیشم
۲/ یا اینکه میترسم ازاینکه محتاج دیگران گردم؟!
اما بگفته ی اندیشمندانه ی* ارد بزرگ: * آدم های هدفمند فرمندند ، چرا که برآیند
هدفمندی،پاکی ست و پاکی شاهراه فرمندیست .*ارد بزرگ
_________________________
وآنکه خود خوبی میکند خوبی نیز می بیند:*هدفمندان دارای دلدار ، فرهمندانند . *ارد بزرگ
...و...
* آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد و * آرمانی ارزشمند است که
بهروزی ما ودیگران را در پی داشته باشد . *ارد بزرگ
از سوی دیگر* اُرد بزرگ میفرمایند:از این روست که می بایست گفت هرگز چاه دیگران مباش که تو در کندن آن, خود زودتر ته آن را نظاره گر خواهی بود!زمانی می توانید کسی را از راهی بازدارید که ابتدا هدفش را دگرگون ساخته باشید .
تا کسی هدفش دگرگون نگردد شما راه به جایی نخواهید برد . *ارد بزرگ
*برنامه داشتن ویژه گی آدمهای کارآمد است .ارد بزرگ
واین همان لحظه ایست که باید بدنبال آرمان پری گشوده وپرواز کرد
*پر پرواز*ـــــــــــــــــــــ
در سینه ی من ناله به فریاد رسیده
اشکی دگر از دیده ی غمدیده چکیده
هر خنده به قلبم به غم وغصه در آمیخت
اندوه بسی را دل افسرده کشیده
هرروز مرا صد گذر از شهر هیاهوست
این قلب غمین جز همه آشوب چه دیده؟!
جان وتن وروحم همه آزده ز اینجاست
از شدت غم دل به یکی گوشه خزیده
دردیده ی من هرطرفی مثل قفس شد
حتی نفس راحت ازاین سینه بریده
باید که گریزی زد و زین شهر برون رفت
کاین دل به هوای دگری باز طپیده
بی تاب دلم نابگهان بال وپری یافت
باید که شود زین قفس تنگ رهیده
* کی مرغ ز پرواز حذر کرد وقدم زد؟؟!!
آن مرغ که *داند* ره پرواز *پریده!*
مرغ دل ما هم نتواند که نشیند
بر این دل من لحظه ی * پرواز رسیده
مرغ دل ما هم زتو بگذشت وگذر کرد
آری بدلم *لحظه ی پرواز* رسیده
بامن تومگو قصه زعشقی که دروغ است!
مرغ دل ما بس بوّدش هرچه شنیده!!!

______سه شنبه 6 خردادماه 1365 ف.شیدا
* اندیشه همه گیر مردمی همیشگی نیست زیرا همواره دستخوش دگرگونی بدست جوانانپس از خود است ورود جوانان به آرامی ، آرمانهای نو پدید می آورد ،و اگر آرمان گذشتگان نتواند خود را بازسازی کند ناگریز نابود می گردد . *ارد بزرگ
*گاهی هدف چندان دور از دید آدمی نیسست ولی باید کمی دور شد و آنگاه برگشت چه درخشان
هویداست . *ارد بزرگ

وگاه باید دوباره نگریست و ندیده های چشم را بازدید تا به موفقیت رسیدیا حتی قدمی بهتر وتازه تر برداشت:
ـــــــــــ حسرت ــــــــــ:
گذارم نام خود یکباره ؛حسرت؛
که شاید آورم ؛غم ؛ را به غیرت
زحرمان گر بخود نامش گذارم
نباید "غم " شود حیران ز حیرت!
چنان آورده غم بر روزگارم
که دیگر روز وشب برخود ندارم
چنان امید من درهم شکسته
که در* نومیدی خود درحصارم
ز دنیاوجهان حیرانم ومات
براین "بازندگی" هیهات ..هیهات!
که ناگه آنچنان روزم سیه شد
که منهم خود شدم جزئی ز امواّت!
گرفته آرزویم با جسارت
کمی ته مانده را غم کرده غارت!!
چنان روح ودلم در هم شکسته
که دل افتاده در رنج ومراّرت!
ولی نه....
ولی نه ( ازچه من از پا درافتم؟!)
چرا از عزم خود اینگونه گفتم؟!
بباید دل شود همچون نهالی
*که گوئی از دل *سنگی شکُفتم!*
بباید زنده باشم , پا بگیرم
نصیب خود زاین دنیا بگیرم!
نباید تن دهم بر ناامیدی
نباید دیده از فردا بگیرم
هنوزم در جهانم "زنده هستم"
هنوز از زندگی آکنده هستم!
به قلبی پر طپش در سینه *"هـستـم"!*
"چنین" باید شدن در زندگانی
که بتوانی دراین دنیا بمانی!
به شوقی زیستن راه امید است
"چنین " سرشاری از شور و جوانی

ـــــــــ اول بهمن 1362 شنبه ف.شیداــــ
واینگونه باید بود تا کیهان وکائنات نیز باتو همقدم شده وترا یاری دهند تا خود بسازی وزندگی خویش رابه رشد برسانی
*کیهان دارای ساختاری هدفمند است . این ساختار به آن پویایی بخشیده ،و برآیندی شگرف ، در آن بر جای می گذارد . *ارد بزرگ
پایان بخش * فرگرد آرمان *
به قلم فرزانه شیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 11:49 am

● بعُد سوم (آرمان نامه)اُرد بزرگ ●
● فر گرد عشق ●
Love* - kjærlighet
*- نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست . *ارد بزرگ
در فرگرد عشق به نماد عشق در زندگی انسان نگاهی میکنیم وبا درنظر گرفتن سخنان زیبا وجامع ارد بزرگ وتطبیق برخی آن با دیگر سخنان بزرگان جهان به بررسی عشق وماهیت وارزش عشق در زندگی می پردازیم هرچند که كلمات حباب آبند و اعمال قطره طلا * ضرب المثل شرقی*

* عشـق *
آمدم تا در آسمان کبود
پرگشایم بسوی آزادی
خانه سازم بر آن خرابه ی دل
تا بگیرم دوباره آبادی
ره گشایم به شادی بودن
تا بخندم دوباره با شادی
آه ای خدای عشق و امید
کاش عشقی بمن نمیدادی
کاش عشقی بمن نمیدادی!!! * ف.شیدا
عشق وامید دو احساس ذاتی ست که خداوندگار چون دیگر احساسات دردرون آدمی به ارمغان نهاده است معقوله" عشق" , سخنی نا آشنا نیست که در طی قرون بسیار از ایندو دیده وشنیده ایم ،چه در جامعه وزندگی چه در ادبیات وهنر چه در همه زمینه هائی که بنوعی ااحساسات انسانی سروکار دارند.عشق تنها علاقه ای مفرد ومفرط به شخصی از جنس مخالف نیست ،که عشق در بعُد زندگی ما درهمه مراحل میتواند نقشی عمده را در سرنوشت ما بازی نماید چراکه درهر گامی که برداشته بسوی هدفی رهنمون میشویم ،اگر همراه با عشق وعلاقه نباشد در آن موفق نخواهیم بودوبسیار در کتب مختلف ازجمله کتابهای روانشناسی براین مطلب تاکید گردیده است که اگر خواهان سلامتی خود هستید هرگز تن بکاری ندهیدکه خالی از عشق وعلاقه ویا حتی استعداد شما باشد. شاید بپرسید چرا؟
پر واضح است که در راه زندگی آدمی همواره خواهان بهترین ها برای خود بوده است وعلاقه به زیبائی وزیبا دوستی وخواست بهترین ها از جمله خصایص آدمی بشمار میرود واین خود موهبتی ست الهی که خداوند در وجود ما به ارمغان گذاشته است
*- نماز عشق ترتیبی ندارد چرا که با نخستین سر بر خاک گذاردن ، دیگر برخواستنی نیست .* ارد بزرگ
ما نمی توانیم بگوئیم که در زندگی خواهان زندگی زیباتر , بهتر وآسوده تر نیستیم ، ما نمیتوانیم زنده باشیم اما از پیرامون خود آنچه دیدنی ست ازجمله طبیعت و دیگر زیبائی هارا نبینیم ویا حتی ازدیدن آن طفره رویم ،اگر در چشم انسان نیاز بدیدار زیبائی ها , عشق و بهترین ها ی زندگی نبودچرا خداوند خود بدستان خویش تا اینحد در خلق آفریده های زیبائی چون طبیعت پرداخته است؟ وچه در قعر دریاها چه در عمق کهکشان ها نیز از آفرینش چنین زیبائی هائی دست نکشیده ست.بااینوصف چگونه میشود بندگان او که بگفته خود او :ذره ای از وجود تعالی او هستندخالی از احساس عشق وزیبا پرستی و....دیگر احساسات باشند؟؟!!زمانی که ما بر حسب احتیاج ونیار مجبور به انجام کاری میشویم که در آن« عشق وعلاقه ای » نیست وتنها ضرورت زندگی ایجاب میکند که در آن طاقت بیاوریم براستی باخود چه کرده ایم؟اینجاست که روانشناسان دنیا از بهترین ها ومعروف ترینها تا ساده ترین ودکتران روانشناس نشسته در مطب باهم اتفاق سلیقه ای مشترک دارند
1/ بی عشق به افسردگی خواهی رسید
2/ با افسردگی به بیماری خواهی افتاد
3/ با بیماری از زندگی روزانه ی خود باز خواهی ماند
4/ با بازماندن در روزانه ی زندگی از داشتن
زندگی بهتر و وضع مادی خوب بی بهره خواهی شد وبه فقر خواهی رسید وهمه وهمه...نشان ازاین دارد که بی عشق زیستن بمانند بی هوا نفس کشیدن استکه جز رسیدن به حالت خفقان روحی وعصبی به جائی نخواهد رسید
* عشق همچون طوفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کند و انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . *ارد بزرگ
اما زمانی که انسان با شیفتگی وعلاقه بکاری, چیزی یا کسی مشغول میشود، دلگرمی او واحساس خوب او , خود راهبر او در زندگی خواهد بود.چراکه در راهی گام برمیدارد که میداند عاشقانه خواهان آن است.
* دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ، ارزش فزونتر . *ارد بزرگ
*باور کن که تو چه هستی آنگاه تو همان خواهی شد وکنایه بر :هرگونه خود را باور داشته باشی همان خواهی شد**ارنست هُلمز
*زينت انسان در سه چيز است ؛ علم، محبت، آزادي. (افلاطون*)
"هدف هرچه میخواهد باشد "زمانی که عشق همراه آدمیست حتی اگر دیوارها ی بتُونی وسدهای محکم
ودره های وسیع وعمیق درپیش روباشد انسان سرانجام راهی برای گذر پیدا خواهد نمود خواه این در طبیعت زندگی وجود داشته باشدخواه تمامی این سدها ودیواره ها ودرها از وجود انسانی ساخته شده باشد که خواهان ممانعت ما از رسیدن با اهداف ماست.برای مثال: یک هنرمند, نقاش, نویسنده , شاعر وووویک مهندس, یک دکتر ودر هرزمینه شغلی دیگری که بخواهیم نام ببریم.یا حتی یک قلب درعشقی عمیق

ـــــ" بهانه": ــــ"
تو برام بهونه ای
تا به شوقی
به روزام نگا کنم
واسه من یه چاره ای
که دلم رو
به غمام رضا کنم
انگاری بودن تو
حتی یاد و خاطره ات
نفس آبی این قلب منه...
تا دل شقایقیم
با همون خال سیاه غصه هاش
واسه تو طپیدنُ و شعری کنه
انگاری بودن تو...
حتی یاد و خاطره ات
تو رگ سرخ وجودم...
مثه یک رود امید
راهی پیدا کرده از
...چشمه ی دل
که همه عاشقی رو...
تو تنم جاری کنه
مثه اون زمزمه ی
رودی که رفت...
از تموم رگ من
تا توی متن وجود.
بی تو دنیا...
مثه یک دشت سیاهه واسه من
واسه من طلوع فردا نداره
خورشید و آفتاب و مهتاب نداره
بی تو چشمامم دیگه خواب نداره
دنیا هم برای من ...مثه یک شب سیاست
.. که همه ستاره هاش...
پشت یک ابر سیا قایم شدن
توی قهر لحظه های بی کسی
تُو سکوت یه شب سرد و سیاه.
بی تو دنیا ...دیگه بودن نداره
وقتی که آسمونش ...آبی رویا نداره
وقتی حرفی از منو ما نداره
چیزی جز غصه ی فردا نداره!
بی تو دنیا...
مثه یک قاب رو دیوار میمونه
خالی از نقاشی زندگیه
رنگ سبز و سرخ و آبی نداره
طرحی از روزای شادی نداره
خالی از تصویر یک عاشقیه...
آخه قابی خالیه
بی تو دنیا دیگه بودن نداره
دل من شوقی به موندن نداره
آره تو بهانه ای...
آره عشق من برام بهانه ای
....واسه قلب عاشقم....
که به شوق بودنت
زندگی روسر کنم
به امید عشق تو....
توی راهه زندگی
خستگی رو
از تنم بدر بکنم
آخه دل محبتو ...
باتو شناخت
قاب خالی دلم
....نقشی گرفت
رنگ زیبای محبت و وفا
نقش رنگین یه باغ باصفا
همه یادآور قدرت خدا....
همه یادآور قدرت خدا.
آره دنیا
بی تو بودن نداره
وقتی که آسمونش
آبی رویا نداره
وقتی که حرفی دیگه...
از منو از ما نداره
تو برام بهونه ای...
یه بهونه ی قشنگ
تا بیادم بمونه ...
همه عشقای قشنگ رو زمین
ذره ی کوچیکی از عشق خداست
عشقی که بی انتهاست
عشقی که بی انتهاست
*" ف.شید ا "- 1383 سوم مهرماه
یک زندگی گرم مشتاقانه ورنده در یاد گرفتن ,آرزوی دانستن و دانش واحساس کردن , اندیشه کردن و عمل کردن است واین آن چیزی است که من میخواهم ونه هیچ چیز دیگر*کاترینه مانی فیلدهمه وهمه وقتی دردرون خود آن اشتیاق وخواستن را می بینند که خواهان آن هستند با وجودی گرم ومتمول از امید هر راهی را که ممکن است حاضرند در پیش گرفته به قله ی اهداف خود برسند.
*(گوته)* اشخاص بزرگ و با همت به كوه مانند، هر چه به ايشان نزديك شوي عظمت وابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون همانند سراب مانند كه چون کمي به آنان نزديك شوي به زودي پستي و ناچيزي خود را بر تو آشكار سازند. *(گوته)
*خاطرم هست در کلاس دکوراسیون ویترینی که میرفتم (پیش از دانشگده دیزاینری مد* )استاد ما که یک مرد دانمارکی بود و به هریک از ما کلاسور بزرگ سفیدی اهدا کرد که روی جلد آن جلدی پلاستیکی / نایلونی کشیده شده بودودرداخل آن میشد کاغذ یا عکسی را قرار دادوگفت آنچه طرح میدهیم وانجام میدهیم همراه با تمامی جزوه ها وعکسهایمان در این "کلاسور: بعنوان نمونه ی کار ما باید جمع گردد اما پیش از شروع کاراولین نقاشی و کار کلاسی ا ین ست که هریک به سلیقه ی خودباید دو نقاشی بکشید که یکی در روی جلد قرار میگیرددومی در پشت جلد که اتمام کلاس ما خواهد بود و مطلب وموضوع نقاشی این است:
*در روی صفحه :" کار را با هدف شروع می کنم *در پشت صفحه: به قله ی خواسته هایم رسیده ام!"
بنظر من این زیباترین تشویق ومحرکی بود که یک استاد میتوانست درشروع کلاس به شاگردان خود بدهد
*کمک به همگان ، عشقی است که به برجستگان کمک می کند راه های سرفرازی را بیابند . *ارد بزرگ
و...
*اگر به موفقیت خود واقعا ایمان داشته باشیدحتما پیروز خواهید شد. *داوید شوارتز *
و بازبگفته اُرد بزرگ* ما همان هستیم که میخواهیم باشیم*
به این معنا که اگر قصد کنم کسی باشم خواهم بود حال دربدترین یا بهترین شکل آن حتی در بحث روانشناسی نیز گفته میشود:
*تکرار یک حرف بخود در هرروز وهر لحظه وهر ثانیه ،باعث باور آن در درون تو میشود*وشاید اینرامیدانید که پایه ی طب روانشناسی بیش از هرچیز بر قدرت تلقین استوار میباشدمن اگر روزی صدبار بخودبگویم من شادترین آدم دنیا هستم وحتی اگر نباشم احساس سرخوشی بمن دست خواهد دا د,البته اگر خود آنرا باتمام دل باور داشته باشم!وشاد نیز خواهم شدبزرگان میگویند: سقف آرزوهايت را تا جائي بالا ببر كه بتواني چراغي به آن نصب كني.حُسن دعا بدرگاه پرورگار نیز درهمین است:گفتن وتکرار خواسته ها که بنوعی" تخلیه روحی" درجائی دیگر امید بخشیدن بما که :کسی درد مرا میداند وحرف مرا میشنودوامید به برآورده شدن دعا که وقتی درباور خود میدانیم از درگاه او شنیده میشویم هرچقدر درگرفتاری ومشکلات دردرون خود روزنه ای ازامید را میگشائیم که طاقت وتوان آدمی را بیشتر میکند تا با صبر وتحمل بانتظار بهتر شدن اوضاع باشد. پس هیچ چیز بی دلیل نیست وهمچنین عشق ووجود عشق در زندگی آدمی که در درجه ی اول دوست داشتن را در با نام مادر میآموزیم وچون عقل کودکانه به درک رسیدبا عشق بخدا آنرا آموزش می بینیم.پس عشق حتی در جنبه ی غمناک خود نیز میتواند ره گشائی باشد برای داشتن امیدی درناامیدی ها هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیزدر خویش بیـآفرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو!چرا که آرام جان دیگری در راه است . *ارد بزرگ
به اشعار شاعران ونویسندگان نگاه کنید ،آنان که از جدائی وفراق مینویسند اکثرا درمیانه ابیات وسطرهای ایشان ،روزنه ای ازامید را میتوان یافت که شاعر ونویسنده از آن درغالب کلمات حرف میزند*امید به بازدیدن وبرگشتن یار*امید حتی برای یکبار دوباره دیدن او و....یا *شاید باخود آرام گرفتنی بااین یاد که عشق او که رفته است زیباترین خاطره زندگیم بود.!که شادی دل میگردد وآرام دل عاشق.پس میبینیم درنا امیدی بازهم امیدی نهفته است. این لازمه زندگی انسانیست
*هرگز نترس برای فاصله هایئی که میان آرزوها ورویاهایت با حقایق وجود داردهمانقدر که بتوانی رویایش را داشته باشی میتوانی انجامش دهی*بلوا دیویس
عشق هم برای بودن وزیستن وادامه ی هستی لازمه ای انکار ناپذیر است .
________
*آ خرین راه*
بسیار آرام آمدم
شاید.. حتی.. پاورچین
آنقدر آرام که سایه ام نیز
احتیاط میکرد... مبادا...
..آه..!!!
گذر ازاین کوچه ها... اما...
آنگونـه که
می پنداشتم
آسان نبود
می ترسیدم
از دیدن ودیده شدن
از دوباره ...
بر لبی بودن
در نـگاهی
جستجو شـدن
وباز دلشکسته
پای پس کشیدن ورفتن
آرام ...آرامتر از
...صـدای قلبم
آرامتـر از
طپش های درون سینه ام حتی
آرامـتر آمدم

وهمینگونه آرام نیز
...خـواهم رفت
مـرا... دیگر نخواهی دید
کـلامـی زمـن دیگر...
نخواهـی شـنید
وشاید گاه قـلم
باز بگرید...
وناله ای برخـیزد
ازسـوزش نوک قلم
بر واژه های دلشکسته ام
و از اشــکهای
دردآگین شبانه ام
ردپـائی بـماند
در * شـعرم
* در آغوش تنهائی
* در آشیانه شـعر
* در آغــوش شــعر
یا * درکوچــه باغ های ترانه ام
و *در کنج خلوت شعرم
عطر... دلتنگی بپاشــد
دیگر آرام خواهم گرفت..
اگرچه بغض در گلــو
آه در سینه... تنهای تنها
در دلشکستگی ی
شـیداوش روحـم
که در هـزارباره گی
زنــدگیــم...
شــکست آری شـکست....
بی هیچ گناهی
...اما
امـا...زین پس..
مرا نخواهی دید
نه تو...نه او...نه هـیچکس
تـعجب نکن
حتی ترا نیز صدا نکنم
یا برتو چشم ببندم...
وخلوتم را زار بگیریم
دیگر جز شعر
برایم هیچ نمانده است
نه حتی آشیانه هایم
!!!
اما...من...
همیشه در سکوت میروم
من اخر...از بدرود بیزارم
از خداحافظ گفتن ها
در رنجم
بسیار آخر گفته ام: بدرود
توان بار دیگر گفتنم نیست
...نه دیگر باتو
دیگر بس است مرا!
سـلامی
آغاز نمیکنم دیگر
کـه بدرودی...
در پی داشـته بـاشـد
امـا برای تو....
برای او....
وبـرای هـمه
در دل هـزار هـزار
آرزوی خـوب را
آرزو میـکنـم
آه...
آمـدم ..
به آرامـی....
میــروم دگربار
... آهســته!
ودیگر خواهم خـواند...
حتی زیر لـب :
*هـمسفر ..آهسـته تر..
ازکـنار من گـذر
*راه تـو.. راه من اسـت..
بی تـو کـُویـک هــمسفر
*هـمسفر ایـن راه مـا ..*..
راه عـشق است و صـفا
بردی از یاد مگر؟؟؟
تـو وفـای عـشق مـا؟
....
این اما شـعری بـود
در ... روزگاری...
...
که باید فراموشش کنـم
در دوبـاره گـی... شکستن
نه... دیگر نمیخوانم ...
نمی توانم ..نمی توانم
زیـن پـس اما...
زندگانیت خــوش بـاد
که مـیدانـم زین پس ...
هــمیشه
هـزار خـاطره را
با دل مـی کشـم..
با روح مـی برم
و در خـود مـیمیرم

نمیگویمت: بامـید دیـدار
که دیداری نخواهد بود

نمی گویـم ونه حتی

تا بعد....
وآه...
چـه بـی ـمر بـود
ایـن گـذر
چـه پُـراثـر , بـر مـن
فـقط بـه فـقط ..
مـیگویم ترا
شـاد باشـی وخــوشبخت
کـامـران باشــی
و در امـان خـدا
یـادت هـمراه دلـم
مـیماند
در راه,راه ِ رفتن
یـاد تو...تو ..و حـتی تـو
___1383ف.شیدا
*هیچ گاه عشق به همدم را پاینده مپندار و از روزی که دل می بندی این نیرو را نیز در خویش بیآفرین که اگر تنهایت گذاشت نشکنی و اگر شکستی باز هم نامید نشو چرا که آرام جان دیگری در راه است .* ارد بزرگ
آرام جانی که میتواند دردرون خودتو باشد اینکه :بگوئی یادش بخیر عشق زیبائی بود ،خاطره ای دوست داشتنی روزگاری خوش.سلامت باشد وشادمان وخوشبخت وبااین حرف دل عاشق هرچند شکسته آرام میگیرد چراکه بهترین ها را برای او که دوستش میدارد خواسته است با امید اینکه اورا که دوست میدارد یا دوست داشته است خوشبخت زندگی کند حتی بودن او بى تو وحتى بدون او!واین یعنی عشق.
*عـشق همچون طوفان سرزمین غبار گرفته وجود را پاک می کندو انگیزه رشد و باروری روزافزون می گردد . *ارد بزرگ
همین که شادی او وآرامش دل خود واورا نیز طلب می کنی بزرگترین عشق ومحبتی ست که میشود داشت:به گفته شاعران و بزرگان وانديشمندان در باره عشـق نگاهی می کنیم:*عشق آن نیست که هرلحظه کنارش باشی َعشق آن است که هرلحظه بیادش باشی ...و همچنین: همینقدر که کسی را دوست بداریم ودوستمان داشته باشد کافیستلازمه ی عشق تنها در بهم رسیدن نیست!يا:اینکه با آتشهای درونی بسوزیوشادی را همچنان در دل داشته باشیخود یک موفقیت در زندگی ست!*والتر پاتر
براى عشق:
ـــــــــــــــــــــــ
من براي بهار شعر نميگويم
بهار بي ترانه نميماند
قناري باز ميخواند
پرنده نغمه ها سر ميدهد
...من اما...
براي عشقـی ميخوانم
در آستانه در اميد
چشم براه نجاتي مـجهول
من براي عشقي ميخوانم
که تنها ميخواهد ،
زنده بماند
در بهاران ِهستی عــشق
وجايگاهي جز دل نميشناسد
چون شعله اي ست
بر شمعي خاموش
چون کودک محبت
زندگي یافته
از مادرعشق
در آغـوش عاطفه ها
...بهار آخر روزي
جا به زمستان خواهدداد
قناري يکروز خواهد رفت
عشق گاه به ويراني ...
گاه شکست رسيد....
دل اما جائي
براي رفتن نداشت
و گريست ..
در کُنج دوستت دارم ها!
نه... من براي بهار
شعر نميگويم
که دل واژه نامه
اشعار عاشقی ست

وعــشق خود
بهار دل ها
من اما...شعر ي خواهم سرود
... براي قلبـی ...
که بهارش ، عاشقي ست
ونغمه هايش
تکرار دوسـتت دارم
با من هم ترانه باش
ف.شيدا فروردين 1386جمعه
ــــــــ پايان ـــــــ
به قلم: فــرزانه شـــیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 11:52 am

بُعد سوم آ رمان نامه
فرگرد رنج و سختی
در فرگرد عشق گفتیم که زندگی بدون عشق همانند زندگی بدون هواست که انسان دچار خفقان روح ودرون میگردددر فرگرد رنج ومشقت وسختی از *ارد بزرگ* زندگی را از دید گاه رنج واندوه آن به سخن می نشینیم:د رگذرگاه یکباره زندگی که انسان تنها برای یکبار مهلت زیستن را دارد ومسلما این زندگی تنها برای آنکه آفریده شویم , زندگی کنیم واز دنیا رفته وفراموش شویم , نبوده است من معتقدم حضور و وجود انسان, دلیلی از جانب خداوندگار دارد که بر ما واجب است آنرا دریافته وبه آن عمل کنیم.

بی شک اینکه در زندگی چگونه آدمی هستیم در راه زندگی پشتوانه ی زندگی ما خواهد بود . اینکه در این گذرکاه کدامین راه را برگزینیم نیزخود بخشی از زندگی ست که پرداختن به آن , خود کتابی قطور خواهد شداما این مسلم است که در این گذرگاه هزاران راه برما گشوده میگرددکه رفتن از هریک از آن در هستی ما نقشی ویژه واساسی داردمثال های بسیاری از نوع انتخابی که ما ,در زندگی خود کرده ایم را میتوان در اکثر کتب مربوط به *راه زندکی *یا *راز موفقیت وامثال آن مشاهده نمودما بسیاری از مردم نیز اعتقادی به اینگونه کتابها نداشته وخودرا در حد کافی عاقل وبالغ وباتجربه میدانند که نیازی درخواندن اینگونه آثاردر خود نمی بینندغافل ازاینکه همه انسان ها توشه ای ا زاین دست از زندگی را باخود میکشندکه بواسطه همان اینگونه کتب تحریر گردیده است حا ل باید دیدکه چه رخ میدهد که چنین انسان عاقل وبالغ وباتجربه ای بناگاه در چاه یأس وناامیدی خودفروافتاده وقادر به بیرون کشیدن خودازاین معرکه رنج ومشقت وسختی زندگی نیست
به فرموده ی ارد بزرگ:گذشتن از سختی های پیش رو ، چندان سخت تر ازآن چه پشت سر گذاشته ایم نخواهد بود . *ارد بزرگ*

من خود در این مورد بسیار در کتاب واژه های خود سخن گفته ام واما مروری تعجیلی بر آن میکنم تا برای دوستانی که واژه ها را نخوانده اند مجهول باقی نماند:ما انسانها در زمینه ی فراموش کردن شادیها و خوشی ها وحتی پندها واندرزها هریک به نوعی نابغه ایم ،اما در یادآوری غم واندوه وآنچه به روزگارمان آمده میتوانیم برای تمام عمر برای فرزند ونوه واگر زنده بمانیم(برای شما:انشالله)حتی* نتیجه ی *خود قصه های درد بگوئیم تا درخاطرشان بماند چقدر تجربه آموخته ایم وموهایمان رنگی از آسیاب ندید که هیچ چقدردرد ورنج مشقت زندگی بود که موسفید وروسفیدمان کرد!اما چطور نتوانستیم این غم ورنج را جز به گذر زمان وبه *حکمت دنیابر خود آسان کنیم جای سوال داردچون اکثر آنهائی که بسیار رنج دیده اند باتمامی تجارب اگر براستی ایستاده وراهی را برای رهائی یافته اند آنگاه میتوان گفت که اینان انسانهائی موفق بوده اندوچنانچه تنها با همان روز وحال گذشته همچنان درغم وفشاروسختی سخن از این برانیم که :دخترم پسرم من چه ها که نکشیدم تا شدم اینکه شدم ووقتی نگاه می کنی میبینی تغییر چشمگیری از انروز تا به امروزدر زندگی این فردحاصل نگشته استجز اینکه فلان مشکل بمرورزمان به قدرت دنیا وخداوند حل گردیده است .آنگاه باید پرسید : میشود بفرمائید شما چه شدید؟؟؟

* دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ


سازش با آنچه بر سرمان می اید جدا از تلاش برای بهتر نمودن آن است اینکه دست بر دست نهاده انتظار بکشیم که همه چیز حل میگردد .مسلما عاقلانه نیست صرفنظر ازاینکه گاه مشکلی براستی از قدرت ما خارج باشد بمانند بیماری یا مرگ وامثال اینهابه گفته یکی از بزرگان:*من زمانی که میبینم دیگر قادر به حل کردن مشکلم نیستم آنرا بدست زمان رها میکنم تا کائنات خود به حل آن بپردازد*اما این به معنای اینکه تسلیم زندگی گردیم نیست .چراکه پیش ازآنکه بدانیم براستی راه حلی برای آن پیدا میشود یا خیر.اگر تنها بگوئیم خودش درست میشودیا بالاخره یکطوری میشود ,کافی نیست انسان میبایست گامی بردارد تا خدواند وکائنات نیز گامی برای او بردارند :"ازتو همت* ازخدا برکت"*واین جمله ایست کوتاه وبسیار اما جامع وگویا برای آنکه بدانیم زندگی نشستنودست روی دست نهادن نیستواین کلامی ست که از کودکی توسط والدین خود,دین خود, اجتماع خودباآن بزرگ گشته ایم وبه کرّرات آنرا شنیده ایم وقتی به افرادی که به نشستن وامید بستن باینکه بالاخره درست خواهد شد نگاه میکنیم وبسیار میبینیم که تغییری آنچنان دیدنی در هستی وزندگی آنان رخ نداده اما در مقام سخن نظر ایشان این است که همینقدر که اینهمه سال زنده مانده امباید کافی باشد !که حقیقتا چنین نیست

زنده بودن درمقام زنده بودن بیش ازاینها می بایست ارزش داشته باشد
وتلاش برای بهبود اوضاع نیز تنها باین ختم نمیشود که بگوئیم من طاقت میآوردم
خیر! ...بایستی گفت: حق من اینگونه بودن نیست! ودرتلاش بود که راهی گشود برای آنکه اینگونه نباشم .بگذارید مثالهائی بیاورم از ترجمه ی کتاب ذرات طلائی دو:
ما باندازه کافی انسانهائی داریم که بگویند :"همین است که هست "اما ما نیاز به به کسانی داریم که بگویند :میتواند اینگونه باشد!!! *روبرت أوربین*

* پر کردن زمان هرروز, بتو جوانی, سلامتی, استعداد, وامید خواهد دادبدانگونه که همه زندگی تو چون اعجازی خواهد بود با دنیائی خاطرات خوب! * پم برآ وُن*

و براستی نیز اینکه همواره در جای همیشگی خود کارهای روزانه ومتدوال خود را انجام دهیم بامید آنکه سرانجام یکطوری میشود !بمانند این است کهدرسر زیر برف فرو برده از خود واطراف ومشکلات خود غافل شدهوگول زدن خود نیست وازدقیقا از دست دادن لحظات وفرصتیهائی ست که برای بهتر زندگی کردن
وانجام دادن کاری مفید چه برای خود چه دیگریمیشد از آن استفاده کردچون براستی هر انسانی حق خوب زندگی کردن را دارداما زمانی که خود به خویش دل نمیسوزانی
چگونه انتظار خواهی داشت دیگری برتودل بسوزاندیا خانواده وجامعه دستگیر تو باشند؟حقی که من وشما از زندگی بما داده شده است زمانی کاربرد دارد که در درجه ی اول خود خود را باورکنی وبرای بهزیستی خود ودیگران تلاش نمائی .انچه مسلم است حق را به انسان نمیدهند"حق را باید گرفت وحق را باید بدست اورد"
وتنها زمانی به چنین چیزی خواهی رسید که منطق واعمال توآنقدر قوی باشد که دیگران ناگزیر به این باشند که حق ترا قبول کردهوبه آن تن در دهند درغیر اینصورت هرچقدر در زندگی تلاش کنی تا اجازه میدهی
که برتو بد بگذردبرتو بدنیز خواهد گذشت این قانون زندگیست.
وآنکه :
آنکه سختی نکشیده ، نرمی و بهکامی نخواهد داشت . ارد بزرگ
نیازی نیست که در هر قدم از زندگی بطور مدوامباخود بگوئیمکه من انسان بدشانسی هستم ویا غم همواره بدنبال من خواهد آمدچراکه باور آن بیشتر اندوه وسختی انسان را افزون نموده وبر ما زندگی را دشوار میکند برای یکبار نیز شده صبح که از خواب چشم میگشائید درزمان
ایستادن روبروی آینه برای آنکه آبی بر صورت زدن
بخود بگوئید: امروز روز خوبی ست ومن شاد خواهم بود
وهیچ جیز هیچ کس در هیچ موقعیتی قادر نخواهد بود باعث اندوه من شود
من اجازه نخواهم داد که اندوه گریبان مرا گرفته در رنج ومصیبت روزگار
مرا مچاله ی زندگی کند
که من چون بخواهم شادی از آن من است
باور کنید خرجی ندارد تنها امتحان کنید برای چندروز ونتیجه را
خود شاهد باشیدورضا نباشید که هرچه دنیا وزندگی میخواهد بر سر شما بیاورد
چرا که قدرت اولیه پس از خدا دردستهای خود شماست:
* اینگونه بودن! _____
صدایی خسته در صد واژه ی مبهم
وصدها واژه ای در سطر خیس قطره های اشک
میان خیسی هرخط دفتر . . .
در تب فریاد و چون سرخی غمبار شقایق ها
نگاهی غمزده خونین
درون سینه اش رنگ سیاهی های یک اندوه
و تکرار خطوط اشک
میان خط به خط دفتری خاموش
و اما بازهم خاموشی و اندوه
ودر صدها سوال مانده در تردید
به سرگردان سکوتی باز پیچیدن بخود . . .
در یاس نا سامان یک "بودن"
نیازی سخت درمانده به فریادی ز قعر سینه ای همواره در خاموشی مطلق
ویک نومیدی سخت وسیاه
از هرچه بودن در میان اوج نامردی
به قعر نامرادی ها اگر حق هم چنین باشد
چنین حق دل من نیست
نه حتی حق تو در بودنی تنها برای زنده بودن ها . . . فقط یکبار !
نه بار دیگری از روی دانش های عمری زندگی کردن . . .
( فقط یکبار ! )
ولیکن زندگانی ، زنده بودن نیست !
بسی بالاتر از این ، حق ِ بودن هاست !
و اما عشق . . .
گذار رودباری در رگ خونین قلبی پر طپش اما . . .
رسیدن تا به مردابی میان زندگانی بین آدمها !
ز دنیا حق من " اینگونه بودن "
باز هم ، حق دل من نیست . . . نه حتی تو !
خداوندی که جان بخشیده قلبی را
به هر تن در جهان خویش
تنی آزاده را روی زمین همواره می جوید
واما آدمی درحد جای خود گرفته حق بودن را ،
میان این زمینِ ِ تا ابد درگیر ناحقی !
نه دیگر ! حق تو یا حق من
"اینگونه بودن "نیست !
1388 فرزانه شیدا ــــــــ
دقیقا همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند:آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ

آنهائی که قادر بدوست داشتن نیستن از مهمترین بخش زندگی محروم میمانند، چراکه بسیاری از آنچه در دورادور ما وجود دار دتنها زمانی دیده میشه که شخص قادر به احساس آن باشد وانسانی که ازمحبت وعشق بهره ای نبرده استاز دیدن واحساس اینگونه چیزها نیز محرومند انسانهائی ازاین دست همیشه دچار مشکلات بیشتری هستند چرا که دنیای آنان قانون دودوتا چهارتا را دنبال میکند وهرگز نخواهد آمدکه دودوتای آنان بشود سه یا پنج !اما دنیای عاشقان در بسیار اوقات پنج هم میشود!واگه به زبانه عامیانه برایش سه هم شده حسابی سه میشود!وشاید به سختی نیز صدمه ببیند!اما در یه چیز میتواند مطمئن باشد کهپای دل خود را خورده استاینگونه بسادگی این مطلب را بیان کردم ،چراکه دردنیای عامه معمولا همینگونه است که گفته شدد ر رابطه با چنین اشخاصی میتوان گفت ،لااقل اینگونه انسانها برای اینکه ادم بدی بوده اند صدمه ندیده اند ،بلکه از آن جهت که احساس دل را مقدم تر از عقل خویش قرار داده استشاید به ضربه ای دچار شود که باید گفت چنین انسانهائی حتی درقبال اینگونه صدمات نیز نخواهند شکست چراکه درباور خود براین عقیده اندکه من از سر خوبی دل وبه نیتی پاک چنین کردم ،اما اگر قدر دانسته نشد خداوندی هست که خواهد دید وباز مرا درمانده نخواهد گذاشت وبدینگونه به حسرت وتاسف نخواهند نشست، اگرچه دنیای فعلی هرگز بادنیای انسانهای رومانتیک پابپا نمیروداما یک چیز درهمه اوقات صادقاست انسان بااحساس لااقل دلش شادتر از دیگران استچراکه تنها نمیاند وهمیشه وقتی محبتی دردرون اوهست دور واطرافش پر مخواهد شد از انسانهائی که به این نوع افراد علاقمندند چون یه به زبانی ساده بمانند همان یکی یکدانه های مادرهستند وته تغاری های خدا .به این معنی که چون نیتی پاک وقلبی صاف ومهربان را دارا هستند مورد مهر ومحبت خداوند واطرافیان نیز واقع میگردند.چنین افرادی هرگز قلب خویش را از تنفر آکنده نمی کنندوهمواره با تمامی مصائبی که بر آنان میگذردسرشار از عشقی هستند که میشود گفت بگونه ای عشقی خداوندیست." که خوش به سعادتشان باشد ".*و از این دست آدمهاهم در این دنیا بسیار نادر بوده وکم پیدا میشوند.
* دیروز ...امروز ...فردا*_____
دیروز فردایم
را بی ثمر خواندم

امروز دریافتم
که بی ثمر نبود
گریز از دیروزی
که زندگیم را
عبث کرده بود
بی آنکه عبث باشد
رنگ تیره ای از گذشته را
ثمره ی فردایم کرد
چه با اشتیاق
از میله های زندان گذشته
گریخته بودم
و چه تلخ دریافتم
که هنوز
در حصار گذشته ها
در زنجیر مانده ام
با عشق یا بی عشق
به جرم گناه آلوده ی دوست داشتن
در اسارت بودم
هر چند که عشق
معنای زیبائی از محبت است
بر هر چه در دنیاست
..و دوست داشتن
سمبل قلبی ست
که هنوز
بی مهری ندیده است..
هر چند بسیار دیده بودم
بی مهری ها...اما
دوست میداشتم
آری دوست میداشتم ،
لطف دوست داشتن را
آنهم در کدامین دنیا!!
دیروز فردایم را
بی ثمر خواندنم
امروز دریافتم
که بی ثمر نبود
امروز نیز لبهای خاموش پر فریادم
در بیصدائی ها بر هم فشرده میشود
با پرده ی سکوتی که
رویاروی من و بر لبهای خموش من
فرمان خموشی صادر نموده است
و رویایم را درهم می شکند
رویای دوست داشتن را
دیروز رنج می کشیدم
چرا که دوست میداشتم
امروز رنج می کشم
زیرا می پرسند :چرا دوست میدارم
و من خاموشم
چرا که نمیدانم"
دوست داشتن "
چه معنائی
جز "دوست داشتن "
میتواند داشته باشد

و آنکه دوست میداشت
دیروز چرا مرغ شکسته بال
قفس دردانگیز عشق بود
و امروز چرا بسته پر
قفس ناباوری های
دنیای بی محبت
با من بگو چرا؟ چرا نا آشناست
دلهای امروز با محبت و عشق
چرا تردید هاست در معنای عشق
لیک بر من شرمی نیست
اگر در دنیای خالی ار عشق
توانستم
عاشقانه قلبی مملو
از محبت باشم
عاشقانه دوست بدارم
و عاشق باشم
چراکه دنیای من "دنیای محبت" بود
هرچند در نگاهها ناشناس
در باور ها پر تردید
عشق را می توان
به گلبرگ گلی نیز با تمامی وجود بخشید
اگر قلبی را توان بخششی
از مهر ،
محبت و دوست داشتن باشد
که این نیز
بر هر کس ساده نیست

اگر مهربانی را
نشناسد...
...دیروز فردایم را
بی ثمر خواندم

امروز دریافتم
که بی ثمر نبود

قلبم
ثمره ی دوست داشتن خویش را
در یادگیری عاشق بودن
دریافته بود
دل خدای عشق خویش را
یافته بود
او را که خود عشق بدل
بخشیده بود
دیگر میدانستم
از شهر بیهوده گی
گریخته ام
حتی اگر ...
از نگاه دیگری
راهی نپیموده باشم
...دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
امروز دریافتم که بی ثمر نبود
عشق گناه بی گناهیم بود
و اگر در زندان ناباوری خویش
آزادم کرده اند
یا بنام دیوانگی
میخواهند زندانی را ببخشند !
که گناهی نکرده بود
من اما به سر بلندی
از کنار اینان
خواهم گذشت
گناه من
اگر گناهی باشد
جز "دوست داشتن" نبوده است
...آری ...امروز یا فردایم
از اثر دیروز
از "احساسِ عشق"
در درونم درامروز
میتواند
در دستهای دیگران
به ظلمت باشد
اما برای آنکه
سراپا سوخته بود
ودیگر آتش نمی گرفت
چه فرقی داشت
من اما هرگز
به" ظلمت" خو نخواهم کرد
که" دوست داشتنم"
هر گونه بود
هرگونه هست
به هر چه خواهد بود
به هر که خواهد بود
روشنائی روح و درون من است
ثروت من است در اوج تنگدستی
در دنیای مردمان خودباخته ای
که از عشق بی نصیب مانده اند
ز بخشش بی خبر
از خود خویش لبریز
از باور عشق ناکام!!
...
مرا چه باک.. مرا چه غم
آنگاه که خداوندم با من است
...دیروز فردایم را بی ثمر خواندم
... امروز دریافتم که بی ثمر نبود

1364____* فرزانه شیدا‌*
رنج آدمی را نیرومند می سازد برسان کوهستان سخت . ارد بزرگ

اینچنین پابندم:______

دیده ام خیره بر این کاغذ هاست
بر خطوطی که قلم بر آن زد
بر حروفی که گهی خط خورده
و به آشفتگی صدها حرف
که اگر باز نویسم آنرا
بازهم دل به پریشانی وغم
در پی حرف دگر میگردد
آن الفبائی را
که دبستان وکلاس
بمن آموخته بود
گوئیا گم کردم
دفتر وکیف و کتابم را هم
ودلم را پس از آن
خیره ام بر همه ء کاغذها
که من آخر ز چه رو
اینهمه کاغذ سرگردان را
اینچنین سال به سال
یک بیک می گردم
وتوان در من نیست
بگذرم از ورقی تا خورده
که درونش یکروز
در میان شعری
چشم گریانی را
کرده ترسیم تب احساسم
یا که در یک شب دیگر خطی
روی یک برگ تهی
با ز ترسیم شدو شعری شد
مانده در دفتر شعرم برجا
قدرتم نیست سپارم بر باد
چک نویسی حتی
که بر آن قطره اشکی افتاد
قدرتم نیست فراموش کنم
که به هر بیت وبه هر تک غزلی
که به هر نثر وبه هرواژه عشق
اینچنین پابندم
وتمامیت این برگ به برگ
از درخت دل پر باری بود
که به هر فصل که از راه رسید
از خود وبودن خویش
نقش خود ایفا کرد
لحظه ای سبز بهارانی بود
لحظه ای میوه به تابستان داد
در خزان
برگ وجودش خشکید
وتن لرزانی
در زمستانی شد
و هر آن دانه ءبرف
نزد او حرمت داشت
بر تنش جائی داشت
زندگی بود تمامیت این بودن ها
لیک من حیرانم
که کجاشد همه آن روز وشبی
که کنون در تقویم
بدلم میگوید
اینهمه سال گذشت
آه ای برگ سفید
که کنون منتظری
تا دگر باره به احساسی سبز
سردی بودن را
از تو واز دلها
بزدایم با شعر
از دل خود هم نیز
لیک ای برگ سفید
گوئیا هیزم تن میسوزد
شعله اش پیدا نیست
در دلم
روح الفبا هم نیز
خود شراری دارد
زندگی قصه یک پرواز است
لیک بر روی زمین
روح همواره ز جسم ,آسمان میخواهد
آسمانی که درآن
دل اگر بارانی
یا که در پائیز است
یا زمستان بدلش سردی داد
باز هم هیزم یک بودن بود
در درون آتش
بازهم هیزم یک بودن بود
گرچه تن سوخته اما سرشار
از همه احساسی
که بدل ره میداد
وبه آن دل می بست
اینچنین پابندم
اینچنین پابندم به هر آن لحظه خویش
اینچنین پابند است
دل به رویائی چند
که به عمرش همه روز
زندگانی بخشید
اینچنین پابندم ...اینچنین پابندم
نهم آذر 1385 فرزانه شیدا_______
● دشواری ، به هدف ما ارزش می بخشد . دشواری بیشتر ،
ارزش فزونتر . ارد بزرگ

بیدار باشیم !
همیشه رنج وسختی درکمین آدمیست اما چگونه با آن برخورد کنیم دقیقا همان راه حلی ستکه در مطب دکتران روانشناس بدنبال آن میگردیم یا باداروهای پزشک اعصاببه آرام بخشیدن آن می پردازیم
اما ما نیازی به هیچیک از این ها نخواهیم داشت .زمانی که بدانیم چگونه مغلوب غم واندوه خویش نگردیم
وآنکه قادر باشد دراوج غم خنده ای بر لب بگذارد ولبخندی نهدر قالب نقابی بر صورت بلکه به قدرت ایمان درونی خویشکه براو میگوید: بازنده کسی است که قادر به تحمل اندوه ودرد خود نباشد وتسلیم غم گردد
وهمواره برخود وزندگی واحساسات خویش تسلطی مثبت داشته باشد بازنده نیست بلکه فردی ست که سرانجام به جائی خواهد رسید حتی اگر درتمامی گامهای زندگی سختی بسیار دیده باشد.وبزرگان نیزبه تکرار گفته اند:
* عاقل غم نمیخورد*
ارزش سختی های روزگار را باید دانست ، آنها آمده اند
تا ما را نیرومندتر سازند . ارد بزرگ
___ بنویس____
قلمت را بردار
و برای دلِ شب باز نویس
که اگرخسته نوشتم
در شب
از سر غصه ی تاریکی نیست
روزگارم پره نور
دیدگانم بیدار
دل من غمگین است
دل من غمگین است
واگر بیدارم
درگذر از شب و شبها هرشب
کوچه های شب بیدار زده
همدمم خواهد بود
ماه ومهتاب کنار دل من
و به همپائی هر نقطه زنور
در دل شب زده غمناکم
هم سخن گشته دلم
باشب و کوکب و
مهتاب و نسیم
آه افسوس ولی
کس دراین خلوت تنهائی شب
همصدا بامن و
با قلبم نیست
کوچه هم بس تنها
دل من بس غمگین
آسمان گاه بگاه
ابری وتیره وباران زده
بامن هم پاست
لیک افسوس دلم
همچنان غمزده
در کوچه ی شب
رهگذار شب غمناک ِدلاست
آسمان تنها نیست
گل ز هر شبنم شب
بوسه بخود میگیرد
من ولی باز
همان سرگردان
من همان بیدارم
دل من بس تنهاست
دل من بس تنهاست
در هرآن کوچه شب
در هرآن ساعت غمناک گذر
دل من بس تنهاست
دل من بس تنهاست

شنبه 19 آبانماه 1386
ــــــفرزانه شیداـــــ
ولی در اوج تنهائی نیز انسان میتواند برخود خویش تکیه زند وبرخدای خویش که در راه زندگی نیز همواره یده ایم هیچکس به اندازه خود ما به یاری خداوندگارقادر نخواهد بوداندوه درونی ما را بشناسد وبه چاره ی آن بپردازد چراکه هیچکسی بدرستی نمیتواند آنگونه که بایدازدرون تو باخبر باشدوباز این خود توهستی که میدانی چگونه وباکدامین راه میتوانی به آرامش دل خودبرسیوآنچه دکتر روانشناس واعصاب تو نیزبرای تو انجام میدهند چیزی نیست جز اینکه بتو یادآور شوندکه تا زمانی که خود از درون غمگین باشیهرگز دنیای اطراف توزیبا نخواهد بود وهرگز حتی بهاران نیز گلی برای تونخواهد داشت زمانی که به اندوه چشم بر زمین غم خویش دوخته از نگاه به اطراف از فرط افسردگی چشم پوشیده ای:

*مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ*

زندگی سخت است و دراین حرفی نیست اما سخت تر میگردد اگر سخت نیز بگیریدنیا را می بایست آسان گرفت لااقل بخاطر خود برخود.
*ــ...و کسی نیز بما گوش نکرد ....!*ـــ
گفتی وباز شنیدم که دلت
سخن از دلتنگی ست ..
سخن ِاینکه سکوت
در دلت باز شکست
وتو گفتی با دل
هرچه در قلبت بود...
لیک گوش همه این مردم دهر
خالی از گفت وشنود
خالی از باورهاست
ودلی چون دل ماه
رچه مینالد ومیگوید باز
کس به یک چشم ونگاه
به رخ خسته ما نیز
نگاهی زسر شوق نکرد
من که فریاد زدم
با دل خویش
منکه گفتم
همه اندوه دلم
منکه هر روز
و هرآن شب به غمی
واژه در واژه
به تکرار امید
درقلم مُردم وبا اشک
به صبح دگری...
پای اندوه دلم
باز کشید
وهنوزم که هنوز
بیصدا مانده دلم
باهمه گفتن ها
باهمه شعر وسخن
باهمه دفتر و گفتار وکتاب
هیچکس گوش شنیدن
که نداشت
هیچکس غصه عالم
که نداشت
همه کس غرقه به خویش
غرقه در دنیائیست
که در آن یاد
دگر مردم دهر...
رفته دیگر ازیادومن
افسوس ...
ای خدا
خود تو بگو
ازچه رو اینهمه غم را
بدلم باز کشم
من که هر فریادم ....
میخورد بردیوار!!!
منکه حتی به قلم ,
اشک و به دل خون دادم
ما چه گفتیم
مگرجز حقیقت جز عشق
جز محبت... خوبی ...
ما فقط
قصه تکرارِ
همان دیروزیم
شنوائی به جهان
نیست که نیست
رمز ویران سکوت ...
عاقبت بر لب من نیز نشست ...
وسکوتم پس ازاین ..
نه به فریاد و قلم
نه به اشک ونه به آه
با کسی هیچ نخواهد گفتن
من فقط تکرارم ...تو فقط تکراری
و کسی نیز بما گوش نکرد
و کسی نیز بما گوش نکرد!!!
،، دل من پرشده از گفتنها،، ،،
دل من پرشده از گفتنها،،
از: فـرزانه شـیدا
یکشنبه ۱۶ دیماه ۱۳۸۶
نه باور کنید که این دنیا نیست که سرد شده است این ما آدمها هستیم که قلبهایمان از هم دور گردیده استوموضوع زندگی تنها دارائی وفقر وثروت وپول نیست که انسانها را ازهم دور کردهاستاین فقدان عاطفه هاست که نمیگذارد نه نتها کسی به کسی نزدیک شودبلکه حتی از ترس صدمه دیدن میل کمک کردن رانیز درخویش نمی بیندحتی بااینکه شاید قدرت انجام آنرا نیز داشته باشد ودردرون مایل به انجام آن باشددر دنیای ساعتی امروزمانند این است که انسانها به مانند "تیک تاک ساعت " قدم بقدم جلو میروندوحاضر نیستند و نمیتوانند انحرافی بسوی چپ یا راست داشته باشند ودایره وار زندگی را دور زده ودور میزنندواینگونه میشود که هرکدام تبدیل میشویمبه ساعت هائی می که فقط وظیفه گذران شب وروز رابخوبی از عهده برمیائیم وحتی نیاز نداریم جر صدای قدمهای خود در سکوت زندگی چیز دیگری را بهم گفته یا اعطا نمائیم ومتاسفانه این هدیه ی عصر جدید ماست .اما آیا می بایست فراموش کنیم که دردرون ما احساس عطوفت ومهربانی وعشق نیزاز دردگاه تعالی خداوند بخشیده شده است!؟
ـــــ برگ افتاد ــــــ
برگ افتاد ز آغوش درخت
مرغکي پر زد و بر شاخه نشست
باد در برگ درختان پيچيد ..
سيب سرخي در آب ...
در دل حوض سفيد ... همچنان ميرقصيد
عکس خورشيد چه لغزنده بر آب..
در گذر بود و... کنارش ابري
من ولی ... غرقه به يک برگ سفيد
بر دل و دامن دفتر...تنها....
غرقه در صحبت دائم با دل
منو خودکار سياه...
منو اين برگ سفيد ...
منو دنيائي حرف...
بارش اشک مداوم بر آن...
لحظه ای خيره به پائيزی سرد...
لحظه ای غرقه به خویش!
...
روز پائيز به همراهي باد
...در شتابي جدّي ...
در جدا کردن هر برگ ... پس از برگ دگر
گوئيا قصد سفر داشت که زود ...
تا زماني باقی ست
فصل پائيزي خود را اينجا
به هر آنکس که نگاهش ميکرد ...
باز پس داده و اثبات کند...
که دگر پائيز است.!
و منو دفتر من... بي هرآن پائيزي
فصل در فصل همه ؛بودن؛ را ...
در هرآن برگ... پس از برگ دگر
قصه گفتيم و کسي گوش نکرد!!
و کسي نيز نديد...که جهان‌ ِ دل ما
در کجا برفـی بود....
در کجا بارانی...
کي به پائيز رسيد
يا بهارانش را...در کجا سر ميکرد؟
...چه زمان طي ميکرد؟
مرحبا بر دل هر فصل جهان...
که اگر آمد و رفت ...لااقل در نگه مردم دهر
همه جا ديده شد و نقشي داشت....
در دل يک يک افراد جهان!
......آه و افسوس بما..
که بدون اثري...
آمده ... مانده و... آخر رفتيم

ف.شيدا 1383 مهرماه ______________
دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،
باید بر ناراستی ها تاخت که این تنها راه ماندگاریست . ارد بزرگ
آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود . ارد بزرگ
گذر های زمان____
این گذر های زمان
انقدر ها که گمان میکردیم
تازه وبکر نبود
قصه تکرا ر همان
قصه دیروز وکسان دگر است
ما فقط بار دگر
روی سن رفته
چو آن بازیگر
زندگی را
همه بازی کردیم
تا بدانیم همه , دنیا نیز
گذری بیش نبود
گذری بی برگشت
گه به لبخند وگهی در گریه
گاه افسرده دل وآزرده
گذری بیش نبود
گذری بی برگشت
نه بدان گونه که می باید بود
و گر امروز بپرسند مرا
ثروت و علم کدامین خواهی
خواهمت گفت: بدون تردید
که بدون دل و عشق
زندگی بی معناست
چه به ثروت باشد
چه بدانستن علم
گذر زندگی ماست که بی برگشتی
گر بدون دل عاشق باشد
بس تهی بس خالیست
و به ثروت و علوم
در تهی بودن قلبی خالی
انتهایش به خراب آباد است
ثمری نیست که نیست
گر که بی عشق دلی
در خرابات جهان راه برد
جسم خالی زهمه ایمان را
جسم خالی ز خدای دل ودهر
جسم خالی ز خدای دل را .
هفدهم ردیبهشت/ ۱۳۸۴ف . شیداــــــ
دوستی با رنج ها و درد ها مانند دوستی با دشمن ستیزه جو ست ،
مستمند کسی است ، که دشواری و سختی ندیده باشد . ارد بزرگ .
یادبگیریم شکر گذار خداوندگار خویش باشیم در شادی وغم ورنج ومشقت در هر روزه ی زندگی خویش که به سلامت از خانه بیرون رفته به سلامت باز میگردیمکه پدر ومادری داریم یا حتی یکی از ایندورا که شاید فرزندانی که بامید خدا به بیراهه نرفته اندوبالاتر ازهمه خداوندی که همواره پناه ماست اینها تماما معجزات زندگیست پس یادبگیریم بگوئیم خداوندا شکر تو
● احساس
اگر توانست فر یاد زند فر یاد زد
اگر چشمانش خواست بگرید، گر یست
در آینه چو خود را دید
گر لب تمایل به لبخند داشت لبخندی زد
چو خواست دیده از خویش بر گیرد برگرفت
اما نمی توان گفت اسیر نفس خویش بود
که اسیران نفس بازیگران شیطانند و شادمان
او اما اسیر احساس بود و غمگین
گویند فرمان اشک و خنده ز
ادراک ذهنی ست
و دل بازیگر نقشی
باور ندارم اینرا
که دلشکستگی را
دل بود که احساس کرد
ذهن باور کردو چشم گریست
آندم که دل گفت : بمان ...مرو
ذهن گفت : برو گر بروی غمگین نخواهی شد
و رفتی و دریافتی که غمگین تری
آندم دل بود که گفت : غمگینم
نمیدانم شاید باید شاعر بود
یا در احسـاس آزاده
تا فرمان دل
فرمان تو باشد
اما میدانم آنجا که ذهن
فرمان دهد
احسـاس زنـدانی ست
و زندانی در همه جا زندانی ست
چه در اسارت عقل
چه در میان دیواری
من این میدانم
که با دل از ورای دیوار
از مرز آسمان
از لابلای ابـر
و حتی ار آتش خورشید
میتوان گذشت
آنگاه که عقل میگوید ترا
راه گذری از دیوار نیست
به خورشید نمی توان نزدیک شد
بی پرو بال نمی توان پریــد
اسیــر نفــس نبوده ام هـرگـز
اسیــراحسـاسـم که مرا همه جا بـرد
گریانـم کـرد خنـدانم کـرد
ایــمانم داد
مهر خداونـد را
بر من بخشیـد
خـوارم کـرد بلنــدم کـرد
هـر چـه بود
هـرگز ازا حســاسـم
نرنجیــدم
هـرگـز بر او نخنـدیدم
و هـرگـز از او
جــدا نگـردیـدم
چــرا کـه خــدایـم را
بـر من بخشید
کـه بیـش از تمـامـی
آنان که باید یارم بـود!
فرزانه شید ا 25 مهر1383
امید آنکه توانسته باشم در این فرگرد نیروی دوباره بودن را از کلام بزرگان وسخنان ارد بزرگ بر دلهادوباره باز گرداند چراکه انسانها گاه نیاز به یادآوری همه ی اموخته های خویش را دارند تا با نیرو وانرژی دوباره ای قادر به ادامه روزانه زندگی خویش باشند
پایان فرگرد رنج وسختی
به قلم فرزانه شیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 11:54 am

● بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ●
●_ فرگرد گیتی _●
تمنای واپسین آدمی ، شناور شدن در بسامدهای گیتی است . ارد بزرگ
بسامدها : امواج
در فرگرد گیتی همانگونه که * ارد بزرگ میفرمایند:
انسان عاشقانه مجذوب این است که در دنیای خود
در تمامی جنبه های خوب زندگی غوطه ور گشته وبیآموزد
تجربه کند واز هیجان متفاوت زندگی
بهره مندگردد. ارد بزرگ
ما انسانها نمیتوانیم در تمامی طول زندگی با
یکنواختی های آن کنار آمده وهمچنان راضی باقی بمانید واینکه در روزمره گی زندگی گم گشته وبه آنچه برروزگارمان می آید اکتفا کنیم, در روح بشر اندوه دردناکی را بوجود خواهد آورد
که بی شک در نابود کردن تدریجی او نقشی به سزا را بازی میکنند
اکثر انسا نهائی که روحی اندوهگین ونگاهی منفی دارند از این قبیل افراد هستند
اما باید پرسید *چگونه میشود" این" نبود* !بارها وبه تکرار گفتیم که تسلیم شدن درمقابل زندگی نه تنها به سود آدمی نیست ,بلکه اورا از پیشرفتهای مادی ومعنوی نیز بدور میداردبااینوصف چگونه میشود انسانی ببیند که رو به تاریکی پیش میرود وهمچنان به ادامه آن بپردازد ؟!معمولا انسانهائی که قادر به تغییر روزمره گی زندگی خود نیستند نیاز به کمکی بالاتر از سخن من یا پند واندرز دیگران دارند .

روانشناسان واندیشمندان بزرگ دنیا همواره میگویند: هیچ شرم آور نیست که گاهی در زندگی خود را درماندهاحساس کنیم ولی این شرم آور است که با دانش براین مسئله , همچنان آگاهیداشته باشیم ,اما برای بهبود آن گامی از گام برنداشته به امید این باشیم که روزی درست میشود و حتی بدون اینکه خود تلاشی بر ان داشته باشیم از دیگران نیز,این احتیاج روحی واحساسی را پنهان نموده وبه سرکردن غمگنانه ی زندگی ادامه دهیم در این مرحله شخص می بایست به کمکی بالاتر از یک آشنا ویک دوست
تکیه کرد ه و بایست در این زمینه به یک روانشناس مراجعه نموده
واز او یاری بطلبد وبدنبال راه حل اساسی و منطقی باشد. اما متاسفانه ، تفکر عامه در باب روانشناس وروانشناسی در ایرانبدینگونه است که شخص شرم میکند از این راه کمکی دریافت کرده ودیگران ازاین مطلب آگاهی پیدا کرده و اورا دیوانه بخوانند.
اما علم روانشناسی تنها برای آنان که بطور کل عقل خویش باخته اند
بنا نشده است.ودرواقع اگر آنکه امروز بطور کامل ازخود بیخود گردیده در زمانی ,مناسب طلب کمک کرده بود ,بی شک اونیز امروز درمیان دیگرمردمان یک زندگی عادی را سپری میکرد صرفنظر از عده ای که برحسب همان اتفاقاتی که گیتی بر سر راه اوقرار میدهند مانند :پرت شدن از جائی - صدمه دیدن سر و... عقل خویش رااز دست میدهند.
پس بیائید واقع بین باشیم :
- من نمیتوانم مشکلم را حل کنم
-گفتن به اشنا هرچند نزدیک چون مادر وخواهر یا دوست جز شنیدن
پند واندرز راه بجائی نبرده ومشکلی ازمن حل نکرده است
- هرروز دچار اندوه بیشتر میگردم ونمیدانم چه کنم
- بدنم هرروز به نوعی دچار دردهای بی دلیل میشود یا بطور کامل
دلیلی برای اندوهم پیدا نمیکنم بی آنکه بخواهم عادت کرده ام که غمگین باشم حتی اگر آنروز
ودیگر روزها اتفاق خاصی نیفتاده باشد و.....
* اینها تماما نشانه های افسردگی ست*
وزمانی که راه حلی نیست , چاره فقط مراجعه به دکتر مخصوص آن است !درد چه روحی باشد چه جسمی چه از روح بر جسم وچه برعکس یدین معنی ست که بدن اعتراض میکند تابه ما بازگو نماید که درشرایط خوبی نیست وآنرا گاه با تا
گاه با کسالت جسمی وروحی ابراز می نماید.و در زمانی که شما، خود نمیتوانی تصمیم بگیری, که چیزی را عوض کنی ویا حتی با گرفتن این تصمیم , باز راه بجائی نبرده چند روز بعد مجددهمان میشوی که بودی...آنگاه میبایست قبول کنی که چیزی دراین میان درست نیست وتو آنرا نمیشناسی.چیزی که لا زمه ی دانستن آن و شناخت وآگاهی از آن بر عهده ودر کف دستان کسی ست که دانش آنرا کسب کرده است
یک دکتر یک روانشناس یا یک فرد آشنا که آشنائی با مشکلاتی نمونه ی این رادارد.
در نتیجه درهمین مکان می بایست تصمیم قطعی برای گرفتن کمکرا عملی کرده وتو نیز چون دیگران قادر باشی اززندگی وهیجانات وشادیهای آن بهره مند گردد.هرچه هست تسلیم شدن جواب تو یامن نخواهد بود.
* تسلیم ! *
بسه دیگه برای من , این گذرون ِلحظه ها
گذشتن و ُرفتن و ُ باز , یه رفتن ِبی انتها
بیت غموُ , زار زدنی ! , توُ خلوت تنها ئیا
رفتن تُو آغوش غزل , توُ کوچه های بیصدا!
همیشه رفتنی بودن , تسلیم زندگی شدن!
به "غم" بگم باشه ! بمون!باز غرق سادگی شدن!
همیشه با خودم بگم، که قسمتم همین بوده
یاکه, توُ دست زندگی, اسیر ِ بردگی شدن
نگو که سرنوشت ماست, نشستن وغم کشیدن
اشکو ُ بدل راه دادن وُ ,خنده ی "غصه" رو , دیدن!
از لحظه ها گذشتن وُ دویدنی سوی ... کجا؟
دویدنای ِبیخودی, واسه ؟! به آخر رسیدن؟!
نگو که سرنوشت ماست , نشستنی پای غمی
شادی باید یه جا باشه ، حتی یه ذره یه کمی
تا کی اسیر سادگی ،هی خودمو گول بزنم؟!
بگم به دل تقصیر توست, اگر که تو اسیر شدی!
کی گفته دست ِتقدیره ، دست قدر یا که قضا
فقط برو راهی که هست !, بدون هیچ چون و چرا!
تسلیم زندگی با شوُ ! بگو خودش درس میشه !!!
هرجارو هم ، نگاه کنی ، نگفته اینا رو ،خدا!!

نه بخدا , برام بسه , اینجوری , آواره بودن
توُ دست غصه ها اسیر , همیشه بی چاره بودن!
بیام بشم عروسکی , توُ دست سرنوشت وغم؟!
وَِیلون و ُسرگردونِ غم ، مثله یه بیکاره بودن!

یا که بپای هر دعا "دنیا " منو ، ، دک بکنه
توسبزه زار باشم ولی ، منو "مترسک " بکنه!
بیاد بگه که سرنوشت ، اینجور واونجور نمیشه!!!
تا یه روز آخرش بیاد ,خودش منو " حک " بکنه! ؟

من زیر بارش نمیرم , که تا ابد اسیر باشم
سفره ی شادیها باشه !نخورده اما سیر باشم!
همش بهانه بیارم ، بگم گناهه " هَستیه"!
مثله یه کوری توی راه ، سرگردونِ "مسیر" باشم!

هرجوریم حساب کنی، من زیر بارش نمیرم!
یه روز توی همین روزا، حقمو من پس میگیرم
خدا خودش شاهدمه ،که نون دل رو میخورم
"شیدا"م ولی وا نمیدم ، حتی اگرهم بمیرم
فرزانه شید ا/ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۸**
گیتی در جنگ و آوردی بزرگ در گردش است . اندیشه و تلاش خردمندان ازیک سوو پوزخنداهریمن و روان دیوپیشگان از سوی دیگر ، معرکه اینجهان گذارا است . ارد بزرگ
همچنین بزرگان جهان میگویند: پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است! اینکه نپرسیم که آیا راه حلی وجود دارد یا خیر ودر نادانی خود باقی بمانیم که شاید باید همینگونه باشد وخدا بزرگ است ودرست میشودخود نوعی جهالت است وخداوندگار نیز ازاینکه ببیند فردی بدون هیچ تلاش تنهاامید بهبود زندگی خویش از در غیب را دارد افسرده وناراضی میگرددوازاین سخن از پیامبر وامامان نیزآیه وسوره هائی داشته ایم که میفرمایند:
خداوند بندگانی را که به ستم وغم وبدبختی ونابسامانی خویش خو میکنند،نمی بخشد.
نام وشماره آیه وسوره در خاطرم نیست اما آنچه ارزشمند است ,یاد اینگونه گفتار است که میبایست در ذهن آدمی ریشهداشته باشد تا انسان آنرا ز خاطر نبرد وبیاد داشته باشدکه در قبال خود اول از همه مسئول میباشد کمااینکه شنیده ایم که میگویند: چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است
شما نمیتوانید برای دیگران انسانی نیکوکار باشید ,زمانی که هنوز در کار زندگی خود باز مانده اید یا از رسیدن بخوددست کشیده اید .انسانی که خود را دوست نداشته باشدبه هیچ وجهی نمیتواند دیگران را دوست بدارد درنتیجه نخواهید دیدکه کسی نیکوکار باشد اما بخود وخانواده خود بد کند
واگرچنین باشد از آن دسته انسانهائی ست که جز چاپلوس ومغلطه کار مردم فریب وعام فریبی ، بیش نیست!
واما درچنین مرحله ای از زندکی ست که من ،تو ،مامی بایست چه بر اندوه خود چه دیگری یاوری باشیم و صدائی.چه با قلم چه با حرف چه درعمل !بهر شکل نشستن هرگز جهان وگیتی را به
چرخه درست خود نخواهد انداخت بااینوصف که همه ی مادرچرخش این زندگی نقشی را دارا هستیم وهرگز احدی بی دلیلپا به عرصه جهان وگیتی نگذاشته است.
__* صدایم در نمی آید ...صدایت کو؟!*___
صدایم در نمی آید،نه حتی کُنج تنهایی
نه در جمعی که دائم از حقیقـت قصه ،
می سازد !نه در آن باور دیروزی مطلق
که ترمیم درون زخمی من بود !
صدایم در نمی آید نه حتی در نوشتاری
که رنگ عاطفه در جوهری شبناک
وگه در تیرگی رنگ ِ شب اندوه
به جایم باز می نالد !
(حقیقت رااگرانکار می باید" حقیقت "نیست! )
صدایم در نمی آید،
نه آنجایی که می باید
به خشم سینه فریاد
یز درد دائم این زندگانی زد !
صدایم در نمی آید
، صدایت کوُ ؟!
که در کُنجی خداوندا
صدای ناله واندوه
می پیچدو اشک درد ،
فراوان میچکداز دیده مظلوم !
ولی تنها ، سکوتی نابسامان
کوچه گرد ِ روز وشبهایی ست
که من در بیصدایی ها !
که تو در بی خیالی ها !
که او گم کرده سیرت
غرق یک آیینه ی شفاف !
و آنها و همه مشغول لافی چند
به خود سرگرم و مشغولیم !
من اما شرم میدارم که در دستم
قلم شیون زنان تر می کند ،
چهرِ ورق ها را !
و من در آه خود گم می شومَ ،در ابر
!من آخر سخت گریانم !
ومی بارد
نگاه آسمان مغموم و خون آلود !
و در خشمی ، به رعدی ....
می شکافد , سینه خود را !
بگو حالا کدامین چهره گویا بود؟ً!
نگاه تو درون آینه با رنگهای مانده در صورت
نگاه لاف زنهای همیشه دائمامشغول حرافی !
نگاه دستهایی که هردم با قلم
تسخیر می گردد و روحی باز می میرد !
و یا آن آسمان با هر شکاف رعد بر سینه
ز درد و زجر وظلمی کهبه جای اشک او،‌
همواره و هر روز چو رودی
محوبه روی این زمین جاریست !
من اما بازهم خاموش ،
صدایم درنمی آید !
تو هم آینه را بردار
و بر چهری که روزی پیر خواهد شد
به رنگ و روغنی دیگر ،بزن دستی !
توهم ای لاف زن هر روزه
و هر روزبه گوش هرچه بیکار است
بخوان ؛یاسین؛ به گوش خود !
و در دل خنده کن بر جمع بیکاران !
به کُنجی دیدگانی باز می بارد
به کنجی باز مظلومی ست
صدایش گم شده در این هیاهو ها
که در آن باز سبزی ، باز میوه
باز حرف ِ نفت وگاز وُ گالُن بنزین
و رنگ آخرین ُرژ ،بر لب مصنوعی خواننده ی غربی
تمام حرف هرروزجماعت هاست !
و اما ظلم را در کاغدی رنگیبه روبانی و تزئینی
به هرچه بی خرد تر ازخود و از خویش
چه آسان می فروشد ، در دم بازار !
صدایم در نمی آید . . . صدایت کو ؟!
که گر حتی فغان هم سر دهمچیزی به این قلبم نمی ماسد !
و آهم می رود تا ابر !
که تا در رعد جانسوز" سما "أ, من هم بگریم باز !
صدایم در نمی آید!صدایت در نمی آید !
تفاوت این میان در چیست ؟
خموشی تا ابد رنگ خموشی هاست !
صداهم تا ابد در واژه های درد حیران است
بدون حنجره در باد !
صدایم در نمیآید . . . صدایت کو !؟
من اما سخت گریانم .... من اما سخت گریانم !
* فرزانه شیدا / یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۶ *
*بی مایگی و بدکاری پاینده نخواهد بود ، گیتی رو به پویندگی و رشد است .با نگاهی به گذشته می آموزیم : اشتباهاتی همچون برده داری ، همسر سوزی و … را آدمیان رها نموده اند ، خردورزی ! آدمی را پاک خواهد کرد .*ارد بزرگ
... وحال آنکه هستند انسانهای چاپلوس ومغلطه کار وعام فریبی که در فکر جذب افکار عمومی بسوی خود می باشندوتنها شهرت وخودنمائی را مد نظر دارند وچنین افرادی نیز بگونه ای دیگر نیازمند روانکاوی هستند تا کمبودهای درونی خود رابرطرف نموده ودریابند .که چه دنیا و چه مردم رانمیتواند تاابد بخود مشغول کردهوذهن آنان را معطوف به فریب وریای خود نماید.تا همیشه ی زندگی قادر نخواهد بود چنن نقشی رادر صحنه ی گیتی بازی نماید!وسرانجام آنچه درون مایه آنهاست درجائی نمایان خواهد رفت ,چون تجربه علمروانشناختی وانسان شناسی نیز ثابت نموده است ,که انسان قادرنیست همیشه وبطور کامل نقابی بر صورت نهادهو پنهان کاری کند وسرانجام جائی تحمل خویش را زکف داده بی آنکه خوداگاه باشد درون خویش را آشکار می سازد خواه در جائی از شدت خشموخواه در صحنه ی پیش بینی نشده ای که دنیا وگیتیدر مسیر راه او خواهد نهاد تاآنچه هست را بناگهان بر اثر از دست دادن کنترل خویش برملاسازدوهمینجاست که میگویند:"خورشید همیشه پشت ابر باقی نمی ماند "!
*آنانیکه خویی جانور گونه دارند و تنها در پی زدودن گرفتاریهایخویشتن خویش هستند بزهکاران روزگارند.باید گفت نشانه آنها بر گیتی هم تراز ریگ کوچکی ,در کرانه دریای آدمیان نیز نخواهد بود . ارد بزرگ*
در این جا نگاهی بر ده فرمان خواهیم داشت:سروده ی : پیامبر اعظم شعری با استناد به ده فرمان
که بر (محمد ص) نازل گردید
"ده فرمان "
_______________
در مناجاتی پاک, دستها سوی خداوند ,بلند
روح سرشا ر ز امواج دعا : یا محمد (ص)
تو مرا یاری کن
تا بگویم ز تو و نام خدا
من ز هر جمله که از سوی خداست
همچو شمعی بدرون آب شدم
غرقه در این همه آیات خدا
غرقه در این گوهر ناب شدم
من ز قرآن تو سرشار شدم
با هرآن سوره و هر آیه ی عشق
مست قرآن شده هشیار شدم
زینهمه جمله ی پرمایه ی عشق
کاش یارب که توان بود مرا
تا بدرگاه ِ تو راهی جویم
تا بگویم بتو از بنده گیم
راه تو همچو محمد (ص) پویم
لیک در راهِ تو این می بینم
که محمد(ص) فقط او بود وهم اوست
مظهر پاکی و ایمان به خدا
این همان اوست که اینگونه نکوست
من کجا هستم و او بوده کجا
این همان مرد خداوند من است
این همان گوهره ی پاک وجود
این همان یاور دلبند من است
روح پرواز دعا همچو صعود
این همان رهبر ایمان باشد
که به غفلت زده , پایانی داد
او که دل در ره ا و می کوشد
او که ایمان مرا جانی داد
او که قرآن ِ تو بر دنیا داد
او که در هرسخنش پندی بود
او که عشق تو به این دلها داد
او که چشمان مرا باز نمود
دل ِ" شیدای" مرا باز نگر!
زندگی با تو مرا آغاز است
روزگارم همه سرشار دعاست
روحم ازعشقِ ِ تو در پروازاست
دل شیدائی من در ره ِ عشق
با محمد (ص) نفسء گرم خداست
عشق تو عشق محمد (ص) بدورن
این سعادت به من شیدا بخش
تا بدرگا ه ِ تو باشم مجنون
گر حقیرم تو مرا باز ببخش
که مر ا در ره تو راه بسی است
یاورم در ره تو مرد خداست
آن محمد (ص) که مرا دادرسی ست
آن محمد (ص) که تو پندش دادی
تا به قرآن بنویسد بر ما*
پند هائی ز ره آزادی*
ده سفارش که تو براو کردی
و به هر مُسلم پاک و آزاد
و محمد (ص) به منو بر ما گفت
که خداوند مرا پندی داد
پیرو راه خدا گر هستی
بنده ی خالص آن یارب باش
که بهشت تو بدینگونه بجاست*
* ره اخلاص به خاطر بسپار,
آشکار است و یا پنهانی*
*دادگرباش به خشنودی و خشم* ,
گر که یک مُسلم با ایمانی*
*در میانه ره خود پیش ببر*
در نیازو به توانمندی خویش*
*بگُذر با دل خشنود و بِبخش*
گر کسی کرده دل زار تو ریش*
*دست یاری بده بر آنکه ترا*
کرده محروم به ظلم و ستمی*
* برو دیدار همان یاور و دوست*
که ترا ترک نموده به غمی*
*و فراموش مکن بنده ِی حق*
که نگاه تو بوّد عبرت و پند*
* یاد کن با سخن از یاد خدا*
یا لب ِخویش به "اندیشه " ببند*!!
و چنین بود محمد (ص) به جهان
و هم او گفت به یاران خدا :
*ای مسلمان به هرآن وقت و زمان*
سخنی را تو به بیهوده مگو*
*باش آگاه تو از آن *حق زبان*
* که بهشتی ست* زبانی که نکوست*
*مکن آلوده زبان را تو به خشم
* مشو رنجی بدل دشمن و دوست
***
و چنین بود ره مرد خدا
او همان مظهر پیمان و وفاست
اوهمان مظهر پیوند خدا
او همان راه رسیدن بخداست
رستگاری تو بیآموز ز او
که محمد (ص) ره ِ الله رَود
با همان او* سخن از عشق بگو
تا دلت همره ِ الله شود.
"دل شیدائی" ما همره توست
یا محمد (ص) , تو مرا یاور باش
تو بگو راه منو عشق کجاست
تو مرا در ره او رهبر باش*
* فرزانه شیدا آبانماه ۱۳۸۵ *
* بی پایبندی به نظم در گیتی ، ویژگی آدمهای گوشه گیر است که عشق واحساس را سپر دیدگاهای نادرست خود میکنند * ارد بزرگ ... و ما تا زمانی که درجنگ گیتی وره آورد های او خود را باخته ایم ,هیچ چیز تغییری نخواهد کرد نه برای من نه تو نه دیگری در بازی جهان وگیتی !
____ پنجر ه___
اینــهمه پنــجـره در کوچه و شهر
پشت هر پنــجره ای خاطره ای
قصه از عشــق و محبت بسیار
قصه ها از دل این اهل دیار
قصـه ها بسـیارنـد
گاه هریک چو کتابـی ست قطور
گاه ویرانی مردی ز غرور
گاه از حرمتِ یک قلب صبـور
گاه اندیشـه ی یـک زن
به خـیال
گاه از باور پرواز ،
بدون پر و بال
قصـه ها بســیار است
پشت هر پنــجره ای
لیک چون پنـــجره ها
یک لبــی باز نشــد
تا بگوید:غـم چیســت
یا بگوید که دگر
غمـــگین نیست
یا بگویــد که اصول دل شادان
در چیسـت
از چه باید خندید
ازچه با گریه اندوه گریسـت
معنی بودن انسان در چیست
قـصه ها بسیارند
و پر از خاطـره ها
پشـت هر پنــجره ای
دل انسان طپشی دارد بازد
که ز سرسبـزی بودن گویـد
گرچه در عمـق سکـوت
لیک همـواره به هر ثانیـه ای
می طپـد باز پر از
حـس نیـاز
در تـمنای وفـا
در تـب عشـق هــنوز
نبــض بودن به امــیــد
می زند در شــب و روز
و چه غــافل دل ماســت
که اگر بودن ســبزی باید
سبـزی روح طلــب مــیدارد
و دراین باغ پر از سبــزه دهــر
گل احساس و محبــت افسـوس
جایگاهــش خالــیست
و جز این حرفی نیســت
قــصه ها بســیارند
پشت هر پنــجـره ای
و اگر پنــجـره ای باز نـشــد
جای تـردیدی نیســت
که ز باغ دل او هــم امــروز
جای گلهای محبت خالیست
دل او شادان نیســـت
و اگـر باز کــند پنــجـره را
شایـد از لطــف نسیـم
روح او تازه شـــود
با نگاهی به مســیر پرواز
با یکـی رنگ تبســم بر لــب
بر همان آبــی دهــر
آسمــانــی که بر او هرچـه گذشت
عاقبــت رنــگ دلــش آبــی بود
و پر از خــاطـره های پــرواز
و پــر از خــاطــره های پرواز
فرزانه شیدا/ 1382
* گیتی همواره در حال زایش است و پویشی آرام در همه گونه های آن در حالپیدایش است . ارد بزرگ
___* باغ زندگی* ____
به تماشای بهاری خوشرنگ
سفری سوی مکانی دیگر
با همه ذوق و شتاب در پی تازه بهاری دیگر
و رسیدن به خزان دیدن برگ به خون آلوده
رنگ زرد مردن
باغ پائیز زده افسرده
با سکوتی غمگین به نمایندگی یک فریاد
همه جا خاموشی
بهر عصیان و قیام و بیداد
آسمان ابری و تار بهر بارش حاضر
بغض از خواری باغ یاد گل در خاطر
ملتهب از اندوه , غمزده بس حیران
سینه را فرمان داد :
تو ببــار ای باران
ومن اینجا تنها زیر باران غمگین
پس چه شد آن گل سرخ ، آن بهار رنگین
به تماشای بهار آمد ه ام لیک او اینجا نیست
این خزان است خزان این خزانی خالیست
گوید اما از مرگ از همه بیرنگی
دل او بیرحم است جنس قلبش سنگی
ناگه از پشت سرم تک صدائی برخاست
گقت: دیر آمده ای از خزان هم پیداست
گل به حرف آمده بود گل پژمرده زار
اشک بر چهره زرد پیکرش خسته و زار
گفت : آن تازه بهار رفته از باغ جهان
زندگی یک رو نیست با بهار است خزان
گل شود مست غرور تا که رنگی دارد
او نداند افسوس وقت تنگی دارد
غنچه ای چون کودک بی خبر از دنیاست
آنچه او می بیند باغ نه ، یک رویاست
زندگانی هم نیز نیست کمتر ز بهار
هستی انسان هم نیست کمتر ز قمار
لحظه ای در اوجی لحظه ای در خواری
لحظه ای در خنده لحظه ای در زاری
باغ را ساده مبین در درونش هستی ست
آنچه اینجا پیداست غفلتی از مستی ست
از غرور منو تو مستی و نخوت ما
ما که غافل بودیم از خزان فردا
دیر برخاستنت شکلی از غفلت بود
آمدی آندم که باغ در ذلت بود
آدمی اینگونه ست دیر بر پا خیزد
میرود آندم که برگها میریزد
در قبال خود هم از بهاران غافل
او ندارد چون گل غیر مردن حاصل
خود همی میدانی* آدمی* آه و دم است
آه چون بیرون داد بینی از دنیار ست
باغ را الگو ساز هستی خود دریاب
آخر انسان تاکی غرق مستی در خواب
باغ خود را بنگر، گلشن دنیا را
تا که امروزت هست کو دگر تا فردا
تو کنون بر پا خیز رسم بودن آموز
توشهِ ی فردایت کار تو در امروز
1362/فرزانه شیدا _____
بیائیم یاد بگیریم در هرلحظه ی زندگی " زندگی " کنیمو به خاطر بسپاریم : " که زیبائی زندگی در زیبا دیدن است.ف.شیدا"وفراموش نکنیم که::" مرگ روزی خود خواهد آمد پس تا زنده ایم , زندگی را زندگی کنیم.: ف.شیدا.
انسانها در راه زندگی همواره سخن از عاطفه ها باز میگوینداما هستند عده ای که در کنج تنهائی خود
انسانها در راه زندگی همواره سخن از عاطفه ها باز میگوینداما هستند عده ای که در کنج تنهائی خوداز شدت اندوه به به چنین عواطفی رو کرده وبگونه ای که در مسیر درست باشدراه نپیموده و همواره طعم تلخ شکست خویش رااحساس میکنند.ما هرگز نمیتوانیم همه را دوست بداریم ,اگرچه میتوانیم با عطوفت برهمه بنگریم ,اما دراین میان هستند انسانهائی که لایق محبت ما نباشندانسانهائی که هرچه بر آنان محبت کنی در نهایت جز پشیمانی برایت برجا نمیگذارند وسرانجام باعث اندوه دائمی شخص میشوند ,هستند کسانی که از عطوفت ومهربانی تو تنها در جهت پیشرفت خوداستفاده میکنندو زمانی که نیاز خود را برطرف کردند به هیچ وجه بخاطر نمی آورند که چگونه وتوسط چه کسیبه موقعیت فعلی خود نائل گشته اند
وهستند کسانی که بانهادن پای خویش بر سر دیگران خود را درزندگی بالا کشیده وزمانی که به مقامی میرسند ,هرگز خود را از مردم عام وعادی نمی دانند.وهمچنان در یک خودپرستی وخود بهتر بینی وخود ستائی * حقارت آمیزی*تنها به سود ونفع خود توجه میکنند بی انکه بدانند درنگاه عام وخاص در ظاهر شاید محترم , اما در اصل ودردرون جز احساس حقارت چیز دیگری از احساس آدمی را بهره نبرده اند
چنین افرادی حتی به تملق دیگران شاد شده وباور میکنند ,که کسی هستند وحتی اگر به زور قدرت وثروت خویش کسی هم شده باشنددرقانون گیتی ودر قالب انسانی ذبون وحقیرند چرا که از مهمترین بخشانسان بودن بی نصیب مانده اند
بنی آدم اعضای یکدیگرند ...که در افرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد اورد روزگار... دگر عضوها را نماند قراراما اینگونه افراد چنین شعر را خواهند خواند:
بنی آدم اعضای یکدیگرند ,سر یک قران روی هم میپرند!
چراکه در نگاه اینان هیچ چیز ارزشی ندارد مگره جز همان پول وثروت !!.اینگونه انسانها بی شک انسانهائی بوده اند که از محبت هرگزسهمی نبرده اند
وچه در زندگی درجامعه کوچک خانواده چه در اجتماع بسیار شکست خورده بدوه ان وامروز که خود را درمقامی میبینند,بقول معروف به سایه خویش میگویند: توکه هستی که بدنبال من راه افتاده ای, به دنبال من نیا !!!
*- نرمش و سازگاری با گیتی از هر کمین دلهره آوری ، رهایی مانخواهد بخشید . ارد بزرگ
پایان فرگرد گیتی * به قلم : فرزانه شیدا*
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 11:57 am

¤ بُعد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ¤
¤ فرگرد سرپرست ¤

این بار نگاهی بر* فرگرد سرپرست *خواهیم انداخت:
ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است .ارد بزرگ**
انسان در زندگی همواره به طریقی نیازمند به دیگران استو بر اساس نیازهای روحی وعاطفی وجسمی خویش درسنین مختلف تکیه گاهی را نیازمندمی باشد و در زمان طفولیت این تکیه گاه در
درجه اول مادر وسپس پدر می باشد.درجه ی اولیه را برای مادر درنظر میگیرم زیرا که شیر مادر
نیاز اولیه بشری که قوّت وغذاست را مادردر شیر خود ویا شیری که به فرززند خویش میدهد
وهمچنین سرپرستی ونگهداری کو دک درساعات متمادی وابسته بوجود وحضور شخصی بطور دائم است که این شخص مادر ، دایه و یا پدردرصورت نبودن این افراد، بعهده ی کسانی ست
که سرپرستی طفل را بعهده دارند.درنتیجه آنکه نیازهای اولیه کودک را برطرف مینماید حکم اجرا کننده ،جایگزین ،مدیر و سرپرست بالاتر رابرای کودک داردوبر طبق بررسی های اخیر پژوهش گران اطفال طی مقالاتیکه چاپ ونشر میشودیا در تلوزیون ودرسری برنامه های روانشناسی
یا برنامه های پژوهشی مخصوصی بمانندSadتلوزیون یا سایت های:*دیسکاوری * Discovery
که بمعنای: پژوهش های جدید وکشف شده، می باشد),سرا نجام پس از تحقیقات بسیار بروی اطفال
( *وهمچنین بزرگسالان که بآن نیز خواهیم پرداخت*)به این رسیده اند که کودکی که رها میشود ودر نهایت بی توجهیودر دوران نوزادی تنها باو غذا داده میشود وهیچگونه "محبت لمسی"باو نمیرسد
(بعنوان نوازش ورسیدگی با محبت * یا هرگونه توجه ) بیشتر ازده روز تا یکماه زنده نمی ماند وخواهد مُرد .!البته استثناهائی نیز موجود استکه چنانچه چنین نوزادی بدلایل مختلفی چون :
- تر ک شدن کامل ازسوی مادر وخانواده
- یا مرگ مادر ویا هرگونه دلیل دیگری که
مادر قادر به بودن در کنار فرزند نباشدوهمینطور، دلایلی چون:
- بی توجهی کامل مادری آز آن جهت که این فرزند را نمیخواست...
- یا گرفتاری های زندگی که مانع از رسیدگی درست به طفل
در دوران کودکی گردیده ویاسپرده شدن
بدست اشخاص ناصالح و....همه وهمه...و در نهایت ثابت شده است که :نوزاد از ترس ِ دنیای ناشناخته ای که در آن وارد شده ومهر یا نوازشی, یا حتی سخنی مهرآمیزرا در آن دریافت نمیکند.( بمانند ناز دادن بچه که طفل بخوبی قادربدرک حسی این محبتهای دستی وزبانی ست )لذا طاقت نیاورده و از بین میرود وچنانچه باقی بماند
وتنها باو شیر داده و بر حسب وظیفه کارهای اولیه ای چون نظافت وغیره ....را براو انجام دهند .وهرگز کلامی با اوحرف نزده ویا نوازش نکرده وحتی به تلخی, تنها بقول معروف بر سراو بخاطر کارهایش غّرزده وچهره ای نامهربان داشته باشند طفل قادر به درک تمامی اینها بوده واو نیز همینگونه بار خواهد آمد .واز آنجا که الگوی توجه ومحبت را دریافت نکرده است, قادر به این نیست, که احساس وعواطف خود را بدیگران نیز منتقل نماید .همین مسئله بعد از سپری شدن دوران کودکی ونوزادی در خارج از خانه وخانواده , در محیط مدرسه ،تکرار میشود.یعنی طفل ِدبستانی همچنان بواسطه معلم ومدیر که بالاتر ازاوقرار دارند.روزی ۸ ساعت تربیت ذهنی وروحی میشود ومابقی رادر خانه وچنانچه تعادلی دراین میان برقرار نباشدو درجائی محبت دیده و درجای دیگر نبیندویا بطور کل درهردوجا فقط بداخلاقی وسرزنش وغیره.... را ببیند , آنگاه تبدیل به طفلی پرخاش گر، عصبانی* ناراضی, یا بسیار گوشه گیر واز جمع گریزان و یا حتی شلوغ تر از حد عادی و ازیتگر وبقولی خرابکار در هرجا وهرگوشه ای که هست , میشود !واین نتیجه ایست که ازاعمال بزرگتر وسرپرست بما بر میگردد.چرا که هرگز نمیشود گفت : طفلی ذاتا بد بدنیا آمده است بلکه تماکی آنچه دراین موارد انجام میدهد ,دقیقا اکتسابی ست ویاد گرفته شده است وهرگزچنین چیزی درنهاد یک نوزاد بااو زاده نمیشود., بهرشکل چه نوزاد باشد چه نوجوان ، جوان ، سالمند وپیر, همه وهمه نیازی ژرف وعمیق به دیدن توجه ومحبت دارند واین مسئله , به هیچگونه با زیاد شدن سن کمتر نمیگردد.خداوند انسان را آنگونه آفریده است که این نیاز ,هرگز دردرون بشری تمامی نخواهد گرفت زیرا که آنگاه نخواهیم توانست, شاهد دنیائی در صلح وآرامش باشیم ,واگر انسانها به احساس وعاطفه ی خویش خاتمه دهند آنگاه بشریت رو به نابودی خواهد رفت وهمراه با جنگ وستیز های خانگی -اجتماعی- کشوری رو به نابودی خواهیم رفت .لذا پدیده ی احساس یعنی عشق /عاطفه دوست داشتن ومهربانی ووو....در اصل بر این اساس, درروح وجسم انسان از سوی خداوند قرار گرفته است ,که بواسطه ِ آن نسل انسانی ادامه داشته باشد وزندگیچرخه ی خویش را بدرستی طی نماید ودر این میان, * این خود ما هستیم *, که درنهایتِ دیدن سختیها ,خوبی و بدی های زندگی پیشوای اولین ما می بایست خداوندگار ما باشد وپیامبران وبزرگان اندیشه ای که الگوئی مناسب - آگاه ودانامی باشند

ـــــــــــــ ....در کجا باید , میخی کوبید...؟؟!!ــــــــــــ
از عمق دل گریان شدم ، بر بودن بی حاصلم
از آنهمه رنجی که دید ، از روی ناچاری دلم!
بر هر دری رو کرده ام ، آن در برویم بسته شد
گریان نگه ،جامانده ام ، درگوشه ای در منزلم!
آید چکار از دست من ، جز غصه خوردن درخفا
گردر جوانی جان دهم ، "غم " بوده تنها قاتلم
***
اما جهانِ یاوه گو! با من ز عرفانت مگو!
زآندم که شد" غم" همدمم ، *"دیدم ز دنیا غافلم"!!
یا باید از این غصه ها ، دل را کشم دیگر بروُن
یا آنکه قربانی شوم در "غم "... که بوده مشکلم!
قلبم ولی در زندگی ، هرگز نشد تسلیم " تو "
یا تو, خودت یک جاهلی!...یا من زیادی جاهلم!!!
***
همراه رودی رفتن وُ همراه او جاری شدن؟!
"*فرقی میان آدمیست با گله ای روی چمن*"!!
" بُز" گر رَود ، راهی خطا، یک گله بی چون وچرا
دنبال او راهی شود!
این را تو میخواهی زمن ؟؟!!!!؟؟
***
اما جهان! من آدمم ! با عقل وهوش وفکر خود
هرگز نمی بینی زمن ،" تسلیم" من با جان وتن!

شاید خطا , شاید فنا ... اما تو باور کن مرا!
باید گُـُل ِ شادی شدن در زندگی چون یاسمَن
من میروم شاید غمین! با زندگانی در کمین!
*" شـیدا " ولی داند "کجا میخی زخود باید زدن"!!*
27/1/1364 سه شنبه فروردین ماه
___ فرزانه شیدا ____

در ادامه مطلب می بایست, تنها اشاره برآن این داشت که : کسی بد و یا دزد نمیشود, چون در* ژن /ارث خونی* او چنین چیزی موجود است, بلکه *رفتارها*وآنچه ما انجام میدهیم *" همیشه وهمیشه اکتسابی ست ".* وهرچیزی را که از لحاظ احساسی وعملی بروز میدهیم،عمال میکنیم وانجام میدهیم , تماما چیزی ست که آنرا یاد گرفته ایم حتی: قهر کردن, مگراینکه جامعه ی خانه وخانواده واجتماع ، اورا بدین سمت سوق داده باشد.ودر سن بلوغ نیزاینگونه نابسامانی های روحی در نوجوانتاثیری بسزا ، خواهد داشت .که آن نیز باعث پشیمانی والدین وافراد ی میشود که سرپرستی اورا بعهده دارند, واین تازمان رسیدن به محدوده ی کار که رئیس ومدیر وکارفرما, سرپرست افراد کارمند وزیر دست هستند،بتدریج شکلی بزرگتر بخود گرفته وباز دراین میان نقش کارمند وکارگر وزیر دست همان نقش " گیرنده "و " باز پس دهنده " گی ،را تکرار میکنند .بدین معنی که چنانچه در تمامی محیط زندگی و کار, فرد مهم (چون والدین ) فرد ِسرپرست ومدیر اولیه ،انسانی باشد که خود شکل درستی ازخود وازخوبی ودرستی وانسانیت ومهربانی وخوش خلقی و...را به فرزند و، کارمند و زیر دست خود انتقال نمیدهد...نتیجه آن خواهد شد که دریافتیِ او، ازاین شخص یااز کارمند وکارگرنیز آنقدرها شایان توجه نخواهد بود.
*تجربه ها پژوهشگران, درتمامی دنیا ثابت کرده است که انسان هرگز بی دلیل دچار, تنفریا بی تفاوتی ها واحساسات منفی در قبال دنیا وزندگی وجامعه در زندگی نمیشود وعلتهای کم کاری درخانه ، مدرسه واجتماع به اشخاصی بر میگردد که نقش اولیه را در زندگی او بازی میکنند! از زمان کودکی ببعد همه چیز را اکتسابی یادگرفته ایم واین بر احساس ما نقش سازنده شخصیت را بازی کرده است ومنو شما هرچه امروز هستیم دقیقا بازگشتی دوباره داردبه آنچه بوده ایم ویا باعث شده که اینگونه شویم !خواه خوب ،خواه بد ،خواه کینه توز ،خواه مهربان , تماما ناشی از آچه است که در زندگی برما گذشته وزآن, مثبت ومنفی بودن در زندگی را نیز آموخته ایم.بدین معنی که شما تا زمانی که بیمار نشده باشید, معنای سلا متی را درنمی یابی, تا زمانی که تب نکرده ای معنای گرمای معمولی وحرارت عادی بدن را نخواهی فهمید.در شکلی دیگر از صدمات :روحی ،احساسی* جسمی, شخص هرگز معنای کتک خورده بودن را نمیداند تا, تا زمانی که دستی برویت بلند نشده باشد, طعم تنفر وانتقام از شخصی را هرگز در خود, احساس نخواهی کردمگر اینکه ازاو صدمه ای دیده باشی, نمیتوان با کسی بد بود، بدون اینکه :*(بد بودن با دیگران را آموخته باشی)*! و نمیشود با کسی بد بود بدون اینکه دلیلی بر آن وجود داشته باشد!پس نتیجه میگیریم اکثر احساسات وعکس العمل های منفی آموخته های ما واکتسابی ست!

ـــــــــ پــروانه زندگی ــــــــــــ
با زبان ساده میگویم
سخن زندگی, در چشم من پروانه ایست
از درون پــیله میآید برون
در پی گلهای رنگین سوی باغ
بال بالی میزند در باغها با سرود بلبل و , گه زاغها!
گاه دور افتد ز باغ زندگی
تا بیابد عطری ا ز باغ بهار!
گاه, در کنجی نشیند ,بیصداروز وشب در بازی تکرارها!...
چون بها ران عمر کوّته در گذر
جان دهد پروانه درکنُج خزان
در شبی همراه شمعی جانفروز
با تنی وامانده در حرمان وسوز
یا که می میرد زمان در زندگی !...
او ولی در بهت وراز زندگی
همچنان در بهت و رمز زندگی !
از چه آمد؟ از چه پر زد؟ او چه کرد ؟!
رنگ و بوی زندگی را چٌون چشید ؟!
لیک بی آنکه بداند قـصه را ...
قصه ی "بودن " به پایانش رسید !!
من چو آن پروانه بودم در جهان
باورم از " زنـدگانی "سـاده بود
گاه بال و پر زدم درعطر باغ
گاه با باران ِغم پر پر زنان
در خیالم، قلب من آزاده بود
در خیالم این دلم آزاده بود!!
باز می پرسم زخود , در روز وشب
من چه کردم با خود ُو با زندگی
چٌوُن چشیدم ، لذتِ باغ بهار ؟؟
من ولی در پیچ وتاب زندگی
همچنان در قصه ها , پروازها ...
در میان ره ، نمیدانم چرا!
خسته ام ! از اینهمه تکرارها!
روز بارانی من نوری نداشت
قصه بودن دگر شوری نداشت
چون بهاران عمر من آسان گذشت
عمر من در حیرت دوران گذشت!
آسمان من ولی آبی نبود
عمر من در تاری باران گذشت !
عمر من در تاری باران گذشت !
همچنان در نیمه راهم بی خبر...
قصه ی من خط پایانش کجاست ؟
باغ من خورشید ومهتابش کجاست ؟
آسمان آبی نمیگردد چرا ؟
پرتو از, نوری نمی گیرد چرا؟!
وای از این روزانه ها ,تکرارها!!....
....
در بهاران اشک باران کمتر است
بارش ابر بهاری کوّته است
آسمان من ولی ابری وتار
آسمان من ولی ابری وتار
از چه شبها , نور ومهتابی نشد
یا که قلب ِ اسمان آبی نشد!
آنچنان هم زندگانی ساده نیست!
عمر ما کافی براین "پیمانه " نیس
پر شود پیمانه ی عمری به درد
میرسد آخر خزان , ابری وسرد
در چنین باغی فقط پر پر زد یم
روزو شب بر رنج ودردی سر زدیم
" زندگانی" میرود آسان ز دست !
اینچنیـن , پـروانه بودن مشکل است !
اینچنین, پــروانه بودن مشکل است !
___فـرزانه شــیدا * آذر ۱۳۸۲___
با آنچه ذکر شد، در می یابیم که ما درواقع :ما آینه ی افرادی هستیم که تربیت ما را برعهده داشته اند ویا بگونه ای با رفتار واعمال خود بر ما تاثیر گذار بوده اند. نمیشود گفت : من هرگز تحت تاثیر کسی قرار نمیگیرم, چرا که ما از اولین لحظات زندگی تحت تاثیر دیگران هستیم وهرچه می آموزیم بر همین واقعیت تکیه دارد.اما اینکه پس از دوران بلوغ فردیت وشخصیت ما دیگر شکل گرفته است واعتقادات وافکار ما متعلق به خود ما میشود شکی نیست.با آگاهی بر اینکه انسان با دارا بودن عقل, همواره پذیرای ایده های جدیدیست که منطقی وعملی بنظر میرسد.
از سوی دیگر *ارد بزگ* میفرماید:بکار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جزسرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت . ارد بزرگ
دررابطه با سخنان ایشان واین متن باید دیدچرا ما در زندگی خود نمیتوانیم در زمینه های کاری تکیه بر آشنایان نزدیک داشته باشیم, قبل از بررسی این موضوع جا دارد یاد آوری گردد که انسان همواره نیاز دائمی بر آشنایان ونزدیکان ودوستان دارد اما, این جنبه های عاطفی را بیشتر در بر می گیرد تا جنبه های دیگر زندگی ودر رابطه با کار معمولا زمانی که انسان با فردی نزدیک یه آشنای خانوادگی یک دوست نزدیک و...در زمینه ی کاری ، شروع به انجام پروژه یا کاری را شروع کرده وحتی با هماهنگی ها قبلی وبرنامه ریزی های بسیار, آنچه در نظر داریم شروع میکنیم, همیشه باید این را بخاطر داشته باشیمکه اعتماد مطلق حتی به نزدیکترین شخص نمی بایست در حر۱۰۰٪ باشد.چراکه همیشه احتمال وقوع اتفاقات وحادثه هائی نیز هست که رویاروئی ومواجه شدن با آن برای آن فرد هم ممکن است ناممکن باشد.* البته لازم به توضیحاتی ست در زمینه هائی که , قصد سخن از آن را دارم :زمانی که( * دی-اِن -آی * = نشانه ها وعلامتهای خونی هر انسان)که مانند اثر انگشت تنها متعلق به یکنفر خواهد بود ودونفر نمیتواننددی-اِن -آی مشترک داشته باشند.(البته" دوقلوها" در این زمینه آنقدر تفاوتهائی ناچیزی دارند, که کمتر میتوان اینگونه علامتها را درخون آنان کشف نمود , بسیار کوچک ونادیدنی ست*)اما در زمانی که تفاوتهای آدمی تا اینحد کشف وشناخته شده است , باید این را هم دریافت که انسانها هرچقدر هم, در یک محیط وبا یک شرایط مشترک رشد کنند, همواره خصایصی را دارا هستند که متعلق بخود ان فرد است , مثلا :خواهر برادران در یک خانواده هرچقدر به یک شکل وبدون تفاوت نهادن میان آنان از طریق یک مادر وپدربزرگ شوند باز خواهیم دید که هرکدام دارای خصوصیات مربوط بخود میباشند.
شاید بپرسید: که چطور وقتی سخن از این میگوئیم که آموخته ها هرچه باشد ما اینه همان هستیم، پس دراینجا چگونه, این حرف را عنوان میکنید که شرایط خانواده , میتواند افراد متفاوتی را پرورش دهد؟!همانگونه که :* دی-اِن -آی * متفاوت است .اما درعین حال متعلق بیک پدر مادر است وبوسیله ی آن میشود پدر ومادر وخواهران وبرادران شخص را شناخت .وبسیاری از علایق واستعدادهای ما از طریق*ژن * و * دی-اِن -آی * به ما به ارث میرسد .اما رفتارها وعادتها همانگونه که گفتیم بیشتر اکتسابی ست واگرچه ممکن است نوه ای اخلاقی درست , همانند مادربزرگ یا دائی داشته باشد اما بستگی دارد که اینچگونه رفتاری ست! ودر کدام طبقه رفتاری در انسان شناسی وروانشناسی قرار دارد.حال هرچقدر در خانواده وفامیل شما همانند وهمگونه باشید باز درانجام کارهای زندگی خود بی شک متفاوتید .دختری درخانواده بسیار تمیز یا حتی وسواسی میشوددختر دیگر همان خانواده ، اصلا علاقه ای به انجام کارهای خانه ندارد!
ازهمین نمونه هاتی کوچک باید دریافت چرا ما نمیتوانیم, در کارهای مهم زندگی خود بطور مطلق اعتماد کامل , به شخص دیگری داشته باشیم ،چه خانواده باشد چه آشنا واگر مجبور هستیم که مکاری را به انان واگذار نمائیم می بایست همواره نظارت کافی بر آن را نیز بعهده بگیریم.اما زمانی که با کسی از آشنایان شریک میشویمدیگر قادر نیستیم بعنوان سرپرست کار اینگونه رفتار کنیم
که مدام بگوئیم چه را انجام بدهید چه چیز را نه! درعین حال یک غریبه براحتی قادر به قبول این خواهد بود که مدیری, به اودستور کار بدهد اما خواهر وبرادر یکاشنای خانوادگی , براحتی ازاین موضوع دلگیر شده و تصور مینماید, که چون شما نیاز اورا بخود دریافته اید, ازاو سواستفاده میکنید وبیش از اندازه باو" بکن، نکن" میگوئید: ودرعین حال که تولید اختلاف خواهد شداز طرفی دیگر اگر باو بگوئید بتو اعتماد میکنم اینکارابدین شکل وآن شکل لطفا انجام بده , بازهم او به طریقه ی خود اینکار را انجام خواهد داد. ودرصورتی که اشتباهی حتی بدون قصد قبلی انجام دهد, شما نمیتوانید بااو چون غریبه رفتار کرده اورا توبیخ یا تنبیه کنید یا برای آنکه بیادش بماند اورا جریمه نقدی وحقوقی کنید, که انجام اینکار خود غوغائی را تولید خواهد کردکه شاید به قطع رابطه نیر بی انجامد!همانگونه که مشاهده میکنید سخنان ارد بزرگ تنهاسخنی ازروی ایده های قلبی وفکری نیست بلکه از لحاظ علمی نیزتمامی سخنان او قابل بررسی ست, براحتی میتوان با تطابق افکار او با موضعات علمی - روانشناسی واجتماعی - فرهنگی و دینی... هماهنگی پیدا نموده ودلیل این سخنان را که براساس تجربه نیز هست , پیدا نمود.
*شباهنگام برای خانواده و نزدیکانت نامه بنویس و در روز برای اربابان و سرپرستان . * ارد بزرگ
*اکنون باید دید چرا انسان می بایست شباهنگامگویای اندوه خویش به خویشاوندان باشیم؟میدانید که عوطفت ومهربانی خانواده همواره بیشتر ازمحیط بیرون واجتماع است , چر اکه در محیط خانه وخانواده افراد از لحاظ روحی وعاطفی به یکدیگر نزدیکترند, اینجا ودراین , جمله معنا تنها این نیست که نامه ای نوشته ،وبه آنها بدهی , منظور این است که شبها که در محیط خانه وخانواده هستید , با اند یشه به آنچه بر روح و روان تو ، اثر میگذاردیا خا طره ی آنچه را که از آنها دیده یا بدل داری رادر ذهن خویش مرور کن
در علم روانشناسی ، از علم گفتار درمانی ونوشتار درمانی سخن ها به میان آمده است ومن درکتاب واژه های خود نیز بر ان اشاره داشته اماینجا تنها باین بسنده میکنم ,که بگویم در بحث نوشتاردرمانی
پزشکان معنقدند زمانی که تو غم اندوه وناراحتی خود را بازگو کردهیا بر برگی مینویسی...انجام اینکار خود باعث تخلیه روحی واحساسی درون تو میشود,در عین حال که انسان در زمان گویائی موضوع یا نوشتار آن ,در باب این جریانات ، فکر میکند وودردرون نیز همزمان به تحلیل آنچه گذشت نیز می پردازدو شاید با اینکارحتیبه نتایجی احساسی ویا حتی عملی برسد که اورا
از این اندوه ویا گرفتاری نجات بخشد .واگر چنین هم نشود لااقل با گفتن ونوشتن آن احساس آسودگی میکندچراکه آنچه بقولی بر دل او مانده است بیرون ریخته است .درکنار این علمای این علم معتقدند که ،نگاهداریِ افکار ِاندوهناک یا خشم آور وتمامی احساساتی که بنوعی تاثیر نامطلوب بر روح وروان وجسم دارد خوشایند نبوده وباعث این خواهد شد که آثار بدی بر روح وروان وجسم برجای بگذارد ازاین نظر معتقدند در علم نوشتار درمانی بهتر است که فرد آنچه در درونش میگذرد به کاغذی منتقل کرده وپس از نوشتن همه آنچه بر دل او سنگینی میکند ,خواه خشم آلوده باشد خواه از سر تاثر آنرا در جعبه ای قرار داده وبیرون از خانه در سطل زباله بگذارد ,با این تفکر که من چه از درون خانه ی دلچه از درون خانه خود این خشم واندوه را بیرون ریخته ام.عده دیگر ی از این علمامعتقدند این نوشته داخل جعبه را نگهدار اما به آن فکر نکن اما زمانی که مشکل تو رفع شد به سراغ ان رفته با شادی آنرا پاره کن وبدور بریز .تمامی این اعمال تنها برای دادنروحیه ای جدید به شخص آزرده است.چراکه بدینوسیله فرد بطور کامل اندوه وخشم و...را از خود ودرون خویش به بیرون می ریزدواگر روزی بیاد آن بیافتد با شادمانی از ان یاد خواهد کرد .
بااین اندیشه که :امروز این مشکل نیز حل شده واز بین رفت! وحال چرا برای مدیر و بالا دست خود در روز اینکار را انجام دهیم ،از سوی دیگر , روانکاوان جهان معتقدند که ،آنچه بر دلت سنگینی میکند جائی در دل تو نباید داشته باشد ،بلکه به سرعت وهرچه زودتر باید از درون تو تخلیه گردد
تو باید به روراستی.با صداقت درون آنچه بر تو میگذرد آنچه در دل داری را با انکس که باعث آن است درمیان بگذاری ،اگر میتوانی بصورت مستقیم وچانچه به هر علت مانند اینکه شرم میکند یا سریعا خشم اگین میشود ونمیتواند به گفتار خویش ادامه دهد ،درنامه ای نوشته وبطور شخصی بدست آن شخص بدهد ونه حتی از طریق"رابط (*شخصی دیگر)"چرا که ممکن است" رابط" تحویل نامه را انجام ندهد یا بهر دلیلی در تصور تو این باشد که ،شخص مورد نظر نامه را دریافت کرده است
وچنانچه ببینی(با دادن نامه بطور غیر مستقیم بدون اگاهی ازاینکه خوانده شده ای)!در رفتار کارفرما ومدیر و...تغییری حاصل نگردیده بیشتر دچار اندوه وخشم خواهی شد، مسلم است اگر شما چنین نامه ای را نوشته وبطور مستقیم یا غیر مستقیم آنرا تحویل داده و هیچگونه ،تغییر وبهتر شدنی را مشاهده نکنید وبهتر آن است که بفکر تغییر شغل خود باشید ،چرا که کارفمائی که اکنون میداند اعمال او چگونه بر روح وروان ورفتار تواثر نامساعد میگذارد ، اما تغییری در روش اعمال نکند در درجه اول کارفرمای قابلی نیست ،در درجه دوم خود این کارفرما نیز آنقدرها در زندگی نمیتواند موفق باشد واحتمال ورشکستگی او نیز میرود .ودر نهایت اگر درنهایت ترا بازهم به هیچ گرفت ،باید بدانی ماندن تو دراین محدوده شغلی جز بیماری توبرای خود وخانواده وزندگیت سودی نخواهد داشت. وزمانی که میتوانی سالها در محیط جامعه کار وخدمت کنی ، بااین روش بیش از نهایت ۵ سال دوام نخواهی آوردوسرانجام یا به فاجعه ای خواهد رسید ویا به بیماری دائمی ومزمن شما!واینکه تصور کنی سرانجام کارفرما خودش درخواهد یافت ،که چقدر برای او کارمند ویا کارگر و... خوبی بوده ایوچقدر او برتو ناحقی کرده است ، اشتباه خواهد بود .این تنها تصوری بیش نیست که عملی شدن آ نبیشتر به افسانه میماند تا اینکه ،روزی به حقیقت پیوسته وتو شاهد آن باشی! پس بخاطر داشته باشید پنهان کردن درون وناگفته نهادن اندوه وخشم وهمه احساسات تو....دردرجه اول آسیب آن " بخود تو" باز خواهد گشت.
*ـــــــــــ ساحل تنهائی ـــــــــــــــــ*
" امروز " را در حسرت "دیروز" سر کردم
بی آنکه بدانم " فردایم" که همین
"امروز بود که
"دیروز " انتظارش را می کشیدم!
آه ...این نیز بگذرد
اما چشم براهی هایم را بهانه ای نیست
چشم براه بوده ام
بی آنکه در باورم بگنجد که رفته ای
وغمی را بر دلم
به ارمغان محبت خویش، برجای نهاده ای!
چشم براهت میمانم
چشم براهت میمانم حتی کنون که بازگشته ای!
نمیدانم چرا ...نمیدانم
ولی همیشه دلتنگم!
دلتنگی هایم را ، بهانه ی دیداری
" درخیال هم " آرامم نمی بخشد!
وساحل تنهائیم
پر میشود از گامهای خیس
نه تنها در موج که در اشکهای من نیز!
دلم پر میزند
دلم پر میزند برای طپشهائی
که دیدار را شوق می بخشذ
ورسیدن را شادی،
درگامهائی بسوی عشق ومحبت!
ساحل تنهائیم را پر کن
" ای همیشه بیدار" !
فرزانه شیدا
چهارشنبه اسفند ماه ۱۳۸۶
و باامید موفقیت همگان در سراسر دنیانمونه ای ازاین سایت :*دیسکاوری * Discovery *
از: گوگل *http://www.google.com/
برای عزیزان علاقمند به آخرین پژوهشهای علمی دراینجا لینک داده میشودکه علاقمندان میتوانند به آن مراجعه نموده علاقمندی هایرا که مایل بدانستن آن هستندبخوانند( البته به زبان انگلیسی *) به مطالعه ی آن بپردازید:
اینجا کلیک کنید
و چنانچه بنویسید Sad* آخرین پژوهش های علمی یا * آخرین پژوهش های روانشناسی)نیز میتوانید به زبان فارسیسایتهای بسیاری را پیدا نمائید وبا توجه به علاقمندی خود آنچه را مایلید مطالعه بفرمائید:
اینجا کلیک کنید
* آخرین پژوهش های علمی : همراه با عکس:
اینجا کلیک کنید
آخرین پژوهش های روانشناسی:
اینجا کلیک کنید
همراه با عکس:
اینجا کلیک کنید
پایان * فرگرد سرپرست
به قلم : فرزانه شـیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:01 pm

¤ بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ ¤
¤ فرگرد پیشوا ¤
این بار در( فرگرد پیشوا) به بررسی سخنان* ارد بزرگ در این زمینه خواهیم پرداخت.
* برای شناخت آدمیان ، بجای کنکاش در اندیشه تک تک آنها ،بدنبال شناخت پیشوای انگاره و خرد آنها باشید . ارد بزرگ*
در فرگرد های پیشین بارها بازگو گردید ه است که انسانها با یکد یگر تفاوتهای بسیاری دارندوهماهنگی کامل و همگونه بودن صد در صد در اندیشه وافکار دوشخص بطوری که با یکدیگر
در همه وجوه زندگی واندیشه یکسان وهمانند باشدامکان پذیر نیست.لذا بااین آگاهی مشخص است که برای شناخت انسانهانیاز به شناخت فردی آنها داریم البته منظور این نیست کهکه نمامی افراد دنیا را یک بیک به زیر سوال برده وبه ، شناخت انان بپردازیم چراکه در کل جامعه،با تمامی تفاوتهای آدمی باز انسانهای کل دنیا به گروه های کوچکتری تقسیم میگردند
که از طریق آن یک انسان شناسی وجامعه شناسی کلی ،صورت گرفته ومیگیرد .
و تمایز های آدمیان را بدینگونه دسته بندی میکنندکه برای مثال بگویند:
۱/ انسانهای صبور و شکیبا وخونسرد انسانهای زود جوش ویا همیشه خشمگین وخونگرم و...بر شکل ما برای شناخت آنان که نیاز به شناسائی آنها داریم می بایست راه و روش درستی را نیز داشته باشیم ، که در شناخت فرد دچار اشتباه نشویمصرفنظر از احساسهای درونی و روحی بماننداحساساتی که شما با دیدن شخصی" بدون شناخت قبلی "درخود احساس میکنید ، نظیر اینکه بدون هیچ ،پشتوانه ی شناختی به فرد مذکوراعتماد میکنید،یا از صدای گرم وآرام او احساس خوب آرامش به شما،منتقل گردیده در کنار وحضور او احساس خوبی،به شما دست داده وحس میکنید که این فرد بطور مثال:مظهری انسانی صلح طلب ومهربان باید باشد .که صد البته انسانی با چنین خصوصیاتیاز این دسته نیز به شمار میرود، ویا برخلاف آن ،شما بدون هیچ شناختی بناگاه ،احساس تنفر از فرد ی میکنیدبی آنکه حتی صدمه ای ازاو دیده باشید،که البته بجاست یادآور شویم برخورد اولیه وچگونگی رفتار ما با دیگری یا فرد مقابل ، معمولا در شناخت شخص ، انقدرها هم بی اثر نیست ،کمااینکه شخصی که بییش از حد رفتاری را در برخورد اولیه،نشان میدهد که مجاز نیست ، خود گویای همین مطلب،خواهد بود که او چگونه آدمی ست .برای مثال :بیش از اندازه تعارف کردن این شخص به شماکه مثلا ناهار را درخدمت باشیم ، بااینکه شما او را تازه دیده ایدوشما درمانده برجا میمانید که منکه بحد کافی باایشان اشنائی ندارمبه چه دلیلی می بایست تا این اندازه بمن تعارف کندکه مرا درشرایطی قرار دهد ،که مجبور به قبول پیشنهاد او باشم....که البته بااینکه فرد ممکن است، فردی مهمان نواز ومهربان باشد اما هیچوقت در هیچ منطقه ایاز زندگی ،اصرار بدیگران به هر دلیلی موجه نیست،حتی اگر آشنائی نزدیک باشد چون بجز آنکه فرد متقابل خود را،دچار یکنوع احساس ناراحتی درونی کنید واورا بدون میل قلبی مجبور به انجام کاری کنید به نتیجه ی دیگری نخواهید رسید.واین در رابطه شما با فرد مورد نظر نیز تاهمیشه اثری منفی خواهد گذاشت و چرا که ما هرگز مایل نیستیم ازسوی کسی حتی به مهربانی ولطف ، تحت فشار باشیم!و مسلم بدانید که این چه انشا باشد چه غریبه در دیدار بعدیشما آنقدرها خود را راحت احساس نمی کنید چرا که دیگرمیدانیدبراحتی نمیتوانید این دیدار را بیک خداحاظی معمولی ختم کنید !معمولا اینگونه احساساتی نسبت فرد ی آشنا و ناشناس، نیز چندان هم خالی از منطق نیست.من بشخصه اینگونه احساسات را یاور خوبی در زندگی،خود دیده ام ، تا در انتخاب اطرافیان ودوستانم کمتر اشتباه کنم ،اگرچه هیچ چیز همیشه نمیتواند بر اساس پیش بینی ما پیش رفته وبطور حتم گفت من اشتباه نمیکنم چون چنین چیزی نیزغیر ممکن است.واما ،صرفنظر ازاینکه بعضی از انسانها با جلب اعتماد فرد متقابل قصد یا غرضی را دنبال میکنند وشاید اندیشه ای را در درون خودمی پرورانند که چندا ن هم به سود شما نیست ودقیقا درهمین زمینه هاست .که انسان میبایست در شناخت آنان که در پیرامون او هستند، بسیار دقیق باشد چراکه گاه صدمه های جبران ناپذیری(مادی ومعنوی )برانسان وارد میگردد ،که اگر از جنبه ی مادی آن بگذریم تا سالهای سال میتواند باعث دلسردی وناامیدی وبدبینی انسان از دیگر انسانها گردد .و بقولی گاهی:بدست آوردن تجربه ها ئی در زندگی ,چه از لحاظ مادی چه معنوی بسیار برایمان گران تمام میشود .وجبران آن در روح آدمی گاه برای همیشه غیر ممکن میگردد.وگاها هیچیک از عواطف عمیق آدمی نسبت به فردیباعث این نمی گردد ،که از صدمه ورسیدن به تجربه ای تلخ ودردناک در امان بمانیم.چراکه متاسفانه هستند انسانهائی کهمی بایست همیشه در مجاورت آنان محتاط بودوهیچگونه مهر وعاطفه ای نیز قادر به تغییر این افراد نیستوچنین افرادی معمولا فاقد داشتن الگوئی مناسب در زندگی خودبوده و هستند .واز آنجا که به هیچ چیز درستی اعتقاد ندارندهمیشه در کتمان همه ی آنچه هستند که وجود دارد گاه حتی کتمان وجود خدا، بدون اینکه بتوانند، جایگزین منطقی وقابل درکی را برای شما مثال بیاورندوعمری از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریده وهرگز،قادر نیستند در افکار خود ثباتی منطقی ایجاد کنند.چراکه اینگونه افراد قبل از هرچیز از شناخت خودغافل مانده ونمیدانند که از دنیا وزندگی خود،واطرافیان خود چه میخواهندوچه چیزی را در زندگی طلب دارند تا باعث شادی آنان گردد.وسرانجام نیز هم خود را به منجلاب اندوهوشکست میکشند هم دیگران را.برای فردی که از اینگونه افرادستم ورنجی را می بیند ،اندوهی باز خواهد ماند که گاه، درد جامانده در نهاد وروح او تا همیشه ,تداوم خواهد داشت و گاها آنقدر اندوهناک میگردد ،که آدمی جز به درگاه پروردگار،قادر نیست به هیچ کجا،وهیچ کس دیگری رو آورده واعتمادو اطمینان کند،وچاره راه خود را , تنها در پناه برد ن به خداوند خویش می بیند، زیرا که از "انسان " دیگری این مخلوق پروردگار،قادر گردیده است تا براو که, اونیز ,بنده ای از بندگان خداست،صدمه ای وارد سازد که روح ودرون اورا درهم شکسته است و باعث دلشکستگی او, شاید حتی برای تمام عمرشده است.
ــــــ*حاجت ــــــــــــ
ای خدا ! درد دلم را با که گویم ؟!
بار دیگر بسته شد , درها برویم
بازهم سر کوفتن , بر درب بسته
بازهم راهی به پشت در نجویم
بازهم زاری و گریه , از ته دل ،
برهمان , ویرانه های آروزیم!
بازهم با اشک تلخ دیدگانم
چهره ی غمدیده را , باید بشویم ,
بازهم باید , به صحرای جدائی
یکّه وتنها ، ره دنیا بپـُویم ,
تیره گی های دلم ‌، پایان ندارد
در پی نوری خدایا ،
بی سبب در جستجویم
رنگ شادی را ندیدم ،
جز غمی بر دل ندارم
غم فقط چون یار جانی ,
میدود هر دم بسویم
ای خدا با سوز گریه ،
پشت درگاهت نشینم
تا که حاجـت را نگیرم ،
دست ازاین درگه نشویم
دست ازاین درگه نشویم!!!ـ
ـــــ*سروده ی فـرزانه شیـداـــــ
حتی * حافظ* شاعر ایران زمین * نیز از چنین صدمه واندوهی درمیان انسانها , در امان نمانده و وبسیار در اشعار نغز ویکتای او می خوانیم که از انسان وآدمی بسیار شکستها و دلشکستگی ها
دیده است .کمااینکه در این سروده ی خود میگوید:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم! ___
وفرزانه شیدا نیز میگوید:
ــــ*چشم یاری ــــ
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
بر قّلّوب هر که بوده آشنا
دانه ی مهر و محبت کاشتیم
لیکن از این مزرع سبز فلک
حاصل از" خار جفا " برداشتیم!!
آری اندر باغ ما خاری دمید
وه که خارستان زآن افراشتیم
سکه ی نامردمی را در فریب
سکه ی مهر و وفا انگاشتیم!!!
کودک دل را دراین کهنه خراب
بر سر بازار غم ، بگماشتیم !!!
دوشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۷
ـــــ سروده ی : فـرزانه شـیدا ـــــ
*وحال آنکه افراد بی پشتوانه و بی مسلک وخود باخته ,معمولا به هیچ صراتی نیز مستقیم نبوده ودر
زندگی هرگز پیشوای خاصی را هم دنبال نمی کنند.که به توسط آنان لااقل ، الگوی درستی را در زندگی داشته وراه بهتری را در زندگی درپیش بگیرند،که برخود ودیگری صدمه ای وارد نسازند
___دریای محبت ____
من به دریای محبت ، در عشق
موج در موج ، همه فریادم
ساحل روح ِمرا قسمت بود
که تو چون شن بدهی بر بادم !
مانده ام با دل ِ دریائی خویش
موج بی ساحل ِافتاده به باد
آه ای عشق ، چه گویم زغمش
از غم وهجر ونبودش، فـریاد
با چه امید ، به هرجوشش اشک
موج اشکم برود بی ساحل
در کجا سینه بگیرد آرام
در کجا ر وح بگیرد منزل؟!
بعد از این قلب منو دربدری
بعد ازاین موج سرشکم شب وروز
آه ...ای عشق دگر باره ببین
دل من باغم خود مانده به سوز!
او که بی هر سخنی راهی شد
همچو یک قایق گم کرده مسیر
دل دریائی من را طی کرد
تا که شد از منو از عشقم سیر !
شاید او با گذر از بحّر دلم
خود گم کرده ی خود پیدا کرد
لیک دریای دلِ ِ من گم شد
اوبه عشقی دل من "شیدا" کرد!
آه شـیدا ! ... توکه در سوزدلی
دیگر از درد د رون باز مگو
باش خاموش و به خلوت بنشین
دیگر آرامش خود ، باز بجو
باد هم گر گذری کرد بدل
اشک غم را بدلت ٫ سیل مکن
تو که "فرزانه "ی عاقل بودی!
سوی" شیدا"ئی خودمیل مکن !
یازدهم تیر 1387*
فرزانه شیداـــــ/ f sheida_____
* کشوری که دارای پیشوایی بی باک است ,همه مردمش قهرمان و دلیر می شوند . ارد بزرگ
این مسلم است که انسانها در راه زندگی خودهمواره بدنبال پیشرفت خود هستند لذا در جامعه های پیشرفته , این امر ثابت گردیده است که برای موفقیت می بایست یک اگلوی موفق را
انتخاب کرده وتوسط آن در زندگی به ساختن , ومحکم پایه های زندگی خود پرداخت نمونه هائی از این قبل , افرادی هستند مانند پیامبران واندیشمندان , در کنار آنان استادان خوبی که خود در زندگی از
کنار چراغ دودی شروع به تحصیل کرده تا پیشگاه بلند استادی رسیده واکنون خود یاور انسانهای دیگر هستند.وگاه نیز یک انسان معمولی چون فردی بنام
** آنتونی رابینز(نویسنده ی سری کتابهای بسوی کامیابی*)که یک انسان معمولی بوده است و توانسته زندگی خویش را بطور کامل دگرگون نماید وانسانی موفق باشد که بسیاری اوراالگوی زندگی خویش قرار دهند. ایشان را پیش از این در سایت جاودانه ها وسایت کتابهای فرزانه شیدا
نیز پیش از این او را معرفی کرده ام او انسانی بود که ز هیچ خود را به مقامی رسانده
که تمامی بزرگان سیاست وجامعه اروپا وامریکامایل بدیدار او هستند وطرفداران اواز سراسر دنیا برای دیدار اوبه امریکا میروند .در نهایت باید این را ذکر نمود که تمامی بزرگان واندیشمندان جهان نیز برای زندگی خود الگوهای رفتاری مناسبی داشته اند,که جا پای آنان نهاده در بهتر شدن خود وزندگی خویش , تلاش کرده اند .
وهمواره علمای دنیا وجهان معتقدند که انسانی که قصد پیشرفت واقعی خود را دارد همیشه
الگوئی را بر میگزیند که بالاتر از او والگوئی موفق است .چرا که پا نهادن در جای پای کسی که در زندگی خودموفق نبوده است هرگز باعث ترقی ورشد آدمی نمیگرددوکافیست در زندگی بزرگان واندیشمندان دنیا مطالعه ای داشته باشید تا ببینید همگان در زندگی خود از دیگر بزرگان جهان نقل ونظراتی را , عنوان میدارند وسخنان آنان را نیز پذیرفته وقبول دارند , پس بیآموزیم الگوی خوب، تنها وسیله ی پیشرفت انسانی ما در , تلاش ما برای بهتر بودن وبهتر زیستن است ,
در اینجا فرگرد پیشوا را به پایان میبریم.¤
___ پایان فــرگرد پیــشوا__
.¤ به قلم :* فرزانه شیدا/ f sheida.¤
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:02 pm

¤بُعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ¤
¤ فرگردکودکی ¤*
¤ خانم گرته نورد هلله -* روانشناس و وکیل( در نروژ*)
*Grethe Nordhelle
psykolog & advokat
این مطلب را با یادآوری فرگردهای پیشین شروع می کنیم که بارها در رابطه باانسان ,اشاره ای به کودک (از زمان نوزادی تا پیری ) شد ه است و این بار بر اساس سخنان * ارد بزرگ و*پژوهشی توسط خانم گرته نورد هلله* روانشناس ووکیل کودکانبه بررسی آن می پردازیم
در شروع سخن لازم می بینم نگاهی اجمالی ، به (خود ِکودک )داشته باشیم.من خود, نگاهی داشتم بر سایت کودک ووالدین در نروژ و متنی را انتخاب کردم در رابطه با کودک وخانواده که همانطور که گفته شد بر اساس پژوهشی ست از خانم *گرته نورد هلله - روانشناس و وکیل نروژی .*و برگرفته از سایت والدین وکودک در( گوگل . دات نو )
http://www.google.no
http://www.klikk.no/produkthjemmesider/foreldreogbarn
http://www.klikk.no/foreldre/foreldrerollen/article483335.ece
*( no نو=* نروژ ) واین متن را انتخاب کردم تا در رابطه با کودک وخانواده مطالبی ، را که اظهار میدارم و بر اساس آن به بررسی فرگرد کودک خواهیم پرداختSad ترجمه از نروژی به فارسی)بر اساس پژوهش :خانم گرته نورد هلله :روانشناس و وکیل ایشان داستانی را از یک خانواده ویک کودک بر اساس پژوهش خود
تعریف مینماید :
ــــ"استراترژی " یا برنامه ریزی اولSad۱)ـــــــ*Manipulerende strategier ــــ
کلمه ی اصلی این جمله را بطور دقیق در فارسی بخاطر ندارم اما به معنای"استراترژی "= سردرگم کردنواثرگذاشتن بروی عواطف واحساسات واندیشه کسی به اینطریق که آنچه راکه در نظر داریم به همانگونه که میخواهیم به کسی قبولانده ودرباور او این شکل ازاندیشه را بپرورانیم.
" لازم به تذکر است که اینگونه بازیهای احساسی وفکری با کودک در خانواده ، تنها به خانواده هائی طلاق وکسانی که که جدا شده اند,مربوط نمیگردد، بلکه در اجتماع کوچک هر خانواده ای میتواند اینگونه، سردرگم کردن و(به زبان فارسی پیچاندن فکری کودک را) دید وفرزندی را بطور کامل در زندگی به تباهی دائمی کشید.(و در این داستان "مادری" است که با فرزند پسر خودچنین میکند):
I historien om Oskar opptrer moren som en manipulatorاین داستان ماجرای مادری طلاق گرفته است که پسری بنام " * اُسکار *" دارد ،و مادرتصمیم می گیرد که بااستفاده از احساسات عواطف وافکارکودک خود اورا مجاب نماید که بجای پدر اورا انتخاب کرده و بااوزندگی کند.(در اروپا و *اسکاندیناوی* فرزند بالای ده سال * میتوانددرصورت صلاحیت پدر ویا مادر،
خودبه شخصه , انتخاب کند که باکدامیک از ایندو ,در صورت جدائی والدین زندگی نماید*)Hun bruker tre ulike strategier for å få Oskar til
å tenke, føle og uttrykke seg på
en måte som tjener hennes interesse , og som rammer faren
واو برای اینکار( 3 سه )راه را
برای انجام نقشه ی خود با کودک انتخاب میکند :
فکر کردن
احساس کردن، و
عکس العمل نشان دادن در مقابل این احساسات
واین به شکلی صورت میگیرد که توجه پسرک را جلب نموده وبرای او جالب توجه باشد .واین روش اثر آن پدررا نیزدربر گرفته واورا از چشم فرزند رابصورتی خواهد انداخت که در نگاه پسرک پدر محکوم بنظر برسد .واین همان بازی همیشگی ست که در ایران متاسفانه بیشتر شاهدآن هستیم که یکی از والدین ِ طلاق ، بااثر گذاشتن برروی بچه،یکی را در نگاه دیگری خراب میکنند .حال چه برای داشتن کودک در کنار خود،چه برای جلب اعتماد کودک بسوی خودویا بخاطر تلافی کردن یکی از طرفین از دیگری.!(اما کسی که بیش از همه دراین میان قربانی میشود خود * اُسکار*فرزند پسر آنها اُسکار است *!)
Men det største offeret er O skar selv, ),som blir følelsesmessig forledet inni et falskt bilde av virkeligheten
وباین ترتیب مادربا استفاده از احساس اوموفق میشودتصویری تقلبی وغیر واقعی راازخود وهمسرش
درنگاه *اُسکار * (کودک) بوجود آورد.*بخش( ۲)ـــــ*
« Supermamma» یا« مادر فوق العاده»
Morens første strategi er å fremstå som en «supermamma
اولین گامی که مادر برمیدارد این است که ازخود شکلی از یکسوپر ماما ویا مادری فوق العاده
را در نگاه کودک بیآفریند
Hun imponerer Oskar gjennom å gi ham
bortimot alt han ønsker seg .Den andre strategien, er å gi inntrykk av at det er synd på henne
در اولین استراتژی و ره کار و برنامه ریزی خود،این مادر شروع باین میکند که تمامی آنچه راکه پسر او تقاضا کرده وخواسته است ،در اختیار او قرار دهد، و در دومین برنامه ریزی واستراتژی خود باین میپردازد که تمام مدت با حالت مبالغه آمیز سرشار از دلسوزی با * پسر* برخورد کند..واحساسات فرزند را نیز بدینگونه تحریک کند ککه بر مادر نیز احساس ترحم داشته باشد ودرعین حال(به شکلی رفتار کند که طفل تصور کند درنگاه مادر بیشتر عزیز است تا درنگاه پدر.!)
Hun har ingen andre enn Oskar, hُun er så mye syk og så videre.
مادر جز اسکار ندارد، هیچکس دیگری را در زندگی خود نداردو به سختی از لحاظروحی /روانی مریض شده است ودر واقع به حالت بیمارگونه ایبا تصمیمی راسخ همچنان به این کار خود ادامه میدهد،چرا که میخواهد به نتیجه ی دلخواه خود برسد
blir det likevel overdrevet og brukt i en bestemt hensikt,
nemlig å spille på Oskars samvittighet og ansvarsfølelse
.Selv om dette for så vidt er sant,
وتاجائی پیش میرود که اینکار ِاو،به شکل مبالغه آمیزی , نوعی زیادروی میشود ولی او همچنان به شکل حساب شده ای با احساسات ووجدان فرزند خود ،بازی می نماید. و حتی بااینکه حقیقتی در کار نیست وهمه چیزساختگی میباشد.ولی او همچنان ادامه میدهد تا به نتیجه نهائی خود برسد ودر

مرحله ی سوم(۳) واستراتژی آخر: * Provoserer یا تحریک کردن* او می پردازد:_
*__Den tredje strategien består i å gi Oskar et negativt bilde av faren.یعنی درسومین مرحله ،کار اواین است که به* اسکار * یک چهره ی منفی وغیرواقعی از پدر نشان دهد ،لذا در حضور اسکار به پدر زنگ زده وبا نقشه قبلی طوری رفتار میکند که بدعوا وجروبحت ختم شود وآنقدر به ادامه آن می پردازد ،که پدراسکار عصبانی شده واز کوره بدر رود
...For eksempel bruker hun å ringe faren når sønnen er hos ham.
Bevisst provoserer hun ham slik at han
blir rasende i telefonen mens Oskar hører på.
Dermed forsterkes inntrykket av at «pappa er så sint»
وآنگاه صحنه ی ظاهری وساخته شده خود را بدتر از آنچه بودبرای پسر خود تعریف وبازگو میکند
(یا به زبان فارسی به موضوع را چرب تر کردهو برای اسکار این برخورد تلفنی را به شکل بدتری تعریف میکند)
.– Manipulatoren finner en svakhet hos den andre og skaper en
situasjon hvor hun eller han kan spille på følelser.
وبه این طریق فرزند رادر احساس خود سردرگم وگیج کرده وبقولی با گول زدن وتحریک احساس *اسُکار*نسبت به پدربا احساسات کودک بشدت بازی مینماید.**(با توجه به اینکه باید درنظر داشت که مادر وپدرهردو درنگاه فرزند عزیز هستند وآنان را دوست دارد درنتیجه دیدن غم وناراحتی هریک برای کودک درد آور،سخت، مشکل ورنج آور است)**
خانم نوردهِلله معتقد است که
:Barn er veldig lette ofre for å bli manipulert,
sier:* Grethe Nordhelle.
در این میان بیش از هرکسی در چنین بازیها ئی , فرزنداست که قربانی ماجرا میگردد .در بخش بعدی خود این مادر شروع میکند که با شکل بیشتری بااحساسات فرزند خود بازی نماید:
__Spiller på følelser - بخش سوم (۳) _بازی با احساسات__
Samlivsbrudd er etter hennes erfaring den vanligste arenaen
hvor foreldre driver alvorlig manipulering av egne barn.
از نمونه دیگری که میشود فرزندی را گول زده وگیج نمود باین شکل است که والدین از هم جدا میگردند وکودک دچار تردید وسردرگمی شدیدی میشودزیررا که نمیداندد وضع رابطه مادر با پدر وبرعکس در اصل , چگونه است وحال با چنین شرایطی روابط صمیمانه ی قبلی پدر ومادر چگونه
گشته یا خواهد شد
Men foreldre kan også manipulere barn i andre
sammenhenger
blant annet fordi de har behov for å kontrollere dem
اما همچنین در کنار این راه،روش های دیگری نیز موجود است که میشود باآن , فرزند وکودک خودرا سرگردان کرده گول زده وگیج نمائیم , که این راه دوم سخت تراست بخصوص که والدین نیازمند این هستند ,که بروی فرزند ان خود در حمایت او در زندگی،کنترل وتسلطی مثبت داشته باشدÅ hjelpe barn som er fanget i foreldrenes manipulerende spill,
er vanskelig og krever forsiktighet.
وکمک کردن به فرزندی که توسط پدر ومادری سردرگم وگیج میشودکار ساده ای برای ،روانکاوان ومتخصصان کودک نیست وانجام چنین کاری برای یک روانشناس دربرابر , چنین کودکی،کاری بسیار سخت خواهد بود,که می بایست با احتیاط کامل انجام گیردتا موفق باین شود که تصویر ساخته شده در ذهن کودک را تغییر دهد
.– Barn har behov for å kjenne tilknytning og tillit til egne foreldre.کودک نیازمند این است که احساسی از شناخت کامل والدینواعتماد به خانواده ا ش را درخود
داشته باشد واین چیزی ست که می بایست برای کودک فراهم شود ,تا سالهای طولانی با این احساس واین تفکر دراو امنیت وآرامش خاطر فراهم شود.
Man skal være varsom med
å ødelegge barnas
illusjoner ved å kritisere foreldrene åpent, sier * Nordhelle
شخص می بایست بسیار با احتیاط وآهسته عمل کند تا بتواند بتدریج کودکی را از لحاظ روحی واحساسی وفکری نابود نماید و با چنین پیش آمدهائی برای کودک بسیار روشن است که زمانی که تصویر واقعی یک پدر ومادر خوب در نگاه فرزندی شکسته میگردد آنگاه فرزند به این خواهد پرداخت که تمام مدت ،به انتقاد از رفتارهای پدر یا مادرخودبر میخیزد و مداوم نیز با آنان مخالفت خواهد کرد.
__Den daglige virkeligheten__*= حقیقت روزمره زندگی __
Når det gjelder Oskar og foreldrene hans, kan det faktisk være en
mulighet å la Oskar flytte til mor, slik hun ønsker.
– Da vil kanskje Oskar erfare at den daglige virkeligheten ikke er
slik moren har fremstilt den
خانم گرته نورد هلله ( روانشناس و وکیل) همچنان تعریف میکند که:* حقیقت روزمره ی زندگی* این است که:وقتی به زندگی این والدین او توجه میکنیم این امکان راآشکارا می بینیم که سرانجام *اسکار * تصمیم بگیرد،از پدری جدا شده وبا مادر خود زندگی نماید ,درست همانگونه که مادر برنامه ریزی کرده بود!تفاوت دراین است که زمانی کهچنین چیزی صورت بگیرد مادر نمیتواند بطور مداوم
همان (سوپر ماما ومادر فوق ا لعاده) ای باقی بماندکه تصویرش را در ذهن ِ*اسکار برای رسیدن به منافع خود ساخته بود
Det blir ikke lenger tivoli og pølser
hver dag i lengden. Det manipulerte bildet vil sprekke,
og Oskar vil etter hvert også få et sannere og
mer positivt bilde av faren sin,
forklarer Grethe Nordhelle
و بتدریج آن تصویر درنگاه اسکار خواهد شکست وحقیقت خود رانشان خواهد دادومجدد اشکار باین پیخواهد برد که پدر چگونه فردی بودوشکل مثبتی را که از پدر درذهن خودداشت مجدد باو بازخواهد گشت .
____ کاشکی ____
کاشکی با ترانه ی غم ، دلی همصدا نمی شد
یا که با غم جدائی ، دلی اشنا نمی شد
کاشکی که دلای عاشق، غم ِ دوری رو نمی دید
از کسی که عاشقش بود، اینجوری جدا نمی شد
توی بازیهای تقدیر، دل به نومیدی نمی داد
توی دنیا تک وتنها، اینجوری رها نمی شد
کاشکی مرحمی می ساختن واسه قلبای شکسته،
تا دیگه به قلب عاشق، اینجوری فنا نمی شد!
اگه قلبی توی دنیا طاقت جدا شدن داشت
که دیگه دلای عاشق اینجوری دریا نمی شد
اگه عاشقی، دلی رو اینطوری فنا نمیکرد
" دل عاشق رو شکستن"رسم "این دنیا نمی شد!!
اگه دنیا هم، به قلبم ، غم دوری رو، نمیداد
واسه دل" قصه ی بودن" پوچ وبی معنا نمی شد!
کاشکی میشد که دوباره ، دلی برگرده به دیروز
تا امید باتو بودن واسه من "رویا" نمی شد!
ــــــ*۲۳*ـ دی ۱۳۸۲ ـ فرزانه شیدا ـــــ
در فرگرد های قبلی نیز گفته شده که یک شخص نمیتواند برای همیشه
نقش بازی نمایدوسرانجام ماهیت اصلی اوآشکار خواهد گردید ودست او با تمامی بازیهایش رو خواهد شد. حال با در نظر گرقتن داستانی که این خانم روانشناس عنوان کردند ،نگاهی به گفته های ارد بزرگ می اندازیم:
* پوزش خواستن از پس اشتباه ، زیباست حتی اگر از یک کودک باشد. * ارد بزرگ *
ازاین داستان بد نیست اینگونه استفاده کرده وبگوئیم:چه میشد اگر چنین مادری که بعلت تنهائی ونداشتن شخص دیگریدر زندگی محتاج بودن فرزند خویش در کنار خود بود در جای آنکه به گول زدن وبازی گرفتن احساس فرزند بپردازد،نقش صادقانه ی یک مادر را بازی میکرد ولااقل زمانی,که تا این حد با احساسات او به بازی پرداخته بود ازاو عذر میطلبید وبجای سردرگم کردن طفل وببازی گرفتن عواطف او،حقیقت رابه همان حالت صداقت گونه وواقعی خویش با فرزند درمیان میگذاشتومسلم است زیباتر بود که فرزند اینرا میدانست که مادر بیش ازآنکه قصد آزار وسواستفاده ازاحساس او را داشته باشد نیازمند بودن اوکه فرزند عزیز اوست، درکنار خود بوده است ,ومسلما با عشقی که کودک درهرشرایطی به خانواده خوددارد.آنهم بعنوان تنها کسانی که در زندگی خود میشناسد وآنان راحامیان ,خود میداند والدین نیز به همین حد ساده وصادقانه با فرزند خود,رفتار میکردندوهمه چیز های گفتنی را همانگونه که هست با اودرمیان میگذاشتند وبا همان صداقت کودکانه ی او با او رفتار شده واورا نیز درجای خود بیش ازاینکه اول به این فکر کنند که:ما افراد عاقل وبالغی هستیم با نگاهی خیلی کوتاه باین پی برده میشد که صداقت کودکانه ی فرزند بهترین الگوی والدین باید باشدتا آنچه را که باو وسرنوشت این کودک مربوط میگردد به همان شکلی برایش فراهم کنند که زائیده ی درون یک طفل یک ودک وفرزند ماست بدین شکل راحت تر او را نیز درک میکردند ونیازی باینهمه صحنه سازی وبازی نبود تا اورا قانع کند که مادر بهتر از پدر است واز آن گذشته هریک از والدین نقش خود را در نگاه کودک دارد وهرگز یک طفل نمیتواند بدون آن دیگری سر کندووجود هردو لااقل تا زمانی که طبیعت ایندورا بخشیده است .لازمه ی زندگی کودک می باشد کمااینکه در اروپا هرگزپدر یا مادری که بخاطر نداشتن تفاهم وهر دلیلی زهم جدا میشوند بطور کامل فرزند را ترک نمیکنند.
وقانون براساس این مطلب که نیاز فرزند می بایست دردرجه ی اولاقدامات هر خانواده ای قرار گیرد هردو موظفند حتی اگر درشهر دیگری قصد ادامه زندگی دارند یا تجدید فراش کردهمیخواهند با فرد دیگری ازدواج کنند حکم ووظیفه ی پدری یا مادری خود را تمام وکمال درمقابل فرزند خود اجرا نمایند وفرزند را که گناهی دراین میانه ندارد ,بطور کامل ترک یا طرد نکنداین خود شکلی از احترام وتوجه والدین به,کودک است که در قانون کشوری این دوتها جز وطایف نیز برشمرده میگردد.مگر اینکه یکی از طرفین صلاحیت این را نداشته باشدکه برای مثال شنبه یکشنبه های اخر هفته فرزند را نزد خود بردهوازا نگهداری کرده یا اورا دورروز درکنار خود داشته باشد تا احتیاج عاطفی کودک ووالدین برطرف گردد وهردو به یک نسبت در زندگی هم نقش داشته باشند متاسفانه چنین افکاری درایران آنقدرها رسمیت ندارد خانواده ای که ازهم می پاشد برای همیشه به ترک یکدیگر میرسد یعنی هریک که فرزند را هم داشته یا نداشته باشد برای همیشه هم همسر را ترک میکند هم فرزند را وخواهان دوباره دیدن او نیستندبی آنکه توجه نماید که این طفل دردرجه ی اول (نه مالکیت او) بلکه هدیه ای ست از سوی خداوند واماتنی که خدا براو سپرده است وهمانگونه که بسیاری با هزار احترام ومراقبت جانماز خود را درجائی امن تمیز وخوب نگهداری میکنند. فرزند نیز همانقدر درنگاه خداوند محترم است که بنده ی خمویش را موظف باین کند که تا حد امکان فردی خویش از آنچه باو سپرده است نگهداری خوب وشایسته ای به عمل بیآورداما ما شاید گلدان خانه ی خود را هزار بار برای سلامتی وزنده ماندن وازدست ندادن گل وگلبرگها وبرگهایش از آفتاب ومهتاب وسرما وگرما محفوط نگاه داشته,بارها جایش را با توجه ومراقبت عوض میکنیم یا حتی مرغ وخروس خانوادگی مانده در حیاط رابه هزار شکل رسیدگی میکنیم ,اما فرزند خودرا که نیمه ای ازوجود ماست تااین حدبه نیاز های او افکار او احساس وعواطف او پژمرده شدن های روحی او عصبانیتهای بی دلیل او ،اشکهای بی بهانه ی اومورد توجه قرار نمیدهیم که حتی ازخود بپرسیمچه چیز عامل این شده که طفل وفرزند ما گوشه گیر وافسرده یا پرخاشگر شده ومدام با ما در میافتد ودنبال بهانه ای میگردد تا یا بگرید یا ازیت کند!!
____ باغبون ____
باغبون نچین گلا رو، تو خودت اونها رو کاشتی
شب و روز پاشون نشستی ،غم دیگه ای نداشتی
بوسه دادی هر گلی رو ، با یه قلب پر محبت
توی گلبرگای هر گل ، قصه ی عشق و نوشتی
حالا که گلا در او مد ، چرا چیدی این گلا رو
گل که باورش نمیشه ، چیدن این شاخه ها رو
گلدونای آب نمی خواد ، با گلای باغچه پر شه
آخه گل یادش نمیره ، اونهمه وفا و مهر رو
میشه پژمرده توُ گلدون، اگه شاخه شو بچینی
ا گه هر روز مثه دیروز، تو نیای، اونو ببینی
اون برای تو شکفته، چونکه عاشقش تو بودی
همه امیدش ، تو بودی، که بیای پیشش بشینی
حالا توُ گلدون آبی ، روی میزی , تنها مونده
هی داره، پژمرده میشه ، بسکه اسم ترو خونده
اگه تابحال نمرده، واسه ، چشم براهی هاشه
اما این غم جدائی ، دیگه قلبشو سوزونده
داره گلبرگاش میریزه ، دونه دونه در کنارش
اما اون چیزی ندیده ، جز همون چهره ی یارش
یاد وخاطرات یاری ، که نوازش بوده کارش
اما گل هم توی گلدون ، عمرشو کرده نثارش
باغبون! نبر تواز یاد ، اونهمه مهری که داشتی
کاش توی باغ بزرگت ، گل عشقو رو نمی کاشتی
تو که می خواستی یه روزی بشکنی ساقه ی عشقوُ
زدی قلبشم شکستی ، تا چیدی شاخه ی عشقوُ
ـــــــ فرزانه شیدا/۱۹ خرداد ۱۳۸۳ ــــــــ

مادروپدر یاد شده در داستان نیزاگر صادقانه ودوستانه وبا مهر وتوجه یک مادر یک پدر با بچه خود روبر میشدند وحقیقت را بااو همانگونه عنوان میکردند که درحد درک او نیز باشد خود هم راه درستی را در زندگی وهم حل مشکلات را باین شکل به فرزند آموخته بودند چراکه فرزندان مادرحقیقت گلهای باغ زندگی ما وثمره ای ازدانه های محبت وعشق وجود ما هستند که بمانند باغبانی می بایست باعشق به هر گلبرگ احساسی وذهنی او توجه داشته باشیم ، تا خوب رشد کرده رنگ وروئی گرفته وباغ زندگی ما وخود راآرایشی درست وزیبا دهند .
والدین یاد شده در حکایت باانجام کاردرست نه تنها شکل مثبت خودرا در نگاه وتصور بچه افزایش میدادند، بلکه باین شکل آموزشی خوب ومثبت از صداقت را نیز به فرزند خود داده بودند وبجائی آنکه امروز فرزند از انها خرده بگیرد ومدام از رفتار وافکار آنان انتقاد کند، رابطه ای صمیمانه بین فرزند ووالدین ایجاد میشدکه ثمره ی آن، در تمام زندگی این طفل اثری خوش آیند میگذاشت، انها اگر خودرا بجای کودک گذاشته بودند بطور حتم رفتاری جز این را پیش میگرفتند.کمااینکه در دومتن ارد بزرگ نیز میگوید:رسیدن به راستی و درستی چندان سخت و پیچیده نیست وکافیست کمی به خوی کودکی برگردی م . *اُرد بزرگ *
ودرعین حال اینکه ما از کودک بخواهیم در انتخاب ما چه راه زندگی , خود براهی بروند که میل وتمایل وخواسته درونی ماست بهتر است به این مطلب همیشه توجه داشته باشیم که ما برای ابد درکنار او نخواهیم بود وزمانی که او نیاز پیدا میکند که به تنهائی زندگی خویش را پیش ببرد, نیازمند این است که توان تکیه بخود را داشته باشد ودرعین حا لدرکار وحرفه وشغلی نیز ادامه زندگی داده باشد که تمایل درونی وواقعی اوست نه آرزوی ما که برای شخص خود داشتیم واکنون از فرزند خود انتظار داریم آن شود که ما نشدیم به هزار دلیلی که برای اومی آوریم از جمله اینکه من نادان بودم بچگی کردم حرف پدرمادر را که گفتند ادامه تحصیل بده گوش نکردم ویا فلان شانس ها رادرزندگی,براثر بی تجربگی استفاده نکردم دراین باب من به تفضیل درکتاب واژه هایخود نیز نوشته وسخن گفته ام وارد بزرگ نیز معتقد است:هرگز به کودکانتان نگویید پیشه آینده اش چه باشد همواره به او ادب و ستایش به دیگران را آموزش دهیدچون با داشتن این ویژگیها همیشه او نگار مردم و شمادر نیکبختی خواهید بود و اگر اینگونه نباشدهیچ پیشه ای نمی تواند به او و شما بزرگواری بخشد *اردبزرگ
واین مسلم است که زمان در دنیا وجامعه رعایت ادب را به فرزند خود بیاموزیم نیز همواره در زندگی خود فردی خوشبخت خواهد بود چراکه زمانی ما در جامعه فرد ی مودب وبا شخصیت باشیم دیگران خواه ناخواه مجبور به احترام گذاشتند به ما میشوند, چرا که دلیلی ندیده وبهانه ای پیدا نمی کنند که بتوانند شما را بابی احترامی خودکوچک یا خوار کنند.البته استثنا همیشه موجود است وگاه انسانی چنان درکودکی تربیت شده که هرگونه نیز با او برخورد کنی به تندی وپرخاشگری وبی ادبی باتوروبرو خواهد شد ومسلم بدانید هرگز انسانی چنین نمیشود ,مگر پدر یا مادر او نمونه والگوی اصلی او باشند .
* کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست . ارد بزرگ*
حال به این نکته میپردازیم گه چرا کسی برای ابد خوار وخفیف خواهد شد اگرهمسر وفرزند خویش را رها کند .این واضح است که زمانی فردی یک زندگی را هرچند سال هم بوده باشد رها کند تا به نقطه آرامش وبه روال عادی زندگی , خود بازگردد وتنها بودن مجدد را بیآموزد سالیانی شاید همپای همین سالهای تأهل بطول انجامد.وکاملا واضح است که انسان نمیتواند از یکموقعیت ووضعیت براحتی انتقالی به موقعیت دیگر وجدیدتری داشته باشم آهم با توجه باینکه, جدائی حتی اگر میل باطنی اوبوده باشد باز شکستی در زندگی او محسوب میگردد.
در نتیجه و بااین وصف فرد دراین سالها نمیتواند براستی انسانی شادمان وخوشحال باشد واگر نیز در نزد دیگران بازگو نماید .که بطور مثال : خدارا شکر راحت شدم آن زندگی فاجعه ای برایم شده بودهرچقدر هم در آن زندگی باشد ناشاد وافسرده وعصبی بوده باشد باز نمیتوان گفت این شکست برایش شکست حساب نمیشده است .چراکه ,ما انسانها تلاش میکنیم زندگی را بگونه ای بسازیم که باب دل ما وزمانی که با فرد متقابل خود هرچه میکنیم به نتیجه نمیرسیم دردرون نیز احساس شکست میکنیم .لحظه ای فکر کنید باینکه زمانی منو شما بافردی حتی دریک مهمانی روبرو میشویم اگر درایجاد رابطه با آن شخص موفق نباشیم ودر درون خودبه این نیز اندیشه خواهیم کرد که اشکال از کدام ما بوده است که برقراری این رابطه به نتیجه دلخواه من نرسید حال زندگی وازدواج چیزی بیشتر وبالاتر ازاین را برای ما به ارمغان میاورد که جدائی وشکست در آن عمری باعث این درد واین اندوه درونی میشود که چرا من یااونتوانستیم باهم به تفاهم برسیم وبمانند دیگر خانواده ها خوشبخت ویا عمری درکنارهم در آسودگی ,زندگی کنیم واین وسط مقصر چه کسی بوده است.
باور کنید این سوالی ست که ما در رابطه با ساده ترین افرادزندگی خود در خانه محل کار اجتماع از خود می پرسیم پس درنتیجه هیچ فردی بطور صدردصد نمیتواند اظهار کند که این جدائی برایش گذشته از یک تجربه تلخ واز دست دادن سالیانی از زندگی ,هرچقدر هم زندگی تازه ونوین وخوبی را شروع کرده باشد شکست زندگی, اومحسوب نمیشود بخصوص اگر دراین میان فرزندی نیز وجود داشته باشد که هرگزاین رابطه بطور کامل قطع وتمام نمیگردد.
*کودکی که گناه خویش را بدون پرسش ما به گردن می گیرد در حال گذراندن نخستین گام های قهرمانی است . ارد بزرگ
وسرانجام آخرین جمله" اُرد بزرگ در فرگرد کودکی"بررسی زندگی در کشورهای مختلف , آنقدرهاکه تصور میشود .متفاوت با یکدیگر نیست , فرزند همان کودکی ست که در هرکجای عالم بدنیا بیاید کودکی بیش نیست وباتمامی عواطف کودکانه...وبارها گفتیم شخصیت او و ما " اکتسابی ست "درنتیجه زمانی که ببینیم فرزند ما در زندگی اشتباهی را که خود یا حتی ما مرتکب شده ایم به گردن میگیرد ,باید خاطر جمع واسوده خاطر باشیمکه کودکی را بزرگ کرده ایم که در زندگی راه درست را خواهد رفت وموفق نیز خواهد بود چراکه شجاعت همه چیز را زین پس در زندگی خواهد داشت. که این در پیشرفت او موثر خواهد بود.در زندگی هستند انسانها ئی که گاه در سنین بالاتر حتی درکهولت نیزحاضر به قبول اشتباه خود نیستند , که هیچ!هرگز قادر به قبول این نیستند که شاید با برگردن گرفتن اشتباه وخطای خود ودیگری ،چیزی بر شخصیت وبزرگی خود افزوده اند!انسانی که در زندگی چنین کاری را نکرده است ،هرگزنیز,احساس خوبی را که دراو تولید خواهد شد, تجربه نخواهند کرد , درنتیجه فرزندی که تااین حد از خودگذشته وعاقل بار آمده باشد , شک نکنید که او تنها باعث مباهات ماو همچنین خوشبختی خود ورسیدن به درجات بالای زندگی خواهد شد.
باامید آنکه همگی ما در زندگی امروز وفردای خود انسانهائی باشیم که نسل بعدی خود را, از بهترین ها ساخته وفرزندان خودراچون , گلهای باغ معرفت وعشق ودوستی ها بار بیآوریم.بااین امید.وبا امید موفقیت همگان در زندگی .
پایان فرگرد کودکی
متن وترجمه : به قلم : ـ* فرزانه شیدا/ f sheida
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:04 pm

● بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ●

فرگرد سیاست ●
در روزهای امروزهمواره کلمه ی" سیاست " وسخن درباره ی آن با هزاران ابهام به همراه بوده است وهرگزجواب جامع وکامل نمیتوان برای" سیاست " ارائه داد چراکه سیاست در هزار شکل میتواند باشد .تعاریف سیاست بگونه های مختلفی میتواند صورت گیرد برای مثال: وقتی پای " فلسفه "در میان باشد سیاست معنای خود را دارد .زمانی که پای "منطق " بوسط بیاید , معنا تغییر میکند ,وقتی به "علوم سیاسی" نگاه میکنیم تعاریف دیگری را بخود اختصاص میدهد چون از دیدگاه " دین یا عرفان" بنگریم نیز معنای خود را دارد...
و بواسطه نام " سیاست " میتوان هرچه میخواهی انجام داده ودر برابر سوالِ« چرا ؟»تنها با یک کلام آنرا ختم دهی که: خوب ! سیاست اینگونه ایجاب میکند!!ویا صلاح دراین بود
حال این سیاست چیست وعامل آن چه است ؟ و صلاح چه بود؟ واین صلاح چگونه است ؟
در کل و درنهایت وبه زبانی ساده:کاری که انجام شد از کجا آب میخورد ؟...
پرسش هائی ست که همواره اذهان عمومی دنیا را بخود مشغول کرده است. میگویند سیاستمدارن ،عاقل ترین افراد جامعه هستند! دراین امر شک ندارم چون کسی که به نام سیاستمدار شناخته میشود حتی اگردیگران عام وخاص حرف اورا درک نکند نیز، از "به به وچه چه "گفتن خود نمی کاهند چراکه اعتراف باینکه زبان اورا نمیفهمندوگفتن این جمله که: (من حرف ترا نمیفهمم)! معمولا برای دیگران ساده نیست ! وزمانی هم که کسی این شجاعت را در خود می بیندتا بگوید که من درک نمیکنم !و درزمانی که پاسخ دوم را دریافت کند،کمتر باین اعتراف خواهد کردکه شاید اینراهم نفهمیده است! مبادا که متهم به نادانی گردد.! واینکه در کل ما چه جوابی از یک " سیاستمدار" دریافت میکنیم درهمه جا ی این دنیا بیک گونه است: (او به آنچه جواب میدهد که" سیاست کاری او " حکم میکند که جواب دهد .)! وبگونه ای میگوید که شما کمتر جائی برای مخالفت پیدا خواهی نمود.
* اهل سیاست پاسخگو هستند ! البته تنها به پرسشهایی که دوست دارند ! . * ارد بزرگ *
کافیست نام سیاستمدار بر کسی باشد یابه گونه ای شهرتی داشته باشد تا هرچه اذعان میکند در هر محفلی همگان برایش سرتکان داده بگویند : واقعا عمیق بود! حال چه عمیق بود!!... بماند!که این خود قصه ای ست که سر دراز دارد! بزرگمردی در تاریخ گذشتگان بود که درست بخاطر ندارم فکر میکنم :" ابراهام لینکن " بود ویا...اما میگفت: بسیاری از آنان که به جائی میرسند دیگر زحمت آموختن ,بیشتر را بخود نمیدهند , چراکه از آن پس هرچه بگویند ,اعم از دانا ونادان به دیده ی جان گفته های اورا می پذیرد.
بگذارید اشاره ساده تری بکنیم ومثال ساده تری را عنوان کنم: بسیار ساده... وقتی خواننده ای با صدا وترانه ای به شهرت میرسد پس از آن هرچه بخواند بدلیل علاقه ای که علاقمندان باو دارند"کاست یا سی دی" اوفروش خواهد رفت حتی اگر تا دیروز اصیل میخواندویکدفعه سبک بندری بخواند وبندری برقصد!و آنگاه میگویند: ایشان بسیار تنوع طلب هستند و به همه ی سبکها علاقمند !شاعری چون به شهرت رسید حتی اگر بگوید :آه ...من ماست را در غم دل سیاه می بینم! نمیگویند خانوم ویا آقای مومن* ماست که سفید است!!
چون براحتی میگوید : دیده ی شاعرانه ی من, درغم آنرا سیاه میدید, که اینگونه سرودم!
وکسی هم سخنی نمیتواند بگوید مگر اینکه بالاخره درجائی آشکار گردد که این شخص آنقدرها که ادعایش میشود عمقی ندارد که توان دیدنش، برمنو شما نباشد!
ودرهمین میان سیاستمدار نیز در سیاست خود هرگونه تفسیری راانجام دهد , بر اساس آنکه اورا " عقل سیاسی " میدانندبرای او, هم خود وهم حتی دیگران نیز ,دلایل موجه پیدا خواهند نمود!وشاید گاه خود اونیز درد دل خود هم ،درک نکرده باشدکه این که گفته ای که این بار یا زمانی گفت , چرا وبه چه دلیلی بوده است, که گفت! اما همینقدر که دیگران به تائید ش برخیزند کافیست تا هزاران
تفسیری بر این گفته "نغز وعمیق" پیدا کرده وهزاران تفسیری نوشته وگفته شود.
سخن براین نیست که سیاستمدار یعنی کودن!خیر سیاستمدار آنقدر سیاست دارد که توانسته سیاستمدار بشودوآنقدر هشیار هست که بتواند با سخنان خود جمعی را برای ساعتها درفکر فروبرده تا دیگران" فقط دریابند چه میخواست بگوید"!
وتاسف دراین است که بسیار نیستند , کسانی که شهامت اقرا ر این را داشته باشند
که بگویند: من نفهمیدم! یا دلیلش چیست؟ ویا " این وآن سخن "از اساس ممکن است غلط باشد.!
ما در درجامعه خود اگر بنگریم , نگه داشتن حرمت بزرگتریکی از قوانین وفرهنگها وسنن ماست .بر اساس همین کافیست بدانیم که وقتی بزرگی سخن میگویدزبان بدهن گرفته درست وغلط ، پذیرای آن باشیم ،مبادا حرمتی شکسته گردد.
*دراین باب درکتاب واژه های خود نیز بسیار نوشته ام و اما :*هدف بی حرمتی به مقام بزرگتر نیست* وتوضیحات بیشتر را نیز در کتاب واژه هایم داده ام.
وحال اینکه "سیاست تنها به دولت وکشور" نیست کهدر زندگی هم" نوع ِ سیاستی" که انسان بکار میبرد ,میتواند خود وخانواده وجامعه ای رابه عرش سعادت برده یا به قعرنابودی ببرد. اما چه در سیاست یک خانه چه درسیاست یک کشورباید دید که این سیاست بر چه اساسی استوار است
و مبنای این سیاست بر چه پایه ای استوار گشته است,وآ یا آ نکه در این راستا,مسئول و حکم ِ گرداننده ی - خانه - خانواده -محل کار و..را دارد,براستی در مقامی هست که توانائی انجام اینکار را داشته باشد یا خیر.ودراین سیاست تا چه حد افکار دیگر اعضای این جمع بکار گرفته میشود.زمانی که سیاست درخانه وزندگی تنها بر اساس این باشدکه شخص آنچه را صلاح میداند انجام دهد ودراین میان همفکری ویا نظر دیگران شرطی موثر باشد میتوان گفت که :
سیاست بگونه ای عادلانه در حال اجراست:
* مهم ترین رازهای نهان سیاست بازان ،چیزی جز پیگیری اندیشه مردم کوچه و بازار نیست . ارد بزرگ *
___او اینگونه نبود!___
او اینگونه نبود...نه ...!
قصه گوی هزارباره ی
تسلیم های بی نصیب ...
تسلیم، ختم رفتن !
و در بیراهه ها ..در پی هیچ گشتنی ...
در آینه , خود نگریستن
درخود باختن ِخویش
در لحظه های سرگردان
در گویائیه :باشد !همین است که هست !
نه... او این نبود ...
که میدانست اینگونه نباید بود!

او میدانست ...در بیراهه های رفتن نیز
باز میشد , به راهی رسید!
اگر به چنگال مسخ کننده نا امیدی ...تن نمی بخشید

و او اینگونه نبود...نه... او اینگونه نبود!
تسلیم ... در چشمانِ همیشه در جستجوی او
مفهوم گنگ گم شدن بود... در جنگل مخوف تاریکی.
اما او اینگونه نبود!
خصم غمباره زندگی ... گاه به بیراهه اش میکشید
او اما تسلیم نمیشناخت
تا باور کند :همین را که هست!
او نمیخواست: همین ... همین باشد!

نه از آنرو که از لج زندگی
در پی جوابی باشد! نه!
او در غرور همیشگیه: (من باید ها)..
تسلیم را به خنده وامیداشت .

وباید های درون او...فرصتش نمی بخشید...
تا آرا م گیرد در پناه سایه های راحتی...

او اینگونه نبود

حتی در فصل ،گاه بگاه نشستن ها
نیز...قلم را برقص اندیشه هائی وامیداشت!
که نمیخواستند آرام بگیرند ...
در میانه روحی ...که تسلیم را برابر مرگ
برادر خود باختگی میدانست!
ومیرفت حتی در نشسته بودن ها...
وجستجو داشت
حتی در بیقراری پاهائی که...
گاه می بایست آرام میگرفت
یا در نگاهی که میبایست
چندی نیز به خواب تن میداد!
واو اینگونه نبود!

آرامش وخواب ... نه آنکه حق او نباشد
در وقت او نمی گنجید!

آخر حتی در شب نیز بسیار بود..
آنچه می بایست جستجو میکرد!

و او... نه یک ستاره ی ثابت در آسمان
نه ماه ..و نهخورشید نه حتی...
خورشیدِ او بود
که یا برجای بماند یا دور خویش و دیگری بگردد!
او خیلی کوچکتر از اینها...
او تنها... یک پرنده مهاجر بود
حتی فصل کوچ نمیشناخت !

برای او رفتن
معنائی.. جز رفتن نداشت
وماندن کلامی جزایستادن وثابت شدن نمیگفت!
او بیهوده گی نشستن بر نیمکت پارک راهم ...
آنگونه رنگ میبخشید
که پیرامونش پر میشد ...
از سخنوران ناآشناوخود آشنایش میشد ...
هر آنکه را در نگاه گریزان(چه کنم ها )میدید!
او نمیتوانست بی تفاوت باشد
و سرد یا مغرور وخود بین!!!
آخر او اینگونه نبوداینگونه نبود!!
پنجشنبه 22/9/1386
___ فرزانه شیدا - ف .شیدا___
... و سیاستمد اری که براستی خواهان جلب مردم ,بگونه ای مثبت باشد مسلما افکار عمومی واندیشه های جمعی را ملاک اعمال خود قرار میدهد وبااینکه گاه سیاستی ایجاب میکند, که نمیتوان تمامی خواسته ها را جوابگو شد.اما آنگاه اساس کار بر رای بیشترین
اعضا , صادر میگردد , که چه در جامعه کوچک خانواده چه اجتماع زمانی که شکل انجام وظیفه باین طریق باشد آن خانه وآن کشور از یک سیاست "سوسیال دموکرات" است
بمعنای برابری یکسان مردم (عام وخاص) چه در جامعه چه با سیاستمدارو همچنین بکار گیری اندیشه مردمی ، که ما آن را " دموکراسی " مینامیم.
*آدمهای پلیدی هستند که با زمان سنجی مناسب ، از نگرانی های همگانی بهره می برند و خود را یک شبه رهایی بخش مردم می خوانند . ارد بزرگ
____تا چه پیش آید؟___
خزان بر باغ قلبم سایه افکنده
به صد خواری
نمیدانم چه پیش آید؟
نمی خواهد ببارد آسمان یک قطره
رویای بهاری!
گو چه پیش آید؟!
نگارم رفت ودل افتاده آخر،
درغم وزاری
بگوآخرچه پیش آید؟
بهارم سر شد اندر، ناله برگ دلم،
دربیقراری
تا چه پیش آید؟!
بدنبال رهی آواره ام
درکوچه ی شب زنده داری
هر چه پیش آید!!
شکستم هر دمی
در خلوت شبهای تاریکم
به تاری
تا چه پیش آید؟!
شدم خاکسترعشقی،
نشسته در دَم وُ دود و غباری
گو چه پیش آید؟!
در این غمها شد ,این دل هم زخود ...
حتی فراری
تا چه پیش آید؟!! ....
ولی بس باشد این دیگر، ببینم سینه را،
در سوگواری
هر چه پیش آید!!
رهانم سینه را ... زین پس دگر
زین بیقراری
تا چه پیش آید!

رهم این د یده را
از سوزش ِچشم انتظاری
هر چه پیش آید!! ....
دهم زین پس به امیدی، به قلبم
باز دلداری
چه پیش آید!!؟

به اشکم میدهم ,امید دل را،
آبیاری
هر چه پیش آید!!
گلی می رویم.... اندر گلشن ِ
امیدواری‌
تا چه پیش آید!!

هرآن آید مرا
در حسرت ِهر لحظه اینسان،
جانسپاری
وه چه خوش آید !
نگه دارم دلم را از برایش
* یادگاری *تا چه پیش آید!!!
شانزدهم-اسفند ۱۳۶۶*
ــــ‌ فرزانه شیدا - ف .شیداــــــ
* * کوشش های سیاسی برای جوانان ، مردابی مرگبار است . * ارد بزرگ *
¤ تمدن ...تقدیر....عشق...زندگی...!!! ¤
از این واژه ی بی معنای بودن,
سخت دلگیرم!!
و آن اندیشه های تلخ مغزم را
به سان یک کبوتر
بر فراز عالم هستی
چه غمگین میدهم
پـرواز
و می بینم که انسان این همان
پـس مانده ی تاریخ ,
به اسم پو چ و خیالیِ تمدن ,
سخـت می بالد !!
و چون آن عنکبوت پیر
به تار چسب آگین تمدن ..
وه چـه می چسـبـد
و مـغـرور اســت!!!
ولـی غـافل ز اینکه ...
بـاز هـم در دام افـسونی
گرفتـار اسـت...
و پـای رفـتنش درگیـر
زنـجـیر اســت !!
و درچنگال خون آلـود...
قـرنی ظـالم و وحشـی
چـه زخمی و به خون خفته
پـریشان مـی شود روحـش !
و آن تـک واژه ی شیـریـن ..
ولـی خـالی تـر از خالـی
چـو آن زالـو ی خـون آلـود
بـه نـام
بـاابُهـت تـمدن
خـون انـسان را
چـه بیرون مـی کـشد
از جــان!
و زنجـیر نگـون بـختـی
بپـای خسـته ی انســان
همـی بنـدد !!!
و قلـب خـستـه ی انـسان ...
کـه دارد در هـر آن گوشـه
هــزاران آرزو پنهان !
بناگـه درهـمان
چـنگال خون آلوده ی تقدیـر
و یــا قـسمت !!
و یـاغـرق ِ هـمان
واژه ی شیرین تمـدن نیز!
چــه آســان
زندگـی بازد!!
و انــسان
بـا دلی افسرده و غـمگین
و غـافـل از هـمه...
بـازی رنـگارنـگ
این دنــیا ,
درون سـینـه آن ویــران ســـرای دل
چـه آسـان مـقـدم هـر آرزوئـــی را
عـزیز و محتـرم دارد!!!

ولی در یکدم خالی ...
دم غـفلـت
همه امید و عـشق و
هـستی انسـان
چو یک دیوار پوسـیده
فـروریـزد
میان دیدگان خسته و حیران
ودیگر بار ویرانی سـت !...
بدانگونه
که گوئی هیچ امـیدی..
درون سینـه ی افـسرده ی مـا...
جا نـشد هـرگـز !
و لبهای خمـوش ما
از آن پـس
شـعرِ تلخ نامرادی را...
درون خــود فـروریـزد!
وآن انبار عشق و آرزو ،
آن دل
بیـکباره شــود
انـبار ناکامـی‌!!
چــه آســان میـشود
خـامـوش
لـهیـب شــعلـه هـای
آتـش عشــقی
و سـر خورده غـروری
در غـم و تـشویش !!
چــه آسـان
میشـود ناـود
بـه لبها خـنده ی
پر شـور هـر شـادی
بـه داغِ قطره های
اشـک ناکامی!
ز سـوز انـدرون ِ
یـک نـگاه ِ خـسته از بودن،
چه آسـان مـی خـراشـد ,
سـینه را،خـاموش !!
....
و آن انسان ِدل مSرده ...
بـه اوج یـک تـمدن
لیک پوشالی
ز عشـقی مرده در
دنیای رنگارنگ
که آنرا ،، زندگی ،،
نامـند
چه آسـان جـان دهـد
در اوج نـاکامـی
بنام هستـی و عــشق
و تمدن نیز!!
...
وآه... افـسوس...
چـه آسان میشود
خــامــوش
دلــی در (
( قــرن تـنهائــی)!
و صد افــسوس
که سـر سـخـتانـه انـسان
فخـر هـا دارد ...
بـدنیائـی که در آن
بـا نـقاب ِخیـر خـواهی های
پـر تزویر

(صلــیب ســرخ)!!...
و یا با نام آزادیِ ِانسانی
حـقوقِ هـر بـشر
(این آدم از یـاد رفـته
در کف دوران)!!!
تـمدن را چـو زنـجیـری
بـپای هـر کـه
راهی شـد بـراه حــق...
دوبـاره ســخت مـی بندد!
و نـادان قلــب ما...
اینگـونـه پنـدارد,
کــه ایــن زنــجـیر
بـنام زنــدگـانـی ،
سـمبـل پـیونـد ویــاری هاست!!...
میـان او ودیگـر راهیان جـستجو گر
در پــی یـک صــلح جــاویــدان..
بیـاری تــمام مـردم دنیــا
کــه در آرامــش و صلــحی
هــمیشــه جـاودان بـاشیم!!!..
.....
نمیدانم چرا همواره جنگ است
و ز آرامـش,
نمی یابـم نشانی
در جـهان صـلح ؟!!

ولیکن در درون
در یک سـکـوت تلـخ
لیـک وحـشتنـا ک!
گهی در سینـه گه در ذهـن
کـلامـی میشـود تکـرار :
هـمه اینها فقط تـزویـر زیبا ئیـست

کـه هـرگز جـاودانی نیسـت!!!
کـه هـرگز جـاودانی نیسـت !!!

از این واژه ی بـی مـعنـای بـودن
؛؛؛سخت ؛؛؛ دلگیـرم !!!
۱۳۶۳-۱-۲۲دوشنبه
ــ* فرزانه شیدا/ f sheida*ـــــــ
پایان: ** فرگرد سیاست **
به قلم : * فرزانه شیدا/ f sheida*ــــ
farzaneh sheida
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:06 pm

به نام نکو گر بمیرم رواست
مرا نام باید که تن مرگ راست!

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"



● بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ●
● فرگردمردان و زنان کهن●
دراین بخش به بررسی افکار اُرد بزرگ ، در باره " فرگرد مردان وزنان کهن" خواهیم پرداخت در درجه ی اول می بایست براین توجه داشته باشیم که چرا کلمه ی کهن براین فرگرد نهاده شده است
این واژه به معنای کهنه بودن یا پیر بودن نیامده است بلکه معنائی ژرف تر دارد و پایه ی آن براساس انسانها ومردان وزنانی ست که تجربه های کافی اززندگی را دارا بوده وبا دیدگاه عمیق ونگاه بصیرت خودمیتوانند زندگی وآینده را نیزپیش بینی نمایند .ودرعین حال نیز میتواند اشاره اى باشد بر آنان که پیش از ما بسیار ضرب المثل ها وتجارب زندگى را براى نسل بعدى وهمچنین ما به ارمغان نهادند ولازم به تذکر است که ما از: * جادوگرا ن یا افرادی که ازدنیای ماورای طبیعه* آمده باشند صحبت نمیکنیم بلکه از انسانهای واقعی حرف میزنیم! انسانهائی که عمق درک ونگاه آنان براثر تجارب بیشمار زندگی انقدر است که که میتوانند پیش ازعمل ، نتیجه عمل را پیشاپیش به شما بگویند. شاید بپرسید چگونه ؟ آیا این ضرب المثل را شنیده اید که میگوید : " پیشگیری بهتر از مداواست؟ "بگذارید این جمله را ازنگاه چنین زنان ومردانی برای شما ،(البته آنگونه که خود این مطلب را درک میکنم ,و به آن اعتقاد دارم ، تفسیر کنم) .همیشه میگویند انسانهای محتاط هرگز کاری را نمیکنندکه خالی از احتیاط باشد. حال, درتصور خود این رانظر بگیرید که دریک حیاط دومادر ودوکودک باشندوخانمها مشغول صحبت وکودکان درحال بازی ,در داخل این حیاط ودر وسط آن یک حوض باچند ماهی ,وجود دارد، در گوشه ای دیگر پله های زیرزمین ودر بخش دیگر باغچه ای کوچک (شاعرانه اش کنیم) " پراز گلهای رنگارنگ محمدی"که من بسیار دوست دارم! و حال : " شکل نگاه " این دومادر باین حیاط میتواند بدو گونه باشد :- برای مادراولی همینقدر که کودک سرش به کودک دیگر گرم است واو زمان فراغتی برای صحبت یافته است کافیست تا تمامی فکر وذکر خود را به حرفهای خانم مقابل ,گذاشته ودیگرکاملا خاطر جمع باشد که درحیاط دربسته ای که آنان هستند هیچ چیز نمیتواند آرامش محیط را برهم زند وخطر ی هم نیز متوجه بچه نیست. , درنگاه خانوم دوم اما، تنها چهره ی زن نشسته درمقابل او نیست! اودرعین حال که به سخنان این خانم گوش فرا داده و جواب نیز میدهد تمامی مدت نگاهی هم بر فرزند خود دارد چرا که :آحتیاط شرط عقل است"ولااقل او میتواند بااین " مراقبتِ چشمی" اگر درجائی ,خطری را متوجه فرزند خود دید باو نهیب زده واو را متوجه کند . مثلا بگوید: زیاد داخل حوض خم نشو، ماهی ها همانجا هستندوجای دیگری نمیروند اما تو ممکن است بداخل حوض بیافتی!یا زیاد درحال دویدن به پله های زیر زمین نزدیک نشویا مواظب باغچه باش گلهای رز خار داردوممکن است بروی آن بیافتی!
البته این موضوع حمل براین مسئله نشود که مادر زیادی از حدآزادی بچه را درحیاط محدود میکند ومانع از تفریح فرزند خود میشود ,درجواب باید گفت گاه جلوی بعضی اتفاقات را نمیشود گرفت ودرتمام زندگی نیز قادر نیستیم همیشه, بدنبال عزیزان خود باشیم وارا از سقوط یا هر واقعه دیگری,آنان را بدور نگه داریم ,اما این در" ید قدرت ماست " که به اواحتیاط " را بیآموزیم
- توجه کردن به اطراف ومحیط بازی را بیآموزیم : واین خود در زندگی او نقش مهمی را بازی خواهد کرد چراکه فرزند نیز، خواهد آموخت که درمحیطی که هست ,همه آنچه در انجا وجود دارد ، رادیده ومراقب رفتار واعمال خود باشد واز زیان ها وآسیبهای احتمالی ,درامان باشد . همین مطلب "در کل زندگی ما انسانها "در همه ی سنین "نقش عمده ای".را دارد.اما * انسانهای کهن* با تجربیات وهمچنین دقت در برابرعوامل خارجی ، همواره نوعی توجه ، نگاهی تیز بین، اندیشه ای آماد وبه شکلی موشکافانه، احتمالات را درحد بالائیقادر بدیدن هستندهمانگونه که شاعر میگوید:
توُمو میبینی ومن پیچش مو
تو ابرو من اشارتهای ابرو!
در نتیجه اینگونه افراد ، قادر هستند که هم خود وهم دیگران را ,ازپیامده ها وپیشآمدها وحتی خطرات احتمالی آگاه کرده و به دیگران هشیار های بموقع وپیش بینی شده ای را بدهند.

ودرعین حال اینگونه افراد هرگز در زندگی به اینکه درجائی ایستاده و فقط ناظر آنچه میشود یا خواهد شد ,باشند ، نخواهند بود چراکه همیشه بقولی به روز هستندوهمواره دریک" هشیاری دائمی " زندگی میکنند همانگونه که ارد بزرگ میفرمایند:
* نگاه مردان وزنان کهن ایستا نیست آنها دورانهای اینده را بخوبی می بینند .ارد بزرگ *
___ بیدار _____
بدل آرامشی
در خواب می جستم
که آنهم در پریشانی،
مرا بیدار می سازد
...و می بینم
که خواب دیگران ،
مانند " ظلمت "
سخت سنگین است !
...و در آرامشی خفتن ،
خیالم را
تمسخر میکند،
با نیشخند تلخ تاریکی !
شب آرام است و من ،
با واژه هایم
مانده ام تنها
خیالم میرود
همراه اندیشه ،
بدنبال شب رویائی شاعر
کمی تاریک میگردد
به ابری نور مهتابم ،
وابر آرام
بیک بوسه،
جدا میگردداز،
آغوش ماه شب
ستاره در نگاهم میزند چشمک ،
و بیدارم !
سکوتی سخت و سنگین است !
کسی شاید
بغیر از دیدگانم ،
باز بیدار است...
کسی شاید به شب
با روح بیداری
درون خلسه ای
نجوا به شب دارد
کسی شاید
میان انتظار
و لحظه دیدار
زمان خواب را رویا کند،
در شوق بیداری
که فردا را ببیند
در نگاه او
میان وعده گاهی ،
روشن از آن دیده آرام
که بر او همچو آغوش است
دلی عاشق بیک رویا ،
باوجی همچو پرواز است...
واوج عاشقی زیبا !
محبت در نگاهش رویش یک عشق
و عاشق زندگی کردن، چو یک رویاست
و جز او قلب غمگین هم ندارد خواب
و آن بیــدارِ روح ِغرقه در افکار
که میجوید جواب از " هستی و بودن "
و چشم شاعری،
می بیند این شب زنده داری را...
که بیداری دلیلش
هر چه هم باشد
میان زندگی ...
با عشق و شور وُغم
" به عرفان میرسد
احساس یک بیدار "!
و شب آرام به راز این
سکوت خود به دل گوید :
به آرامش دلت را ,

آشنا گردان ، به آرامش
: تو معنایِ ِ" سکوت زندگی" دریاب
: و دل را هم" رها کن از اسارتها "!
مگیر از او نوای عاشقی ها را
مگیر از او طپش های محبت را

" خدای عشق بیدا راست
ومی بیند دل مارا !"
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385
___فرزانه شیدا ____
برای روشن کردن اینکه چگونه چنین انسانهائی قادر بدیدن آینده هستند مثالهای بسیاری میتوان زد که من بسادگی با ( حیاط ، مادر وفرزند)آنرا توضیح دادم وحال در جنبه دیگرآن را "در باب زندگی در طبیعت ، دنیا واجتماع "مثال خواهم زد:چرا گفتم که مردان وزنان کهن همه به این دید به زندگی نگاه میکنندکه : " پیشـگیری بهـتر ازمـداواسـت " انسانهای عاقل ودانا همگی میدانند که بسیاری از آنچه در زندگی ,برما میگذردنتیجه اعمالیست که دیروز خود ما، "استارت شروع" آنرا زده ایم!
برای مثال :من شروع بکاری جدید میکنم ,فرض بگیریم: نوشتن همین بعُد سوم آرمان نامه ,خوب من میتوانم بدون اینکه به هیچ یک از مطالب ارد بزرگ ,در فرگردها نگاه کرده باشم، ودر مورد آن فکر کرده باشم ،هرچه دلم می خواهد بنویسم وآسمان وزمین راهم بهم ببافموشما نیز نتیجه بگیرید که :خوب ,دیدگاه فرزانه شیدا درست یا غلط به " فرگردها " اینگونه است! که البته هرچه هم باشد شما بعداز یکی دوفرگرد ,این را درخواهید یافت که نویسنده آیا فقط خوشش میآید بنویسد ,یا براستی در باب هر فرگرد بدنبال مطالبی رفته است که ,لااقل در اثبات حرف خود بعنوان دلیل ومدرکآنرا ارائه داده وبدین شکل ثابت نماید که نوشته هایش ,نه فقط افکار وتفسیر شخصی اوست بلکه در پی بهتر نوشتن ودرست نوشتن وگفتن سخنی که ,براساس علم ومدرکی باشد بسیار به جستجو پرداخته واینترنت را هم زیر ورو میکند تا قادر باشدآنچه را که میگوید با اطمینان خاطر بگوید ودرصورتی که کسی سوالی را پرسید بتواند شاهد ومدرک خود را نیز ارائه دهد.حال چه بادادن ادرس یک سایت ,چه بااشاره به کتاب فلان نویسنده ومحقق و...یا برای مثال ارائه همان ترجمه که به یاری گرفته شد تا سخن را علمی تر وبراساس گفتار یک فرد آگاه ار ائه شده باشدحال این عمل من میتواند به نسبت اینکه چگونه این کار راانجام میدهم پیامدهای خودرا داشته باشد .برای مثال:اگر از دار و دیوار بگویم سرانجام کسی پیدا خواهد شد که بگوید: این مطالب به فرگردهای اُرد بزرگ چه ربطی داشت؟! ومن نیز باید توانائی آنرا داشته باشم که جواب قانع کننده ای بدهم. همین مطلب درباب زندگی نیز نتیجه ی خود را نشان خواهد داد ومنو شما هرقدمی که هرگامی را که در زندگی برداریم می بایست جوابگوی آن در آینده نیز باشیم .
انسانهای کهن دقیقا همینگونه فکر میکنند آنان میدانند درکجا چه موقع وچگونه کاری را انجام دهند , واز آنچه در نهایت اعمال خود بآن میرسند نیز اگاهی دارند ,چراکه هرگز تن بکاری نمیدهند که دردی (مادی ومعنوی) را فراهم سازد که درفردا، نیاز به مداوای درد آن داشته باشند! بلکه چنانچه گامی را بردارند پیشاپیش تمامی مراحل اولیه ونیازهای آن ودانش آنرا نیز دنبال کرده ، آموخته وسپس گام خود برمیدارند وبا درنظر داشتن مراحل اولیه ی" پیشگیری قبل از معالجه ومداوا" را نیز مد نظر داشت هوگامهای خود را بدرستی وبااحتیاط وبا درنظر داشتن پیشآمد هایاحتمالی برداشته اند واگرچه خدا نیستند که تمامیوقایع را بتوانند پیش بینی کرده یا آز ان اگاه باشند ،اما همانقدر که میدانند نتیجه اعمال انجام داده شده توسط خودودیگران چه اثر میتواند داشته باشد, کافیست تا: * گامهای خود را پیش از برداشتن، اول محکم کرده، *سپس قدم بردارند!* وبقول عامه ی مردم :" جائی نخوابند که آب زیرشان برود " بلکه مطمئن باشند که آنجائی که هستند وکاری که در آن رابطه انجام میدهند ،نتیجه درستی را بدنبال خود خواهد داشت و این" برخواسته ازتجارب زندگیست "! ازاینروست که ."آنتونی رابینز ": میگوید همیشه به تجارب دیگران نیز توجه داشته باش ودرچیزی که درست بر ان آگاهی نداری از دیگران سوال کن یا بدنبال دانش آن برو تا در راه مجبور به ایستادن ویا حتی برگشتن و درنهایت شکستی نباشد. من پیش تر نیز از سخن به میان آورده ام نویسنده ی ۵جلد کتاب موفق" بسوی کامیابی" که بارها وبارها درایران به چاپ رسید."آنتونی رابینز ": من و شما نیز می توانیم زندگانی خود رابه صورت یکی ازاین افسانه ها در آوریم ، به شرط اینکه شهامت داشته باشیم و بدانیم که قادریم اختیار اتفاقاتی راکه در زندگیمان می افتد به دستگیریم.
دراینجا لازم میبینم توضیحی کوتاه درباره ی او بدهم :او جوانی بیکار، شکست خورده، فقیر ومایوس بود که در یک اتاق اجاره ای کثیف زندگی میکرد امروز همان او فردی با طرفداران زیاد ، موفق وشناخته شده است .از سخنان او نمونه ای میاورم که به فرگرد ما نیز ربط عمده ای دارد: او درکتاب خود میگفت: زمانی که در فقر وفلاکت زندگی میکردم وبالاجبار ظرفهای خانه امرا در وان کثیف وبدبوی تنها اتاقم می شستم، همیشه باخود میگفتم باید راهی برای بهتر شدن زندگی خویش، بیابم ودراین زمانها بهترین راهی که دراین زمان بفکرم رسید این بود که نگاه کنم, وببینم افراد موفق جامعه چگونه افرادی هستند ,بخصوص آنان که بی هیچ سرمایه ای خود را به جائی رسانده اند
*اگر نتوانیم به تبار خویش سامانی درست دهیم ، مانند این است که در خانه ایی بی دیوار زندگی می کنیم. ارد بزرگ*
" آنتونی رابینر" همچنین ,ادامه میدهد که,آنگاه من باید دقیقا پا برجای پای آنان بگذارم ,که شاید بتوانم موفق شوم وهمین فکر امروز مرا دراین مکان که ایستاده ام قرار داده است.
* مردان وزنان کهن در راه رسیدن به هدف , یک آن هم نمی ایستند ارد بزرگ*
بله به همین سادگی: " آنتونی رابینر" مردی که دنیا اورا میشناسد ومردم برای دیداراو حاضرند، ازهرکجای عالم که شده ,راهی شوند تا فقط ،حتی شده لحظاتی کوتاه اورا ببینند. چراکه او قادر به قبول ا ین نبود که بپذیرد:هرآنچه قسمت وتقدیر براو صلاح میدانست تا مردی ، فقیر وناامید وبی سرنوشت باشد،براوروانیست ومی بایست خو برای خود کاری انجام دهد:
___ قسمتم یعنی : خود من : ___
هـر چه بـودم ...
هـرچـه دیدم
هــرچه را ، در ره کشـیدم
از هـر آن جائی گذشتـم
با هـر آن فردی نشستـم


گــررهـی، بر مــن نبــوده
یـا کـه شـد ، راهی گشوده
گـرکـه رفـتم، راهِ غــ م را
گـه به جمعی ، گـاه تنـها!!

از" خـود‌ه ِ مـن" بـوده برمن
از" من ِ من" بـوده برمن!!!
....
زنـــدگی جــرمـی نــدارد
تـا به د ل رنـجی گـذارد!!!
دل به هــرراهـی کـه رفـته
شـوق ِآن،از"مـن " گـرفته!!!
....
هـرچـه بـوده ،بـوده ازمـن
هــرچـه بـوده ، بـوده ازمـن
گــر به غـــمها رهــسپارم
شــکوه ای از کـس، نـدارم
آخرایـن " انـدیشه ی مــن"
بوده چون " آیئـنه ی مـن"!!!
(قسمتم )، یعنی خود ِمـن!!!
(قسمتم )، یعنی خودِ من!!!
___ فرزانه شیدا 26 شهریور 1386_____

وبرمیگردیم به جمله ای که گفتم:آنتونی رابینز:پیش از برداشتن گامهایش در زندگی ، جای پای خود را محکم کرده بود،اودقیقا براهی رفت که ا ز الگوی خود ,که فرد موفقی بود ،برداشت کرده بودوبه همین سبب پیشتراز انجام ، نتیجه را نیز میدانست!
این شخص یعنی" آنتونی رابینر" درواقع راهی را رفت که دیگری شکستهایش را خورده بود
ورنجش را بجای او به تنهائی کشیده بود.درنتیجه برای آنتونی دیگر نیازی نبود که این شکستهارا مجددا,تجربه کند بلکه گامهای خود را بگونه ای برداشت که همان شخص, اولیه رفته بود،" اما باحذر کردن از گامهائی که گاه باعث شکست مرد موفق ِاو" شده بود. درواقع او "از تجربه های ،یکبار تجربه شده ، به بهترین شکل استفاه کرده است "! وخود را به مقامی رسانیده ، که امروزه جز افراد شهیرو سرشناس جامعه آمریکا باشد.اینگونه است که میگویند: تجارب دیگران را مورد توجه قرار دهیم وآنچه آموختنی ست زآ نان بیآموزیم.وهمینگونه است که جوانی چون " آنتونی رابینر"خود میشود یکی از: مردان کهن که ارد بزرگ ازاو سخن میگوید:
* دودمان بی نیا و مرد کهن ، به هزار آیین اهریمنی گردانده می شود. ارد بزرگ *
___« دل به تنگ آمده است» ____
مانده ام سرگردان ...ونمیدانم من
به چه اندیشه دلم خوش دارم
دیگر از هرچه دروغ است به جان آمده ام
دیگر از دیدن این چهره مردم به نقاب
اینهمه ضدیت حرف و عمل
اینهمه پشت هم از شاخ دروغ
برسرشاخه تزویر پریدن ...تا کی؟
من به جان آمده ام
دلم از هرچه دروغ است به تنگ آمده ..
فریادش نیست !!
بغض در راهروی سینه
چه آشوب زده حیران است
دیده ام اما خشک
ونگاهم خیره ، بر همه رفتن این روز وشب است
آه ای مردم دنیا چه شده ؟؟!!
از چه اینگونه به تزویر وریا پیوستید
از چه اینگونه دروغ
برلب وبر همه لبها جاریست
وخدایا تو بگو
چه شده با دل این مردم تو؟
دوستت دارم ها
جز هوس نیست بروی لب این مردم دهر
ومحبت ها نیز
همه الوده به تزویر وریاست
ودلم میسوزد
بر دل گنجشکی
مرغ عشقی به قفس
یا کبوتر هائی
که ز دست منو تو
دانه بر میچیند
و خیالش خوش بود
که کسی دانه او خواهد داد
وای برما که برخود هم نیز
دانهء درد وغمیم
چهره در پشت نقاب
خالی از هر احساس
بر دلی میتازیم
که محبتها را بی هرآن سود ونیاز
رایگان می بخشد
خسته ام از همه این بازیها
وز آن مردم بی تدبیری
که درون خود ودر فطرت خویش
همه را مردم نادان خواندند
و بصد بازی وصد ها تزویر
بر دل ساده او چنگ زدند
وگهی زندگیش را آسان
تا به سر منزل غوغا بردند
تا بدرگاه شکست!!!
وبه خلوتگه خویش
بردلش خندیدند
مانده ام شیطان کیست
اگر اینگونه کسی شیطان نیست
...آه .
آه بس خسته بسی دلگیرم
ودگر قدرت این نیست مرا
که بیک قطره اشک
دل زاندوه رهانم به دمی
قلب من پُر شده از بغض وسرشک
دیده اما خشک است
ولبم
بسکه گزیدم هر دم
همچو دل میسوزد!!!
دلم از هرچه زمین است دگر نومید است
آسمان باز بآغوشم گیر
ودگر باره تو بگذار که سر بردل ابر
لحظه ای زار زنم
دل به جان آمده است
دل به تنگ آمده است!
نهم بهمن ماه 1385
فرزانه شیدا ______
* چو گرمای تن مردان و زنان کهن به آسمان پر کشید با یاد خویش اندیشه هواخواهان خود را گرما دهند .ارد بزرگ *
من وشما نمیتوانیم هیچ عملی را بدون اینکه پیگرد یا نتیجه ای ,در زندگی ما داشته باشد انجام دهیم" دقیقا "هیچ عملی"! زیرا در فردا و دیگرفرداها اثر آنرا خواهیم دید "من وشما اگر بجای نوشتن وخواندن همین متن، جلوی تلوزیون نشسته بودیم یا دراینترنت چرخی میزدیم هم ، باز کاری انجام داده بودیم،و حتی اگر از سر تفنن بوده باشد هم باز" کاری انجام شده " ! خواه منو شماچیزی زآن آموخته باشیم،خواه اینکه فقط برحسب سرگرمی اینکار را انجام داده باشیم اما , زمانی را که دراین میان صرف کرده ایم بخشی از " لحظات زندگی" بود! لحظات زندگی ما که یا به تفریح سر کردیم یا بگوشه ای نشستن یا دیدن تلوزیون خواه دیدن یک سریال طنز بوده باشد یا اخبار به هر شکل" منو شمااین لحظات را زندگی کرده ایم " و زمانی که به رختخواب میرویم، همینکه این روز را چگونه سر کردیم ؟ چه انجام دادیم وبه کجا رسیدیم ؟، " یکی ازمهمترین بخش زندگی ما "خواهد بود وروزی خواهد رسید که برای مثلا من یا شما بگوئیم اگر کمی بیشتر در زندگی به آنچه انجام دادم توجه کرده بودم اگر بجای گذران وقت آنرا به کاری صرف میکردم , شایدامروز بسیار بهتر ازاین زندگی میکردم! وچنانچه از امروز خود راضی باشید، براحتی سر بربالش نهاده ,باخود میگوئید:اگر هیچ نکردم ،لااقل آنچه را که دوست داشتم ,انجام بدهم وتمام کنم، تا بآخر انجام دادم وباتمام رساندم * : من بیش ازهر چیز ، اعتقاد دارم که آنچه سرنوشت ما را تعیین می کند ،شرایط زندگیمان نیست ، بلکه تصمیمهای ماست »" .
پایان: فرگردمردان و زنان کهن
نویسنده فرزانه شیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:09 pm

●بعد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
● فرگرد برآزندگان ●
(( زندگی چیست نمی دانم من
من فقط میدانم زندگی سهم من از بودنم است )
(* شاعر: مهدی مقدسی*)
این گروه شامل : بزرگان : اندیشمندان ، کاشفان ومخترعین،
* کجاست سینه کش کوهستان سرد و بلندی که گامهای برآزندگان را بر تن خویش به یادگارنداشته باشد ؟ . ارد بزرگ *
وممکن است دراین میان بطور مثال: درهرنگاه بر زمینِ کنار رودخانه به سنگهای متفاوتی که برای مثال در آن ،ذرات شیشه برق میزند یا رنگهایش در هر گوشه متفاوت است نیز دقت کرده و
حتی به جمع آوری وبازی با آن بپردازد ، یا به امواج دریا ،خیره شده اما در ذهن خود به "شدت بادی که در حال وزش است " تفکر کرده و باخودبیاندیشد که :چقدر میزان شدت باد می بایست قوی باشد تا این امواج با سرعت بیشتری ، به ساحل برسد ؟
* برآزنده نمی گوید کیست ! او می گوید چیستی ؟ و از چیستت تو را به آسمانها می کشاند . * ارد بزرگ
که برای خودوافکار خود جوابی پیدا کرده علل ودلایل همه ی آنچه مورد علاقه آنهاست را جستجوکرده وتا حدامکان در مدت حیاط خود، به دنبال این هستند که هرچیز را تغییر داده واز آن چه خود وچه دیگران به بهترین شکل ممکن استفاده کنند :
___ از: خیام ___
هرگز دل من زعلم محروم نشد
کم ماند زاسرار که معلوم نشد
هفتاد ودوسال فکر کردم شب وروز
(""_معلومم نشد " که هیچ معلوم نشد!!*)
____ از: خیام ___
چنانچه حرفه ی اولیه آنان" رشته وعلومی خاص و مشخص شده " باشد ، تفکر آنا ن بمانند اندیشمندی چون " شوپنهاور "که خود یکی ازاین افراد است اینگونه است که " خود او" میگوید: اگر ما چیزی را می خواهیم, برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده ایم آنان را از آنچه بدان مشغولند ،وا داشته یا آنرا کمتر کرده و ازبین ببرد.)
___ " اسارت " ____
" اسارت " قصه ی زندان شدن نیست
گهی ، در اوج ِ آزادی اسیری
نه دیواری ، ز سنگ است و نه شیشه
ولی در" اندرون" ، پابند و گیری
" رهائی" ، هـمچو برگی در خزانی
ولی " سرگشته" د ر راه ُو مـسیری
ترا بادی برد ر سـو که خـواهد
نمی بینی ، کسـی دستش بگـیری
"اسارت قصه ی زندان شدن نیست"
اسـیری گر غـم ِ دنیا، پذیری
دل و روحـت ، رهـا باید ز غــم کرد
نمی خـو اهی ا گر،ازغـم، بمیری
دلِ ِ آزاده ، آزاد ِجـهان اسـت
تو خود، از رنج این " غـمخانه" ، سیری
بـکوش امروز وُ بـگذراز گذشـته
که " شـادان دل" شـوی در روز پیری
و گرنه ، با غم وُرنج ِ گذشـته
به هر ،راهی روی ، سـودی نگیری
فرزانه شیدا - f sheida ____
اینان هرگزدر زندگی قادر نیستند در گوشه ای نشسته وناظر گذرزندگی خود یا زندگی دیگران باشندوحتی درحالت نشسته وآرام نیزدردرون با " افکار پرهیجان یا سازنده یا جستجوگر خویش"مشغولند .
__ میخواهم آرام بگیرم ____
دراعماق کهکشان ...دراعماق دریا
در اعماق زمین نگریسته ام
امشب مرا "عمق دل" آشفته کرده است!
می بینم که در عمیق ترین لایه های قلبم
در سرخ ترین طپشهای دل
در شریان رود درون رگهایم
جنبش دیگری ست..با بیقراری وبی صبری!
بخود میگویم:آرام قلب من!
" دویدن" هرگز،
چه در عمق دل چه برروی زمین
جز طپیدنهای بیهوده نبوده است!
میخواهم پس اراین آرام وقدم زنان
راهی شوم!
از دویدنهای بیهوده وعاصی به جان آمده ام
ضربانهای تند قلبم مرا کلافه میکند
مرا کلافه کرده است!
کافی ست مرا...کافی
میخواهم آرامی بگیرم!
میخواهم " عصر دویدن"
را برای "دوندگان " دنیا ، وا گذارم
نمیخواهم " دونده ای " باشم
باشماره ای برسینه...در آرزوی " خط پایان "!
...وبردن " جام " که بی هیچ نگاه
به پیرامون خویش
تنها میدوید ...میدوید...میدوید!
و" حرمت جاده " را نیز نگاه نمیداشت!
من پایان نمی خواهم!
من در خط شروع ایستاده ام
هرکس میخواهد بدود...بگذار بدود!
من تنها زمانی خواهم رفت...که بدانم ....
بیهوده نیست!
"بُردن با تعجیل" لطفی ندارد مرا!
میخواهم ارام ، ازخط کشی ها عبور کنم
میخواهم در پارکینگ های زندگی
هرجا " جائی بود" پارک کنم!
میخوام"عبور" معنائی داشته باشد
"سفر" لطفی..،.."گذر" ارزشی!
میخواهم "بدون جام طلائی " برنده بودن
درعبوری آرام....پس از پارک اندیشه هایم
قدمی داشته باشم ...درطبیعت خداوند ... در راه ها !
دیگر ازچکش "طپش"برروی قلبم
به جان آمده ام!
میخواهم طپش قلبم
نوازشی بر روحم باشد
از شدت ارامش!
میخواهم ارام بگیرم...میخواهم
"بی تعجیل" زنده باشم
بدون دلهره زندگی کنم
ارام درگذر باشم...ارام در گذر!
میخواهم...آنگاه که مرا می بینی
تو نیز آرام بگیری!
ایدل...زین پس زندگی را
" آرام " زندگی کن ...دویدن کافی ست!
آرام بگیر ایدل آرام! 23تیرماه
___ 1382/2008 / فرزانه شیدا___
ازاینروست که برای برازندگان همیشه" خلوت وتنهائی ولحظات باخود بودن(" بهترین وامن ترین مکان برای" افکار و اجرای خلاقیت های ") آنان است
____ میگویند _______
میگویند...آری... بدون تردید میگویند
دو با دو میشود چهار!
دل ِمن" حساب وکتاب " نمیخواهد
" آمار" برایش مگیر
" سرشماری" نمیخواهم!
" محاسبه ی انسانها " ، درهرکجای دنیا که باشند
همیشه ، کسل کننده بوده است
نه فقط برای من ...برای مردم نیز!
بگذارید بجای " سرشمردن ها"
دلها را بشماریم
تعداد جمعیت کشور " ایکس /X "
میشود: یک ملیون " دل"
عاشقان را باید
به تولید دلهای کوچک، تشویق کنیم
تا تعداد عاشقان، با کمبود نسل مواجه نشود!
زیرا که نسل عاشقان ،رو به انقراض است!
....
آری...دنیا چنین زیباست
اگر شمارش دلها و عاشقان را شماره کنیم
دنیا آخر.... نیازمند عاشقان است
آری...دنیا اینچنین زیباست!
___ ۲۴تیرماه ۱۳۸۲ فرزانه شیدا ____
و همچنین " قوه ای محرکه ای" که دروجود ایشان، آنان را وادار میکند,که هرگز قادر نباشند , لحظاتی را در بیهود گی سرکرده وبه اتلاف وقت بپردازند وحتی سرگرمیهای آنان نیز بگونه ای هدفمند است وبطور مداوم به کاری وچیزی مشغولند ،چه با افکار خود چه با سرگرمی ها چه باانجام اموری که برای آنها مهم وضروری بشمار میرود .درواقع برای این افراد همیشه همه چیز مهم یا جدی ست وحتی درحین شوخی ومزاح ،هم " هدف وفکر وریشه ای " در اعمال وسخنان آنان ,موجود است، چراکه دردرون , همیشه درحال " فکرکردن "هستند
* برآزندگان دستی و دامنی برای کاشتن دارند ! تا کدام فرزند برداشت کند ؟ ارد بزرگ
از دیگر*" اشارات ونشانه های موجود در روحیه این افراد" :
* دیدگاهی ست طنز گونه به امور جاری زندگی وهمچنین دیدی انتقادگرانه
که ظرافتهای خاص خود را داراست ودرواقع اگر چنین " نگاه و طرزفکری "را دراختیار نداشتند با دیگر مردم هیچگونه تفاوتی نمیکردند وتمایز آنان دقیقا
درهمین مرحله آشکار میشود که : برای آنان
"هیچ چیز (همانگونه که هست*) ،نیست "!
یعنی آنان بدنبال دلایل همه چیز هستند و سوالات آنان در" چراها وبرای چه" خلاصه میگردد
*برآزندگان دستی و دامنی برای کاشتن دارند ! تا کدام فرزند برداشت کند ؟... ارد بزرگ *
ذهنیت وتفکر ونوع نگاه اینان همراه با " هوش سرشار این گروه هرگز در " خویش درونی آنان" ودر وجود درونی وروح وفکرواندیشه های این افراد،آرام نمیگیرد
ودرخواست ومیل درونی وباطنی آنان چون "محرکه ای که همیشه درجریان"باشدوبمانند برقی که همواره " کلید روشن شدن " آنان زده شده باشد یا متصل باشدو بمانند اینکه همیشه ,دوشاخه ی متصل به برق بوده باشند همواره ،درجریان زندگی ِ"زنده و مانا "، فعال هستند .
* برآزندگان گرما بخشند ، سخن و گفتار آنان راه روشن آیندگان است . ارد بزرگ*
___ شب وعشق ____
پریشان بود...
چون بادهای آشفته ی بیقرار
عصیان داشت...
چون تلاطم موج های دریای طوفانی....
بیقرار بود
چون سرگشته موجی بی ساحل
.... و نگاهش ،جوشش چشمه های درد را
از عمق خموش سینه ی خویش...
به فریاد آگهی میداد!
آفتاب وجودش ...در جنگلهای دوردست
و درختان درهم پیچشده.... گم میشد
و غروب خاطرش
در پشت کوهساران بلندوُ...
قهوده ای وخاکی ، رنگ می باخت
اما شبهایش ...آه شبهایش
شب های او ... دریای آرام وعمیقی بود
که بیصدا موجهای افکارش را
به ساحل اندیشه های شبانه میکشید
اینجا در عمق تاریک وپنهان ِشب
گوئی در عمق یک دریا ... سکوت ....
دور از هیاهوی روز...خود را باز میافت
خودِ درونش را!
و افکار او ، علفهای روئیده سبز زیر آب بودند
که دریک سبزی ملایم ولطیف
درموج اندیشه های آبگونه ی روح
او را... آرام میبخشید!
او عشق را ... در عمیق ترین
عمق زندگی جستجو میکرد!
نه در دل خاک
در دل کهکشان ...یا عمق دریای آبی!
گوئی , تن به آب سپرده
دست در دست قطره های آب
به دوردستهای اندیشه آدمی ... ره یافته بود.
شب ِ او... شب دریائی افکاری بود
که در انتهای خویش،به محبتی آرام دهنده
وعشقی عمیق میرسید
دریای خاطر او، حتی در طوفان نیز
میتوانست ، عشق را ازاو باز پس گیرد
درعاشقانه های درون او...
عشق او دریائی بود!
چون مرواریدی در صدف
درعمق دریاها...
بسی پنهان ...ودور از هر نگاه.
عشق او...از آن او بود و بس .
تنها از آن او!
_17 فروردین _ 1368 _ف . شیدا_
ایشان همواره , "لحظات را درهر ثانیه ی آن با افکارو هیجانان وقوه ی محرکه ی دورنی خویش " زندگی میکنند.بگونه ای که حتی گاه اگر ناچار به آرام گرفتن در جائی ومکانی باشند ,بسیار کسل ودر درون آشفته خواهند شد وبدنبال راه گریزی از
چنین مکانهائی میگردند.برای این گروه هرگز معنای استراحت معنی واقعی خود را نداردواستراحت نیز برای اینان بگونه ای بهره برداری اززمان برای یادگیریویا انجام کاری تفننی "اما ثمر دهنده
است "! درواقع"همیشه باید کاری انجام شود "
* کمر راه هم در برابر آرمان خواهی برآزندگان خواهد شکست .* ارد بزرگ *
واستثنا دراینگونه مسائل، کمتر ازآنان دیده میشود درواقع حتی بدرستی ,یادنگرفته اند که بدانند :چگونه میشود استراحت کرد " ومعنای استراحت چیست! "واین گروه همان انسانهای بزرگی هستند که حتی درخیال وتفکر خود ازمیوه ای عادی چون" سیب درحمام خانه ی خویش " قوه ی جاذبه زمین " راکشف میکنندوهمان گروهی هستند که بقولی" دود چراغ خورده اند"!وچه فقرچه ساعت خواب , وزمان روز و شب ونیمه شب نیز برایشان بگونه ی بقیه ی مردم عادی " زمان وقت آرمیدن نیست وانگار همیشه کمبود وقت دارند یا زمانبرایشان کوتاه تر از ۲۴ ساعت است وچیزی بیش از ۲۴ ساعت رادر دایره ی ساعت زندگی خود طلب میکنند.
*". ویرانه کاخ های برآزندگان هم ، هزاران گهواره امید بر بستر خویش دارد . ارد بزرگ *
ـــــــ* طغیان لحظه ها *ـــــ
در طغیان لحظه های درد ...
که فریاد سر نداده ی ،
عشق را فرو میخورد
و سکوت بر صدا چنگ می کشید!..
و گامهای ِ شتابنده ی ؛اشک ؛
راهروی ِ ؛صبر خویش را؛ می دوید ...
در ؛بی صبری ِهمیشه خاموش بودن؛! ...
در شکایت ِ ‌؛‌ِهمیشه؛ بیصدا ؛ گریستن ؛ !
.....
شبها را، تا صبح بدرقه کرده ام،
... بسیار!...آری بسیار!
کنون نشسته بر ایوان صبح ،
در بدرود با ستارگان شب ...
...آنچه باقی ست ،
دلی ست که هنوز , عـشق را جستجو میکند !
...
و بی آنکه بداند ، میدانست راه ِرفتن ،
اگرچه طولانی نمی بایست ،
تسلیم لحظه های نومیدی بود ...
اگر که میخواست از پای نیافتد !
اگر که میخواست بیهوده نباشد!
چـراکـه ... زندگی معنایش هرگز باختن نبود
زندگی هرگز معنایش باختن نبود .
*ـــــ ۱۳۸۳ فرزانه شید ا ــــ*
اینان گوئی از اسمانها اجیر وموظف گشته اند که " تا زمانی که هستند از پاننشسته و از کمترین وک.چکترین لحظات عمر وزندگی خود بهره های مناسب ببرند" تا درنبود خود نیز مانا باشند ویا لااقل آنچه لازمه ی زندگیست ,ازخویشتن بجا گذاشته باشند.
* برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است. * ارد بزرگ *
وگوئی بمانند پدر ومادری هستند که همیشه در فکر کودکان خود بوده و درتلاشی شبانه روزی هستند , تا حداکثر آرامش ورفاه اجتماعیدر زندگی خود و منو شما را فراهم آورند.ما , منو شما , شاید دود چراغ را بخاطر قطع برق خورده باشیم ،اما آنان که از روزگاریپیشین واز دوران پیش ازما ودرزمانهای گذشته بوده اند شاید از سر نیاز وبرای ادامه ی کار خویش , و تحصیل وخواندن کتاب وبرگه ای دود چراغ را خورده باشند,اما این دسته از برآزندگان که امروز نیز وجود دارند نیز گاهی به شمع وچراغی پناه برده اند ,تادرخلوت خودوبدون آزار دیگران، توان آن راداشته باشند تا بگونه ای در آرامش روحی ، فکری وذهنی به,مشغولیات خویش که همانا سازندگی وکشف و پدید آوردن وخلاقیت وپدیده های نو و نوآ وریست را در خلوت خود، جان ببخشند .
* دارایی برآزندگان ، دلی سرشار از امید است به پهنه و گستره آسمانها . *ارد بزرگ *
" ذوق وعلاقمندی " این افراد " تا رسیدن به مرحله نهائی ونتیجه "آنگونه است که درصبوری کامل همه وهمه ی کشفیات ،اختراعات ،سازندگی ها ونوآوری های خود رادر,درون خودریخته و نگاه داشته وبااینکه" شوق رسیدن به" مرحله نهائی" را دارند " , اما همه را برای خود حفظ میکنند .!
*برآزندگان مست شرآب هزاران ساله تاریخ کشورخویشند سخن آنانجز آهنگ خیزش و رشد نیست . ارد بزرگ *
اما باز" معنای شکست خوردن" بر این افراد هرگز معنای " تمام شد" وباید " فراموش کرد"یا بقولی :" از خیر آن گذشتن وزحمت بر خویش کم کردن" را ندارد. و این تفاوت عمده برآزندگان با افراد عادی جامعه است .برآزندگان بدنبال دگرگونی و رستاخیزند ، رشد در کمینگاهراه های نارفته است .* ارد بزرگ
و به همین دلیل ، برای خود من این قشر از جامعههیجان انگیز ترین ، جالبترین وجذابترین افراد جامعه هستند کهخواندن زندگینامه آنان چه از گذشتگان چه معاصرین، همواره ودرهمیشگی زندگیم بسیار هیجان آور بوده وهست وبطور مداوم زندگی این برآزندگان را
اگر جزمعاصرین باشند با علاقمندی هرچه بیشتر دنبال میکنم وسرنوشت آنان برای من از هر چیز دیگریدر دنیا "مهمتر وجالبتر وخواندنی تر ودیدنی تر" است . و ایشان "بهترین استادان وآموزندگان ما "در راه زندگی هستند اینگونه انسانهای " خلاق ونابغه" گروه تشکیل دهنده ی علما واندیشمندان،استادان ، شاعران و نویسندگان جامعه هستند که همواره ,درحال "سازندگی وخلاقیتند " , وجا دارد که همه گونه امکانات رفاهی را برایشان فراهم گردد,تادرانجام آنچه می بایست انجام دهند دستی باز وموقعیتی فراهم شده داشته باشند .چراکه همگان مدیون این افراد هستند که با انجام کاراهای خود بنوعی به بشریت خدمت میکنند چه این خدمت در جنبه های کمک فیزیکی به انسان باشد چه عملی چه معنوی وروحی.واما یک نمونه بارز ومشخصه ازنوابغ تاریخ میتوان از:موسیقدان آلمانی بتهون *را نام برد ,که با وجود کر بودن موسیقدان بزرگی بود. وبهترین سمفونی زندگی خود را که " سمفونی نهم" نام دارد.درزمانی نوشته واجرا کرد که بطور کامل شنوائی خویش را ازدست داده بود وزندگینامه او بعنوان یکی ازنوابغ دنیا ,بسیار خواندنیست و حتما جالب است بدانید بتهون آدمیبسیار بدخلق وشلخته بود:لینک زندگینامه بتهون:
http://www.harmonytalk.com/archives/000314.html
و همچنین لینک زندگینامه بتهون نوشته شده توسط یک پزشک:http://1pezeshk.com/archives/2007/03/post_450.html
"کنجکاوئی " برآزندگان " سرچشمه از " قدرت استعداد ونبوغ وخلاقیتی ست " که این گروه ازمردان وزنان جامعه در وجود اندوخته اند وهرگز سیراب از آموزش بیشتردر همه علوم وهنرهای دیگر نمیشوند وتا آخرین لحظات زندگی از هرامکانیبرای یادگیری بیشتر استفاده میکنند
* برآزندگان خواهند ساخت سرآیندگان از پس آن خواهند سرود و زمین آیندگانرا بارور می سازند . ارد بزرگ *
از نمونه های بارز " ابوعلی سینا " را میتوان نام بردکه در دانش وعلم از بیشترین دانش
زمان خویش بهره مند بود ودر طب و انواع گوناگون علوم تبحر داشتنمونه های دیگری که برازندگان میتوان نام برد :آلبرت اینشتین (به آلمانی: Albert Einstein ) است
اودر(۱۴ مارس ۱۸۷۹ - ۱۸ آوریل۱۹۵۵) فیزیکدان نظری زادهٔ آلمان بود.
شهرت او بیشتر به خاطر" نظریه نسبیت "و بویژه برای " هم‌ارزی جرمو انرژی (E=mc۲) " می باشد وعلاوه بر این، او" در بسط تئوری کوانتوم و مکانیک آماری" سهم عمده‌ای داشت. "اینشتین جایزه نوبل فیزیک را در سال ۱۹۲۱ برای خدماتش به فیزیک نظری و به خصوص به خاطر کشف قانون اثر فوتوالکتریک دریافت کرد".او به دلیل تأثیرات چشمگیرش، به عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیزیکدانانی شناخته می‌شود ,که به این جهان پا گذاشته‌اند.در فرهنگ عامه، نام «اینشتین» مترادفهوش زیادو نابغه شده‌است
* چه فریست زندگی را آنگاه که : برآزندگان را نشناسی ؟ودر خود بپیچی ؟ارد بزرگ
نمونه ی دیگر " لئوناردو داوینچی" نقاش ایتالیائی " ست که همدر علوم و " علم آناتومی" نیز شهرت داشت وهمچنین در نقاشی شهره زمان دیروز
وامروز هستند:
سایت (آناتومی و داوینچی *همراه با زندگینامه ی او ) ":
http://forum.iranproud.com/l-onardo-daoynchy-t272611.html
(بدن وعضلات بدن ورگها و تاروپود بدن انسانی ،اندام و تمامی آنچه سازنده ی بدن انسانی ست = علم آناتومی *)آناتومی بدن انسان = سایت علمی (آناتومی*):بخشی از زندگینامه ی او از سایت ذکر شده ":
:http://forum.iranproud.com/l-onardo -
daoynchy-t272611.html
*"جورجیو وازاری*" در کتاب زندگی هنرمندان"چنین روایت می کند که وقتی * وروکیو* ظرافت، زیبایی و روحانیت کار نوآموزش را دید گفت:دیگر هرگز دست به رنگ نخواهم زد.پس از شش سال کار با وروکیو، در سال 1472 *لئوناردودر انجمن سنت لوک پذیرفته شد. این انجمن متعلق به صنف داروگران،پزشکان و مقر هنرمندان بود و در بیمارستان "سانتا ماریانووا" قرار داشت.اینطور به نظرمی رسدکه "لئوناردو" از موقعیت مناسبی که به سبب استقرارصنف پزشکان در انجمن پدید آمده بود،استفاده کردو مطالعاتش رادر زمینه آناتومی عمیق تر ساخت.منابع آگاه اظهار می کنند که شاهکارهای برجسته آناتومی لئوناردو مانند" سنت ژرم (هیرونوموس قدیس) " در گالری *واتیکانوتابلوی" آنونسیاسیون عید تبشیر " که در"اوفیتزی" قرار دارد،مربوط به همین دوران است.به دلیل شهرت« لئوناردو» به جذابیت و استعدادش در داستان سرایی،بذله گویی، تردستی و موسیقی
احتمال می رود که او بسیاری از سالهای نوجوانی اش رادر خوشگذرانی به سر برده باشد.
ازنقاشی های او:" متانت مسیح " ، "*پرسپکتیو و نظم بی همتای "* «لئوناردو »با احساس آشفتگیو شوریدگی حواریون در تضاد است.
به گفته ی تاریخ نویس گامبریج، شام آخر داوینچی،یکی از بزرگترین معجزات نبوغ انسان است.جدا از آن " لئوناردو داوینچی " به مطالعه ی آناتومی، نجوم، گیاه شناسی،زمین شناسی، پرواز، جغرافی و نقشه های اختراعات و ابداعات نظامی ,نیز سرگرم بود.«او ابداع کننده ی طرح هایی برای هلیکوپتر، چتر نجات،دوچرخه، موتور سه دنده و نردبان کشویی بلند است »که هم اکنون ,به وسیله ی آتش نشان ها مورد استفاده قرار می گیرد ,وبسیارند مثالهای آشنائی که منو شما هزاران باره از آنان شنیده ایمویا آثار واختراعات آنان را دیده ویا از آن در زندگی روزانه استفاده برده ومی بریم و"اما چه چیزی این افراد را از دیگر مردمان متمایز میکند "جای سوال دارد...
* برآزندگان به گفتار سخیف و کم ارزش زندگی خویشرا تباه نمی سازند .* ارد بزرگ *
حال ,آیا شنیده اید کهبکارگیری دست راست وچپ ویا هردوباهمدر فعال بودن بخشی از مغز
(دست راست، سمت چپ مغز*) و(دست چپ ، سمت راست*)ودرصورت استفاده از هردودست
(هردو بخش راست وچپ مغز) انسان فعال گشته و سلولهای تازه تری میسازد وحجم مغز نیز
بالاتر میرودواگرچه بطور طبیعی سلولهای بدن همواره درحال بازسازی است اما دراثر فعالیتهای مغزی وهمچنین جسمی(ورزشهای مربوط بدن سازی*)سلولهای وعضلات بدن افزایش یافته
، در" بدن " سلولهای قدیمی دفع گردیده وهمواره باز سازی میشود .زین سبب میگویند
انسانهائی ازاین دست بسیار نیز خلاق می باشند و نبوغ آنان معمولاشگفت انگیز است وبه همین سبب" قدرت حافظه وخلاقیت "در افرادی که با هردو دست کار میکنند بسیار بالاست " واز هوش سرشاری برخوردارند ولی باید پرسید :چرا عده ای اینگونه هستندوعام مردم نیستند این را مسلم بدانید که "هیچک ازعلوم ودانش ومهارتها در زندگی بخودی خود نیست " صرفنظر از " استعداد ذاتی "اینرا نیز باید بدانیم که ماانسانها تنها با تمرین و تلاش وتکرار وادامه در آن میتوانیم , از بهترین ها باشیم ودر هرچه که* اراده کنیم*به آن دست یافته وآن فن وعلم ویا کار را برایخود آسان کرده وراحت از پس انجام هرچه میخواهیم بر بیائیم .یک ضرب المثل نروژی میگوید:
trening gjøre deg en master :
___به معنای آنکه تمرین در هرچیزی ترا استاد میکند:____
وبا شکیبائی تحمل میکنند تادرزمانی که "کار وهدف"سرانجام گرفت آنگاه،" آنرا باتمامی اشتیاق خود با دیگران سهیم گردند " و تارسیدن به هدف لحظه ای از کار بازنمانده و درهرفرصتی به ادامه کار،تحقیق، تمرین ، یادگیری و آزمایش ادامه دادهو هزاره وهزاباره" تکرار" را نیز به جان میخرند و چیزیبنام " ناامیدی" در وجود آنان , هرگز معنا ومفهوم قابل درکی ندارند .* برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید . ودرعین حال هرچقدر هم دیگران بر آنان خرده گرفته و یا آنان را به هرشکلیمنع از ادامه کار کنند چه با تمسخر چه با مخالفت ویاهرگونه رفتار منفی وسردی دهنده ای , بخوبی قادر به مقاومت هستند برآزندگان چشم در دست پر از بذر خویش دارند و آسمانی که مهربان است.
* صدای غرش باد هرزه گرد آنها را از راه خویش برنمی گرداند . ارد بزرگ*
چراکه در درون چیزی بنام" باید " و "من میتوانم " و"من باید بتوانم " باعث میگردد تا انرژی لازم بر ادامه کار در وجودشان حفظ شده وهرگز کسی قادر نیست ایشان را از راه رفته باز گرداند وحتی اگرباشکستهای پی درپی نیز روبرو گرددباز اینرا نه هرگز شکست بلکه تجربه نامیده وبا اعتقاد به اینکه آنچه میخواهد " باید بشود "وبرای ایشان "هیچ چیز","هیچ وقت" , غیر ممکن نیستوکلمه ی " هر گز نگو , هرگز , و: غیر ممکن , غیر ممکن نیست*" شعارهای همیشگی " اینگونه افراد نابغه و خلاق دنیاست که تا آخرین نفس پیش رفته وحتی اگر در ظاهر امر با مخالفان خود با سازگاری رفتار کرده واینگونه وانمود کنند که به حرفهای آنان اهمیت میدهند و یا حتی عنوان واعتراف کنند که : " آری چندین بار شکست خورده ام"! ودرکنار این خصایص اخلاقی نیزدرحرفه وکار و سرگرمی ها ، ایشان گوئی در تمامی مدت زندگی خود، خود را در اسارت سوالات خویش می بینند ونیازمند آن هستندوهمواره دردرون ذهن واندیشه واحساس وافکارخود درحال تحقیق وبررسی همه چیز هستند . در نهایت سخن اینکه تمامی ما انسانها درصورت آنکه خود خواستار این باشیمکه در حرفه وعلم وهنری پیشرفته کرده وخود را به جائی بر سانیم , تنها کافیست در آن کار به تمرین ویادگیری مهارت های آن بپردازیم واستعداد های درونی خود را شکوفا کنیم مغز پذیرای تمامی آن چیزی ست که ما باو میآموزیم "ودر صورت آنکه میدانیم :" کدامین استعداد ,درما شکوفا تر "است , آنگاه میتوانیم " در رشد آن تلاش کنیم " بااین تذکر که بسیارند انسانهائی که با وجود نداشتن استعداد درکار ورشته ای قادر به یادگیری وانجام آن بصورتی همراه با مهارت نیز بوده اند .واین خود نشانگر این است که : (خواستن توانستن است*)!اگر بگونه ای درست آنچه را که میخواهیم ، بیاموزیم، یاد بگیریم وانجام دهیم را با اشتیاق دنبال کرده ودانش آنرا بیاموزیم وبه تمرین وتمرین بپردازیم .* برآزندگان سپاه یاران خویش را تنها درآمدگان و زندگان نمی بینند . *ارد بزرگ *
لذا من وشما نیز میتوانیم چون بخواهیم یکی از برازندگان تاریخ خود باشیم .باامید موفقیت همگان در سراسر دنیا وگیتی.
*پرهای خون آلود برآزندگان نقش زیبای آزادی آیندگان است. *ارد بزرگ *
ضرب المثل نروژی را فراموش نکن:
trening gjøre deg en master
معنا : " تمرین در هرچیزی ترا استاد میکند!
پایان فرگرد برازندگان
● به قلم : فرزانه شیدا●
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:16 pm

●بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ●
● فرگرد اسطوره ●
کنون در فرگر د اسطوره از خود می پرسیم :" اسطوره کیست؟" آیا با در نظر گرفتن فرگرده های مردان وزنان کهن وهمچنین آگاهی ار اینکه برآزندگان چه کسانی هستند, باخود به اندیشه فرونخواهیم رفت که چه کسی اسطوره است و لزوما چه کسی نیز میبایست "اسطوره " باشد؟! همانگونه که میدانید اسطوره های" افراد الگو" در جامعه ,اشخاص مشخصه ای هستند که جامعه افکار وعقاید آنان را می پذیرد.واز آنجا که دیدگاههای آدمیان متفاوت است,لذا هر کسی اسطوره والگوی خود را دنبال میکند ,ودرعین حال اینکه چنین کسی چگونه افکاری را دنبال میکند ,بستگی به آن دارد که هدف ما از دنباله روی از یک اسطوره چه باشد .بطور مثال آنکه در زمینه های دینی ومذهبیبدنبال الگوی مناسب استالگوی دینی خود را برمی گزیند وبه همین شکل انتخاب ما با درنظر گرفتن ایده ها,اسطوره ها والگو ها صورت میگیرد...چرا که آدمی همواره " در پی خویش میگردد درون " خود واقعی خود را " تا دریابد چه را از زندگی طلب می کندوخواهان چیست وکدامین اندیشه وعملی رادر زندگی میپسندد , می پدیزد، دوست دارد ویا قبول میکند , تا بواسطه ی ان توشه ای, برای راه رفتن خویش بردار د وتوان ادامه راه را داشته باشد .
● __در پی خویش ___
کوهساری غمیگین
در غرویب غمناک
منم اينجا تنها
ملتهب از فرياد!
آمدم تا که در اين خلوت سرد
بر سکوت دل خود چيره شوم
آمدم تا که به فرياد بلند
بانک تکرار ( مرا) داد زنم !
من در اين پيچ و خم سنگي کوه
رو به هرسوي غريب
ناشکيبا از درد
در پي خويش فراوان گشتم
و به نوميدي و ياس
چشمه را آينه خود کردم

ليک آخر ز چه رو
در پي اينهمه فرياد وفغان
گشتني دور خود اندر دل کوه
گر يه اي ملتهب از جوشش درد
همچنان غمگينم
همچنان آشفته
و ز بودن خالي
اثري از من من نيست چرا
در پي چيست که ميگردم من
کوله بارم خاليست
از اميدي که مرا راه برد !
و من اما مغموم بي هدف سرگردان
همچنان در راهم...و به شب نزديکم.

ليک اين خاکي کوه
اينهمه سردي و دل سنگي او
رنگ خاکستري چهره یاو
سبزي بودن را
از دل پر طپشم مي دزدد
و سکوتش گوئي بر فغان دل من ميخندد
از من من اثري نيست ولي
در من اما طپشی بيهوده ست
در تلاشي مغموم
(رفتن و جستن خويش )!

لیک آخر ز چه رو
همچنان در راهم
با کدامين شوقي
راه شب مي پويم
کوله بارم خاليست
از اميدي که مرا راه برد!
____ 1374 /فرزانه شیدا____
برای کسی که بدنبال الگوی خاص خود میگردد ازجمله "اسطوره های دینی ",مسلما بزرگان جامعه ی مذهبی راچون رهبر در دین مسلمانانوچون " پاپ در دین مسیحیان" , اسطوره خود قرار میدهد.
زمانی که به جنبه های سیاسی آن فکر میکند ."رئیس جمهوری وقت" وهمچنین روسای جمهوری و" پادشاهان گذشته تاریخ" خود را ,بررسی کرده کسی را بعنوان الگو انتخاب میکند.
زمانی که بدنبال اندیشه های بزرگ است نیز باز با دیدگاه درونی خوددرپی بهترین افراد سر شناس کشور وجهان , بدنبال " اسطوره یااسطوره های " مناسب میگردد.
« اما چرا انسان نیازمند اسطوره است؟»
مسلم است که همانگونه که ما در زندگی اول والدین سپس معلم ودبیر واستاد را بعنوان راهنمای خود میشناسیم ,در " « بعُد بزرگتر زندگی و زندگی کردن , نیز نیازمند کسی هستیم تا به کمک او وافکار او" شخصیت درونی خود "» را بنا سازیم « واز آنجا که انسان خواهان این است که در زندگی خود انسانی موفق »باشد .در نتیجه " انتخاب یک اسطوره ی مناسب بعنوان الگوئی که انسان ازاو تبعیت کند" درواقع "امری ست بسیار جدی ومهم ".حال درنظر بگیرید که برای مثال وقتی کسی بدنبال سخنان بزرگ میرود ,هدف او چه میتواند باشد مسلما تنها از سر تفریح وتفتنن نیستوهدفی که شخص را بدنبال انسانها ی بزرگ واسطوره هامی کشاند چیزی جز این نخواهد بود که فرد : " بدنبال جوابهائی برای خود در زندگیست " و هرکسی بدنبال اینگونه اندیشه ها نیست , وشاید درتمام طول زندگی خود , تنها به آنچه در ضرب المثلها وتجربه های دیگران از زبان ,دیگران نیز میشنوند اکتفا کرده به همین حدود نیز در زندگی خود,راضی باشد.
*سرزمینی که اسطوره های خویش را فراموش کند به اسطورهای کشورهای دیگر
دلخوش می کند فرزندان چنین دودمانی بی پناه و آسیب پذیرند . ارد بزرگ*
اما هستند کسانی که بیش ازاین خواهان آن باشند که اگر درطول زندگی خود ازاین ,گذرگاه یکباره زندگی ودر طی مسافت آن که « عمر» نامید میشود ,این راه را بگونه ای طی کنند که, درست آنراپیموده باشند,ودر طول بودن خویش خواهان یادگیری بیشترو ترقی وپیشرفت خود باشند,تا به خوبی وبدرستی راه رفتن زندگی را پیمودهوکمتر بدردسر ومشکل گرفتار شوند ودقیقا در اینجاست که الگوها واسطوره ها ارزش خویش را نشان میدهند.در طی زندگی روزانه نیز،وقتی که منو شما بخصوص در ایران که بسیار متداول تر است*)در چهار خط صحبت خود سه تا (مثل ومتل وکنایه های*)اندشمندانه آنان رابه یاری میگیریم تا سخن خودرا تفهیم کرده ویا به مدد گفتن جوک وروایت وحکایتی قصد گفتن مطلب خاصی را داریمتا پیامی را غیر مستقیم وبا مدد از دیگران وتجربه هابه شخص مقابل خود برساینم ,ووقتی که ما در یک روز نیز بین کتب واشعاروحتی در رسانه هائی چونرادیو تلوزیون روزنامه ومجلاتبه خواندن ودیدن وشنیدنپرداخته و در جستجوی مطالب مختلفی هستیم کهبواسطه علاقمندی خود چیزی از آن یاد گرفته یا بدانیم,در اصل هدف ما چیزی جز این نیست که ازاینکار, گذشته از جنبه تفنن آن , نتیجه ای بگیریم و مسلم است که حتی اگر بدیدن «کارتونی »هم مشغول شویم باز چیزی بطور ناخود آگاه یاد گرفته ایم وهمان پیامی ,که قصد یاد دادن آنرا به کودک داشته اند مجدد ,برای ما یادآوری میشود .ودرعین حال تاثیر اینگونه رسانه ها خواه کتاب باشد خواه رادیو تلوزیون ویا روزنامه در " وجود ناخود آگاه"ما چیزی از یادگیری انجام شده است .کمااینکه اینروزهامیتوان درخواب با شنیدن»« سی دی» های متعدد زبان« انواع زبان های دنیاراآموخت ویا باموزیکی آرام ,فشارهای عصبی واسترس زای روزانه وزندگیرا درساعات خواب کم نمود یابر « قدرت اعتماد بنفس»خویش افزود ه یا بر درد واندوه خود فائق آمد. درنتیجه تاثیر اینگونه رسانه ها در نهاد ما، حتی بدون آگاهی ,منو شما در مغز ودرضمیر ناخودا گاه ما ضبط وثبت شدهوماندگار میشود . کمااینکه وقتی برای مثال کسی , از خبر روز, برایمان سخن میگوید ,بلافاصله در ذهن ما تداعی روزنامه یا تلوزیون یا متنی را که خوانده ایم میشود وبخاطر می آوریم که:منهم امروز این آن را شنیده یا خوانده ویا دیده ام, درنتیجه ما حتی بدون خواست خود هم در روزانه ی زندگی درحال یادگرفتنیم خواه مثبت باشد خواه منفی تاثیر آنچه روزانه برما تاثیر میگذارد ویا نگاه میبیند وگوش میشنود تاثیری دائمی خواهد بود بر تمامی زندگی ما ودرنهاد وذهن واندیشه ما وهرچقدر هم بگوئیم که:« من تحت تاثیر عوامل خارجی نیستم »کافیست که دوسه روز خود را امتحان کنی وبطور مداوم مثلا فقط به فقط اخبار گوش کنید وبعد از نهایت "سه روز" شما خود یک انبار اخبار هستید که,هرچقدرهم با بی توجهی به آن نگاه کرده باشید کافیست که کسی اشاره ای به گوشه ای از آن کرده آنگاه شما بلافاصله" تصویری از مغز "ارسال شده , دریافت گردیده وشما در" تصور وفکر"خود آنرا مجددا ,خواهید گرفت« تصویری» ازآن صفحه ی کتاب یا روزنامه تصویری از لحظه ای که این وآن خبر را در رادیویا تلوزیون ,گوش داده یا تماشا میگردید .
ما روزانه تحت تاثیر یکایک عواملی هستیم که چه مهم باشد چه بی اهمیتذهن آنرا ثبت ودرحافظه ی پسین یا « ضمیر ناخودآگاه ما , آنرا انبار میکند واثر آن در روز وروزهای بعد برما روشن میشود
واثرات آنچه دیده وشنیده ایم ,یا بر احساس اثری داشته است نیز در باور ما ویا اندیشه ی ما جای میگیرد_____
● به خود سوزن بزن! آنگه خود داور باش●
میان سینه فریاد یست
درون سینـه ام یک خــشم
و دردی مانده در بغــض گلویم با نگاهی تر
و چشمم ، خیره برآن آینه لبریز اندوه است
و بس رنجیده خاطر ،خیره مانده ،در نگاه من!
و فریاد است...
و اندوه است و
یک دل بس شـکسته غرقه در گفتار!
میان آینه با دیدگان تر نگاهش خیره مانده ،
در نگاه من گناهش بی گناهی هاست!
و از آن دل که جز عشقی ،
درونش نیست فقط مانده نگاهی تر میان آینه،
در خیرگی، بردیدگان من
چه گویم دیدگانم را
که میخواهد،جواب قلب من باشد؟!
که میخواهد نگرید، بیش ازاین با درد
...
ومن در باور خود،هرچه میگردم
گناهی را نمی بینم که محکومش شوم ،
اینگونه با تلخی بد بینی
که( من جز من ) نبودم
در تمام زندگی با خود...
و یا بادیگری ،هر کس ،
که بااو ،هم سخن گشتم
...و حتی باور من نیز ...
به بهت حیرتی بر من نظر دوزد!
و می پرسد مداوم،
پشت هم ،بی هر درنگی،
از منو از دل میان اینهمه
باید نباید ها گناهم چیست؟!
بجز یک همدلی ، یک دوستیی
ک مهربان دل، بودنی ،
در زندگانی من چه بودم؟!
باور من چیست؟!
مگر قلبی شکستم یا کسی رنجاندم، از ظلمی
مگر جز مهربانی راه دیگر، بوده در راهم؟!
مگر جز بر امیدی،
حرف دیگر بر زبانم بوده با،
هر یک دل نومید
مگر بر گریه و تنهائی قلبی
بجز یک مهربان بودم؟!
مگر هر دل نباید همدل و همراه و یاور واربپا خیزد،
برای یک دل دیگر به همراهی ، به دلداری ؟!
گناهم چیست؟!
دلی بودم بیک باور که دنیا،
مظهرِ عشق و محبت ، مهربانی هاست
...
خداوندا همه اینها،
همه اینها ،
چه شد در سینه ها،
آن باور زیبای ما، یک باور از رویاست ؟ !!
بگو این داوری ها چیست؟!
کجا ی زندگی گم شد،
همهایمان و باورها ؟!
کجای راه من، بوده خطا، در بازی اینها؟!
اگر شعری نوشتم شعر قلبم بود
اگر حرفی زدم آئین مهری در کلامم بود
اگر پندی دهم جز از رهِ یک مهربانی نیست
چه میگویند؟!! ،چه میخواهند؟؟!!
من اما ؛ من ؛ فقط بودم؛!
...
نه نیرنگی شناسم ،
در وجود خود نه ننگی را پذیرم بر دلم کین دل،
نشانش ،جز محبت نیست
و رنگ سرخ دل ،رنگی بجز رنگ صداقت نیست!
همه این داوریها،
از سیاهی های قلب ِمردمی،فانی ست
که قلبش آشنا با گفته های پاک یزدان نیست!!
من اما ؛ من؛ فقط بودم
و ؛من بودن؛ گناهی نیست !!
چو میدانم دلم از هر گناهی عاری و خالی ست.
((چنین بودن گناهی نیست ))!
...
و تو ای آنکه، بی رحمانه تازیدی
به قلب سرخ یک عاشق
که قلبش ماءمن ، عشق و عطوفت بود
تو خود را سوزنی زن
،تا که دریابی گناهت چیست!
که ناحق تاختن بر دیگری لطف و محبت نیست
و راه آن خداوندی که میگوئی
چنین ره نیست !!چنین ره نیست !!!
____ فرزانه شيدا ( ۱۳۸۴ ) ____
درواقع از اسطوره ها یاد کرده ایمواینکه نام *جوک را آوردمبرای مثال جوکهای ملانصرالدین که بسیار درجامعه ایرانی ,شایع است اگر دقت کنید ملا بیش از آنکه جوک باشد اندیشمندیست
که ما بواسطه سخن وروایتهائی ازاو بسیار برآموخته های افزوده ایمچرا که در هر جوک ومتل وحکایت و روایتی ازاومطالبی نهفته است که هدف از آن رساندن پیامی و تجربه ای به منو شماست ,مااگر بخواهیم روزانه تنها به گفته های مردم کوچه وخیابان ,اتکا کنیم همیشه مانن فرفره ای که اورا بحرکت در آورده باشند .بدون هیچ فایده واثری جز سرگیجه گرفتن، سرگردان بودنوگردشی بدور خود بجائی نخواهیم رسید وحال که یادی از ملانصرالدین شد وسخن بدینجا رسیذ
لازم میدانم برای گفته خود از روایتی از همان ,ملانصرالدین برای شما بازگو کنم که در این روایتنیز پیام همانی ست که من اکنون برای شما از آن سخن گفتم
● حکایت : در راه بازار_______:
روزی ملانصرالدین برای فروش اجناس خود راهی شهر گردید وپسر خودرا نیز با خود همراه کرده
بار بردوش خر خویش نهاده و راهی شدند ,در راه رفتن زمانی که ملاطناب خر را بدست کودک داده بود. مردم نیز دراه گذر بودند دراوائل راه مردی به آهستگی به دیگری گفت:ملا عجب آدمیست !با خر میرود اما کودک خود را بر آن سوار نمیکند ملا کودک را باشنیدن این حرف بر پشت خر نشانیده ,راهی شد چندقدمی انطرفتر زنی به همسرش گفت:ملا عجب آدم بی انصافیست,بر پشت خر اینهمه بار گذاشته است تاره فرزند خود را ,هم بر کول این بدبخت زبان بسته نهاده است .ملا کودک را از پشت خر به زمین گذاشت ,هنوز کمی نرفته بود که شنید, پیرمرد اینهمه راه تا شهر را میخواهد پیاده برود آنهم بااینکه خری,را باخود میکشد وخندید,ملا خود سوار بر خر شد هنوز گامی نرفته شخصی گفت :ای بابا آدم انقدر خودخواه خودش سوار بر خر شده کودکش باید پای پیاده راه بیاید... وملا درمانده بود که این میان کدامین کار را باید انجام دهد که در نگاه مردمانسانی ،احمق ،دیوانه ،پیرمردی بی انصاف و خودخواه به نظر نیاید .______
وقتی من وشما نیز بدون داشتن یک منبع درست اندیشه تنها به مردم وزبان وافکار آنان اکتفا کنیم باتوجه به اینکه هرکسی ایده وطرزفکرودیدگاهی خاص را در زندگی خود دنبال میکندهرگز قادر نخواهیم بود ,دیدگاهی مستقل برای خود داشته باشیم. نیاز به اسطوره نیز تنها برای این نیست که فقط به فقط هرآنچه اووآنان میگوید انجام دهیم وبدون هیچ اندیشه ای فقط تابع باشیم , بلکه منو شما شخصیت مجزای خویش وتفکر شخصی خود را دارا هستیم وآنچه باعث میگردد که دنباله رو یک اسطوره باشیم , تفاهم فکری ما بااو یا آنان است برای مثال اگر من ابوعلی سینا را وحرفها وروایتهای اورا الگو ی خود قرار دهم .وبطور دربست تنها نگاهم باو باشد وبدیگران وسخنان دیگر بزرگان ایران و دنیا وجهان توجهی نداشته باشم بسیار امکان دارد که از مسائل مختلف بسیاری نیز غافل بمانمفرض بگیرید " کانت" یا * "آبراهام لینکن" یا " دانته "یا " امیل زولاو" ویکتور هوگو وهزاران نفری از مشاهیر دنیا .....هریک ازاینان در زندگی خود تجارب بزرگی داشته اندوازانسانهای بزرگی هستند که نمونه شاهکارها ویا سخنان ویا اعمال آنان تا همیشگی تاریخ , برجای خواهد ماند .حال من تنها " ابوعلی سینا " را درنظر بگیرم وازاین غافل بمانم که دیگر " سرآمدان وبزرگان واندیشمندان جهان " چه میگویند.مسلم است که هریک در جنبه فعالیت خود چیزی برای گفتن داشته اند ,چیزی برای یادگیری وبهتر زندگی کردن و اینکه چرا اسطوره شده اند خود در عمل پیداست .زیرا که در طی زندگی خود ثابت کرده اند که تجارب آنان هدفمند بوده ونتیجه ای مثبت راگرفته اند زینرو اگر من قصد داشته باشم در طی زندگی خود انسانی باشم که لااقل کمتر اشتباه میکند,وبحد خود قادر به فهم وادراک جهان پیرامون خود باشم نیازمند آنم که نه تنها به همه اندیسمندان ایران وجهانتوجه داشته باشم بلکه آنچه را میآموزم در طی راه در اختیار کسانی که نیازمند آن نیز هستند بگذارممانند فرزندانم یا عزیزانم :این بسیار درطول زندگی ما اتفاق خواهد افتاد که نیازمند یاری از دیگران باشیم یا کسی ازما یاری بخواهد وبهترین راه برای آنکه قادر باشیم جوابگوی خود ودیگران باشیمداشتن اسطوره هائی ست که بهترین شکل افکار را بما ارائه میدهند . افکاری که در تبعیت از آن نه تنها به اسارت دنیا وزندگی , نخواهیم بود بلکه حتی رستگاری ورهائی ما ,ازافکار غلط بی مایه ایست که درکوچه وبازار فراوان یافت میشود وبه پشیزی,خریداری نمیشود ودردی نیز از دردهای انسانی را مداوا نمیکند ,فرگرد اسطوره را درهمینجا به پایان میبرمباامید بر آنکه اسطوره های زندگی راآنگونه دنبال کنیم که باعث خوشبختی وسعادت وکامیابی ,ما در زندگی باشد.
* اسطوره ها زاینده اند ! آنان برای فرزندان سرزمین خویش همواره امید
به ارمغان می آورند . *
پایان فرگرد اسطوره به قلم فرزانه شیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:19 pm

●بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
● فرگرد کودک ●
در این بخش از فرگرد آرمان نامه به بخش جذابی برخورد میکنیم ، که هر یک جمله ی آن سرشار از دانستنی هائی ست که می بایست همگان در زندگی مد نظر داشته باشد نمونه ی آن:
* هیچ گاه در برابر فرزند ، همسرتان را بازخواست نکنید . *ارد بزرگ *
شاید بدانید که اطفال وکودکان در تمامی مدت از زمان تولد تاسن 18 سالگی( ونه پس از آن!*)
اکثرا در حال آزمایش والدین خود هستندوطب روانشناسی بر اساس بررسی ها ی بسیار بر کودکان از لحظه ی تولد تا سن 18 سالگی باین نتیجه رسیده استکه حتی در دوره ی نوزادی صرفنظر از « زمان ِواقعی ِ نیاز »,نوزاد هم با گریه وایجاد صدا از خود قصد جلب توجه اطرافیان بخصوص مادر وپدر را دارد وزمانی که متوجه میشود که با هربار درآوردن صدائی ازخود یا گریستنتوجه دیگران را بخود جلب میکند, می آموزدکه چنانچه اینکار را انجام دهد میتواند, هرموقع که بخواهددر آغوش دیگران باشد .شاید دیده باشید مادری را که تمام مدت کودک را در آغوش گرفته وبا دلیل وبی دلیل درحال تکان دادن اوست. این خود نماینده این است که طفل توانسته است توجه مادر راجلب کرده وهربار به زمین گذاشته شود باز به گریه خواهد افتاد ویا شباهنگام بارها بیدار شدهودرعین حال آنچه در جامعه می بیند اگر به سن درک رسیده باشد نیز با ما درمیان خواهد گذاشت , تا نظر وتفکر ما را باب این وآن موضوع بداند .... وبا گریه تقاضای شیر می نماید وجالبتر است که بدانید کودک دراین زمان« خواهان تنها آغوش ونوازش » است وکمتر اتفاق میافتد که درنیمه شب گرسنه باشد .البته اگر بخوبی در طی روز از لحاظ غذائی تامین شده باشد .در رابطه بااین سخن *ارد بزرگ نیز باز به همان موضوع باز میگردیم,که فرزندان مادر پی فرصتهای مناسبی هستند تا از آن بهره برداری کنندوعلت آن این است که "مادر وپدردرتمامی مدت حکم آمر وقانون گذار وتربیت کننده را دارند "ودر تمامی ساعات روز مجبورند این را به کودک یاد آوری نمایند که" آنکه تصمیم گیرنده است من هستم !یکی از قوانین مهم ووظایف والدین" است که درذهن کودک این حکم را بصورت قانون در آورده وبر او تسلط داشته باشند تسلطی همراه با محبت و از روی وظیفه درجهت حمایت وتربیت وایجاد امنیت منایب برای کودک "علت اینکه کودک بایست این را بیآموزد که والدین تصمیم میگیرند نه اواین نیست که قرار است بچه ها وفرزندان ما قربانی ها ویا زیر دستان منو شما باشند ویا با بی مهری وتندی ما روبرو باشند .
درست برعکس این عمل در اصل بسیار زیرکانه واز روی مهربانی ست و هدف چیزی بااهمیت تر ازاین است که ما فقط کودکان وفرزندان خود را کنترل کنیم. چرا که کنترل بیش ازحد بجز آنکه فرزند را برای همیشه ازما دور خواهد کرد ,باعث این نیز خواهد شد که برای همیشه ما محبت واعتماد فرزند خود را از دست بدهیم. ازاین رو, ما می بایست درتمامی مدتی که وظیفه ی « والدین بودن»را بعهده داریم با سیاست وشکیبائی وصبر وحوصلهبا بسیاری از رفتارها وکارهای کودکان کنار بیائیم. چراکه کودک نامش بر خود اوست = ( کودک*) بدین معنی که" اگرعاقل وبالغ ودرحد کافی پختگی وتجربه وسیاست زندگی را داشت ,دیگر نام او کودک نبود ونیازی به حضور والدین درتمامی مدت زندگی خود تا زمان ایستادن بروی پای خویش نداشت "ازاین جهت زمانی که ما درطی روز وشب بااو درارتباط هستیم همیشه ودرهمه وقت می بایست " هشیار باشیم که او می بیند میشنود درک میکند , یاد میگیرد استفاده وحتی گاه سواستفاده میکند " واین ما هستیم که می بایست" قدرت تشخیص " این را داشته باشیم که چه زمانی جواب درخواست او می بایست :" ( نه * باشد وزمانی دیگر با یک « آری» )* حساب شده درعین اینکه تمامی جوانب جواب خود را " درنظر گرفته ایم و جوابگوی اوباشیم " زمانی که درخانواده ای والدین با یکدیگر هماهنگی نداشته باشند .مادر چیزی بگویند پدر نفی کند .یا دربرابر یکدیگر همواره حالت جبهه گیری داشته ویا با نظرات یکدیگر مخالف باشند. او که بیشتر ازهمه دچار سردرگمی میشودونمیداند کدامین حرف درست است وچه کسی راست میگوید وکدامین را باید باور یا قبول کندکودک ماست(چرا که او جز مادر وپدر الگوی دیگری نمی شناسد تا بتواند , یاد گرفته وآموزش ببیند )!چون چنانچه دلیل شما منطقی نباشد حتی بدون خبر شما آنچه باید انجام شود, میشود چه بخواهید چه نخواهید, چرا که نتوانسته اید دلیلی عنوان کنید که جوابگوی سوال فرد متقابل شما باشد وتفاوتی نیز نمیکند چه کسی فرزند هم درهر سن وسالی وقتی« ناحقی ناحقی باشد »آنرا به خوبی درک میکندوجائی که پای تهدید یا لاف زدن درمیان باشد که چون چنین وچنان نکنی من چنین وچنان خواهم کرد ...مطمئن باشید اینکاررا پیشاپیش به محله ی اجرا از طرف شخص مقابل خود گذاشته اید.حتی فرزند دبستانی شما هم " آن " کاری رامیکند که بنظرش درست می آید و تا شما نتوانید بگوئید حرف , حرف من است ودرعین حالاونیز قادر به فکر کردن است وبا مغز کوچک خود تجزیه وتحلیل میکند وسادگی وپاکی او حق را زودتر درک میکند.
___ لاف ___
بس کن این صحبت وُعمل بنما
وَرنه هر گفته ای , بوّد بی جا
مردِ کاری , نشان بده جانم
لاف بیهوده تا به کی ؟ آقا!!!!
___ ف.شیدا 1362____

ومسلم است کودک با ما معمولا از وقایعی حرف میزند که به گونه ای بر احساس او تاثیر داشته باشد و" منفی باشد یا مثبت , این ما هستیم که دنیای خودوتفکر شخصی خود را , به همانگونه که خود بدان اندیشه میکنیم با فرزند شاید در شکلی ساده ترآنهم جهت درک او درمیان میگذاریم و این دقیقا همان برداشتهای ما از وقایع پیرامون ما و نحوی عکس العمل ما در مقابل وقایع استکه به فرزند خود منتقل میکنیم .... ویعنی « دیدن دنیا را نیز ازچشم خود برای او نگاه میکنیم » یعنی همان دیدو ددیدگاهی را برای او بسازیم که خود دیده ایم . خواه نگاهی خصمانه باشد یا نگاهی سرشار از محبت , یا نگاهی مایوس وافسرده ویا آنکه نگاهی از سر حق ودادخواهی وبر حق بودن در راستی ودرستی در زندگی " وهمین ها را نیز کودک خواهد آموخت:
● در پشت نقاب●
به هر جا جستجو گر دیده خود را کنم راهی
نگاه بی فروغم ...خسته ای سر درگریبان رادوباره باز می یابد
که غمگین مانده ورنجور
به هرسو دیده گانم میدود...مأیوس وسرخورده...
نگاه پُر زفریادی
بروی چهره ی من میشود خیره!!!
وناگه سر فرود آرد ...
به معنای همه تن خستگی های پُر از حرمان!!...
بدون آنگه آرامش بگیرد باز!!!
به هر کس دیده گانم چشم میدوزدبه هر سوئی...
تبسم های تقلیدی , برویم میشود جاری!!!
که گر حتی بخواهم ...بر دلم رنگی نمی بخشد!!!
(چو بی معناست)*!!!
اگربینم زنی، مردی..جوانی ...پیر سالی را
بروی چهره ها پاشیده رنگ تیره ی اندوه!!!
وحتی ...خنده ها جز رنگ تزویری..
دروغین نیست!!!
ز رنگ زرد وبی حال دوروئی ها!!!
ز ناچاری گهی شاید ...برای حفظ ظاهر...
در ورای چهر ه ای پُر بغض،،لبخندی،،.
.درخشش های اشکی در نگه جاوید!!!
ورنگ سرخ خونباریبروی گونه ای بی رنگ...
که از سوز دروناله ام میگیرد!!!
به هرجا دیده پُر وحشتم گردد
هراس ِ دیدگان ِدیگران...
بیم دل ِ پُر التهابم رافزونی میدهد از درد !!!
خدایا قصه ها ،گر قصه ی فقر است وگر اندوه!!!
چرا تنها ،،همین،، در دیده من میشود تکرار؟؟!!
کجا را بنگرم آخر؟!
کدامین سونظر دوزم؟!
کجا را بنگرم یارب؟!
که آنجا شور وشوق وخنده ای در نور...
،،صداقت،، را میان چهره ای شادان
بدون آن نقاب پُر ز تزویر...
,تظاهرهای آلوده ،ولی غمگین!
دوباره بردلم نوری بپاشد باز؟!
دلم از سوز ودرد آدمی ...سوزان وغمگین است
توان دیدنم را ازکجا یابم؟!که این بسیار غمگین است!
کجا را بنگرم یارب؟!
کجا را بنگرم یارب؟!
فقط یکجا...فقط یکجا
خدایا ...،، آه ،،
فقط یکسو توان ِدیدن ِدل هست
نگاهم بیقراری را ... فقط یکجا
ز خاطر می بردبا شوق
به میدانگاهِ اطفالیکه در بازی بدون فکر واندیشه
جدا ازهر تضاد وُرنگ وافکاری
به شادی بی غم وسرخوش
وحتی ،،بی کلامی،، غرقه در خویشند
ودر شور وشر بازی...چه خندانند!!!
نه اما میشود دیدن
چنین شوروشّری را درمیان بچه های جنگ!!!
که غمگینند وبس تنها!!!
همین میدانگه بازی
یگانه مظهر امید ودلگرمی ست
برای این دل حیران
که در اینجا ؛حقیقت؛معنی خود میکند پیدا!!!!
بغیر ازاین ؛حقیقت؛ نیزبی معناست
بی معناست!!!
که تنها شوق وشور ِکودک این ِ زندگانی
،، شادمانی،،را دهد معنا!!!
وگر اوهم به فقر وظلم وجنگی باز
در سوگ وغمی ...گریان نگردد باز!!!
کنون اما ...
نه دیگر چهره ای یکرنگ خواهی یافت!!!
نه حتی در لبی لطف کمی ،،لبخند،،!
جهان وزندگی پابند ِاندوه ِزمان ...
هرروز,بسوی قهقرا ...ره میبرد ,افسوس!!!
وطفل زندگانی
گرچه شادان است
به فردایش نشآید گفت که فردای دگر ...
خالی ز تکرار ِ,حوادث های "انسانی ست"!
جدا آخر ز خشم این طبیعت
باز باید درهراس تلخ ،،بودن ،،‌بود
که ،،انسان،، بر سر انسان
چه خواهد آورد فردا !!!
که اکنون ظلم انسانی...
حوادثهای اخبار جهان شد,درهمه دنیا !!!
اگر سیلی نیآزارد ....وگر آتشفشانی
سخت خاموش است ولی دست بشر
همواره در هرروز وُ...در هرشب بسان زلزله ...
با قلب سوزانی زآتشها...
به جان آدمی افتاده وخود ریشه ی خود را ..
ز بُن از جا کَند با ظلم انسانی!!!
خداوندا ...تو شاهد باش
که اینک قرن کشتار است
همان قرنی که میگفتند
جهانی میرود تا بهترین قرن ِجهان باشد!!!
عجب برما...عجب برما!
که گویا هردم وُ هر روز وشب
امید می بستیم ...
که فردای دگر"نوری" دگر دارد,ولی ..اما....
هنوزم بر جنایتهای دیروزی
که بر انسان روا کردند
دگرباره، هزاران صحبت وبحث است
دوباره قصه از جنگ است!!!
دوباره یا که شاید صدهزاران باره ،
انسانی تفنگی در کف وُدر قتل عام آدمی
در راه رفتن هاست!!!
خدایا کودک دنیا بسی تنهاست!!!
که انسانی به رشد وعقل ودیدن ها
چوُنان کوری... پُر ازخشم وپر ازکینه
جهانی میکند نابود!
خداوندا...فقط چشمم بروی هر سیاهی باز میگردد
وتنها آتش ودود وُتفنگ وُبمب وبمب افکن
جواب تازه ی قرن جدید ماست!
خدایا کودک ِدنیای تو
بس بی پناه وبیگناه وُبی خبر اینجاست
خدایا کودک ِ دنیای تو تنهاست!!! ___ فرزانه شیدا____
برای مثال از آنچه به فرزند خود می آموزیم , درست مثل اینست که کودک کلاس اولی ما بیاید وبگوید:مامان بچه های کلاس سوم منو هی میزنن!وتو درجواب بگوئی - هرکه ترا زد توهم بزن
- یا بگوئی به مدیر مدرسه اورا نشان بده
-یا بگوئی مگر تو چه رفتاری میکنی که آنها ترا میزنند
ودرپی علت آن باشی که بدانی چرا امروز کودک منکتک خورده ونیازمند من شده است تا اورا در موقعیت فعلی کمک کنم " ودراین سه مرحله منو شما سه چیز مختلف را به بچه خود یاد داده ایم "
- بادنیا ومردم مثل خودشان رفتار کن!
- یاد گرفتن شکایت کردن از اوضاع حال به هرکه میخواهد باشد
- پیگیری علت ها
بنظر شما کدامین درست تر است؟جواب را به خود شما وا میگذارم
* چون جنگ آوری ؛ با کسی بر ستیز
که ازوی گریزت بوّد یا گریز!! گلستان سعدی*
درکانون خانه وخانواده نیز , چون درخواست چیزی از سوی فرزند میشود باید پدر ومادر با فکر مشترک جوابگوی کودک باشند وچنانچه اختلاف سلیقه ای درمیان است ,می بایست به طریقی منطقی وقابل درک به حل آن نشست برای مثال : اگر من بعنوان مادر بگویم :« فرزندم اینکا ر را انجام بده» وهمسرم برخلاف من بگوید:باید ( « نه من میگویم نباید اینگار را انجام دهد » دراینصورت می بایست حتی درحضور فرزند نیز یک " دلیل محکم ومنطقی") خویش را ارائه بدهد .چه درمقابل همسر چه درمقابل فرزند خود ! تا تعادل ذهن خانواده نیز برهم نخورده ودوگانگی فکری پدرومادر فرزنده را نیز سردرگم نکند وقانون خانه قانونی چندگانه بناشد که هرجا حکمی جدید صادر شود وحکمی ناهماهنگ با دیگری .
*زبان در دهان ای خردمند چیست
کلید در گنج صاحب هنر
چودربسته باشد چه داند چه کس
که جوهر فروش است یا پیله ور؟
* گلستان سعدی *
"انسان تنها زمانی میتواند با چیزی مخالفت داشته باشد که دلیلی بر آن وجود داشته باشد ودلیلی منطقی وحساب شده وزمانی که حرف قابل قبول باشد ومنطقی دیگرجای اعتراض برای فرد مقابل نیز بجا نخواهد ماند."اگر من بگویم « نه وفقط نه !همینکه گفتم!» وتوضیحی هم درباب آن نداشته باشم " تا ارائه بدهم وتنها باین اکتفا کنم که بگویم: چون من میگویم نه!یعنی نه !ودیگرهم سوال نکن! بدترین کار را درخانواده ی خود انجام داده است منطق , منطق است "چه برای یک انسان بالغ چه حتی برای یک کودک!
* به شیشه کس نخراشد زروی خارا گِل
چنانکه بانک درشت تو میخراشد دل *سعدی*
وقتی شما چیزی بگوئید که قابل درک باشد و دلیلی ارائه بدهید که منطقی ست ,دیگر کسی قادر به مخالفت با آن نخواهد بود .وزمانی که خواستار چیزی هستید فرقی نمیکند با همسر باشد یا فرزند یا حتی اجتماع همواره باید "خواهان چیزی باشید که عملی باشدچراکه آنچه بر حسب زور وخودخواهی ولجبازی وگاه غرور بیش ار شما فقط به فقط بر پایه ی " من میخواهم چون «من» میگویم و بس" اگراستوار باش دبه جائی جز« شکست شما نخواهد رسید »و هم خود را بدردسر انداخته اید هم دیگران را.لااقل اگر چنین هستیم بهتر است راهی مثبت باشد که انسان را به پیش ببرد وپیشرفتی را در پی داشته باشد وپاسخ دریافتی آن عمل نیز مثبت باشد .زمانی که « عمل در نتیجه ی خود عکس العمل متقابل را به جوابی منفی میکشاند باید دریافت که خواسته ی ما بی جهت بوده وجز خوار کردنخود در نز نزدیکان به نتیجه ای نخواهد رسید واین معقولانه نیست که بزرگ خانواده ای خواهان چیزی نامعقول ازخانواده ی خود باشد که دیگران را در مقام اندیشه وتعقل او به شک بیاندازد که آیا براستی او الگوی مناسبی هست یا خیز این برای یگ پدر ومادر می بایست یک شکست محسوب شود که افراد خانواده دیگر فکر اورا بعلت اشتباهات پی در پی تائید نکنند.که چرااینکار درست نیست انتظار اینرا ,نیزنداشته باشید که او حرف شنوی نمایدنه تنهااو, بلکه بدین شکل« هیچکس» ,در زندگی شما ,چنین نخواهد کرد که« شما فقط دوست داریدانجام شود ودلیلی برای آن ندارید. ودر عین حال این در:"یادما هواره ب باید باشد که دنیا بدل ما نمی چرخد بلکه آنگونه میچرخد که باید بچرخد واین خود ما هستیم که تلخی وناکامی را به کام خود ودیگران میدهیم و نباید انتظار داشته باشیم همه کس حتی فرزند ما بدون دلیل قاطع ومحکم ومنطقی تابع ما باشدواینگونه اگر باشیم درقدم اولیه : " جز خوار کردن خود هیچ نکرده ایم: " چنانچه در جامعه ی کوچک خانواده رفتاری داشته باشیم و کاری کنیم که در درون خانه ی ما , کسی از اهالی خانه دیگر منوشما را قبول نداشته باشد وامر ونهی ها بدلیل غیر منطقی بودن به حساب اورده نشود انگاه دیگر نمیتوانیم انتظار داشته باشیم که درجامعه بزرگتر: انسانی موفق باشیم".
شاید پس: در پس کارخویشتن , بنشستن , لیکن نتوان زبان مردم بستن .* گلستان سعدی*
______
*گر یک نفست به زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایه ی سودای جهان
عمر است چنان کِش , گذرانی گذرد.* خیام * .__(*کش=که آنرا )____
در زمینه ی رفتار والیدین با یکدیگر و با کودکان
نیز این مطلب صدق میکند . چرا که محیط خانه
وخانواده , صحنه ی جنگ وقدرت طلبی وخودنمائی وستیز نیست : ودرست برعکس می باید محیط امنی باشد که زمانی که به آن میرسیم در آن احساس آرامش وامنیت خاطر داشته باشیم تا بقیه ی ساعات روز را بتوانیم در ان به راحتی سرکرده استراحت کنیم وبرای فردای کارو زندگی با روحیه ای خوب وبدنی وفکری استراحت کرده به بیرون برویم واین چه برای والدین باشد چه فرزندان خانواده مهم وضروریست که این محیط را داشته باشند وحق ایشان محسوب میشود وخانه ای که پدر ومادر در آن با یکدیگرمخالفند. نمیتواند محیط مناسبی برای رشد کودک وفرزندان ما باشند .همسر و خانه و فرزندانی که از خود ویا ازوجود خود ماهستند:
___ اومدم ____
*اومدم رنجش بدم رنج کشیدم
اومدم غمش بدم غصه رودیدم
اومدم بچینمش خودم رو چیدم
( آخه در وجود اون خودم رودیدم ) ف.شیدا ●
* تنها مادر و پدر خواست های فرزند را بی هیچ چشم داشتیبر آورده می سازند .* ارد بزرگ●
● لالائی ● لالا گل پونه ، دل از غمها به زندونه
برای عاشقی کردن، تواین دنیای ویرونه
دیگه شوقی نمیمونه
دیگه شوقی نمیمونه
لالا گل سرخم ، نمونده سرخی رخ هم
نه شرم از بی وفائی ها ، نه حُجّبی بر رخ و گونه
تو دنیای تباهی ها ، دل هر آدمی خونه
دل هر آدمی خونه!
لالا گل سوسن ، توُ این دنیا، تُو این برزن
تمومه قصه ها مردن ، دلا از بسکه حیرونه...
دیگه آوای هر قلبی ، چه غمگینه چه محزونه!
لا لا شقایقها ، امید قلب عاشقها
توُ این دنیای دیوُنه ،دل عاشق چه پنهونه
سکوتش گریه ی قلبه ، همش در خود پریشونه
همش درخود پریشونه !
لالا گل یاسم ، نسیم عطر احساسم
توُ دنیای غم و ماتم ، همه دلها چه داغونه!
به شبها رهگذر درغم ، دیگه شعری نمیخونه
دیگه شعری نمیخونه!
لالا گل خنده ، گل مادر که فرزنده
برای خواب وآرومت ، دل مادر چه مجنونه
همه شادی ورنج تو، تماما بر دل اونه
تماما بر دل اونه!
لالا گل نازم، توئی در شعر و آوازم
به رسم زندگی روزی، توهم میری ازاین خونه
دل تو در کنار من ، فقط چندروزی مهمونه
فقط چندروزی مهمونه!
لالا گل عشقم ، نبینم در نگاهت غم
به هر قطره به هر اشکت ، دلم با غم هراسونه
دلم معنای بودن رو ، به لبخند تو میدونه
به لبخند تو میدونه!
بخواب آروم لالا.. لالا ، تو دلبندم ، گل زیبا
اگرچه زندگی سخته ، همه رنجش روی شونه
لبات وقتی که می خنده ، برام دنیا چه آسونه
برام دنیا چه آسونه!
( فرزانه شیدا - یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۷ )●
در کانون خانواده , والدین می بایست انقدر سیاست داشته باشند که چنانچه در امری,با یکدیگر مخالفند .این موضوع از چشم فرزندان آنان پوشیده بماند وزمانی که قرار است درمورد چیزی هردو نظر بدهند. بهتر است با یکدیگر درنبود کودکان صحبت کرده باشند وبه نتیجه رسیده آنگاه مطلب را با فرزند وخانواده مطرح کنند وچنانچه مسئله , جریانی خصوصی است بین خود آنهاهیچ مورد ودلیلی ندارد که اینگونه بحث ها درحضور فرزندان عنوان شود و اینکارنه تنها آرامش درونی کودک وخانواده را برهم میزنند بلکه فرزندان را نیز را در یک فشار روحی قرار میدهد..
●اگرچه پیش خردمند خامشی ادب است
به وقت مصلحت آن بّه که در سخن کوشی
دوچیز طَیرهِ ی عقل است: دم فروبستن
به وقت گفتن , وگفتن به وقت خاموشی
●* گلستان سعدی ●
برای فرزندان هیچ چیز بدتر ازاین نیست که والدین باهم اختلاف داشته باشند ومدام با یکدیگر بحث وجدل داشته باشند ومطمئن باشید آنگاه دردرون خود همیشه دچار ترس وناامنی از
بهم خوردن کانون خانواده را دارند همیشه باید بخاطر داشت روزی که ازدواج میکنیم با
تمامی آرزوهای خود بخانه مشترک میرویم ازاینرو خانه می بایست برای ما محل آرامش وامنیت ما باشد. جائی که به امیدبر آورده کردن آرزوهای خود بعنوانشخصی متاهل وبعنوان« زندگی مشترک » قدم در آن نهاده ودر هدف هر یک در جای خود قصد آنرا داریم که سازنده یک زندگی مشترک وحامی همسرخود باشیم و او را خوشبخت کرده وفرزندان آینده خود را نیز دراین مکان یعنی خانه به رشد وبالندگی برساینم وخواه فرزندی میان باشد یا نه , حرمت همسر چه زن چه مرد میبایست جایگاه خاص وهمیشگی خود را داشته باشد چراکه در گذر زندگی نیز روزی خواهد رسید که ما خود والدین خواهیم شد ووالدین خود ما نیز تا همیشه ونمیتوانند همرا ه وهمپای ما باشندونمیتوانیم تا ابد والدین را درکنار داشته باشیم یا خود تا همیشه حامی فرزندان خود باشیم چراکه عمر انسانی کفاف آنرا نمی دهد نمیدهد که با آسودگی خاطر فکر کنیم که همیشه آنان که نیازمندشان بودیم درکنارما خواهند بود یا خود هستیم تا نیاز فرزندان خود راتا اخرین نفس برای همه ی عمر آنان بر آورده کنیم. وحال اگر این خانه خانه جدال وگفتگو باشد ما نه به همسر خود خوشبختی داده ایم ونه به آینده خود وفرزندان خود و در محیط خانواده ای با داشتن فرزند چنانچه بین پدر ومادر یکی بردیگری فائق آمده وقدرت وارج واعتبار آن دیگری را درجلوی فرزند بشکند " بنوعی بازنده ای بیش نیستیم که هم اعتبار خود را ازدست داده ایم هم همسر وهم فرزند خود را" ازاینرو نام زندگی مشترک می بایست همانگونه که اشتراک را درنا م خود دارد,و درعمل نیز « حرکتی مشترک» برای ادامه حیاتی درستدر خانه وخانواده باشدبخصوص در جایگاه بزرگی چون جایگاه والدین , همانگونه که سعدی نیز درگلستان خود میگوید :
:دودانا را نباشد کین وپیکار
نه دانائی ستیزد با سبکسار( با نادان)
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
وگر بر هرو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زت خوئی داد دشنام
تحمل کرد وگفت:ای خوب فرجام
بَّتر زآنم که خواهی گفت آنی
که دانم عیب من چون من ندانی!* سعدی____
بدین گونه که گفته شد ما با اینگونه اعمال ورفتار وسخن خودنه تنها تربیت درستی را به فرزند خود منتقل نکرده است بلکه اعتماد وامنیت واحترام فرد دوم خواه مادر باشد خواه پد ر , را نیز ازبین برده است و باز بقول سعدی:
امیدوار بود آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست ؛ شر مرسان!!* سعدی____
واگر زمانی بدلایلی چون سفر ویا هر دلیلی شخص اول درخانه حضور نداشته باشد , فرزندان هرگز باو که اینگونه از طرف همسر خوار وخفیف شده اهمیتی نخواهند داد واز موقعیت سواستفاده نیز کرده وهرچه بخواهند انجام میدهند وباید توجه داشت که همین امنیت جانی وروحی فرزندان ما را نیز به مخاطره خواهد انداخت.چراکه هریک ازوالدین موظفند در بود ونبود دیگری حمایت وامنیت کودکان خود را تضمین کنند. اما چگونه انتظار دارید همسر خود را درنزد فرزندان به هیچ بگیریدوبعد درنبود خود توقع داشته باشید که او بدرستی از پس فرزندان شما وتربیت آنها بر بیاید ؟! واتفاقی هم نیافتد وهمه چیز همانگونه که آنرا ترک کردید ورفتید درزمان بازگشت بر جای خود باشد ومطمئن باشید اتفاقات بسیاری درنبودشما خواهد افتادواین درواقع دست پخت خود شما در نوع تربیت شماست:
* فرزند نانجیب ، آتش عمر پدر است . ارد بزرگ
چرا که شما خود زمینه ی آنرا در بودن خود درخانه فراهم کرده اید که کودک شما محلی برای جولان خواسته های خود در نبود شما داشته باشدوهرآنچه را درحضور شما جرات انجام آنرا نداشت ,درنبود شما انجام دهد چراکه آزادی عمل را در زمان بودن خود , ازاو سلب کرده اید ونیاز ارامش را نیز از او گرفته اید" واکنون او هم این را میداند که از شخص دوم(مادر خرد شده یا پدر به هیچ گرفته شده) کاری برنمیآید وانقدر باو اهمیت داده نمیشود که چه شکایتی را فردا به شما عنوان کند چه نه راه به جائی ببرد ودرعین حال خود نیز ازاو حساب نمی برد .درواقع در این مرحله , شما هردو را از کف داده ایدهم همسر وهم فرزند خویش را وبی انکه هدف شما این بوده باشدهردو رابسوی انچه نباید می بودند یامیشدند سوق داده اید:
___ مرغ ودرخت ____
روزی آن مرغ پای بسته ی دهر
پروبالی برای رفتن یافت
پرکشید و به شادی وامید
" قفسی" از برای "بودن" ساخت
این سرائی که لانه ی او شد
به خیالش که آشیانه ی اوست
بی خبر زآنکه شد اسیر قفس
در سرائی که همچو خانه ی اوست
...
نیست فرقی میان مرغ ودرخت
" سرنوشتی " اگر "اسارت " بود
" نه درختی توان رفتن داشت"
"نه که مرغی در قفس بگشود"!!
___بهمن ماه 1365 /فرزانه شیدا_____
کودک نیز در ذهن کودکانه ی خود انسانی را می پروراند, اوچون شما درک میکند , میفهمد , درذهن خویش با افکار کودکانه ی خود تحلیل وبررسی میکند, شناخت او ازجهان واطرافیانی چون خود شما , شناختی است که خود شما ازخود به او میدهید.وصرفنظر از تجارب شخصی بمانند مثلا :یادگرفتن حرف زدنراه رفتن وزمین خوردن وبتدریج معنای داغ , سرد سوختن , لرزیدنکه بسیاری اکتسابی ست آنچه از شما کسب کرده ومیآموزد دقیقاهمان منابعی ست که شما در اختیار او قرارداده ومیدهید.پدر بداخلاق مادر خسته زندگی تلخ یاپدرومادری مهربان درموقع مناسب سخت گیر در جای خود بخشنده وفروتن " اینها تماما یاد داده های خود شماست وبس !"میداند کسی که ازخود, توان دفاع ندارد از دیگری هم قادر نیست دفاع کند خواه فرزندش باشدخواه همسایه واین بدترین سیاستی ست که شما میتوانید درخانه وخانواده بر همسر خود وفرزندان خود روا دارید مسلم است که با چنین اعمالی شما همیشه در زندگی یک بازنده خواهید بود وفرزندان وخانواده خود را نیز بسوی ناکامی وافسردگی دائمی در زندگی پیش برده و فنای خود زندگی مشترک وآینده فرزندان خود را تضمین میکنید.اگرچه بقول شاعر بزرگ ایران" پروین اعتصامی" :« گل بی عیب خداست! »وهریک ازما بی شک اشتباهاتی در زندگی داریم واشتباهاتی را نیزمرتکب میشویم اما هرگز برای جلوگیری یا باز پس گرفتن اشتباه خودچه درحرف باشد چه درعمل دیر نیست وهمیشه انسان می بایست دری را برای خود جهت عذرخواهی ویا بدست آوردن دلی یا جبران خطائی که انجام داده است.باز بگذارد واین تنها متعلق به کانون خانواده نیست که دراجتماع نیز چنانچه چنین عمل کنیم هم از خطاهای خود برای ماعبرتی حاصل میشودهم همواره محبوب همگان خواهیم بود.چرا که نگاهداشتن حرمت وحق دیگران صرفنظر وظیفه ی دینی ما دردرجه ی اولوشیفه ی انسانی ماست حال درنظر بگیرید که درکانون صمیمی تر خانواده این گشاده روئی و نرمی دل وزبان با مهر ومحبت چقدر می بایست وسعت بیشتری داشته باشد. من خود ناظر وشاهد این بوده ام که پدری با وجود پی بردن به اشتباه خود می گفت : من از فرزند خود معذرت بخواهم من مثلا پدر هستم! غروری بنام پدر بودن بر جای خود ,چونکه حرمت پدر ومادر همیشه واجب است. اما اشتباه وخطا از بزرگترین انسانها نیز سر میزند واگر باز بسوی همان بزرگان نیز بنگریم فروتنی وتواضع آنان را درمقابل حتی کوچکتر ازخود خواهیم دید وبدین جهت است که در مثل میگویند : گذشت از بزرگان است .چراکه درخت هرچه پربارتر باشد افتاده تراست بدین معنا که فروتنی او بیشتر وگذشت وتواضع او نیز به همین اندازه دردل ووجود او سنگین تر جای میگیرد وعلت آن است که شاید باعمری تجارب و داشتن موقعیتها وموفقیت های بسیار ,تازه به این نتیجه رسیده که از همه چیز هیچ نمیداند وبسیارند چیزهائی که می باسیت بیاموزند وشاید عمر نیز یاری نکند.
* این دیدگاه اشتباهاست که بپنداریم مرد توانا ،فرزندی همچون خود خواهد داشت . ارد بزر *
وتصور نکنید که هرگز با آنچه دقیقا خود هستید درفرزند خود روبرو شوید چراکه همواره در ذات اواگرچه بسیاری ازخوی ما یافت خواهد شد. اما همانطور که بارها در باب انسان سخن گفتیم نهاد او وشخصیت او درطی عمر با آنچه میبیند واحساس میکند وفکر میکند در رشدی اکتسابی ست. ودرعین حال فردیت هر فردی متعلق به ذات فردی اوست خداوند همانگونه که خود یکتاست بندگان خویش
را نیز بگونه ای آفریده است که هیچ یک بادیگری همانند نیستتند حتی دردوقلوها
که شکل ظاهر یکیست. علاقمندی واستعداد وطرز فکرها متفاوت است یکی عاشق کتاب خواندن میشود وآن دیگری تحصیل در موسیقی را بیشتر دوست دارد و....وهمچنین درمیان فرزندان نیز تفاوتها گاه بسیار شگرف وتعجب آور است
* از دست وزبان که برآید
کز عهده ی شکرش بدر آید* گلستان سعدی*
فرگرد کودک را درهمینجا به پایان میبریم
باامید آنکهزندگانی بر همگان به شادی وخوشبختی باشد وهمواره در زندگی "آن" کنیم که وظیفه ی ما وبه نفع ما وعزیزان وجامعه ی ماست موفق باشید
پایان فرگرد کودک به قلم فرزانه شیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:27 pm

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"

●بُعد سوم آرمان نامه اُردبزرگ●
● فرگرد فرمانروا ●
● آن چنان به ایران علاقه مندم که حتی تمام بهشت را با یک وجب
از خاک ایران عوض نمی کنم. «عارف قزوینی» دراین بخش نگاهی اجمالی خواهیم داشت ، بر تاریخ فرمانروایان ایران وجهان ، وبر اساس آن به نام جدید فرمانروا خواهیم رسید که بنام پرزیدنت یا رئیس جمهور تغییر یافته است.تاریخ گذشتگان نشان میدهد که همانگونه که از نام فرمانروا نیز برمیخیزد درزمان های گذشته فرمانروا کسی بود که درجامعه پیشین فرمان دهنده وآمروامر دهنده بر دیگران بودوانتخاب یک فرمانروا نیز بدست مردم نبود واز پدر به پسر میرسید.درنتیجه مردم یک کشور هیچگونه انتخابی دراین زمینه نداشتند وبدین شکل فرمانروا انسانی صالح بود یا خیر. فرقی بحال جوامع آنزمان نمیکرد . وهمچنان نیز درکشورهائی که پادشاه یا فرمانروا حکفرمائی میکند . نسل به نسل این ، مقام به فرزند بعدی به ارث میرسد تفاوت کوچکی که دراین میان صورت گرفته است از لحظ انتخاب در جامعه ی امروزی این است، که درصورتی که فرزند اول پادشاهی در ممالک اروپائی دختر باشد ،دیگر منتظر اینکه فرزند بعدی شاید پسر باشد،ویا اینکه حتما پادشاهی پسر دار شود نمی مانند ،وهمان دختراول بعنوان اولین وارث پادشاه ،برای آینده ی سلطنتی ان کشورانتخاب میشود.وبا نام ملکه ی ان کشور ادامه ی سلطنت پادشاهی پدر را بر عهده خواهد گرفت وملکه الیزایت در انگلیس نیز نمونه بارزی ازاین استکه پس ازمرگ پادشاه چون همسر او بود وشاهزاده در سن مناسب نبود تاکنون بر تخت سلطنت نشسته است وبر اساس همان میراث پادشاهی بالاخره و سرانجام که " خدا میداند کی !"سلطنت به پسراو میرسد البته اگرلطف خداوندی مرحمت نموده وعمری براو باقی بگذارد چون درحال حاضر پدربزرگ منو شما شده است! بهرشکل...در گذ شته و در زمانهای دور دربین فرمانروایان از مهربانی وعطوفت کمتر خبری بودوتنها وقتی محبت ومهری صورت میگرفت ، که هدیه و سوغاتی از جانب مردم فقیر میرسید ،ویااز مالیات مردم بخت برگشته ی آنزمان بود که باعث جشن وسرور همگان در قصرها وبارگاه آنان میشد وگاه کسی هدیه ای به مقام فرمانروا, پادشاه اهدا میکرد که در صورت خوش نیامدن پادشاهان وفرمانروایان معلوم نبود چه برسر اهدا کننده می آمد .
بنده ی حلقه بگوش ار ننوازی ، بـِرود!
لطف کن ، لطف ،
که بیگانه شود حلقه بگوش!
● گلستان سعدی●
وبطورکل فرمانروایانی که اینگونه به ظلم وستم عمل میکرده اند بسیار بوده وچنانچه صدائی از کسی بر میخواست آنگاه بااو برخوردی ناعادلانه کردهوحتی به مرگ نیز محکوم میکردند، چراکه درچشم اینگونه فرمانروایان چنین افرادی یک تهدید به حساب می آمده اند (و(ناسازگاروهرج ومرج طلب وآشوبگر شمرده میشدند.
هرکه فریادرس روز نصیبت خواهد
گو در ایّام سلامت ، به جوانمردی کوش .
نه هرکس راه " بدخلقی " بداند
سعدی ●
___ راه بهتر .ف .شیدا ____
تواند ره به خوشبختی کشاند
فغان سر میدهد , روزی سر آخر
وگر ظلمی به دیگر کس رساند
" ره بهتر " بباید, او بیابد
رهی صلح وصفا گر می تواند!
ره دنیا ره ظلم وستم نیست
چو این شد از جهان چیزی نماند!
__ ف.شیدا___
* فرمانروایان بی خرد، مردم را شاگرد خویش می پندارند . ارد بزرگ
اینگونه اعمال باعث میشد که مردم واشخاص عام وخاص با قتل هائی که فرامانروا وحاکمان زیر دست او ویا اطرافیانش اجرا میکردند همه به وحشت افتاده وبا تولید این ترس در جامعه دیگران را وادار به سکوت کردهوهم فرمانداری ومقام خودرا حفظ میکردندوهمچنین به آنچه میل واراده آنان بود رسیده بیشتر زندگی خودرانیز درعیش ونوش وخوشگذرانی سر میکردند ودیکتاتوری وخفقان ظالمانه ای بر ملت ومملکت وملت وشهرها سایه انداخته بود.ازاین رو بسیاری ازاینان درتاریخ ملتها ی دنیا،سرنوشتی جزانقراض رادر فرمانروائی خودشاهد نبوده اند.
* فرمانروای دانا می داند ، هیچ ندائی با کُشتن خفه نمی شود . ارد بزرگ
● درکمین ____
نه آن دل میشود شادان ،که " تنها وغمین" باشد
نه ثروت میدهد شادی ، چو " تنها " بر زمین باشد
ببین دنیا ی فانی را ! نماند تا ابد انسان !
که مرگی بی خبر روزی , همیشه درکمین باشد!
____ف.شیدا____ ●
بد نیست روایتی از گلستان سعدی برایتان بازگو نمایم را مروری داشته باشیم در وصف پادشاهان وفرمانروایان گذشته :پادشاهی کمر به قتل مردی بست وازانجا که مرد دست ازجان شسته بود شروع به بدوبیراه گفتن ودشنام دادن ,به پادشاه وملک ودولت اوکرد
چراکه وقتی که کسی دست از جان شسته باشد دیگر ,هرچه دلش بخواهد برزبان آورده ومیگوید زیرا که دیگر دلیلی برای ترس ازچیزی ندارد ومیداند خواه ناخواه کشته خواهد شد.پادشاه ازوزیران خود پرسید که این مرد چه میگویدوزیر اول بخاطر مصلحت اوضاع گفت: تقاضا میکنند که شما خشم خودرا فروخورده وازکشتن او صرفنظر کنید .دل پادشاه برحم آمد واورا بخشیدوزیر دوم که ضد این مرد بود گفت :این درست نیست که در خدمت خدائی چون شماباشیم وزبان بدروغ بازکنیم و به شما دروغ بگوئیم این محکوم زندانی شمارا به ناسزاوبدوبیراه
گرفته است پادشاه ابروهایش درهم رفت وگفت :آن دروغ مصلحت امیز را بهتر پسندیدم تا راستی که اینطور مرا ناراحت کرد!نشنیده ای مگرکه" : " بزرگان و همچنین انسانهای عاقل واندیشمند "میگویند که:" دروغ مصلحت آمیز بهتر از راست فتنه انگیز است" (متن اصلی از * گلستان سعدی*):
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری , اشارت کرد بیچاره در آن حالت نومیدی مَلَک را دشنام دادن گرفت (دشنام میداد) وسقط گفتندوبیراه وناسزا گفتن، که" گفته اند:*هرکه دست از جان بشوید ، هرچه دردل دارد بگوید! ملک پرسید:چه میگوید ؟ یکی از وزرا گفت : ای خداوندگار، همی گوید:" والکاظمین الغَیط و العالفینَ عُن الناس" ۱.ملک را رحمت آمد واز سرخون او درگذشت .وزیر دیگر که ضد او بود گفت " ابنای"۲ ٬جنس مارا " نشآید " ۳،در "حضرت " ۴ پادشاهان جز به راستی سخن گفتن!!" این، مَلک را دشنام داد و ناسزا گفت!
مَلک روی ازاین سخن درهم کشید وگفت " ان دروغ وی پسندیده تر آمد! مرا زین راست که تو گفتی، که روی ان مصلحتی بودوبنای این بر "خـُبتی"۵!وخردمندان گفته اند:دروغ مصلحت آمیز بّه از راست فتنه انگیز : توضیح کامل پارسی :
۱/والکاظمین...(آل عمران/۱۳۴*)وخشم خودرا فروخورندواز مردم درگذرد!۲/ابناء : پسران ، فرزندان (اینجا به معنی گروه وطایفه ی ما
/نشآید: شایسته نباشد
۴/حضرت(حضور، پیشگاه)
۵/خُبت : پلید
*ــــــــــــ
.. هرکه شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید!!!
*___________*
:همچنین برطاق ایوان فریدون نیز نوشته بود:
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند وبس
*__ گلستانه سعدی___*
مکن تکیه بر ملک دنیا وپشت
که بسیار کس چون تو پرورد وکُشت
چون آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه برروی خاک!!!
__ * گلستان سعدی ___
در گذشته بیشتر فرمانروایان فقط گوشی , برای شنیدن آنچه دوست داشتند، بودند ! ودیگر سخنان مردم واطرافیان کمترین اثری در راه وروش آنان میگذاشت !.چرا که درآن دوره خداوندگار ملک و کشور ومردم محسوب میشدند واین قدرت کمی نبود بخصوص ووقتی " قدرت مقابله "برای دیگران باقی نمانده باشد و"توان خدائی کردن نیز از" ترس وخوف " به او داده شده باشد" .ودرعین حال اکثرا نیز هیچگونه احساس مسئولیتی را درقبال کشور وملت احساس نمیکردند و همواره با کمترین مخالفتی با بیشترین قدرت به سرکوب کردن آن می پرداختند .ومردم بینوارا نیز با گرفتن مالیاتهای سنگین و خرج های کمرشکن زندگی سرگرم کارخود میکردند .بااین ترتیب دیگر اَحدّی "نای" و"قدرت" مقابله با ایشان را نداشته و ازاینروتاریخ ایران باتمامی گستردگی وزیبائی وجذابیتی که برای دیگر ملل دنیا داشته است, برای مردم خودایران سالهای درد واندوه بسیاری بوده است...و همواره و همیشه سرشار ازانسانهای خردودرشت معتادی بود که, به وسیله حکومت به دلیل درسکوت نگاهداشتن وخاموش کردن هر صدائی وهر اعتراضی آنان را به دام اعتیاد می انداختند!،در آنزمان امکان دسترسی به مواد مخدر راحت تر بود که البته ( در گذشته بیشتر تریاک وافیون یافت می شد*)و براحتی در دسترس عام وخاص قرارداشته وخود " فرمانروایان ودرباریان" نیز،درعیش ونوش مجلسی خود به همین کار مشغول بودند وبی هیچ مشغله ونگرانی وغمی ،مطمئن بودند که کسی برجانمانده است که بر علیه آنان قیامی تدارک دیده ویا مشکلی درجهت سلطنت وفرمانروائی آنان فراهم آورد.
* بیچاره مردمی که فرمانروایانش رایزن ! ، و رایزنانشان فرمانروا هستند . ارد بزرگ
و مردم این دوران نیز که چاره راهی نداشتند، تنها چشم امید به این داشتند که کسی ازراه رسیده یاور آنان گردد .وبه نان وبخور نمیر" فرمانروایان : که با سختی ومشقت نیزفراهم میشد، سر کرده وناامیدی ویاس درمیان مردم گسترشی عمیق داشت.
* سردمداران ناشایست ترسشان از ناکارآمدیشان نیست ،دوری از فرمانروایی آنهارامی ترساند ! . ارد بزرگ
تا جائی که پیر وجوان تنها به زنده بودن واینکه روزی خود را فراهم آوردند ،اندیشه میکردند وبس!وهرگاه جارچیان فرمانروا ویا پادشاه وامپراطوری ها به میدانهای شهر جهت اطلاع رسانی می آمدند مردم که با هزاران امیددرانتظارخبرهائی بودند که ذره ای درحال وروز آنان اثری بگذارد.
* مردم به دنبال گزارش روزانه فرمانروایان نیستند! آنان دگرگونی و بهروزی زندگی خویش را خواستارند !! . ارد بزرگ
چراکه آنان که بر اثر فقرمعتاد میشدند بگونه ای مشغول خود بودندوآنان که بعلت داشتن خانواده پر جمعیت گرفتار نان وبدهی مالیاتی خود بدولت و...بودند نیز دیگر وقت وزمانی برای اعتراض برایشان باقی نمیماند و از سوئی کشاورز ودامدار نیز بنوعی دیگر سرکیسه میشد . وهمگان خدمتگزاران نوکران وکنیزان فرمانروا واطرافیان آنان محسوب می شدند ازاین دست داستانهای تاریخی هرچه بخواهید درتاریخ ایران وجهان میتوان یافت نمود
* سیاست بازان بدانند که فرمانروا همیشه به مردم بدهکار است . ارد بزرگ *
چیزی که مسلم است , ما نمیتوانیم " تاریخ ِ حقیقت ِواقعی ِ" آنچه گذشت راهرگز انکار کنیم
وهرچه که تا کنون بر ایران وسایر کشورهای جهان گذشته است مورخان تمامی دنیا, "
نویسندگان معاصر آن بوده اند و مورخین معاصر فعلی " نیز همچنان به نوشتن تاریخ ادامه داده وخواهند داد.لذا هرچه اتفاق افتاده باشداگرچه میتواند درصورتی که " روایت ویا داستان " باشد تفسیر شخصی توصیف شوداما یک مورخ تاریخ نگار هرگز نمیتواند اعتقادات وافکار شخصی خود رادر تحقیقات خودبعنوان تاریخ بنگاردوبنویسد وچنانچه" حتی خوددر میان آنچه گذشت, باشد"واز احساسات شخصی خود نیز درباب کسی و چیزی بر آنچه گذشت نوشته وآنرا به گونه ای که دوست دارد بنویسدآنگاه نیز تاریخ شناسان وحتی مردم دانا,اینرا بخوبی میدانند که برای مثال : فلان فرمانرواوفلان پادشاه که روایات بسیاری ازاو نیز درجامعه هست یا از پیش بوده است نمیتواندچیزی جزآن باشد که"اکثریت مورخین به اتفاق نوشته ومینویسند .!وآنچه مسلم است این است که چنانچه "کم کاری یا حتی سوء قصد فکری وسوء تعبیری در نوشته مورخین"صورت گیرد,آنگاه دیگر مورخین وتاریخ شناسان جهان درهمان زمان وحتی پس ازاو به انتقاد ومخالفت بااو خواهند پرداخت وواضح است " که تاریخی که برخلاف واقعیت "نوشته شود با مخالفتهای همگانی جهانی, کشوری , دولتی ومردمی درسراسر دنیا روبرو خواهد شد .اینکه من به شخصه بیایم وبنویسم :که همسایه سر کوچه ی ما مدتی شهردار بود وعجب مرد نیکوئی بود ودست به بخشش وانسان دوستیش حرف نداشت ودر میان عام وخاص شهرتی داشت !اگر چنانچه این گفتاربر خلاف واقعیت باشد نه کسی زحمت خواندن آنرا تا اتمام بخود خواهد دادونه از سر تقصیرات نویسنده ی متن خواهد گذشت.! حال درنظر بگیرید: "مورخ" کسی است که شناخته شده است ودر بین افراد بسیاری ازجمله" دیگر مورخین،تاریخ نگاران ، سران کشوری وکشورها فردیست که نام او شناخته شده است. "نه تنها چنین فردی با آبروی خود واعتبار خویش بازی نمیکند "بلکه خود راموظف به نوشتن واقعیات روز "مینماید , چراکه فردامی بایست جوابگوی جمع کثیر دیگری باشدکه کتاب ونوشته ی اورا بررسی خواهند کرد ,وبه صحت سخن یا به تشویق وانتقاد آن خواهند نشست.درنتیجه کسی را نخواهید یافت که شهرتی در قلم داشته باشد وبا مرتبه ای که جوامع باو داده اند بگونه ای غیر منطقی مواجه شود. درنتیجه تاریخی واقعی است که: در بیشترین کتب به یک شکل ویک گونه درسراسردنیا یافت گردد." خواه از معاصر همان زمان بوده باشد خواه از معاصرین و محققین وپژوهشگران تاریخی در تاریخ جهان وآنچه که مشخص است این است که همواره کسی وکسانی در ظالمترین وبدترین دوران تاریخی " بوده اند " که درخفا آنچه میبایست مینوشتند ,چه با پادشاه وفرمانروا ئی مخالف بوده اندیا بعلت , علاقه و محبتی که باو داشتند علاقمند به جمع آوری یادگارها وخاطرات او به نام خاطره ی خود یا یادگار تاریخی بودهه اند , که" بی شک دراینگونه نوشتار, خود این شخص نیز حضورداشته است "در نتیجه , اگر خودآن شخص نیز فردی صالح یاظالم بوده باشد دیگرانی هم, نیز حضور داشتند که بر صحت گفتار او سند باشند یااورا نفی کنند. تا "حقیقت را همانگونه که بواقع بوده است حفظ کرده باشند"وچنین افرادی معمولااز افراد عادی جامعه نبودند بلکه نویسندگان ویا حتی درباریان یا مورخین نزدیک به دربار بوده اند. در روزگار فعلی که بیشتر آنچه آموختنی ست از طریق کتابها واینترنت در دسترس همگان قرار دارد . وقتی درکتابخانه ها و همچنین اینترنت , تاریخ ایران و دیگرکشورهای جهان را مرور می کنیمپعازخود می پرسیم که براستی :" فرمانروای مهربان تاریخ ایران کِه بود؟ تنها نام" درتاریخ دیگر کشورهای جهان نیز تاریخ سلطنتی اومورد بحث وبررسی قرار گرفته است ."واگرچه تاریخ ِ تمامی دولتهای دنیا , توسط تاریخ نگاران ایران وجهان مورد بررسی قرارمیگیرد.اما" کوروش کبیر "به علت علاقه ی وافری که به ایران داشت وسخنان عمیقی ,که در زمان سلطنت خویش بازگو نمود" نمونه ای از شخصیت های بزرگ تاریخ است که در ممالک دنیا نیز توجه زیادی باو داشته ودارند.".و زمانی که به بررسی (آثار سخنان بزرگان*) مشغول هستیم نام او نیز به کررّات دیده و سخنان اونیز بسیار تکرار گشته ونامی شناخته شده در اینگونه کتب جهانی ست ,زیرا که او شاید یکی از بهترین مدبر ترین عاقل ترین مهربان ترین وانسان ترین پادشاهی بود که در آن زمان نمونه اش بسیار کم بود از اینرو در سخنان او همواره عشق به ایران با محبتی وطن پرستانه و عشق به ایران وایرانی مشهود بود وهمه ی تاریخ سلطنت او با تمامی اعمالی که انجام داده وسخنانی که از خویش بجا گذاشته است ،از او شخصیتی را بوجود میآورد" که در تاریخ ایران وجهان نامی ازاو بیادگارباقی بماند وهمواره نیز جاودانی خواهد بود " .کوروش کبیرنه تنها ایران می پرستید وبسیار وطن دوست بود بلکه گوئی مانند این بود که محبت به ایران وایرانی درخون او عجین شده بود . سرگذشت اوسرشار است از سخنان عمیق و هوشمندانه بازیبا ئی پرعطوفتی که در موردایران وفرمانروائی و ملت ومیهن وحتی درباب دشمنان خویش گفته است که ازاو" فلسفه دانی بزرگ ومردی عمیق ودرعین حال باهوش وبا ذکاوت "رااز گفته های مستند تاریخی , میتوان تجسم کردودرعین حال در دوران پادشاهی خود نیز نه تنها به سلطنت خودودوران حکومت خویش رونق وبهائی بخشید ،بلکه " آثار تاریخی باارزشی ازخود به نمادایران وسلطنت ایرانیان بجا نهاد که تا همیشه بیادگار باقی خواهد ماند "حتی اگر خدای ناکرده براثر بلایای طبیعی ,خللی دراین بنا های قدیمی وامارات باارزش ایجاد شود باز نیزیادگاراو در تاریخ توسط عکسهاوفیلمهای گرفته شده تا ابد باقی خواهند ماند .کمااینکه همواره ازدیگر کشورها نیزجهت بازدید وفیلم برداری توریست ها وفیلمبرداران محقق تاریخی وبسیاری دیگر..,به اینگونه اماکن در سراسر دنیا از جمله ایران سفر میکنند ویکی از این اثار نیز " تخت جمشید "است وهمچنین بسیاری دیگر از بناهای تاریخی دوران او, که ازاو برجا مانده است. درنتیجه" کوروش کبیر" بارها وبارها در مورد ایران وتاریخ ملی اوتکرار میگرددواو کسی بود که تاریخ ازاو به نیکی یاد میکند.
*فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند آنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند . ارد بزرگ *
صرفنظر از آن تاکنون گفتیم که "کوورش کبیر "همواره به مردم خود توجه بسیاری معطوف میداشت ورضایت آنان را خواهان بود.او بعلت" دانش وعقل وهوش وتفکرارزشمندی"که داشت میدانست توجه به :« مملکت وملت یکی از قوانین اصلی سلطنت درحکم وقانون یک فرمانروایست»وهمواره گوش شنوائی بردردهای مردم ونگاه بازی بر زندگی مردم خودداشت وآبروی مردم ِپارسی زبان خود رابه عدل وعدالت وخوشنامی حفظ نموده در تاریخ ایران ابهت وآبروئی برای ایرانیان برجا نهاده است , که تاهمیشه یک ایران وایرانی " میتواند به یاد ویادوّاره وتاریخ حضور او در ایران افتخار کند *
*خواست فرمانروا باید هم آهنگ با مردم باشد ، پیش داوری او به نابودی اش می انجامد . ارد بزرگ
شاید بهتر است کمی بیشتر ازاو بدانیم: از "دیدگاه بزرگان" :
آیا تاکنون به این موضوع فکر کرده اید که چرا شخصیتی مانند کوروش که جهان در برابر بزرگی او شگفت زده است و مشهورترین مورخین و باستان شناسان و خاورشناسان دنیا , از او به نام ایر مرد تاریخ جهان یاد کرده اند،به آن صورت اسمی , از او در ایران برده نشده است؟ یا هیچ حرکتی که شایسته او باشد در جهان انجام نشده است؟ آیا ادامه راه این شخصیت بزرگ جهان نمی تواند راه نجات ملل باشد؟ آیا ایران که کوروش را در تاریخ خود دارد و خود مهد حقوق بشر جهان بوده است،نمی بایست بیشتر به ایرانیان وجهانیان شناسانده شود؟ کوروش پدر ملت ها، بزرگ قهرمان آن روزگار، سرور آسیا، کسی که دشمن او را به نیکی ستایش کرد و او را نمونه یک " شهریار والا "می دانست ،امروز کجاست؟ودر کدامین خاطره ای زنده است؟این مطلب را,ایرانیان باید بدانند که کوروش در حد یک پیامبر دلسوز برای ایران خدمت کرد و ایران یعنی کوروش و کوروش یعنی ایران. چراکه راه او راه جوانان آینده ایران است و هیچ شخصیت غربی و عربی (به جز پیامبر و ائمه ی اطهار) نمی تواند برای ما ایرانیان بالاتر از او باشد. دراین جا نظر برخی از پرفسورها و مورخان را در مورد "کوروش کبیر" می خوانیم:
_____________":
پروفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان:در" جهان امروز، بارزترین شخصیت تاریخی ایران * کوروش* " شناخته شده است, زیرا "نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراطوری چندین دهه ای ایران مایه ی شگفتی است. آزادی به یهودیان و ملت های منطقه و کشورهای مسخر شده که در گذشته نه تنها وجود نداشت بلکه کاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست. "* « دکتر هانری َبر »دانشمند فرانسوی:این پادشاه بزرگ یعنی کوروش هخامنشی برعکس سلاطین قسی القلب و ظالم بابل و آشور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زرتشت بوده است. به همین سبب بود که شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات نیک می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خداوند دانسته و آن را برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان صرف می کردند." پروفسور آلبر شاندو :در تاریخ شاهنشاهی " کوروش بزرگ است "که بر طبق تاریخ هرگز بر اساس خشونتپی ریزی نشد زیرا با" رعایت حقوق مردمان "پایه گذاری شده بود. پارسی ها با مساعدت یکدیگر و به یاری پادشاهان مقتر خود عظمت و شکوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند "که نشانه نبوغ و نژاد پاک آنان است.نژادی که حماسه آنان را همچون آفتابی در تاریکی نشان می دهد.آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند که برای آیندگان نیز خواهد ماند." « ژنرال سرپرسی سایکس» :مطالب کتاب مقدس تورات و نوشته های یونانی و سنت های ایرانی همه هم داستانند که " کوروش باستانی سزاوار لقب بزرگ "بوده است ." مردم او را دوست می داشتند و «پدر» می خواندنش. " ما نیز می توانیم" بدان ببالیم که نخستین مرد بزرگ آریایی که
سرگذشت او بر تاریح روشن است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است."* ژنرال سرپرس سایکس *" بعد از دیدار از آرامگاه کوروش بزرگ:من خود سه بار از این آرامگاه دیدن کرده ام و توانسته ام اندک تعمیری نیز در آن جا بکنم و در هر سه بار این نکته را یادآورده شده ام .که زیارت آرامگاه کوروش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان امتیاز کوچکی , نیست و من بسی خوشبخت بوده ام که به چنین افتخاری دست یافته ام. به راستی من در گمانم که آیا برای مردم آریائی(هندو اروپایی) هیچ بنای دیگری هست که از آرامگاه بنیان گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهم تر باشد."افلاطون:" پارسیان در زمان شاهنشاهی کوروش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند. "از این رو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملت های جهان شدند. در زمان کوروش بزرگ فرمانروایان به زیردستان خود آزادی می دادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی می کردند. مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند.از این رو در موقع خطر به یاری آنان می شتافتند و در جنگ ها شرکت می کردندوآزادی و مهرورزی ورعایت حقوق اجتماعی به زیبایی انجام می گرفت. * "هرودوت- تاریخ هرودوت":هیچ پارسی یافت نمی شد که بتواند خود را با "کوروش" مقایسه کند ." ازاین رو من کتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تا" کردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچ گاه به فراموشی سپرده نشود. کوروش سرداری بزرگ بود.در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری ازملت های دیگر فرمانروایی می نمودند.سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و بخاطر او ازهر خطری استقبال می کردند.*" پروفسور گیریشمن- ایران از آغاز تا اسلام" :کمتر پادشاهی است که پس از خود چنین نام نیکی باقی گذاشته باشد. کوروش سرداری بزرگ و نیکخواه بود. او آن قدر خردمند بود که هر زمانی کشور تازه ای را تسخیر می کرد به آن ها آزادی مذهب می داد و فرمانروای جدید را از میان بومیان آن سرزمین انتخاب می نمود. او شهرها را ویران نمی کرد و قتل عام و کشتار نمی کرد. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان که سرزمینشان به وسیله ی کوروش تسخیر شده بود وی را سرور و قانون گذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند می خواندند. * " کنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران"(مورخ فرانسوی):تاکنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را که کوروش در تاریخ جهان باقی گذاشت، در افکار میلیون ها مردم جهان بوجود آورد.من اذعان می دارم که اسکندر و سزار و کوروش که سه مرد اول, جهان شده اند، کوروش در صدر آن ها قرار دارد.و تاکنون در جهان کسی به وجود نیامده است که بتواند با او برابری کند و قوانینی که حضرت مسیح که در دین مسیحیت صادر کرده است نیز در زمانی بود که در تاریخ آن زمان که انسان ها به راحتی قربانی خدایان می شدند و این بی سابقه بود. « کوروش شاهنشاه پارسیان د ر " فاسفه" بیش از هرکس دیگر آگاهی داشت».این دانش را نزد مغان زرتشتی آموخته بود.* پروفسور کریستین سن ایران شناس و استاد زبان اوستایی وپهلوی شاهنشانه " کوروش بزرگ" نمونه یک پادشاه جوانمرد بوده است.این " صفات برجسته اخلاقی او" در روابط سیاسی اش دیده می شده است.در قوانین او احترام به حقوق ملت های دیگر و فرستادگان کشورهایدیگر وجود داشته است و سرلوحه دولتش بوده که این " قانون بین الملل "نام گرفته است. " ویل دورانت- تاریخ تمدن ویل دورانت" :کوروش از افرادی بوده که برای فرمانروایی آفریده شده بود."به گفته ی "امرسون": وجود کوروش شاد بودند.روش او در کشورگشایی حیرت انگیز بود.
*فرمانروای اندرزگو شایسته فرمانروای نیست تنها آنانی شایسته اندکه اهل کارند . ارد بزرگ
او با شکست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود.
* همواره سودجویان خود رانگهبانان راستین فرمانروا می دانند .حال آنکه فرمانروای پاکزاد ،به شمار مردم خویش پاسبان دارد . ارد بزرگ
به همین دلیل یونانیان که دشمن ایران بودند نتوانستند از آن بگذرند و درباره او داستان های بیشماری نوشته اند .و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسکندر می نامیدند.
او " کرزوس " را پس از شکست از سوختن در میان هیزم های آتش نجات دادو بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان دربند را آزاد نمود.
* فرمانروایان نیرومند ، رایزنانی باهوش و کارآمد در کنار خود دارند .ارد بزرگ
کوروش سرداری بود که بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های سلطنت خود را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت.*
* یکی از بزرگترین خوشبختی ها ، خدمت بیشتر به مردم است . ارد بزرگ*
" کلمان هوار"- تمدن دان ایرانی:کوروش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر تخت پادشاهی ایران نشست. وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز امپراطوری پهناوری را از خود به جای گذاشت که تا آن روزگار کسی به دنیا ندیده بود. کوروش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود.او اقوام مختلف را مطیع خود ساخت.پادشاهی که روا دارد ستم بر زیر دست دوستداراش روز سختی ،دشمن زور آور است!
___ سعدی ___
با رعیت صلح کن
وز جنگ خصم ایمن نشین
زآنکه شاهنشاه عادل را
رعیت لشکر است !!
___ سعدی ___
* میرآب ، به اندازه دهد ، همه دشت سبز خواهد بود . ارد بزرگ*
این جمله بدین معناست که چنین میرابی میتواند خود حکمران وفرمانروا باشد یا مردم آن حکومت که سرسبزی را زمیراب وجود خویش باز پس می گیرد! یا بدیگران نیز می بخشد وهمه جارا چون خود از تشنگیرهانیده و سبز میکند .!چراکه فرمانروای عادلبا همگان یکسان رفتار میکند.وانسان عادل درهر مقامی همچنان و تا همیشه ,عادل باقی میماند .وتاریخ نیز همچنان نشان میدهد که کوروش پادشاه ایران درتاریخ سلطنت خود اولین دولت مقتدرو منظم را در جهان پایه ریزی کرد. و برای احترام به مردمان کشورهای دیگرمعابدشان را بازسازی کرد.او پیرو دین یکتاپرستی زرتشت بود .ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل نکرد.
* فرمانروا اندیشه خویش را درگیر رخدادهای کوچک نمی کند . ارد بزرگ
*مولانا ابوالکلام احمد آزاد فیلسوف هندی:کوروش همان ذوالقرنین قرآن است.
او پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و کردار نیک را به مردم ایران و جهان هدیه داد.
* اخلیوس(آشیل) شاعر نامدار یونانی- تراژدی پارسه معتقد بود :" کوروش" « یک تن فانی سعادتمند بود. او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید» .خدایان او را دوست داشتند. او دارای عقلی سرشار از بزرگی بود.
______پایان متن_____
همانطور که دیدید تاریخ همواره از پادشاهان وفرمانروایان خوب وبد و خاطرات وحقایق
وتلخی وشادی های بسیاری را با خود کشیده و میکشد و بر اساس آنچه در روزگاران از طریق فرمانروایان بر سر ممالک آمده است گذشته از تاریخ ،درمیان عامه نیز روایات و حکایات بسیاری موجود است که یاخود بدکردند یا اطرافیان آنان باعث انقراض سلطنت وحکومت شده و یا انقدر ادامه دادند تا به انقلابی از سوی مردم بجان آمده سرنگون شدند وگفته اند که : ما بد نبودیم بلکه ,اطرافیان ما بد کردند وما بیخبر بودیم "اما حاکمی که از آشنائی نزدیک خود بیخبر باشدچگونه میتوانداز دولت وکشوری ومردم آن ,خبر داشته وبه داد آن ملت وبرسد؟!".
* بی شرم ترین فرامانروایان آنهایی هستند که ناکا رآمدی و اشتباهات خود را به مردم نسبت می دهند . ارد بزرگ*
* پادشاهی که مردمش ازاو فروتر بنشینند,در فزونی و برتری نیست او در ته چاه کبر و خود بینی فرو افتاده است . ارد بزرگ*
* به حال سرزمینی که روشنفکرش ، حرف فرمانروایان تمامیت خواه را تکرار می کند باید گریست . ارد بزرگ*
دنیا اما روزبروز با پیشرفت وداشتن امکانات بیشترواختراعات ودانش روزانه امروزه به جائی رسیده است که انسانها نیر به نسبت همین تغییرات , بسیار با گذشتگان تفاوت پیدا کرده اند وبقولی" :هرکه بامش بیش برفش بیشتر" با تغییرات جهانی نوع توقعات وخواسته های آدمی نیز بزرگتر وگسترده تر شده بلندپروازی های مخترعین کاشفین انسانهائی از دسته ی برآزندگان ودانشوران ودانشمندان دنیا چنان بوده است که امروزه شما با دیدن تکنولژی نوین وامکانات ساخته شد بدست آنان گاه به حیرت فرو رفته ودر باور آدمی نمی گنجد , که آنچه میبیند ویا حتی دراختیار بشر قرار گرفته است " واقعیتی از زندگی ست "اما هست و واقعی ست!. " در نتیجه انسان امروزی انسانی ست با شناختی بسیار بالاتر از گذشته با درک واندیشه ای که شاید دراقوام گذشته ودر گذشتگان تاریخ بندرت میشد نمونه اینگونه افراد را یافت واگر بودند خود جز کاشفین وافراد ممتاز میشدند که بی شک خود نیز خدمتی به جامعه ی آنروز خود کرده بودند گاه با کشف واختراع گاه حتی با قلم, که نمونه ی آ نان را طی "فرگردهای پیشین "ذ کر کرده اما,کسی که امروزه فرمانروائی کشوری را بعهده میگیرد بر طبق همان روال امروزی حتی درنام نیز با گذشته تفاوت میکند وبحد گذشته نیز دستهایش برای اوامر وجنایات وقدرت طلبی هاوخودخواهی ها باز نیست , اگرچه شاید شکل قضیه فرق کرده باشد ودر درون بسیاری ازممالک همچنان افراد قدرت طلب در زیر پوشش های بسیار، قدرت و سلطه وتسلط خویش را حفظ کرده اند.اما اینان نیز سرنوشت بهتری از گذشتگان نخواهند داشت.
* خواست فرمانروا باید هم آهنگ با مردم باشد ، پیش داوری او به نابودی اش می انجامد . ارد بزرگ
اما امروزه بیش از اینکه فرمانروائی درنام امروزی" :پرزیدنت ورئیس جمهور" امری را بطور مستقیم صادر نماید با بازیهای سیاسی همان میکند که درگذشته صورت میگرفت .وبراحتی نیز
در زمان لازم به کتمان آن خواهد کوشید .چرا که هرگز نه به زبان نه دربرگه ای که منو شما دیده باشیم وسندی برآن باشد دستور وامری را امضا یا ارسال نمیکند و هرآنچه که در گفتاربه صلاح دولت او نباشد مانند خانم کارتر با عنوان اینکه: سیاستی ملی ایجاب نمیکند!که جواب این وآن سوال را بدهم با اسم سیاست برنفع دولت وملت ازاقرار ویا بازگوئی مطالب واخبار لازمه ی آن خود داری مینماید .
*بیچاره مردمی که فرمانروایانشان ، شاگردان رسانه ها باشند . ارد بزرگ
چراکه امروزه دیگر بزرگان ملل تنها در مقابل مردم خود پاسخگو نیستندبلکه نه تنها مردم بنام دمکراسی حق سخن وپرسش دارند بلکه چشم جهان به یکایک دوّل دنیا دوخته شده است تا خطائی بیابدوبر او بتازدواین مطلب تنها به کشورهای جهان سوم باز نمیگردد وربط پیدا نمیکند بلکه تمامی ممالک دنیا در اتحادیه های یا کنگره های جهانی در نام های مختلف چون: "یوُ, اِن", "ناتو" وسازمانهای جهانی که هریک موظف به رسیدگی به برخی از مسائل جهانی هستند )ادامه دارد.
* فرمانروایان هیچگاه نباید از بار کاری که بر دوش گرفته اند شانه خالی کنند اگر هم اشتباهی رخ نموده با دلیری آن را بازگویند . ارد بزرگ
سرنوشت صدام و افراد فامیل واشنایان تازه به دوران رسیده اشکه بنا گاه قدرتی یافته و خود را گم کردند وبه یاری همان اودر پست های مهم درزمان حکومت او و عوامل فساد در دستگاه حکومت وقدرت او بودندو...ولی " سرانجام " نیز "سرنوشت وسرانجام اوو آنان" را نیز دیدیم.
*فرمانروای دانا ، زخم خورده را بر هیچ کار دیوانی نمی گمارد .ارد بزرگ
* فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران رابگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد . ارد بزرگ*
* فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از" دست دهد"چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت . ارد بزرگ
و مانیز درنتیجه درتاریخ جهان دیده ایم, که گاه خداوند برروی همین زمین برکسی جهنم را میگشاید وتقاص خویش رابر مرگ وقتل عام بنده گان خویش از طریق انسان وانسانهائی , با مرگ او پس میگیرد ! نمونه دیگر اینوع فجایع و پیش تر از آن" هیتلر" وتاریخ نفرت انگیز جنایات او وحکومت پست ودُون مایه ای که از انساندوستی هیچ نمیدانست که این نیز باز جز به شکست وانقراض حکومت او به جائی نرسید, چرا که خداوند اگرچه خاموش است اما"برحق است" ودر زمانی که " صلاح بداند خود جوابگوی عناصریست که بر جهان وجهانیان به ظلم وستم برخیزند وامروزه قاونون بین المللی درهمه جا به رسمیت شناخته شده ودولتها موظفند تمامی کار سالیانه ی خویش راخواه فرهنگی /اجتماعی باشد خواه سیاسی و....ارائه داده وآنچه را که درکشور خود انجام داده اندو در صورت مجلس برنامه ی خویش حاضر وفراهم ونوشته شده ومکتوب داشته باشد تا جوابگوی مملکت وملت خود وهمچنین ملل دیگر درقانون بین الملل باشند
* فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند آنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند . ارد بزرگ *
* وقتی دیوانسالاران از نزدیکان فرمانروایان شدند دیگر,امیدی به رشد کشور نیست . ارد بزرگ
فرمانروای دانا ، زخم خورده را بر هیچ کار دیوانی نمی گمارد .ارد بزرگ
اینرا نیز بی شک میدانید که ترقی بشر و دانش انسانی امروزه نشان داده است ,که حتی کندن یک درخت در افریقای جنوبی وجابجائی یک قورباغه از محل آبزی خویش به محلی نامناسب میتواند" زنجیره غذائی دنیا "را برهم بریزد وبر دیگر ممالک نیز صدماتی از لحاظ طبیعت ایجاد کند!برای مثال چندی پیش دراخبارنروژ اعلام نمود که(فقط یک عدد شاه خرچنگ یا سلطان خرچنگ نروژی *)
*" ازنمونه های بزرگ خرچنگ "*از منطقه آبگرم نروژ به منطقه سردتری نقل مکان کرده است ودرپی علت آن ,نه تنها خرچنگ مذکور را به منطقه ای که می بایست می بود, بازگرداندند ,
بلکه بمدتی طولانی درهمان حوالی بدنبال دیگر خرچنگها بودندکه چنانچه تعداد دیگری نیز هست آنا ن را مجدد به جای خود انتقال دهند .
● از فرمانروا به خرچنگ رسیدن مطلب بسیار جالبی از آب درآمد !
ولی هدفی در این گفتار هست که عرض میکنم, زمانی که جابجائی یک خرچنگ ,در زنجیره غذائی آدمیان تا به این حد تاثیر داشته باشد که کشوری مجبور به پرداخت هزینه ای هنگفت شود تا سراسرمنطقه گرو سرد دریائی واقیانوسی را بررسی کند که مبادا یک خرچنگ شده باشد دوتا یا بیشتر , اهمیت موضوع نیز روشن میشود وخیلی ساده است باز مسئله ی زنجیره ی غذائی مطرح است که :"یک خرچنگ در طبیعت دریائی + زنجیره ی غذائی = حیات ویا انهدام انسان از گرسنگی , از نداشتن یک محیط زیست مناسب برای ادامه ی حیات و.... " . میدانید که جابجائی یکی از عناصروترکیبات زمینی وهمچنین تغییر مکتان وتغییر شکلی ناهماهنک در جا ومکان موجودات زمین از جائی به جای دیگر تمامی سیستم طبیعیِ طبیعت آن بخش یا آن قسمت از زمین وموقعیت طبیعی وعادی آنرا رااز بین برده وشکل زندگی دریائی یا زمینی بطور کامل تغییر کرده وآنچه باید به روال چرخه ی زمین در تولید, یا درآنچه بایدانجام شود با این شکل یا ازبین میرود و یا آنچه می باید بقا یابد دراین تغییرات باعث برهم خوردن چرخه وزنجیره ای دنیا میگردد وبسیاری چیزها از حالت عادی بیرون آمده وچرخه ی طبیعی دنیا برهم میخورد در نتیجه یک خرچنگ در زنجیره غذائی بیش از یک عدد خرچنگ اهمیت داردواگرمثلا بتدریج تمامی خرچنگها از منطقه ی زیست خود به جای دیگری نقل مکان کنند وسیستم غذائی را برهم بزنند وحیواناتی که ایشان تغذیه میکنند یا دیگر حیوانات وآبزیان از خرچنگها دچارکمبودهای غذائی وحتی طبیعی شده ودچار نقصانی در طبیعت شده آنگاه مرگ دیگر موجودات دریائی وحتی گیاهی ته دریاهارا سبب میگردد. حال وقتی فقط یک خرچنگ در زیست طبیعی دنیا وزندگی انسانها تااین حد اثر گذار باشد ویا حتی مورچه وپشه ای که ما براحتی آنرا میان دستهای خود له میکنیم (البته بنده اینکاررا ،هم نمیکنم تا بتوانم براحتی بگویم:من آزارم به یک مورچه هم تابحال نرسیده ,وپشه ومگسها رانیز تا جائی که بتوانم ازخانه بیرون میکنم ،اما درغیر اینصورت همسرم موظف به اخراج آنان به شکل خود می باشد !( واین عین واقعیت است)! اما بهرحال چگونه میشود کشته شدگانی در سیل در زلزله وعوامل طبیعی و کشت وکشتاری درجنگ یا در میان ملل یا اقوام یا جنگهای داخلی واز دست رفتن انسان وانسانهائی در سیستم زنجیره ای دنیا بی اثر باشد؟؟؟ ازاین روست که امروزه نمیتوان نه بعنوان یک پرزیدنت نه بعنوان یک سرمایه دارنه بعنوان یک تاجر ودارا وقدرتمندوهرنامی دیگر نمیتوان قاتل وستمگر بود و در مقابل دنیا نیازی به پاسخ دادن نیز نداشته باشد چراکه اینک مردم فقیرآن کشور دردوران تاریخ گذشته نیستند که چون پیشینیان وبه تنهائی ودر بی زبانی بدون رسیدن صدائی بدادخواهی به محکمه ای قربانی ظلم شده یا حق وحقوق آنان سلب گردد .
"امروز دنیا سوال میکند"
, آری اکنون دنیاست که میپرسند وسوال خواهد کرد وپاسخ خواهد خواست که :چرا وبه کدامین حق کسی یا کسانی به خویش جرات میدهند قاتل بشریت ویا انسانی درهرعنوان ونامی باشند که هیچ انسانی حق چنین عملی را ندارد به هیچ عنوانیدر هیچ شرایطی مگر به حکم قانونی که پذیرفته از دیدگاه جهانیان باشد و همچنان وهمواره نیز هرچه اتفاق بیافتد درتاریخ نیزباقی خواهد ماند .مانند جنایات هیتلر که سرپوشیده نماند یا بمباران اتمی "هیروشیما و ناکازاکی" بدست امریکا یا " یازدهم سپتامبرفاجعه ی ساختمانهای دوقلوی آمریکا"
در نیویورک (بنام= وُروُد ـ تِرید . سِنتِر*)
word trade senter
که همچنان هر ساله درسال روز هر یک از آنان ,مردم دنیا سر ساعت مشخصی بمدت یکدقیقه سکوت میکنندودرکنار آن فجایع طبیعی مثل "سونامی زلزله ی بم" و...یکایک فجایع تاریخ " چه به دست طبیعت چه بدست آدمی! امروزه در دنیا همگان از یکدیگر با خبرند .ملل جهان قانون بین المللی را نیز براساس همینگونه اتفاقات برنامه ریزی نموده وپیگیری مینماید وحق وباطل در دنیای " انسانیت" به قانون بین المللی جهان بررسی میشود ودر تاریخ نیز نقش میبندد .درنتیچه هیچ چیز هیچوقت پنهان نمیماند وآنچه باید اشکار شود میشود وتاریخ نویسان چون گذشته وقایع را برای آیندگان مینویسند.
___ زخم ناباور....____
دلم گرفته ...آری ...
دلم گرفته به هزار، زخم ناباور...
در این جهان،که کسی...
با کسی ،برابر نیست!
هزار وزنه اگر، بر زمان بیآویزم
کسی به چشم محبت ،به دیده برتر نیست!!!
تمامِ بودن ِانسان ،به خواری ونفرت
که آنچه بجا مانده جز ،
" حقارت نیست"!
سروده ی"منم ها"
تمام وکامل و تام ،
بجز سرایش
"خود بینی " از حماقت نیست ...
کنون جماعت دنیا
چه دلخوشی دارد
چو در سروده ی منو تو
, هیچ جز جز " ستایش " نیست!
خدای را، ستایش،نکرده ایم وسپاس...
که از سرای خدائی,
"نیاز وخواهش " نیست
"نیازو خواهش" نیست!!!
منو تمامی دنیا
اگر بهم ریزیم
کسی به " خلقت وبودن" ،
نظر نخواهد کرد ! دریغ ودرد ,
که این روزگار امروزی, حکایت دردی ست
در سرای کهنه وسرد!
اول خرداد 1387
___فرزانه شیدا____
امروزه سردمداران ملل مختلف, وظایفی را برعهده دارند وموظفند عملکرد سالیانه ی خویش را اعم از اقتصادی وسیاسی واجتماعی وفرهنگی به اتحادیه ها وکنگره های مربوط به هریک از این سازمانها ونه فقط به یک کشور بلکه بدنیا وبه تمامی مردم دنیا ,ارائه دهند وکلام
همه برای یکی یکی برای همه دراینجا معنا میگیرد که همگان برای یکدیگر حاضر هستند واگرچه این از آنچه سالیانه درجنگها ودرخفا صورت میگیرد نکاسته است اما قانوئمندی دوّل باعث میگردد که صدامهای دیگر وجنایتکاران بیشتری چون فرمانروایان پیشین تاریخ توان شانه خالی کردن از اعمال خود را نداشته باشند ودربرابر ملت وکشور خود از سوئی ودربرایر دنیا از سوئی دیگرودرنهایت دربرابر آنکه ازهمه بالاتر است در پیشگاه خداوندگار جوابگو باشند وبعنوان فرمانروائی یا هرعنوان دیگری چه بزرگ باشد چه کوچک از ایشان بر دیگر انسان وبشر زیانی نرسد.
* فرمانروای شایسته، به فکر انتقام از مردم خویش نیست . ارد بزرگ*
چراکه حتی در دادگاه بین المللی نیز جز بخواست خدا صدامها کشیده نمیشوند واین بعلت این است کهامروزه " همه برای یکی ویکی برای همه " حاضر هستند ومی بایست به تبعیت از قانون جهانی چنین هم باشند.واین نیز خواست خداوند ,درخلقت آدمی بوده. است و , وجود وحضور هر یک انسان نیز به" حکم خداوندگار "تعیین گشته است واحدی دراوج قدرت نیز حق سلب وگرفتن زندگی اورا یا حتی ظلم به آدمی وبشر وبشریت , راندارد .درزمانی که سازمان حمایت از حیوانات ظلم به حیوان را در سراسر دنیا محکوم میکند ,روشن است که ظلم وستم به اشرف مخلوقات به انسان صدبرابر ارزشی بیشتر داشته باشد تا بدان رسیدگی شده ودلیل آن کشف گرددو اینجاست که سرانجام این سروده های عمیق معنای واقعی خویش را پیدا میکنند که :
"تن آدمی عزیز است به جان آدمیت
نه همان لباس زیباست نشان آدمیت! "
واز سوئی دیگر:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چون عضوی بدرد اورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
________
این است که ما دیگر " نام " (فرمانروا*) را هم در زمان امروزی پذیرا نیستیم اما امید که در نامی دیگر فقط کادو پیچی وروبان آن عوض نشده باشد و در داخل جعبه ای خالی را انتظار نکشیم که از آن هیچ عایدمان نگردد جز نتایج تلخی از رفتارها وعملکرده های استباهی که شخص یا اشخاصی میتوانند درجهان باعث ان باشند چرا که دردنیا اثر هرگام ایشان وآنان میتواند برمن شما وتمامی مردمان جهان اثری اثر گذار در نسل وهستی وبودن انسان ها ودرحد مرگ وزندگی همگان داشته باشدفرگرد فرمانروا را درهمینجا به اتمام میبریم
*" باامید روزگاران بهتری که انسان"" بنام"" * نامی* انسان ""سربلند باشد درپیشگاه خداوند ودر نزد خود ودر نزد همگان درجهان.آمین.
__« بنام "نامی" انسان »____
مکن ظلمی بیک انسان،
نه بر مرغ وُنه برحیوان
مکن از روی بدخواهی
,دلی غمگین وسرگردان
جهان همواره "میگردد"!
تو( نیکو ) "گِـرد" دلها باش
مشو ویرانی دلها !
بکن ویرانه را ، عمـران!
مرنجان هردلی ازخود،
مشو دردِ دلِ ریشی
که آن دل در پریشانی ،
دهد قلب ترا سامان
مبر از خاطرت هرگز
که "عمرت "درجهان فانی ست
سری بالا بباید داشت
" بنام *نامی انسان"!!!"
به بدخواهی چو سر آری ،
بدی ها را بخود بینی
که دنیا ،روزگارت را ،
دهد بر "بی کسی " فرمان !
دراین ره ، گرنمیخواهی ،
دل ِ آزرده ای باشی
مشو بر کس دلیل غم !
مشو جزئی ز بدخواهان
"خدا"بر" حق وانصاف " است
تو" مُنصف " درجهانت باش
نیارزد زندگی آن حد ،
که خود خود را کنی ویران!!
____ فرزانه شیدا ____
* فرمانروای دانا ، زخم خورده را بر هیچ کار دیوانی نمی گمارد .ارد بزرگ*
فرمانروای شایسته، به فکر انتقام از مردم خویش نیست . ارد بزرگ
* فرمانروایان هیچگاه نباید از بار کاری که بر دوش گرفته اند شانه خالی کنند اگر هم اشتباهی رخ نموده با دلیری آن را بازگویند . ارد بزرگ
* فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد . ارد بزرگ** فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت . ارد بزرگ
* به حال سرزمینی که روشنفکرش ، حرف فرمانروایان ,تمامیت خواه را تکرار می کند باید گریست . ارد بزرگ
* بی شرم ترین فرامانروایان آنهایی هستند که ناکا رآمدی و اشتباهات خود را به مردم نسبت می دهند . ارد بزرگ
* پادشاهی که مردمش از او فروتر بنشینند در فزونی و برتری ,نیست او در ته چاه کبر و خود بینی فرو افتاده است . ارد بزرگ
* میرآب ، به اندازه دهد ، همه دشت سبز خواهد بود . ارد بزرگ

پایان فرگرد فرمانرو به قلم : فرزانه شیدا/ f sheida* Farzaneh sheida
●آرمان نامه : شامل یکصد و سیزده فرگرد و هفتصد و چهل و پنج فرمان ارد بزرگ
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:29 pm

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"

بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ

* فرگرد انتخابات


دراین بخش به بررسی افکار اُرد بزرگ در باره *فرگرد انتخابات* خواهیم پرداخت در جهان امروز همانگونه که می دانید چه کشور پادشاهی باشدچه جمهوری هر4 سال یکبار انتخاباتی جهت انتخاب رئیس جمهور یا نخست وزیر( در کشور پادشاهی ) بدین شکل که نخست وزیر وقت، زیر نظر پادشاه حکومت ان کشور را اداره می کند*)،صورت می گیرد,که در طی آن تعدادی به نمایندگی در این انتخابات :" کاندیدا " شده وخود را بعنوان نماینده درانتخابات معرفی میکنند ومردم نیز از طریق رسانه ها وبا تبلیغات رسانه ای وحزبی آن" کاندیدا یا نماینده"بااو وشرایط وتحصیلات وعقاید سیاسی /اجتماعی /فرهنگی... او آشنا می شوند ومسلم است که تنها کسانی میتوانند دراین انتخابات تقاضای نمایندگی نمایند که شرایط لازم برای اداره کشور در زمینه های مختلف سیاسی را
دارا باشندوبر طبق قانون اساسی همان کشور وهمچنین بر اساس دموکراسی ،این انتخاب صورت می گیرد. و این مطلب کاملا مشخص است که مردم دردرجه ی اول، زمانی که در انتخاباتی شرکت می کنند جز نیک بختی وصلاح خود وجامعه ی خود به چیز دیگری اندیشه نمی کند. در کل همانگونه که در" فرگرد فرمانروا " نیز اشاره شد انتخاب یک فرد بعنوان سردمدار ورئیس جمهور و نخست وزیر نه تنها در سرنوشت دولت وملت آن کشور سهمی به سزا را بازی می کند بلکه دیگر کشورهای جهان نیز گام به گام مراحل کاندیداتوری (نمایندگی ) تا انجام انتخابات ومنتخب شدن یک فرد را دنبال میکنند وتفاوتی نمی کند که آن کشور از کدامین قاره دنیا یا تا چه حدودی کشور مذکور فقیر یا داراست ویا چگونه درامر کشوری , کشور خود را اداره می نماید.چرا که برای مثال اگر این کشور درمیان جنگلهای آمازون نیز قرار داشته باشد وهمچنان درآن آدمخواری نیز رواج داشته باشد آنگاه
دیگرکشورهای دنیا، بی خبر نمانند که چند دیگ دیزی آدم روزانه بار گذاشته شده است تاسرشماری جهانی در آمارگیری سالیانه ودرتاریخ اشتباه نشود!!! ودرعین حال از چگونگی

وضع دیگر کشورها بی خبر نمانند.! (البته این مثال تنها جنبه مزاح داشته وهدف از آن جلوگیری از خمیازه های شما در طی خواندن این مطالب بود وگرنه درکل مردم آدمخوار از انتخابات چیزی نمی دانند! ما هم از آنها ومزه دیزی های آنان بی خبریم !) . بهر شکل ، اثر انتخاب یک فرد در یک جامعه بر دیگر جوامع وملل دنیا ،تاثیر گذار خواهد بود وبمانند همان زنجیره غذائی را می ماند که در" فرگرد فرمانروا" بر آن اشاره شد بدین معنی که زنجیره ی " اعمال سیاسی -اجتماعی وهمچنین نگاهداری و رسیدگی کشوری / قانونی / دولتی هر رئیس جمهور وقت یا نخست وزیر نیز در کلِ ماهیت جهانی اثری به سزا دارد
*انتخابات ومنتخب شدن ریاست جمهوری و یا نخست وزیر در هر کشوری سرنوشت ساز کشور ملت وحتی دیگر کشورهای دنیاست ، انتخابات مکان شعبده بازی دیوان سالاران نیست ! . ارد بزرگ*
از اینرو نه تنها دست مردم می بایست درانتخاب آزاد باز گذاشته شود" بلکه انتخابات می بایست " صددرصد آگاهانه , صورت گرفته شودومردم با شناسائی کامل " نماینده وکاندیدا " ی خود اقدام به انجام اینکار کنندچراکه هر آنچه پس ازانتخابات انجام شود وبدست هر رئیس جمهورونخست وزیری که باشد،" نتیجه ی این و آن انتخاب " درروال زندگی مردم در کشور ودر دنیا نیز،به مرور زمان مشاهده خواهد شد . واگر نماینده ای به راستی وطن پرست،وخواهان صلاح جامعه ی خود باشد ،
تنها زمانی اقدام به تقاضای نمایندگی میکند که اطمینان کامل داشته باشد که قادر به گرداندنچرخه ی سیاسی یک کشور هست وصلاحیت لازم در این امور را نیز دارد.و لذا خود نیزمیبایست اولین کسی باشدکه خواهان انتخابات آزاد استچراکه چنانچه یک نماینده خود با آزادی انتخابات "مخالف "باشد
خود نیزنماینده این خواهد بود در هیچ زمینه ای نیز آزادی در آن کشور برقرار نخواهد بود .چون در " ساده ترین شکل آزادی "(مخالفت ) خویش را نشان داده استودرنتیجه صلاحیت لازم جهت کاندیدائی یا حتی انتخاب شدن بعنوان سردمدار یک کشور را ندارد.بسیار دیده ایم که درانتخاب ریاست جمهوری در آمریکا پیش یا پس از آن افرادی چون "کلینتون" چگونه پرونده فساد آنان بارها وبارهاباز وگشوده شد است وتا زمانی که بر این مقام بوده ا ند ! یادربرنامه های تلوزیونی وزرای دیگر .وهمکاران ونزدیکان اوبه افشاگری واقعیتها دست زده اند.یکی از این نمونه هارابطه او با زن جوانی بود که شکایت کرده وحتی همسر ایشان خانم کلینتون نیز در طرفداری از اودر رسانا ها اعلام کرد
گذشت دوره ی ریاست جمهوری او وپس از سالها که خبرنگاران ومنتقدان سیاسی بطور مداوم این پرونده را می گشودند ،سرانجام اعتراف به خطای خود نموده واقرار کرد که چنین چیزی بوده است
وشکایت خانم مورد نظر بر اساس حقیقت انجام شده است. اگرچه این ربطی به سیاست وموقعیت سیاسی ندارد اما درهر شکل بنوعی بهره برداری منفی از مقام و درنام شناخته شده ای سوء استفاده از مقام شخصیتی یک کشور است که برای هیچیک از ممالک دنیا شایسته نیست کخ چنین اخباری ازسوی مرد اول ایشان به گوش دولت وملت وجهانیان برسد ودر واقع میشود گفت که درخفا ودر پشت صحنه همچنان وهمواره سیاستمداران بزرگ دنیاچون فرمانروایان پیشین همچنان در زمان قدرت خود " اما بانوعی امروزی تر "به همان اعمال گذشته ادامه میدهند. ودرصحنه های سیاست نیز صرفنظر از خیانتهای شخصی دست به اعمالی میزنند که درمقام ایشان برازنده ی هیچ یک از بزرگان کشور یا ملل ومملکتی نیست وتاسف دراین است که انسان با " بدست آوردن قدرت "
معمولا تغییر شخصیت داده و براحتی اسیر وسوسه های " قدرت " میگردد.وکمتر کسی در طی قرون برجا مانده که در پشت نقاب خیرخواهی های بظاهر ملی خود, براستی حتی اگردر گذشته نیز انسان خوبی بود همچنان قلب انسانی ومعرفت فضیلتی خود را بعنوان یک انسان درستکارحفظ نماید
واینگونه "خود باختن "ها متاسفانه تا بدانجا میرسد که طعم قدرت ازهمه چیز دردنیا نیزشیرین تر می نماید !... و گذشتن از این لذت براحتی بر همگان مقدور نیست. ودراین میان آنان که همچنان درستی وپاکدامنی وصداقت ووطن پرستی واحساس ملی و حس زیبای میهن پرستی خود را به کشور ومملکت و ملت حفط مینماید ,هرگز دلیلی بر این نمی بیند که مشکلی با افشا شدن وبیرون آمدن
حقایق زندگی سیاسی /اجتماعی خود در دوره ی انتخابات یا پس از آن داشته باشد وبا خیال راحت ووجدان آسوده از معرفی خود وسرگذشت واعمالنامنه ی زندگی خود افتخار نیز کرده وخوشحال نیز خواهند شد. کمااینکه در ضرب المثلی از قدیم گفته اند:
" طلا که پاک است چه منتش به خاک است "!
وآنکه بر خود شک ندارد واهمه ا ی نیز نخواهد داشت که درطی جریانات سیاسی دوره انتخاباتی
" آنچه هست وآنکه هست "برای اطلاع عموم در دسترس همگان قرار گیرد. زیراکه معمولا در طی دوره ی پیش از شروع انتخابات تمامی شجرنامه ی اعمال وزندگینامه فرد را جستجو میکنند تا بهترین اگاهی را برای انتخاب بهترین نماینده در اختیار مردم قرار دهند ، در نتیجه نماینده موظف است تمامی آنچه را که در زندگی او اعم از اعمال واخلاقیات وتحصیلات که براو گذشته یاانجام داده است
بدون کم وکاستی در اختیار یک انتخابات آزاد قرار داده واجازه خواهد داد که مردم اورا دقیقا باتمامی افکار واندیشه ها واعمال سیاسی/ اجتماعی/ فرهنگی و.... او بشناسند تا بهتر بتوانند کاندیدای محبوب خودرا انتخاب نمایند
*امروزه ، انتخابات آزاد تنها راهکار ادامه زندگی سیاسی فرمانروایان است . ارد بزرگ
درعین حال درتمامی کشورهای جهان این امری عادیست که حزب های مختلفی بانامهای راستی /چپی /کارگر ودیگر نامها وحزبها ...در انتخاباتی آزاد شرکت کنندکه در اروپا این" احزاب" را "پارتی "های سیاسی میخوانند که درمجلس وقت کشوری خود و درهر کشور ,ازهمه ی این گروهک ها نیز تعدادی حضور دارند. و درصورت انتخاب شدن هر یک ازاینها دیگر حزبها نیز دریک قانون دموکراسی که جز اساس نامه قانون آن کشور است " نمایندگانی"نیز در مجلس آن کشور به طرفداری از حزب خود ومردمان موافق باخود ,در مجلس ودر آینده ی سیاسی آن کشور حضور خواهند داشت.
* انتخابات نیاز به هنجاری خردمندانه دارد خردی که باور همه نخبگان آزاد اندیش کشور باشد . ارد بزرگ
تنها در این میان مثلا زمانی که یک حزب انتخاب میشود ( که خود نامی برا آن می گذارم
تا در سخن , آزادی گفتار بهتر وبیشتری داشته باشم*). : برای مثال اگر سه حزب داشته باشیم با نامهای :
۱/حزب سنجاقک
۲/حزب پروانه
و - سرانجام ۳ / حزب گنجشک

حال اگر حزب پروانه در این انتخابات به تعداد رای مردمی انتخاب شد آنگا ه از حزب سنجاقک و گنجشک نیز نمایندگانی به نمایندگی از مردم در مجلس ان کشور انتخاب می شوند اما حق تقدم وزرای مجلس" پروانه" بیشتر خواهد بودکه " شاه پروانه ی اصلی" انتخابات شناخته وانتخاب شده است
تا " برای مثال " حزب پروانه " ده نفر یا اعضای بیشتری را "در مجلس وقت , معرفی می نماید
دیگر حزبها مثلا هریک ۵ نفر را به نمایندگی از حزب خود به مجلس معرفی می نمایند. وحزب پروانه منتخب شده ,اجازه انتخاب دیگر پروانه های منتخب خود را پس از انتخابات در طی برگزاری برنامه ای دولتی درمجلس انتخاب ومعرفی خواهد نمود . واین قانون تنها برای این است که حزبها ی منتخب مردمی, همگی نقشی در سیاست ملی آن کشور را دارا بوده و" نظرات مردمی همگان " (به نسبت رای کل مردم ) درآن کشور برای انجام امور سیاسی و...بدرستی اعمال شده و انجام گیرد. واین حقیّ مردمی براساس دمکراسی داخلی و جهانی ست که به ملت آن کشور تعلق دارد .
* دیوان سالاران بر این باور نباشند که انتخابات حقی است که آنها به مردم می دهند ! . ارد بزرگ*
کما اینکه اُرد بزرگ نیز درگفتارهای بسیار میفرمایند:
*انتخابات آزاد ، دشمن هیچ یک از باورهای توده مردم نیست . ارد بزرگ
* انتخابات درست و سازنده ، ناجی کشور و نادیده گرفتن آن ، پگاه رستاخیزی هولناک است . ارد بزرگ*
*کشوری که گروه های هدفمند سیاسی انتخابات ندارد هر روز بیشتر به پستی می گراید . ارد بزرگ*
تکرار وبازگوئی" تعریف قانون انتخابات" در زمان کنونی امروزه شاید باید ، بیشتردرمدارس ,آموزش داده شودچرا که در حال حاضر تمامی مردم در کل ملل دنیابا قوانین انتخاباتی آشنائی کامل دارند. در اروپا وامریکا نیزدر طی انتخابات معمولا حزب ها ی دولتی، تبلیغاتی وسیع راراه اندازی میکنند ومبالغ هنگفتی نیز خرج آن میشود و دراین میانه خبرنگار ونویسندگان کشوری نیز تمامی هّم وغم خود را برروی این متمرکز میکنند که آنچه ضروریست به مردم وملت اطلاع رسانی شود , حتی دراین میان عده ای در قالب طنز وکاریکاتور از نمایندگان انتقاد ویا به دست انداختن کاندیدا ونماینده ای دیگری می پردازند که او را لایق این انتخابات نمیداند یا اینکه خود مخالف او وحزب اوهستند. " .واین کاری عادی ومعولی ست وپس ازانتخابات نیز بسیار پیش آمده ومیآید که " نویسندگان طنز نویس که در قالب طنز معمولا به بازگوئی دردهای جامعه وحقایق کشوری مشغولند"بطور هفتگی وحتی روزانه کاریکاتورها وطنز هائی برای مثال برای پرزیدنت امروزی امریکا " اوباما " کشیده وبه دست نشر روزانه ای در روزنامه بسپارند واینگونه اعمال
نه تنها از جانب دیگران با برخوردی نامناسب روبرو نخواهد شد بلکه حتی بعضی از" پرزیدنت ها "و
"رئیس جمهوری وقت" و حتی " وزرای مملکتی" نیز چه در بازی انتخاباتی چه بعد از آن هرچه برای خود او کشیده یا نوشته باشد وبعنوان هرچه هست را خوب وبد بعنوان ,خاطره ی دوران کاری خود جمع آوری کرده وبیادگار نگاه میدارند. بینش باز ایشان نسبت به آنچه در جایگاه کاریکتور وطنزهای داخل آن وحتی جوکهائی که برای ایشان میسازند ازاینروست که همواره در قالب طنز حرفی برای گفتن وجود دارد که برای یک پرزیدنت ورئیس جمهوری می بایت صدایی برای شنیدن باشد واز افکار عمومی نیز درهر شکلی باخبر باشد خواه درمیان طنزها ی هفتگی باشد یا در کاریکاتوری ویا درمیان عوام بصورت مزاح وشوخی این است که هرگز عکس العمل ناشایتسی با ایشان نخواهند داشت و هرچه باشد وبهر گونه باشد آنرا صدای مردم محسوب میکنند وحتی کاه کهتوهینی نیز دراین میان در شکل طنز وکاریکاتور اتفاق میافتد باان برخورد تندی نمیکنند چرا که یک سیاستمدار وبزرگ یک جامعه میبایست اندیشه وفکر بزرگی را نیز درا باشد وقادر بدرک این مطلب نیز باشد که مردم به گونه های متفاوت اظهار نظر میکنند وایشان درخدمت ملت موظف است که تنها گوش شنوا باشد وبس .در امریکا برنامه ای در تلوزیون بصورت هفتگی پخش میشود بنام (۶۰ دقیقه /سیکستی مینوت*) که این برنامه درکل یک برنامه ی کاملا سیاسی ست که به اخبار روز جهان میپردازد وبدون هیچگونه ممانعت ملی دولتی /کشوری یا حتی جهانیوبدون مخالفتی از سوی جهانیان با هریک از افراد سیاسی که خود صلاح بداند در هرکجای دنیا هم که باشد بصورت شفاف وبقولی رک وپوست کنده حرف زده مصاحبه میکند و شخص مصاحبه شونده هم موظف است که به تمامی سوالات پاسخ دهد. که برنامه ای بسیار دیدنیستوچه مچها که در این میان سیاستمداران در این برنامه باز گرفته و
گشوده نمیشود!
___درد عالم_____
درد عالم را چه سـودی ناله ها
گـــفتن شــــعری بیــاد لاله ها
زین میان کی بر قلم پرواز بود
آنهمه حرف وسخن در راز بود
کس توان گفتنی هرگز نیافت
عمر کودک ره به مرگی میشتافت
...ای که باخود ناله ها را میکشی
قلب خود را در غم ِ دل میکشی
در قفس چیدند بال مرغ را
وای بر پرواز او...دراین سرا!!
در جـــهانی که بپای درد ودل
چیده شد بال وپری، گشتم خجل !

دیــگر آخر درکـدامـــین دفتر ی
باز گردانم دگــــر بال وپری؟ !
با دلم گفــــتم دلا خــاموش باش




دیــگر آخر درکـدامـــین دفتر ی
باز گردانم دگــــر بال وپری؟ !
با دلم گفــــتم دلا خــاموش باش
تا توانی در سکوتی گوش باش
پندها دادن ، نشــد درمان درد

این جــهان افتاده در اقلیم سرد

کس به کس کی اعتنائی می کند؟

یا "شکایت از جدائی می کند"!!
*(بشنو از نی) چون حکایت میکند

" او" فقط اینجا شکایت می کند!!
قلب ِ انسانی ، دگر غمخوار نیست
جز به سودی با دل ما یار نیست
ازچه باخود می کشی این سینه را
تاکجا غم میخوری دل ! تاکجا؟ !
بس کن این افسانه ها را بعد ازاین
زندگی با چشم این مردم ببین!
چون کسی غمخواری قلبی نکرد
ای دریغا دل کشد همواره درد
قلب من آرام باش وبس خموش
تا توانی خود دراین عالم بکوش
تا توانی خود دراین عالم بکوش

شنبه 4 خرداد 1387*

____فرزانه شیدا/ f sheida* ____

توضیح بیشتری که درمورد این برنامه تلوزیونی(برنامه شصت دقیقه باشما , سیکستی مینت * 60
CBS از کانال خبری " سی بی سی نیوز" اخبار" پخش میگردد که است آن دراینجا ارائه میشود
http://www.cbsnews.com/sections/60minutes/main3415.shtml
میتوانم بدهم این است که پروگرام یا برنامه هفتگی یکی از ان برنامه های جنجالی ست که هربار با شخص مهمی که مورد بحث جامعه ی روز است صورت میگیرد ودقیقا در طی ۶۰دقیقه از مطالب گوناگونی نیز سخن به میان میاید وسه نفر از بهترین مجریان امریکا که یکی از انان خانم هست
دراین برنامه طی شصت دقیقه به بررسی بسیاری از مطالب روز بطوری کوتاه مدت در طی شصت دقیقه یا دردیگر برنامه ها دقایقی بیشتر وکمتر ,اما به بررسی کامل و جامع میپردازند و دربرنامه یاد شده در انتهای برنامه حتی اقای مسنی هست که به مرفعی کالاهای روز امریکا میپردازد وبا شکلی طنز گونه نمونه های مشابه را باهم مقایسه وا زلحاظ قیمت ومرغوبت درصورتی که مناسب واستاندارد نباشد وابروی شرکت وکارخانه ی تولید کننده وصادرکننده را نیز میبرد ودراین برنامه به هیچ وجه شما کمترین ممانعتی در گویا بودن ویا حتی تعارف کردن ودلسوزی و مراعاتی در
سخنان آنان نخواهید دید .گویا که این افراد درپشت این دوربین فیلمبرداری ودر روی( اِیر= درحال پخش مستقیم در تلوزیون*) که بصورت پخش زنده برنامه ی (سیکستی مینوت*) یا ۶۰ همان دقیقه انجام میشود اینان خدای صحنه ی برنامه ی خود هستند. درواقع این یکی از آن برنامه هائی ست که من کمتر آنرا ازدست میدهم وبا اشتیاق کامل نیز آنرا نگاه میکنم چون صرفنظر از اگاهی هائی که درمورد کشورهای مختلف درآن میشود وبرنامه دقیقا به انچه همان ماه وهفته وروز پیش آمده
میپردازد بلکه طرز سخن وکلام آنان درعین اینکه بسیار جدیست گاه سرشار از حالت طنز گونه ایست که دیدن چهرهی مخاطب ومصاحبه شونده در آن موقعیت بسیار دیدنیست وشنیدن پاشخ های آنان نیز
خود لطف دیگری دارد معمولا اگر یکی از کسانی که باو از طرف برنامه شصت دقیقه پیشنهاد مصاحبه داده شود واو قبول نکند درواقع آبروی اورا در برنامه بعدی خواهند برد وحتی نشان خواهند داد که چگونه بااوتماس تلفنی گرفته یا حتی تا دم خانه ی او رفته اند واو راضی به قبول وشرکت دراین مصاحبه نشده است بقولی قدرت این برنامه بحدی ست که کسی جرات اینرا بخود نمیدهد کهبا مصاحبه ی انان مخالفت کند واینکه در پشت صحنه ی این برنامه قدرتی دولتی قرار داردکه از سوی دولت آزاد حمایت میشود شکی نیست واین افراد بطور کامل مصونیت جانی از سوی دولت ودیگران را دارا هستند وحتی کل اروپا نیز حمایت ازاین گروه را بعهده دارند ومراقب انان هستند همین سبب میشود که مدیریت ومجریان این برنامه با امنیت خاطر واعتماد بنفسی قوی که پشتوانه آن ملت هاست به کار خویش با جدیت کامل ادامه دهند . درکل کشوری ودولتی که قانونی آزاد دارد, اینگونه مسائل را نیز براحتی در کنار برنامه ی روزانه ی خود داشته وکمترین اهمیتی نیز به ان نمیدهد.درنتیجه کسی درقبال دولت وقانون کشور خود احساسی نداردجز اینکه او فردی مسئول وموظف است که میبایست
ازهمه انچه درکشورش میگذرد خبر داشته باشد حتی اگر یک
شهروندمعمولی وعامی باشد که حتی تحصیلات بالائی ندارد
ویا حتی دریکی از ساکت ترین
وکم جمعیت ترین محل درکشور خود زندگی کند
درواقع این نوعی احساس ملی ووظیفه ملی محسوب میشود
که همگان در جامعه ای ازاد می بایت
اخبار روز کشوری خود را درهمه ی زمینه هائی
که به زندگی افراد آن جامعه مربوط میشود بطور روزانه
پیگیری کرده وخود را موظف به انجام وظایف
شهروندی میداند
کمااینکه درهمین نروز وقتی سوار مترو اتوبوس قطار شهری میشوید
میبیند همگی روزنامه های مختلف صبح ووروز
را دردست داشته
ودرحال مطالعه هستند ونه تنها کسی به کسی نگاه نمیکند
بلکه هیچکش اصلا جز روزنامه ی خود وقت نگاه کردن به
چیز دیگری را ندارد و
خواندن روزنامه را نیز از زمان دبستان به مردم این
مملکت آموزش میدهند
وحتی در برنامه هفتگی مدارس یا ماهانه مدارس است
که یکی از تکالیف خواندن روزمنامه یمثلا همان روز باشد
وفردا به معلم پاسخگو باشند که سطح آن در مراحل دبستان
تا پایان دیپلم متغیر وبراساس سن دانش اموز دبستانی،
یا نوجوان و در سطح بالاتر دانشجو می باشد
وحتی داشتن این اگاهی از اخبار را نیز جز وظایف فردی خود میدانند
چرا که معتقد است ان کس که بر راس قدرت کشور
او قرار دارد بیش از هرکس دیگری
درقبال خوب وبد زندگی او موظف ومسئول است
در نتیجه هیچگونه احساس بالا پائین تر بودنی

بین خود واو احساس نمیکند
وحتی درنروژ با گادشاه برای رنگ کردن قصر او
مخالفتهای ازسوی مردم صورت گرفت که همانگونه که ما از
جیب خود باید نمای داخل وبیرون خانه ی خود رارنگ کنیم پادشاه مانیز دارد حقوق پادشاهی میگیرد باید ازجیب خود کاخ خود را رنگ بزند وحق استفاده از بیت المال را که حقفقرا ورسیدگی به منافع آنان است وپرداخت مخارج راه وجاده سازی وشهرسازی و آب وبرق...و خدا داند چه!!! درنتیجه این صدر نشینان دولتتند که روزانه جوابگو ی دائمی به مردم هستند:
___ کلیات: شمش تبریزی ___
با چنین شمشیر دولت ، تو زبون مانی چرا؟
گوهری باشی واز سنگی فرومانی چرا
می کشد هر " کرکسی" احزاب را هرجانبی
چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چراسد
دیده ات را چون نظر از دیده ی باقی رسید
دیده ات شرمین شود از دیده ی فانی چرا!؟...
___ کلیات: شمش تبریزی ___
انتخابات پرشگاه سیاسیون برای رسیدن به دستگاه دیوانی نیست اینجا خواست توده آدمیان برای درمان ناراستی هاست .* ارد بزرگ
*کوچک کنندگان دایره انتخابات ، با بن و ریشه آن دشمن اند . *ارد بزرگ*
*آدمیانی که انتخابات نیک را بی ارزش می انگارند و آنانی که دانسته در بازی انتخابات نادرست رای می دهند هر دو به یک اندازه به سرزمین خویش پشت کرده اند . *ارد بزرگ *
فکر می کنم دراین فرگرد نیز درحد مناسب وکافی درلابلای نوشتار خود مطالب ارزشمند ارد بزرگ را گشوده وبه تفسیر آن از دیدگاه خود بحد کافی پرداخته باشم لذا سخن کوتاه می کنیم وفرگردانتخابات را نیز درهمین جا به پایان می بریم
پایان فرگرد انتخابایت به قلم فرزانه شیدا¤
¤ f Sheida- Farzaneh Sheida ¤
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:32 pm

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"


بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ
● فرگرد ریش سفید ●
امروز درباب فرگردریش سفید به بازگشائی مطالب این فرگرد می پردازیم وامید تا کنون نیز قادر بوده باشم که ازدیدگاه شخصی خود آنچه لازمه ی گفتن در باب سخنان این بزرگمرد ایران است را به نحوی درخور وشایسته خدمت شما دوستان ارائه داده باشم .در فرگرد ریش سفید نکاتی دیده میشود که عامه مردم با آن نیزآشنائی دارند ازجمله حرمت وارزشی که می بایست برمقام بزرگان خرد وهمچنین ریش سفیدان جامعه داد واما تفاوتی نیز نمیکند که این گروه از کدامین قشر جامعه باشندچراکه ، آنچه مسلم وآشکار است این است که زمانی عده ای به شخصی بعنوان "ریش سفید "یک مکان،محل/ منطقه /روستا ، شهرو کشور/ و یا دنیا نگاه میکنند بی شک بی دلیل وبی سبب نیست وآن فرد به نوعی سزاوار این توجه و احترام بوده استودرطی شناخت مردمی خود رانشان داده وحقانیت سخنان واعمال وصداقت رفتاری وفکری ووجدانی او بر همگان باید ثابت شده باشدمیدانید که مردم براحتی حاضر بقول چیزی یا کسی نیستند مگر آنکه توان ثابت کردن این امر را داشت باشدکه شایستگی صفت و نام بزرگ جامعه و ریش سفیدی را دارد.چراکه در دنیای امروزیا عتماد,انسانها نسبت به یکدیگر بسیار کم شده است وعلت آن چیزی جز این نیست که فشار های زندگی برهمگان آنگونه اثر نامطلوب نهاده است که پیدا کردن انسانهائی که براستی در درون دل خودانسانی ها ئی با صفات تعالی و دلسوز ومهربان وهمنوع پرست باشند به سختی مقدور است.ویااگر هم هست مردم با تردید و سوءظن تا مدتها اورا زیر نظر خواهند داشت وچه بسا دراین میان انسانهای بدخواهی نیز شخص بزرگ وارزشمندی را نیز از شدت حسادت و تنگ نظری خوار کرده ودر اذعان عمومی اورا برخلاف آنچه براستی هست ,نمایانده باشند,همانگونه که بزرگمهر نیز میفرمایند:چون بخشنده ای با مستحق بخشش و کرم کرد در دل احساس شادی و فرح کند ، و ببالد . * اما نیکی کردن به ناسزاوار روا نیست ، چه او هرگز قدر احسان را نمی شناسد و همچنانکه از خار خشک گل نمی روید ، ارج نهادن به نیکی را نمی داند . اگر از گنگی یا کری چیزی بپرسیم دور نیست که به گونه ای پاسخ گوید ، اما نشدنی است که نااهل و ناسزاوار قدر احسان را بشناسد و سپاس گوید . بزرگمهر
واُرد بزرگ نیز:
*دودمانی که بزرگان و ریش سفیدانش خوار باشند ،
به کالبد بی جانی ماند که خوراک جانوران دیگر شود . ارد بزرگ
ــــ چنگال شیطان:ـــــ
ما زاین" فرزانگی" بیچاره ایم
گو به این دنیا بسی بیگانه ایم
دل به شیدائی سپارم ای خدا
شاید این بهتربّود بر قلب ما
کی من از فرزانگی دیدم ثمر؟!
تا دهم تا دهم زآنرو به قلبم بال و پر
ای خدا در راه و رسم زندگی
چُون ثمر دیدم بجز بازندگی؟!
جان من نام ونشان از آن تو
این لقبهای زمان از آن تو
من به (چنگال ) خودم هم راضیم
کی دهد شیطان عالم بازیم
شاعری آمدز ره گوید مرا:
اجر این دنیا وآن دنیا ترا
چاپ شددیگر کتاب مذهبی
در عجب ماندم تو آنرا طالبی!!!
وه چه زیبا داده ای اینرا خبر
مذهبی شعری در آمد در گذر!!!
بر تو هم جانا بگویم بی نقاب
روزگاری میکنم من انقلاب!!
خورده ا م اینرا قسم درسرنوشت
آب وجاروئی کنم در آن بهشت
ابر را باید چه سان جارو کنم
شایدم باید کمی پارو کنم؟؟!!
لیکن از ایرانی ُپر ابتکار
خواهد آمد سبک های ماندگار
تا بخواهی می گشاید : مکتبی
در گذر ازلحظه ای... حتی شبی
اینهمه دانشگه ومکتب چراست؟!
بی شک این از ابتکار بنده هاست!!
یکشنبه 5 خرداد
ــ ف.شیدا/ فرزانه شیداــــ
معمولا ومیتوان گفت اکثرا ، بزرگان وریش سفیدان هر جامعه ای ، تشکیل شده از افرادی هستند که " درامانت داری ، خوبی وصفات حسنه"معروف بوده یا تجربیات آنان یاور ویارای مردم در شکلی ارزشمند در زندگی شما ودیگران خواهند بودوچنین انسانهائی نیز در فکر واندیشه خودخدمت به جامعه ومردم را نوعی وظیفه دانسته وبی آنکه حتی مغرور مقام وشهرت خویش ، درنگاه جامعه ای کوچک یا بزرگ، باشندهمواره برای یاری بخشیدن بدیگران آماده اندوگاه انسان اینطور احساس میکند.که اینگونه افراد نیز فرستاده های خداوند هستند تا درراه زندگی، یاور ویاری دهنده ی دیگر مردم وبخصوص نیازمندان باشند
* ریش سفیدان ، زنجیر ارتباط نسل ها هستند . و خاندان بدون ریش سفید ، گذشته ای کم رنگ دارد و آیین های به جای مانده ، به هزار گونه ،تفسیر می شود . ارد بزرگ
ــــ بیدار ــــ
بدل آرامشی
در خواب می جستم
که انهم در پریشانی
مرا بیدار می سازد

و می بینم
که خواب دیگران

مانند ظلمت
سخت سنگین است

و در آرامشی خفتن

خیالم را تمسخر میکند
با نیشخند
تلخ تاریکی

شب آرام است
و من با واژه هایم
مانده ام تنها

خیالم میرود
همراه اندیشه

بدنبال
شب رویائی شاعر

کمی تاریک میگردد
به ابری
نور مهتابم...
وابر آرام

بیک بوسه
جدا میگردد
ازآغوش ماه شب

ستاره در نگاهم میزند چشمک
....و بیدارم

سکوتی سخت و سنگین است

کسی شاید
به غیر از دیدگانم
باز بیدار است

کسی شاید
به شب با روح بیداری

درون خلسه ای
نجوا به شب دارد

کسی شاید
میان انتظار
و لحظه دیدار

زمان خواب را
رویا کند
در شوق بیداری

که فردا را
ببیند در نگاه او

میان وعده گاهی
روشن از آن دیده آرام

که بر او
همچو آغوش است

دلی عاشق بیک رویا

به اوجی
همچو پرواز است
واوج عاشقی زیبا

محبت در نگاهش
رویش یک عشق

و عاشق زندگی کردن
... چو یک رویاست

و جز او
قلب غمگین هم
ندارد خواب

" و آن بیدار روح
غرقه در افکار"

که میجوید
جواب از "هستی و بودن "

و چشم شاعری می بیند
این شب زنده داری را

که بیداری دلیلش
هر چه هم باشد

میان زندگی
با عشق و شور وغم

به "عرفان" میرسد
احساس یک بیدار
...
و شب آرام
به راز این سکوت خود
که دل گوید : به آرامش
دلت را آشنا گردان
... به آرامش ...
تو معنای سکوت زندگی دریاب
و دل را هم رها کن از اسارتها
مگیر از او نوای عاشقی ها را
مگیر از او طپش های محبت را
خدای عشق بیدار است
و می بیند دل ما را
16/2/1385شنبه
ــــ فرزانه شیداـــ
چراکه معمولا انسانهای فرهیخته ودانا وبا تجربه هستند که از خیرخواهی و خیر اندیشی دروجود خویش هیچ چیزی را کم نداشته وکمک به دیگران در ذهن ودرون آنانصرفنظر از جنبه کمک رسانی ،خود به نوعی یک وظیفه ودر عین حال باعث شعف وشادی در درون آنهاست و درعین حال مهر ومحبتی عمیق وخالصانه به اطرافیان وهمچنین همنوعان خود دارند ودرقبال آنچه که برای دیگران انجام میدهند چه در قالب پندی باشد یا کاری وعملی که بی شک از روی خیرخواهی ست هیچ چشمداشتی نیز ندارند.
ـــــ نسیم آرزو:ــــ
ای نسیم دلنواز آرزو
باز بامن قصه ای دیگر بگو
گو که لبخندی ز خورشید آمده
در طلوعی نور امید آمده
تا دهد گرمی به قلب بیقرار
تا نگیرد قلب من از روزگار
گو سرشکی کز جفا زاری شده
پای گلرزار وفا جاری شده
گو مشو نومید ازاین شیب وفراز
میرسد شادی به باغ خانه باز
گو نمی میرد گل لبخند عشق
گلشنی خواهد شدن پیوند عشق
گو که ساز ان نگاه دلربا
مینوازد نغمه های خنده را
گو که تا آرام جان گیرم دمی
مانده ام تنها بدون همدمی
ای نسیم دلنواز ارزو
با خدایم قصه ی مارا بگو
گو که چشم انتظار من توئی
ددر شب راز ونیاز من توئی
از تو میخواهم مرا یاری دهی
تا بیابم پیش پای خود رهی
ازتو نومیدی ندیده این دلم
تا به ارامی رسیده این دلم
چون توئی حامی من در باورم
همرهم باش ای پناه ویاورم
همرهم باش ای پناه ویاورم
پنجم آذر ماه ۱۳۸۳
ــــ فرزانه شـیداـــ
صرفنظر ازاین موارد که ذکر شد مهمترین بخش که میشود گفت مجزا کننده این افراد از دیگران است ,آنچه که "دانایان ریش سفید" را ازدیگر مردمانجدا می سازد این است که تجربه ودانائی آنان این را نیز به ایشان آموخته است که هیچگاه بدون درخواست در زندگی وکاردیگران دخالت نکنند ودرصورت تقاضا ی شما نیز هیچوقت دریغ وچشم داشتی نیز نخواهی کردودرعین حال تجربیات ایشان در آن حد به آنان آموخته است که بدانند به انسانی که پند نمی پذیرد اصرار نورزند وهرگز نیز در آنچهرا که در ذهن واندیشه دارند باوجود اطمینان واعتماد به آن بازهم هرگز برای انجام آن یا حرف شنوی شما اصرار نخواهند ورزید
ساده تر اگر بخواهیم بگوئیم دانایان ریش سفید شخصمتقابل خود را نیز به خوبی میشناسندوهرگز نیز درانجام خواسته ها یا حتی پند خود به اجبار واصرار دست نمیزنند وآنچه را که در اندیشه دارندنیز به کسی تحمیل نمی کنند.
________
* وقتی دری را بروی خود بستی
انتظار ورود کسی را نیز
نمیتوان داشت
حتی اگر " امید" باشد...
در های امید را گشایشی باید!!!
* ف.شیدا جمعه 24 فروردین1386
وحتی توقع این را نیز ندارند که درصورت دادن پندی ،دیگران بی چون وچرا آنرا بپذیرند . چرا که ریش سفی ددانا هرگز ازاعتماد وایمان وارج واعتباری که درنزد دیگران دارد در هیچ شرایطی سواستفاده نخواهد کردو آنچه واضح است این است .افرادی با تجربیات آنان عین اینکه درانسان شناسی خوب ومجرب هستندبلکه هرگز ارزش واعتبار شخصیتی خود را بی دلیل زیر سوال نمی برندوایمان واعتقاد وباور دیگران را نیز نسبت بخود بگونه ای پاس میدارند کهبراستی آنان را در خور مقامی می کند که همواره شان وارزش واعتبار خود را حفظ نمایند. "شخصیت ریش سفیدان": شخصیتی آرام، فکور ومهربان است که در عین اینکهقیافه ای اندیشمندانه وپخته را دارنداما در متانت طبع وزیبائی کلام در ارامش وبه ارامیسخن میگویند وحتی صدای آنان در قلب دیگران تولیدارامش واسودگی خاطر میکند او هرگز باعث دلشکستگی اطرافیان خود نمیشودوتمامی" هم وغم " او در زندگی این است که تا آنجا که میتواند درخدمت مردم واطرافیان بوده ووبااینکه در دنیائی زندگی میکندکه تنوع ادمیان واخلاقیات بسیار متنوع استاما همیشه میداند با چه کسی
چگونه صحبت کندیا حتی با کسی اصلا همکلام نشود تا زمانی که شخص مذکور خود بخواهد وباز زمانی حاضر به یاری اومیشود که این تقاضا از طرف او صورت گیرد وتندی اخلاق یا بدزبانی هرگز در ریش سفیدان به گونه ای نیست که عمدا راضی به رنجاندن وآزار کسی باشندوزمانی که در موقعیتی جدی قرار میگیرند وبطور کامل بر اوضاع تسلط دارند وبااینکه خشموترس وشادی ودیگر احساسات انسانی درهمگان وجود دارد وخوداین ونماینده انسان بودن ماست.اما آنچه که باعث میشود ریش سفیدجدا از منو شما باشد صبر عمیق با دور اندیشی وثبات در نوع رفتاری ستیعنی شما کمتر خواهید دید که اینان افرادی متغیر باشند که هر لحظه در چهره واحساسی نو تغییر شکل میدهندودرست درهمین موارد است کهدرزمانی که منو شما ممکن است بدلیلی اشفته وپریشان باشیم ویا درخشم واندوه فرو رویم ریش سفیدان قادرند درکمال آرامش با چنین احساساتی کنار آمده وبر ان قالب شوند وبزرگواری آنان تا بدین حد است که حتی براحتی خطاهای دیگران را می بخشند وبه سهولت نیز فراموش کرد ومجدد نیز حاضرند تمام راه رفته را بیاری شما باشما همپا وهمراه شوند تا شما بتوانید به نتیجه ای که در نظر دارید دست یابید
میشود گفت یاورانی هستند که ،چون فرشته ای محافظ در کمال ارامش ومهربانی وباشما کنار خواهند آمد
* تبار بی ریش سفید ، همچون خانه بی سقف است . ارد بزرگ
درواقع ایشان ،استادان ومعلمینی هستند که شما در هیچ بخش ازکلاس بودن وهمنشین شدن با انان احساس حقارت نمیکنید ودر مقابل ابهت جلال وشخصیت محترم او بی انکه قدرتی بر پان داشته باشید.سر فرو اورده وخود را موظف باین می بینید که در مقابل او سر تعظیم از روی احترام پائین اورده وبه اووشخصیت والا ی او ارج بگذارید وجالبتر وزیباتر از اناینکه او برای بدست اوردن چنین مقامی تلاشی نیز نمیکندبلکه متانت وسنگینی وشخصیت بارز اوآنقدر گیرنده وجاذب استکه شما چون بُراده هائی جذب وجود وحضورآهن ربائی این افراد میشوید وعاشقانه بر او وحرمت اوعشق میورزید وکلام اورا چون بهترین وآرام بخش ترینموهبت زندگی با جان ودل میپذیرید .چراکه خیرخواهی ومحبت عاطفی این افراد
انقدر واضح ونمایان است که شما حتی بدون اظهار او میدانید که اوشما را با دیده ی محبت مینگردودرخیرخواهی ومحبت کامل، حاضر به انجام هرچه که برای صلاح خویش بخواهید برای شما هست
* بزرگواری ، بی مهر و دوستی بدست نمی آید . ارد بزرگ*
.. و درصورتی که این خواسته و تقاضا منطقی وجهت سود وخوشبختی شما باشدآنگاه خود نیز حاضرند جدا از پندهائی که رایگاندراختیار شما قرار میدهنددر راه این رفتن وبه مقصد رسیدنهمراه وهمپای شما باشند وایشان افرادی هستند که افریده شده اند که عشق بوزند وعاشقانه از دیدگاه مردمی دراحترامی خاص وباارزش مورد محبت وعشق ولطف شما قرار گیرندگوئی که خداوند با افرینش چنین بزرگانیحرمت ایشان را نیز به همراهی اینان به زمین فرستاده باشدتا هرگز براحتی دردستان بدخواهی های زمینی خوار وذلیل نگردند وچونکه چنین شدوبه ظلمی وبدخواهی وحسادت کسیاگر حرمت این افراد شکسته گردد ونه تنها بزودی وبراحتی آنرا باز پس خواهند گرفت بلکه آن کسی که چنین انسانی را خوار نماید.
درنگاه تمامی انانی که شاهد بوده اند خوار گشته وحرمت واعتبار خویش ،را زکف خواهند داد چراکه آنچه روشن واشکار است این استکه هیچ ریش سفید دانائی به بیهودگی وبی سبب چنین لقبی را بدست نیاورده است که به سهولت وتوان گرفتن این مقام در دستان دیگری قرار گیرد ومسلما آنقدر اعتباررفتاری وعمل کرد های مهم وارزشمندی درزندگی خود ودیگران داشته است وکه کسی قادر براین نباشد که اورا بی حرمت وخوار کند ویا دراین موقعیت انداخته وهمچنان نگاه دارد ودرنهایت شخص بدخواه است کهخوار دنیا ومردم میشود
* از آه و نفرین بزرگان و ریش سفیدان هر ایلی باید ترسید . ارد بزرگ
ریش سفیدا ن اینگونه اند که برخلاف بیشترین قشر جوامع در هر سرزمینیبه همنوع خود توجه داشته وحتی شاید برای صلاحوبه نیت کمک رسانی ضرر وزیان خود را نیز به جان بخرند. اما از یاری رساندن به آنکه نیازمند اوست چه مادی چه معنوی دریغ نخواهد ورزید وبااینکه روزگار امروزبسیاری از دلها را سخت ونامهربان نموده است واما شما کمتر انسان تحصیل کرده بزرگ دانا باتجربهوخردمندی را می بینید که تنهاوفقط به فقط بخود اندیشه کندحتی اینرا به جرات میتوانم بگویم که پیرمرد سالخورده ای در یک روستا که شاید سواد خواندن ونوشتن او
درحد کتب مکتب خانه ای در کودکی ونوجوانی بوده استدر طی سالهای عمر خواندن ودیدن وشنیدن
وبدست اوردن تجربیات زندگی در طی گذر عمر خود گاهانقدر عاقل تر ودانا تر ازیک فرد تحصیل کرده ی شهری ستکه تفاوت ایندورا حتی نمیشود باور کرد وعلت را نیزخدمت شما عرض خواهم کرد
که صدالبته براساس تجارب شخصی خود من بوده است .بااین توصیف که من سفرهای زیادی در کشورهای بزرگ دنیا داشته ام واگرچه بیشتر جنبه سفر در تعطیلاتی گاه یکی دوهفته ای وگاه ماهانه بوده استاما صرفنظر از مدت وزمان اینکه چقدر فرصت اشنائی با ایده ها و افکار مردم مختلف جهان را داشته اماین مطلب نیز صحت دارد که در مکان اقامت خود روزانه ودرطی سالهاازکشورهای مختلف دنیا افرادی را در محل زندگی دانشگاه وکار در اطراف وپیرامون خود داشته امکه از لحاظ کشور/ دین/ فرهنگ /وسنت تفاوتی بسزا با یک ایرانی را دارا بوده وهستند وفقط در دانشگاهی که تحصیل کرده ام ومتعلق به فرانسویان بوده وهست و دانشکده ای به نمایندگی از دانشگاه اصلی ازسوی فرانسه درنروژ میباشد که مدرک آن مدرکی بین اللملی است،اما دراین محیط که خودمحیطی خارجی درمحیطی خارجی دیگر است هم،باز از اکثر نقاط دنیا ، انواع انسانها را در میان استادان ودانشجویان واستادان موقت ودانشجویان داشتیم*( که استادان موقت *)* یعنی کسانی که برای دوره ای کوتاه مدت مثل یک هفته تا یک ماه از کشور دیگری جهت تدریس رشته ای خاص( مانندآشنا نمودن دانشجویان با اقتصاد درزمینه رشته ی تحصیلی *)می آمدند وگه گاه کلاسهائی یکی دوهفته ای نیز داشتیمکه از دیگر مدارس سراسر اروپا عده ای برای اجرای مراسم پایان تحصیلی سال آخر بعنوان (ژوری یا هیئت مدیریه *) می آ مدند تا با همفکری دسته جمعی و را وتصمیمی همگانییک دانشجو مدرک آخرین سال تحصیلی خود را طی مراسمی مربوط به رشته ی خود ,دریافت دارد.اما در کل لپ کلام این است که درهمین دانشکده نیزهماهنگی وهمکاری وهمچنین ارج نهادن به مقام ریش سفیدانی که دراین رشته واینشغل واین مدرک تحصیل کرده وعمری سر رده وتجارب بسیار داشته انداز تمامی کل اروپا وامریکا استفاده میشد ,تا دانشجوئی که ازاین دانشکده، بیرون میآید از نظر بین اللملی، لیاقت دریافت آن را داشته باشد ونظر تک تک افراد هیئت مدیر به نسبت آرا،مد نظر قرار میگرفت تا کسی با چه نمره وبه چه درجه ای ازاین دانشکده بیرون آمده وحتی بهترین ها توسط همین استاداندر محل کاری استخدام میشدند خواه درداخل کشور خواه در کشور استاد مذکورهمان رشته وهمان کشور!
واین مطلب خود نماینده این است که( فرد باتجربه ای باشد *)حال میخواهد این تجربه عملی باشد یا حرفه ای ،بهرشکل درنگاه تمام جوامع دنیا ارزش وارجی را داراست که حتی برای اتخاذ یک مدرک بین اللمللی از کشورهای دیگر بخاطر دانشجویان آن سال تحصیلی به موقع وسر زمان معین دردانشکده حاضر میشدند برای من (بودن وحضور داشتن )درمیان مردمی هم تحصیل کرده هم درجامعه با طبقات فکری متعدد باعث شده است ،که بسیاری چیزها را دریابم که
نمونه ی آن همین مطلب بوده است که کهولت وزیادی سن دلیل بر ریش سفید بودن شخصی نمیشود
وحتی میزان سنی نیز میتواند درانسانها بعنوان انسانی تجربه دیده و دانا بسیار متفاوت باشد
* ریش سفید داراترین به اندیشه است نه به دارایی و اندوخته . ارد بزرگ
و حال اینکه درک انسانها ونتیجه گیری من از آنچه آموخته امدرست یا غلط بوده است ، آنرا دیگر بعهده ی خود شما میگذارموتنها اکتفا میکنم به اینکه آنچه فکرواحساس کرده ام را در شکلی ساده بیان کنم. میدانید که هرجامعه ای درکنار دین وادیانی که بانایمان واعتقاد دارد یک سری سنتهای خاص را نیز دنبال میکند که اینگونه سنت وفرهنگ تنها رفته شده از ماهیت دینی وایمانی واعتقادی فرد نیست بلکه وابسته به نوع نگاه آن جامعه به زندگی وشکل درک وقبول آن کشور درمیان مردم آن ملت را دارد.
* نخستین گام بهره کشان کشورها ، ابتدا نابودی بزرگان و ریش سفیدان است و سپس تاراج دارایی آنها . ارد بزرگ وبا درنظر گرفتن این جمله باارزش* ارد بزرگ *میتوانم این مثال را بیاورم که بسیاری از موسپیدان جامعه ی ما که بر اثر کهولت سن وبزرگ خانواده بودنهمواره طی سنن وفرهنگ ما مورد احترام یکایک افراد خانه وخانواده ومحله و...هستند ، بیش ازاینکه از تجارب زندگی خودوبخصوص تجارب مثبت زندگی خود برای دیگران مدد بگیرندغرور سنی خود را پیشقدم دانسته وگا ه حتی بدون دادن دلیلی منطقی ویا داشتن یک دلیل قانع کننده , تنها براثر نیاز باینکه میخواهند وفکر میکنند ,باید حرمت آنان نگه داشته شوداز موقعیت خود سواستفاده کرده ودیگران را مجبور به انجام کارهائی مینمایند که شاید درست وبرحق نباشد. مطلب را با مثال ساده ای شروع میکنم مثلا:این رسم که موقع ورود ورفتن بدرون خانه ای هزار بار به یکدیگرتعارف میکنیم تا بدرون رفته، نشسته ودور هم باشیم یکی ازاین ُسنندست وپا گیر وآشناست که توسط آن منوشما * روزانه باعث ,آزار یکدیگروتلف کردن وقت هم میشویم وقتیکه هزاربار بفرما گفته ومیکوئیم نه خواهش میکنم شما بفرمائید وآقا نمیشود شما بزرگترید,نه بجان خودم تا شما نروی من ازجایم تکان نمیخورم و.....وبه همین روال، بی جهت کلی هم وقت یکدیگر را سر فقط داخل شدن به محلی که بخواهی نخواهی باید وارد شویم، میگیریم وچنین رسمی درکمتر جای دنیا وجود دارد!واصلا معنا هم نمیدهدوبرای همگان در اروپا کاری عجیب است که از معنای آن سر درنمیاورند. نه از آن جهت که حرمت بزرگتر نمی شناسندچراکه به هیچ وجه بدین گونه نیست وبسیار نیز به خانواده وکسانی که علاقمند هستند سرکشیده ومدام در مراسم اصلی وسنتی بمانند ایرانیان گرد هم جمع میشوندمن براستی نمیدانم از کجا این تصور در ما شکل گرفتهاست ، که اروپائیان ومردم غرب انسانهای بی احساس وسرد هستند که بواقع اصلا اینگونه نیست شاید آنان غریبه ای را ,بدون شناخت مانند ما ایرانی ها بداخل منزل خود راه ندهندچراکه شناسائی درستی براو ندارنداما باآن کسی که میشناسند بسیار گرم وصمیمی هستند حتی اگر از کشوری دیگر باشدبرای من بسیار اتفاق افتاده که(علت راالبته نمیدانم*) ولی بااینکه معمولا درخیابان وکوچه ,کسی با کسی بدون شناخت قبلی صحبت نمی کنند وبرخلاف مادر ایستگاه اتوبوس وتاکسی و... بی جهت شروع به صحبت با یکدیگر نمی کنند.اما برای من روزانه این تقریبامیتوان گفت همیشه اتفاق افتاده است, که بی هیچ دلیلی به هرجا میروم بامن شروع به صحبت میکنند, بی اینکه مرا بشناسندوگاه حتی میبینید درتمام طول راه چه داخل اتوبوس ومترو باشدیا درمسیری پیاده همچنان ,باین صحبت ادامه میدهندومن بااینکه هنوز هم علت آنرا نمیدانم.اما بهرحال طبق تربیت سنتی وایرانی خود قادرنیستم از آن نگاههای معمول خودشان را بدیگری بیندازم ,که وقتی بیدلیل باآنان بنای صحبت را میگذارند بطورمشخصی به آن غریبه نگاه میکنند تا شخص متقابل , نیز دریابدکه او علاقه ای به ادامه صحبت ندارد !بقولی تعارف با کسی ندارندچه اشنا چه غریبه ودر کل معتقدند که هیچ دلیلی وجود ندارد که من خودم را معذب ومقید کسی کنم که چه میشناسم چه نه، بی دلیل دارد وقت مرا میگیرد، انهم وقتی که منعلاقه ای باینگونه بحث ها ندارم. ودلیلی هم وجود ندارد که ماایرانیان تا این حد خود را مقید این تعارفات کرده ایم.بهرحال رسمی که از آن یاد کردم تنها یکی از آن رسوم وفرهنگهای وقت گیر وبیمورد است که بیهوده خود رادرگیر آن کرده ایم ونامش را هم احترام میگذاریم وصد نوع تعارف دیگرکه بهر یک نگاه کنی ,جز اتلاف وقت ونهادن شخص متقابل دریک فشار و چهارچوب وقالب بی معنا هیچ نیست آنهم در زمانی که این وقت وزمان " هرچند کوتاه داخل شدن به دری را "که میتوان داخل شد، نشست ، حال کسی دیگر را پرسید وکاری لااقل ,ارزشمندتر از تعارف بیهوده انجام داد بی دلیل ازخود دیگری گرفته وچنانچه از ان دسته آدمهائی باشیم که بسیار چهارچوب طلب ومُقّید به اینگونه رفتار ها باشیم انگاه دیگر بلائی میشویم ، به جان اطرافیان!!که من یکی دونمونه از آنها را درمحدوده ی زندگی ودرطی زندگیم داشته ام که نه تنها دوستی وآمد وشد بااینگونه افراد بسیار برای دیگری سخت وطاقت فرسا میشود بلکه دیگر حتی لطف ومنزلت خود را نیز از دست میدهد،چراکه مقید بودن به یک سری رفتارها وحتی باورهائی که ،درسنت ما و مردم درجامعه ی کوچک خانه وخانواده شکل میگیرد وبه جامعه ملت ومردم وکشور منتقل میشودباید، دلیلی داشته باشد یا براستی چیزی ضروری باشد که دلیل انجام آن نیز منطقی وبراساس موردی ارزشمندی باشد.اینکه من جلوتراز پدربزرگ خدابیامرزم بپرم داخل دراگر قرار است حرمت اورا کم کند بهتراست چنین حرمتی اصلا نباشد چراکه حرمت بداخل شدن " بدری نیست " که بر: "احترام واقعی گذاشتن بر سن او تجارب او وعلاقه ایست که من بدینگونه باو نشان میدهم "کاریست که من حاضر بودم وهستم وخواهم بود که برای بزرگتر ازخود در مقام احترام انجام دهم ومسلما آنکه آنقدر شعورو فهم ودرک وتجربه زندگی را داراست که باوبه چشم بزرگتر و ریش سفید نگاه شود انقدر نیز درک بالائی دارد که مقید اینگونه رفتارهای بیهوده ووقت گیر نباشدوحتی با لبخندی ازآن بگذرد وکمترین اهمیتی نیز به اینکه من اول داخل شدم یا او ندهد. منظوراز گفتن این تنها" گفتن از * دَر * نیست " !منو شما مسلما بسته به جانمان هم نیست ، اگر دودقیقه هم تحمل کنیم ودیرتر وارد آن درشویم و اما آنقدر درها برای وارد شدن به زندگی هست که "اگر براستی وارد شدن بدری "می بایست اهمیت داشته باشد "آن در باید دری باشدکه،دخول به آن برای منو تو و دیگرانثمری واثری داشته باشد*") اینکه نتیجه اش این باشد که پرتغالی پوست بکنم وگپی بزنمودست از پا درازتر با مغزی انباشته از هزار سخنی که همه باهم نیز میگویند واخرهممعلوم نیست چه کسی با چه کسی حرف میزند و کلا موضوع صحبتهائی متغیر ومتفاوت باشد ... و صحبتی که روبروی توبا بغل دستی دست راست تو میزند زمین تا آسمان با دست چپی تو فرق میکند...خدائی هم, شنیدن غرغر های روزانه که آقا زندگی سخت شدهپرتغال کیلوئی ...همسایه بغلی دختر شوهر داد...شهرداراز در ورودی عمارت چندین طبقه سازمانی رد شدو نیم نگاهی هم بمن انداخت نمیدانم مرا دید یانه....من خود هرچه فکر میکنم، درنهایت اینها بازهم نمیدانم نتیجه چیست ؟ومن به چه رسیده ام ؟جز یک سرسام مغزی از تنوع صداهای مختلف خروسی وجیغی وخنده های بلند وکوتاه وریزکه همه را سرگرمی ودور هم بودن نام گذاشته ایم انهم نه برای یکی دوساعت بلکه برنامه ی یک ناهار یا یک شام یا ناهار وشامی خانه خاله جان وعمو بزرگ که یعنی ساعتهای متمادی نشستن وشنیدن یک مشت حرفهای بی نتیجه و...اما وقتی ازهم جدا میشویمهمه سری بادکرده داریم چشمان سرخ وشکمی انباشته از: تروخدا ازاینهم بخورید ... نه نمیشود بخدا باید بخوریدمن اصلا اینرا فقط برای شما پختم ! (حالا دیگر ترکیدنتان بمن چه.... ،زحمتش را که کشیده ام....!!! *) و... نمیشود جانم باید بخورید این فقط مخصوص شماست آخه بخدا چون تو میومدی درست کردم!!وفردا** کلستروی بالا، قند، فشار خون ، درد در هزار جای بدن.... آنگاه همین اقا وخانم از راه رسیده میگویندکه :مگر نشنیده ای که از قدیم ندیم گفته اند:هرچیزی به اندازه اش خوب است!نه باید خیلی خورد نه کم انسان در زندگی درهمه چیز باید میانه رو باشد!چه شکم باشد چه راه زندگی! بسا عجب که لیوان آبی هم کسی در بیماری دستت نمیدهد ,که همان( او *بود که ) اصرار میگرد: جان من بخور مخصوص تو پخته ام!!...حال دراین جمع باور کنید آن ریش سفید هم اگر باشد بیشتر ازمن سرسام گرفته است!!! وبدبختی اینجاست که این ریش سفید درجامعه فعلی ما درخانه ها وامکانی همراه بامامیتواندحضورش بیشتر از هرچیز ی دردنیا مثمر ثمر تر باشددرزمانی که بغل دستی من از آرایشگاه زنانه وسمت چپی من از اخرین مدل ماشین غربی حرف میزند ومن درمیان همهمه ی سخن گفتن همه باهم یکدفعه باید به دست راستی بگویم: بعله حق باشماست عجب آرایشگری... وبدست چپی ا م بگویم بله اقا دنیا داره ، پیشرفت میکند ، اینکه چیزی نیست بزودی همین ماشین , درعصر جدید جای ایستادن پشت چراغ قرمزیا در پشت خط کشی،روی هوا پشت، خط کشی خواهد ایستاد!...و شما عابر پیاده روی زمین باشی یا روی هوادیگه خودت تصمیم میگیری که خواستی رد شو نخواستی نشو!اوباید قانون را رعایت کند بعله اقا ... یعنی چه دنیا قانون دارد اقاجان!وکلی (من میدانم ها واینده اصلا برای من مثه کف دست است ... و بسیار خوانده ام که....و بعدهم صحبت سیاسی شروع شودکه اینجا دیگر اوج بدآوردن هاست!!! و دروغ چرا آن راهم روی ترازو بگذاریم آنطور که" باید " به هیچ طرف، سنگینی نمیکندواین میان بارها دید ه ا م ، بارها وبارها که(( آنکه می بایست دراین لحظه ، این موقع، همین جاحرف میزد)) آرام وساکت به جمع نگاه میکندوشاید تخمه ای را میشکند ولبخندی نیز بر لب نشانده ودراین نگاه ** هزاران حرفی ست** که من ارزو داشتم جای همه ی این حرفها بشنوم! ... ووقتی هم که بحث را بهر بدبختی وسختی ومشکلی که امکان دارد میکشی به سوی اوتا از حضور او وسخنان او بهره مند شویدوتا دیگر که حوصله این حرفها را ندارند ,با این جمله که :ای بابا این حرفها را ول کنید بگذارید دودقیقه باهم هستیم ]بگیم وبخندیم !ومانع ازاین میشوند که بزرگی از بزرگی خویش از انچه ارزش شنیدنشرا داردما را محروم بدارد چرا که براستی اونیز این جمع را دراین حد ودراین منطقه از موقعیت فکری نمی بیند که بخواهد برایشان چیزی گفته وترجیح میدهد شنونده باشد وبس
* اندیشه و سخن ریش سفیدان برآیند بردباری ، مردمداری و سرد
و گرم چشیدگی روزگار است . ارد بزرگ
.هدف ازاینهمه درازگوئی ,دقیقا این نکته است که:تفاوت سنتها درهمینجا آنقدر قابل لمس است که باید قبول کرد که سنت بدی داریم وسنت خوب , وهمواره نمیشود گفت سنت وفرهنگ جامعه ای چون متعلق به آن کشور است ,همیشه خوب وبجاست.کمااینکه در برنامه مدارس امریکا واروپا رفتن ولدین به مدرسهبرای روز خانه ومعلم یا والدین ومدرسهکه درایران چهار میزی وصندلی ست وچند معم ووالدینی که یا می ایند یا خواهند آمد یا یک روز بالاخره به این اهمیت میدهند که ببینند درمدرسه چه میگذرد چه باید بگذرد وبرنامه چیست ,در کسالت یک مشت حرفهای جاری کتبی خانه میشود وخداحافظ شما....ودراین سوی ابها من مادر می بایست کیکی یاخود بپزم یا خریداری کنم همراه با فلاکسی قهوه یا چای هرچه دلم میخواهد یا اب میوهوبر م به جمعی در سالنی بزرگ تناتر مدرسه با دیگر والدین یا بچه هاحال یا برای دیدن اینکه فرزندم قرار اینگونه است که فلان درس را برای کلاس ومدرسه کنفرانس بدهدیا مدیر ومعلمی قرار است طی دوساعتبرایمان از برنامه آتی مدرسه بگویدو همچنین روزهای تعطیل وروزهای سفر یا گردش دانش اموزی یاکمپ وغیره...که معمولا تلاش میشود بیش از یکساعت خیلی باشد یکساعت ونیم بیشتر وقت مردم ازسر کار امده را درعصر آنروز نگیرندوپس از پایان بحث وگفتن برنامه های کلاسی والدین بدورهم با معلم ومدیردورهم نشسته و پس از اجرای برنامه اصلی همه از چای وقهوه ونوشیدنی وکیکهای متنوع یکدیگر استفاده کرده وگپی نیز میزنیمنه مزاحم استراحت منزل دیگری شده وخانه اش را بهم میریزیمنه وقت بعد از یکروز کار چه در بیرون چه در خانه یکدیگر را تلف میکنیمنه درنهایت سالن را بحال خود رها کرده میرویم بلکه همگی با کمک یکدیگرپس از پایان مراسم صندلی ها را جمع کردهکیک وبشقابهای یکبار مصرف را بدور ریختهومابقی انچه اورده ایم را باز میگردانیم هم کاری انجام داده ایم هم همه ی همسایه های ان محل را یکجا دیده ایم(چون هر منطقهای مانند هرشهرک برای خود یک دبستان/و یک مدرسه راهنمائی دارد که شاگردان دوراز محل سکونت خود نباشند وبراحتی وبدور از خطر و ترافیکوبعلت گرم وسرد بودن هوا ناچار به طی مسیر طولانی نباشند وپیاده قادر باشندبه مدرسه برسند و چه کودکان چه والدین به خانه ومدرسه دسترسی راحت داشته باشند*)وبا همه ی این تفاضیل دراینروز از بچه خود هم بیخبر نمانده ایم و همه وهمه در دوساعت بدون مزاحمت یا ازار برای کسی انجام شدوحال چرا بحث را باین کشیدم ؟! برای انکه بگویم اینان چه تفاوتی با دیگر ممالک دارند جز اینکه به نظرات پیشنهادات هم بزرگان وریش سفیدان خود برای برنامه ریزی درزمینه های کوچک وبزرگ درخانه خانواده جامعه وکشور اهمیت میدهند .گِره های که به هزار نامه دادگستری باز نمی شود ، به یک نگاه و یا ندای ریش سفیدی گشاده می گردد . ارد بزرگ ودرعین حال پیشنهاد تک تک افراد وتو جه به نیاز فردی هرکس را نیزمد نظر گرفته من بعنوان یک مادر یا کی از والدین میتوانم درجمعروز مدرسه نظر بدهم که برای مثال بهتر نیستروز گردش علمی بجای دوشنبه پنجشنبه باشدوتمامی افراد دراینمورد نظر داده کل ارا مورد قبول جمع قرار میگیرد وانگاه که هریک از والدین مایل باشد میتواند برای کمکچه در برنامه های داخل مدرسه چه گردشهای علمی کلاسیچه حتی پیک نیک های وتفریحاتی که مدرسه برای بچه ها به نسبت موقعیت اب وهوا میگذاردشرکت وبا آنان همراهی کرده ونوبتی دربرنامه های مختلف فعالیتی بعنوانوالدین را بعهده بگیرد که فشار مستقیم بر گردهیک مسئول مدرسه مثل مدیر ومعلم نباشد با اینوصف متوجه میشویم که چگونه میشود هم اجتماعی بود وهم بدون اتلاف وقت به انجام کارهائی رسید که انجام آن ضروری وحائز اهمیت است .کاش یاد می گرفتیم محبتمان بدیگران اجباری نباشد ،زیادی نباشد، مزاحمت آور نباشیم وکسی را که دوست میداریم از روی دوست داشتن آزار ندهیم نه لااقل به این شکل که تمامی مدت با توقعات خود ازاو (که دوستش داریم )منتظر ومتوقع باشیم که همیشه برای ما درهمه وقت حاضر وآماده باشد وهرچه دردست دارند زمین گذاشته به ما بپیوندند چونکه ما از آنان درخواست کرده ایم ! که این نه محبت است نه دوستی بلکه کمال خودخواهی وخود بینی شخص درمقابل آنان است که دوستش دارند!...ودر عین حال کاش یاد میگرفتیم از دوست داشتن دیگران م سواستفاده نکنیم واگر کسی دل خود را باما تقسیم کردبطور مداوم از اوخواهان این موضوع نباشیم که درخوب وبد اعمال او،اورا به هرآنگونه که هست بی چون وچرا بپذیریم بواقع دوست خوب وآن کسی که براستی دوستما ن دارد دردرون دل هرگز نمیتواند ومایل نیست , همپای اشتباه ما گام بردارد وبر خطای ما ازروی دوستیمهر تائید بزند که این دوستی نیست ، بلکه دشمنی ست !ونمی تواند نیز همواره حتی وقتی درست نیست همپای ما باشد ویا مشوق خطاها ی ما ,کسی که مارا دوست میدارد یا به ما اهمیت میدهد معمولا مایل نیست باعث رنجش ما باشد وهرگز خواستار این نیست که مهر خودرا ازاو دریغ کنیم وشاید حتی برحسب علاقه ای که بما دارد بما درخواسته های حق وناحق ما نه نگوید!اما ما هرگز نمی بایست اورادر چنین مخمصه ای قرار دهیم مخمصه هائی چون به جای من دروغ بگو که مرا حمایت کرده باشی ،پیش فلانی ، چنین وچنان نگو یا اینرا بگو آنرا نگو اگر خواستی بگوئی این شکلی بگو تا من ضایع نشوم وحرف من هم مصداق درست پیدا کند وفلانی بداند اگر چیزی میگویماین تنها من نیستمکه اینگونه فکر میکند بلکه (همه همینطور فکر میکنند *)واوست(یعنی شخص ثالث در زندگی او*)که اشتباه میکند وبدین شکل بخواهیم بخاطرعلاقهای که بدین شخص داریم چیزی بگوئیم که حتی خود با آن مخالفیم!وامثال این...ویا مدام از دیگری بخواهیم چون با ماست درست عین خودما باشدومثل ما رفتار کند مثل ما بپورشد یا حرف بزند یا حتی فکر کند!بگذارید هرکس خودش باشد همان که هست وهیچ اصراری نیست کسی را دوست بداریم که تفاوتی بزرگی باخود ما دارد یا لااقل اگر همچنان دوستش داریم نه اورا متعهد ومجبور به این کنیم که چیزی غیر واقعیت فکری واندیشه خود باشدنه خود را برای او تغییر دهیم بلکه برایداشتن او لااقل کمتر بااو باشیم تا از دوستی اوهم محروم نگردیم وباعث رنجش یا ناراحتی او نیز نباشیم!بواقع این محال ممکن است کسی بتواند بطور مداوم نقش ترا بازی کند وبرای تائید تو مدام پشت تو مانده جز آن بگوید جز آن فکر کندجز آن رفتار کند که بواقع خلاف شخصیت اوست واصل مغایر با اندیشه های اوست!متاسفانه این نیز بسیار دیده میشود که ما ازدوست صمیمی یا نزدیکان صمیمی خودچنین توقعاتی را داریم که مداوم همه گونه ودرهمه ی شرایط تائید کننده ما وحامی .پشت ما باشندوچنانچه همه ی انچه را اما میخواهیم انجام ندهند ازاو میرنجیم واین دقیقا همان رفتاریست که می بایست از آن حذر کنیم ,اگر براستی مایل هستیم کسی یار صمیمی ما باشد می بایست اورا به همانگونه که هست بپذیریم واز عقاید وافکار او اگر هم مخالف فکر واندیشه ورفتار ماست خرده نگیریم چیزی مسلم است منو شمایا میتوانیم باکسی دوست باشیم یا نمیتوانیم اگر تفاوتها آنقدر وسیع باشد که این دوستی ها آزاردهنده باشندشاید بهتر است بدنبال دوست دیگری بگردیم که بتوانیم لااقل در زمینه های بااون توافق اخلاقی حاصل کنیم یا نه انقدر متفاوت نباشدکه بودن بااو رنج وعذاب ما باشد ومدام خودرا معذب او،ومعذب توقعات وخواسته هایش بدانیمدربسیاری مواردچنین میشود و...چون بدلایل متفاوت وغیر عمدی کسی از دوستان وعزیزان مورد علاقه ی ما نتوانست ونخواست، نشد یا برایش مقدور نبود , که اینگونه باشد اینگونه رفتار کند .اینگونه خود را با ما تطبیق دهددرنهایت ازاو برنجیم اورا ترک یا طرد کنیم معمولا منطقی آن این است که چنانچه مشکلی بااو داریم آن مطلب ویا مطالب را بااو درمیان بگذاریم وبگوئیم چرا وبه چه دلیل باتو توافق اخلاقی ندارم اما درهر شکل اگر اوهم ازااینکه شما حاضر نیستیدخود را بخاطر او تغییر دهید یا اینکه حاضر نیست کمی درخود تغییراتی برای اینکه دوستی ادامه داشته باشد بدهدبدانید این دوستی بهتر است درجائی خاتمه یابد تا اینکه آزار روح ما شودریش سفیدان اما چنین محسناتی را دارا هستند ,که همواره درهمه حال اقدر دانا وبا تجربه هستند که مراعات دیگران را کردهودر عین حال از معذب کردن دیگران بخاطر حرمت خویش پرهیز کرده وز حرمت خویش نکاهند وهرگز از احترام خودسواستفاده نکننداین دقیقا همان احساسی ست که ما درخانه وخانواده وفامیل وهمسایه آنقدر ادامه میدهیم تا روابط محو ومحو وسرانجام قطع میشود. در همینجا فرگرد ریش سفید را نیز بپایان میبرم بااین امید که هریک ازما توان این را داشته باشیم که درجایگاهی که هستیم اگر نه بزرگترین نه بهترین نه خوبترین بلکه فقط خوب باشیم همین کافی ست !!!
وما نیازمند این هستیم که هریک خود برای خود ودیگران حضور داشته باشیم اماده باشیم وبموقع باشیم ولازمه ی این " بودن " آن است که بگونه ای رفتار کنیم وبادیگران رفتاری داشته باشیم که هرگز کسی درحضور ودرکنارما احساس خفقان یا خستگی یا هرنوع احساس کسالتو بدی را نداشته باشد بلکه از بودن درکنارما براستی وبه معنای واقعی کلمه : شاد ودر آرامش باشد
.واز لحظات بودن باما شعف ولذتی احساس کند وبراستی دراین ساعات خستگی از تن او به بیرون برود وشادمان ازخانه وازکنارما راهی شود.
بزرگواری ، بی مهر و دوستی بدست نمی آید . ارد بزرگ
__ گوشه های خیال ___
سر میزنم به گوشه های خیال
انجا کسی مرا محکوم نمیکند
آنجا هیچ پرنده ای قفس نمیشناسد
هیچی گلی پژمرده نمیگردد
عشقی نمیمرد
هجرانی نیست
میشود به بی نهایت آرزو رسید
هرگز... وجود ندارد
ناممکن ها... ممکن است
و دل غمگین نمیشود
نمی شکند... محزون نمیگردد
آه نمیکشد
کاش زندگی پر بود
از گوشه های خیال
وگوشه گوشه های دل پر بود از آرامش خیال
دوم اردیبهشت 1386
___ * فرزانه شیدا ____
*ریش سفیدان ، زنجیر ارتباط نسل ها هستند . و خاندان بدون ریش سفید ،گذشته ای کم رنگ دارد و آیین های به جای مانده ، به هزار گونه ، تفسیر می شود . ارد بزرگ
پایان بخش فرگرد ریش سفید
_●به قلم فرزانه شیدا ●_
Farzaneh Sheida - fsheida
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:34 pm

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"



●بعُد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد میهن ●
در این بخش از فرگرده ها به بخش فرگرد میهن می رسیم وافکار اندیشمند وفیلسوف ایرانی ارد بزرگ را به تحلیل می نشینیم همانگونه که بسیار شنیده ایم درکنار نام مادر واحساس قوی وپراز عاطفه ایکه انسان به مقام " مادر" دارد وهمچنین اورا عزیزترین خویش میداند " مام وطن" نیز کلامی ست که به آن غریبه نیستیمچرا که درکنار ارج وقرُب وارزش مادر , " میهن نیز" , حرمت خویش را در قلب انسان دارا ست ومی توان گفت , همانگونه که انسان به آنچه از آن اوست خُو وانس گرفته وآنرا دوست میدارد ( " وطن" نیز بخشی "مهم واساسی" از زندگی اوست "!) . برای مثال وقتی شما به خانه ی کوچک یا بزرگ خویش را کهبسیار دوست میداری و برحسب عادت آن خو گرفته وبه آن رسیدگی کرده وسالها با آن سر کرده ای به آن علاقمند بوده و دوستش داری ،(وطن نیز به همانگونه در روح ودل انسان جایگاه خویش را دارا ست) . و همانگونه که وقتی ناچار شویم که خانه ی خود را ترک کنیم( حال به هردلیل که میخواهد , باشد !*) .همیشه بعلت انس والفتی که به آن داریم بدون تردید و بی شک" ترک آن برایمان راحت وآسان نیست و نخواهد بود.".گاه حتی ممکن است خانه ی بزرگتری را نیز صاحب شده باشیم,اما موقع خروج از خانه ی اول,همیشه , بی تردید باز می گردیم ونگاه دوباره ای بر آن انداخته وگاه خاطراتی , را مرور می کنیم . حتی اگر در آن خانه به ما سخت نیز گذشته باشد و یا درآن خانه آنگونه که باید معنی راحتی وآرامش را نفهمیده باشیم اما بازهم " نهاد آدمی " بسیار زود به آنچه " در تکرار" باشد همواره " خو وانس " می گیرد!. من خود ، هنوز بعد از گذر 30 /35 سال تکه ای از کاغذ دیواری ,اتاق کوچک خانه ی کودکی ونوجوانی خود را بیادگار برداشته ام چراکه در آن سالهای کودکی خویش را گذرانده و بخشی از زندگی پرالتهاب نوجوانی را نیز در آن طی کرده بودم ، واولین شعرخود را هم نیز درهمان خانه وآن اتاق سروده بودم ,و همچنین بدلایل بسیاری آن مکان راچه آن موقع چه همیشه دوستش داشتم وهنوز نیز این تکه خاطره را درکنارخود دارم البته با اینکه آنزمان ما قرار بود تنها به خانه دیگری ,درهمان محله نقل مکان کنیم واین خانه ی بزرگ حیاط دار نیز بادرختان آلبالو وسیب و خرمالو وانگور وگلهای جورواجور وبسیار زیاد از رُز گرفته تا و انواع دیگر گلها ی چندین باغچه های مادرم در حیاط, یادگار بخش عظیمی ازکودکی و نوجوانیم بود و صاحب جدید تمام خانه را, همراه حیاط آن که جایگاه بازی منو خواهران ویگانه برادرم بود تبدیل , به دو آپارتمان چند طبقه کرد ! که بجای آن طبیعت زیبا , اتاقهای کوچک وتنگ هر آپارتمان را اجاره داده وخود نیز در یکی اژ آنها زندگی میکرد. و بدین گونه نیز بود که میخواهد بخاطر جمعیت , زیاد باشد وکمبود محل سکونت یا طمع برخی مالکین برای پول بیشتراکنون تهران که فقط حیاطهای بسیارش با درختان سبز درهوای ایران تاثیری ,مطلوب وخوشایند داشته واز آلودگی هوا نیز میکاهید بیشترتبدیل به آپارتمانهای بظاهر زیبا اما در درون کوچک وبدون حیاط شده است ,که نه تنها فضای بازی کودکان که بازی حق مسلم دوران آنان است در آن وجود ندارد بلکه در حیاط خانه نیز دیگر همسایه های همان آپارتمان اجازه نمیدهند .که کودکان در حیاط نیز بازی کرده ویتامین لازمه بدن خویش را بطور طبیعی ورایگان از خورشید , تامین نمایند ونور خورشیدی که خود زاینده وتولید کننده ی (ویتامین ب *) ضروری وموثری برای انسان بوده وهست ,در پشت بلندای برجها وساختمانها گم شده وکوچه های وطن عزیزمان جز سایه های این برجکها هیچ بخود نمی بیند .واگرچه در تهران در طی سالهای گذشته از فضاهای خالی وبدون سکونت مکانی با وسایل بازی برای کودکان ساخته اند اما اینکه مادری مجبور باشد .برای بازی کودک خود واستفاده او از فضای محیط بازی , حتما همراه او از خانه خارج شود حال یا کارمند باشد یا خانه دار جهت , اینکه مراقب او در خارج از محیط امن خانه باشد کاریست که شاید با ,دغدغه های امروز برای افراد مقدور نباشدوبرای همین در اکثر کشورهای جهان فضاهای آپارتمانی را دایره مانند یا مستطیلی میشازند که در میانه ی این , آپارتمانها فضائی عمومی وجود داشته باشد تا کودکان زیر نظر ونگاه خانواده بتوانند در محیطی امن وبدون مزاحمت یا شکایت همسایه ها بازی کنند و خانواده قادر باشد ,از دورن پنجره ی خود مراقب فرزند خود نیز باشد. بهرحال برای من از آن حیاط وآن خانه ی خاطره ها بمانند بسیاری دیگر از خانه های قدیمی وحیاط دار ایران اثری بر جا نمانده است و جدائی وازدست دادن حتی شکل وفرم آن مکان حتیبسیار رنج آور و تاسف برانگیز بود . حال فکر کنید که این مکان " وطن " منو شما باشد ودرعین حال دیگراین خانه,یک خانه ی خالی نباشد بلکه انباشته از انسانهائی باشد که از ریشه و اقلیم توهستند وکسی بخواهد خانه آنان را صاحب شده وخراب کند که حتی اگر به فکردوباره سازی آن است اما دیگر آن را از آن خود بداند! چیزی که مسلم است این خواهد بود که منو شما تاب آنرا نخواهیم آورد که روزی خانه ای را که متعلق بماست , ناشناسی آمده وتصاحب کند واز آن پس او خود را مالک ولی ما مستاجرا ن او باشیم ودرعین حال این نیز ممکن نیست که منوشما خانه ای را که متعلق به تعدا د زیادی انسان دیگر است بدون آنکه , دیگران را به حسا ب بیاوریم بنام خود به شخص ثالثی فروخته وآنرا جزئی از مالکیت شخصی خود بدانیم:*که در باب " کشور ووطن " ( این خانه ی وطن " میراث " همه ی ماست *)!*
*میهن دوستی ، دسته و گروه نمی خواهد ! این خواستی است همه گیر ، که اگر جز این باشد باید در شگفت بود . * ارد بزرگ
واین دیگر ثروت وارثی نیست که ما به تنهائی صاحب شخصی آن باشیم تا بخواهیم به هردلیلی آنرا به حراج گذاشته یا بدیگری ,هرکه میخواهد باشد بفروشیم.در باب وطن هم همینگونه ست میهن ثروت وارث ملی ماست که هرکس یبه نوبه خود درا آن سهمی دارد.اما هرگز یگانه مالک آن نیست ؛و انسانها درنهاد خویش , بهر چیزی که بدان وابسته هستند ,دلبستگی وعلاقه پیدا میکنند ولی وطن چیزی بالاتر از یک اتاق یک خاطره , ویک شئی است که مابتوانیم خرابی آنرا بنگریم وهیچ نگوئیم و درست بمانند ,این است که کسی مرا ازاتاقم خانه ام بزور بیرون بیاندازد وبخواهد انرا ,خراب کند یا نه آنرا مجدد بسازد وبه بهترین شکل هم بسازد بشرط آنکه خانه ای که مال من بود ازاین ببعداو مالکش باشد وزین پس, من مستاجر او باشم ومسلم است که با چنین چیزی هیچ کسی در زندگی طاقت قبول و پذیرش اینرا نخواهد داشت که زیر بار رفته وبراحتی پذیرای چنین چیزی باشد وطن نیز درست همین خانه ی منو شماست واحساسی که ما به آن داریم.احساسی کاملا طبیعی ست که بر زادگاه خود وجائی که در ان رشد یافته ایم داریم در نتیجه همانگونه که به مادر خود خانه ی خود وهرچه را که از لحاظ عاطفی سالهای با آن بوده وبه آن انس گرفته دوستش داریم به همان شکل نیزچنین احساسی را دردل خود نسبت به میهن ومام وطن احساس میکنیم
* میهن پرستی و آزادیخواهی کلید درمان بسیاری از ناراستی هاست . ارد بزرگ*
این احساس عشق ودلبستگی نسبت به محله ی ما شهر ما وسرانجام وطن ما نیز وعلاقه ومحبت ما را نیز بخود جلب میکند حتی آنان که بدلایلی از کشور خویش تبعید میشوند ,هرگز مهر وطن وعشقی را که بوطن خویش داشته اند ,از یاد نمیبرند بلکه اگر خشمی نیز دردل داشته باشند ,خشمی بر وطن نیست , بلکه بر عاملان این تبعید بوده و خواهد بود .درنتیجه ترک وطن به حد ترک مادر بر هرانسانی سخت ودشوار است .
* میهن پرستی ، همچون عشق فرزند است به مادر . ارد بزرگ*
حتی اگر موقعیتها وامکانات بیشتر وبالاتری در زندگی نصیب او گردد , یا گردیده باشد یا بداند رفتن او از وطن نتیجه ای بهتر وخوشبختی بیشتری را ببار خواهد آورد!. وعلت آن این است که انسان نمیتواند به هیچ شکلی بطور کامل ریشه های تنه ی هستی خویش را از خاک وآب اجدادی خویش بریده وبرای همیشه درخاکی دیگر بروید ٬بی آنکه ز یاد برده باشد که اینجا که هست آنجائی نیست که شاخه های وجودش ,ریشه های هستی اش پا گرفت وجان گرفته وبه رشد رسید .وآنان که با خروج از وطن خویش برای همیشه از نگاهی به پشت سرخود وبه کشور خود سرباز میزنند وبراحتی جذب دنیای خارج گشته ودرآن حل شده وماهیت واقعی خویش را فراموش میکنند ,بمانند دلقکانی هستند که تنها ادای کسی دیگر بودن را در آورده , وهرگز خود واقعی خویشرا باز نیافته اند تا توان آنرا داشته باشندکه در یابند هر انسانی متعلق به اقلیم و مکان وجایگاه خویش است.* آنگاه که آزادی فدای میهن پرستی می شود و وارون بر این میهن پرستی و هرچقدر هم , در حد دنیائی ؛ دانش و امکانات نیز وحتی سبک وروش بهتر زندگی در جائی دیگروجود داشته باشد باز قادر نیست و نمیتواند ذات آدمی را تغییر داده واز او چیزی جز آنکه درنهاد خویش است, بسازد .و این نیز بسیار عادی ست که انسان در پی علم ودانش بیشتر به سفر وسفرهائی رفته تا بدینوسیله امکان بهتری برای خویش وتجربیات ودانش خود, فراهم آورد تا توانائی آنرا داشته باشد که بر رشد فکری وامدیشه های خویش, بیافزاید وخود را نیز به مقام بهتری در زندگی برساند , کمااینکه بیشترین فیلسوفان ودانایان عالم بارسفر های بسیاری را بردوش کشیده اند.چه در روزگاران دور با کمترین وسیله حمل ونقل وگاه حتی پیاده وچه بعد از آن واین خود باعت تجربیات ودانش بیشتر آنان گردیده است .اما تمامی آنان که نامی ازخویش برجای نهاده اند برخلاف صوفی مسلکان , دراین فکر متحدند که اگرچه دلبستگی وابستگی برای انسان نیازی طبیعی ست اما دلبستگی بیش از حد ووابستگی بی اندازه جز اینکه تولید ,اندوه ودرد ورنج وافسردگی وحتی کاهش طول عمر است سود دیگری ,نخواهد داشت . انسان فانی ست وآنچه انسان بر آن دل می بندد نیز فانی ست .لذا دلبستگی ووابستگی بیش ازحد به آنچه فانی ست نیز بی مورد است.
* برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.* ارد بزرگ
ومسلم است که انسان نیز با عمر انسانی خود یا آنچه دوست دارد سرانجام به,طبیعت عمر از دست میدهد چه خود به پایان زندگی خویش میرسد,و برخلاف دنیا که تا همیشه چه باما چه بعد ازما میماند و وطن نیز چون دنیا, با نسل های بعدازما ادامه ی حیات میدهد اما برشکل آنکه در پی دانشی بوده ویا درعین حال می بایست فرقی نیز در بین صوفی مسلکی با صوفی مسلکان دیگرقائل باشیم چراکه عده ای ازاین صوفیان درعین آنکه نیازهای خویش را از دنیای دنیوی برطرف نموده انداما عشق وعاطفه صوفیان به آنچه برآن مسلک دارند خود نیز باز همان نیازهمان دلبستگی ووابستگی را در وجود ایشان نگاهداشته است و دراصل هدف صوفیان نیز از( رهائی از نیاز) بر اساس این نیست که از( عاطفه وعشق وتعهد ی که در طبیعت انسانی ست سر باز زنند بلکه هدف آنان ,لذایذ آنی زندگی ست وابستگی ودلبستگی به مادیات وبه آنچه که بدون آن انسان آزاده تر , سالم تر ورها تر خواهد زیست چون زندگی در شهر وابستگی یا عشق به مادیاتی چون اتومبیل, خانه, ثروت, طلا وامثال این ,که بردگی روح بشر بشمار میرود و چنانچه که انسان قادر نباشد بدون این تجملات زندگی بگذراند آنگاه فردیست که برده زندگی ومادیات آن گشته واز ارزشهای واقعی زندگی که بسی باارزش تر از اینهاست محروم میگردد.درعین حال شما درمیان بزرگان واندیشمندان وفیلسوفان وکسانی که بنوعی در زندگی نامی از ایشان بجا مانده است کسی را نیز پیدا نخواهید کرد که عاشقانه وطن خویش را دوست نداشته باشد و حتی بااینکه امکانش نیز بوده که دانشمند وبزرگی , به دلایلی تمامی سالیان عمر خویش را نیز دور از وطن بسر برده باشد, اماهمیشه وهمواره وطن زادگاه اولیه واخرین اوست که چون مادر به آن عشق میورزد
* ستایش گران میهن ، زنان و مردان آزاده اند . * ارد بزرگ
وآنان که به سهولت جذب کشوری میگردد که مهاجر آن بوده است وبی آنکه ماهیت اصلی خویش را پاس بدارد از هرآنچه بوده وهست سر باز میزند ،حتی در نگاه مردم کشور ثالث نیز آنگونه که باید ارج وارزشی ندارند وهیچگاه نیز بعنوان فردی که خود را میشناسد اعتبار شخصی نخواهد یافت .چونکه آنانکه در کشور خود زندگی میکنند ومهاجرانی را درکنار خویش قبول میکنند وپذیرای این هستند که در مملکت شخصی خود فردی ایرانی/ پاکستانی /عرب وویتنامی و... را جزئی از هم کشوری های همکاروهمسایه ی خود دانسته ,نیز نیازمند این است که بداند آنکه را که درهمسایگی خود پذیرفته ومهاجری ست که درمحدوده ی محل ومکان اوزندگی میکند ،چگونه آدمی ست وآیا فردی هست که درکنار او امنیت وآرامش خانه وخانواده ومحله ای حفظ شود یا خیر.
حال فکر کنید با شخصی روبرو شود که هیچگونه "وابسته گی عاطفی " به هیچ چیز هیچ کس وهیچ کجا ندارد چیزی بنام " وطن "را درکل فراموش کرده است و فکر میکند درجامعه ی فعلی میتواند کاملا خودرا حل کرده وبا آن یکی شود , مسلم است که هیچکس به چنین آدمی اعتماد نخواهد کرد,چراکه , کسی که درمورد "وطن وکشور زادگاه خویش "براحتی عنوان میکند که : من تعلقی بدانجا ندارمو یا بهر دلیل دیگر میگوید: آن کشور دیگر" وطن من "نیست واکنون "وطن "من جائی ست که در آن زندگی میکنم !,
**ابلهان در سرزمین های کوچک همواره سنگ کشورهای بزرگ رابه سینه می زنند و هم میهنان خویش را تشویق به بخشش میهن وناموس خود می کنند . ارد بزرگ*
چگونه میتواند این اعتماد را بر شخص مقابل خود تولید کند که فردا او به همان همسایه به همان شهر وکشور فعلی خویش پشت نخواهد کرد وبه انکارآن نخواهد پرداخت؟!( انسان ها, در اعمال خویش عنوان گر ومعرفی کننده ی" شخصیت خویش هستند " )وزمانی که رفتارما نماینده این باشد که ماانسانی نیستیم که تعلق خاطری داشته باشیم , آنگاه به دیگران نشان داده , درواقع بدین وسیله بی آنکه خود بدانیم اعلام کرده ایم که :
بمن اعتماد نکن چراکه من فردا بتو نیز پشت خواهم کردوهرگز نمیتوانی درهیچ چیز بروی من حساب کنی !چرا که من خود را وابسته ومقید به هیچ چیز وهیچکس وهیج جا نمیدانم وزمانی که توانستم به مام وطن خود پشت کنم , گذشتن از دیگر چیزها نیز به سهولت برای من امکان پذیر است! وبراستی هم چنین رفتاری درافراد متقابل ما در کشور ثالثی ,اثری جز این وفکری جز این را تولید نخواهد کرد چراکه انان خود روز ملی کشور خویش را روز ملی کشور خویش را بسیار محترم داشته ووطن را چون مادر چون بهترین وعزیزترین چیزی که در زندگی آنان وجود دارد با عشق دوست میدارند وبه کودکان خویش نیزمی آموزند که وطن عزیزومحترم است وبااحترام به میهن وشرکت درمراسم روز ملی خود یادآور این برخود کودکان وحتی دولت خود میشوندکه ملتومردمان این کشور بیاد میهن هستند و وآنرا ارج نهاده وبه هرچه در آن میگذرد توجه دارند ودر زمان مناسب نیز هم خود هم ,فرزندان ایشان خدماتی را که نیازمند یک زندگی خوب در یک کشور است .درقبال آنچه از میهن خود دریافت میکنند باز پس میدهند که آن رفتن به سربازی یا کارکردن با عشق و علاقه در کشور خویش است
* سرپرستانی که از ارزش سربازی می کاهند ، و پدر و مادرانی که ،پیشدار میهن داری فرزندان خویش می شوند ، به کشورشان پشت کرده اند .* ارد بزرگ
چرا که این یک رابطه دوجانبه ویک همزیستی درست بین ملت ودولت خواهد بود, که بمانند همان زنجیره غذائی در طبیعت که پیش ازاین در فرگرد ی از آن سخن گفتیم این نیزباز در زندگی ملل نیز تاثیری بسزا جهت پیشرفت هماهنگی ویکپارچگی ک ی در گردش چرخه ی زندگی را دارد.راهی را که در زندگی برگزیده ایم می تواند برآیند بازخورد کنش دیگران ، با ما باشد .پرسش آن که :آیا ماخویشتن خویشتنیم ؟و آیا همواره باید پاسخگوی برخوردهای بد دیگران باشیم ؟این پرسش ها را که پاسخ گفتیم !
* آزادی در ما بارور می شود.وپس از آن ، آرمانی بزرگ همچون عشق به میهن در چشمه وجودمان جاری می گردد . ارد بزرگ*
ومسلم است که این کنش وواکنش در برابر عمل وعکس العمل وبازدهی درمقابل گرفتن و گیرندگی نیز هست یعنی بشکلی دوجانبه دولت ومیهن درخدمت ملت وملت درخدمت دولت است بیاد حکایتی از گلستان سعدی افتادم که جا دارد از آن نیز برای شما حکایت ذکر شده رانیز تعریف کنم :
درویشی مجّرد ( یعنی* وارسته وبی نیاز به مادیات دنیوی دنیا)در گوشه ای نشسته بود.پادشاهی بر او بگذشت ( پادشاهی از کنار او گذشت* ) درویش زآنجا که ملک قناعت است , سر ببر نیآورد(به این خاطرکه درویش به قناعت وآنچه در زندگی داشت راضی بو در آرامش بود*حتی برای نگاه کردن به پادشاه سرخود را بلند نکرد) !سلطان از انجا که سطّوت سلطنت است برنجید ) پادشاه بخاطر غرور سلطنتی ای که داشت ومی بایست براو احترام گذاشته میشد رنجید وبر وزیر گفت: این طایفه ی خرقه پوشان امثال حیوانانند واهلیت آدمیت ندارند .یعنی: این درویشان با لباس صوفی گری خود تربیت انسانی نداشته ومثل حیوانات رفتار میکنند. وزیر نزدیکش آمد وگفت:
ای جوانمرد سلطان روی زمین برتو گذر کرد چرا خدمتی نکردی وشرط ادب بجا نیآوردید؟گرچه معنی اکار اسن اما ساده تر اگر بگوئیم به درویش گفت پادشاه دنیائی ازاینجا وازکنار تو گذشته توچرا بی ادبی کرده وحتی احترام نگذاشتی؟
درویش گفت:سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت ازتودارد ودیگربدان که ملوک از بهر پاس رعیت اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک بدین معنی که درویش جواب داده وگفت از کسی توقع احترام وخدمتگزاری داشته باش که نیازمند توست وامید گرفتن نعمتی وچیزی را ازتو دارد ودوم
اینکه اینرا هم بدان که این پادشاه است که درخدمتگزار وپاسدارملت است ,نه ملت در خدمت پادشاه !
" سعدی "نیز بدنباله آن میسراید:
پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش به فرّ دولت اوست ( *گرچه آرامش ورفاه از دولت او به درویش میرسد*)
گوسپند از برای چوپان نیست (* به معنای همان گوسفند*متعلق به چوپان نیست)
بلکه چوپان برای خدمت اوست ( * بلکه این دروواقع چوپان است که مداوم در
خدمت او سر میکند تا او از دست نرود وبدست گرگ وبلایای دیگر
درخطر نباشد*) * سعدی
د ر تمامی مملالک دنیا درواقع سرنوشت کشور ومیهن وملت وهم میهنان در زندگی آنان , تنها اخبار روزنامه وتلوزیون نیست که دمی چند با آن سر کرده و سپس آنرا فراموش کنند چراکه آنگونه تربیت شده وبار آمده اند که کشور را, چون خانه ی خود ودولت را چون مادر خود دوست داشته باشند .
*آنکه به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد . * ارد بزرگ
ما شاید با دانش وآگاهی بیشتر با مدارک تحصیلی از خارج وبا زندگی در محیطی بازتر دیدگاه های دیگری را بر دیدگاه خود بیافزائیم.این ممکن است که انسان در روح خویش پیشرفتهای شایانی حاصل کرده ونگاهی تازه تر را در زندگی یافته وبا دیدی روشنتر به جامعه واطراف وزندگی وطبیعت خارج ودرونی خویش نگاه کند ,اما هرگز این امکان نخواهد داشت که من ایرانی در بودن سالها ی سال وحتی عمری درخارج از کشوردیگر ایرانی نباشم که درنهایت باز ریشه واصل ونسب من به ایران باز میگردد.وانکار آن جز خود گول زدن وتمسخره خویش نیست.
* آنگاه که آزادی فدای میهن پرستی می شود و وارون بر این میهن پرستی فدای چیزهای دیگر ، کشور رو به پلشدی می گرایید و درد .* ارد بزرگ*
چرا که جز این نیست که آدمی نمیتواند فراموش کند که مادری , خانواده ای وافرادی در زندگی او بوده اند که در بوجود آمدن او, در رشد و بزرگ شدن او سهمی اصلی واساسی را دارا بوده اند .
____ درمروری برخویش:____
درمروری برخویش
دفتری روی دو پابرگ در برگ همه خاطره ه
اوبه هر شعر وغزل خاطراتی دیرین !
دیده ام خیره به اوراق وبه برگ..
وچو ابری به شتاب ؛ خاطره
؛ از دل واز آبی این روح گذشت
در مروری که دلم....
....پر ز یک " حس مداوم" شده بود"
زهمه قصه ی تکرار شدن "!
.....روزگاری همه آه ،

گذر شبنم واشکی غمناک
تا رسیدن به پگاه...
گاه در گرمی یک روز بلند ،

روشن و پر شده از سایه ی شوق..
گاه در باران ها ...

گه گداری به مه ونمناکی...
گاه چتری دردستگاه طوفان زده

در غمناکی...
بی پناهی هائی ،

روزوشب ، گه گاهی !
از خط مرز عبور...

گاه وامانده به راهگاه

در کوچه سرگردانی!
گاه گم کرده رهی...

مانده به جا !
خاطری نیست از آن

"حس امیدم " امروز
،شوقکی نیست

در این ذهن حضورم اکنون !
ورقی تازه دگر نیست

مراتا نویسم بر برگ ...
سبزی خاطره ی فردا را...

درامیدی به خیال!!!
درخیالی که تو درآن هردم

در کنارم باشی!!!
گل سرخی دردس
با نگاهی که در آن،

شعله ی عشق..
سردی حرف جدائی ها را...

درحریم سرد ِ دل ِ سرمازده ام ،
محو ُو، تبخیرکند!

و گل سرخ دلم باز شود
به امید ی که درآن ، هردم وُ ...
هرلحظه به عشق
روح لبخند توبامن باشد،

سایه ات هـمپایم !!!
آه ای روح طــراوت ،

بـرگـی،باز بگــشا بدلم !!!
چهارشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۷
___ فرزانه شیدا___
من که خود سالهاست خارج از کشور زندگی میکنم هرگز برای یکبار نیز بر زبانم جاری نمیگردد که باوجود داشتن اقامت بگویم من نروژی هستم چراکه درنهایت امر من یک ایرانیم من زاده شده از یک مادر ایرانیم ودرخاکی پا گرفته ام که خوب یباد کشور ووطنم بوده است .وهربار که از آن خارج شده یا به آن باز میگردم باز درموقع خروج حس میکنم در پشت سر خویش بسیار چیزها را جا نهاده ام که نمی بایست ترک شود نمیبایست از من جدا باشد واگر زندگی وشکل زندگی اینگونه حکم میکند که در جائی دیگر زندگی خویش را طی کنم باز معتقدم که هرکجا باشم هرچقدر هم در ان مکان احساس ارامش وراحتی را داشته باشم اما برای همیشه در زندگی خود کمبود بسیاری چیزها را احساس خواهم کرد
از سفر کرده ، ارزش سرزمین مادری را بپرس . *ارد بزرگ
___غربتى بیش نبود___
غربتى بیش نبود ,
رفتن ودور شدن از وطنم
وکنون می بینم
که بصد خاطره پابندم باز
وبه آن خاک که با نم نم آب ...
بوی گلهای بهاری میداد..
وبه آن کوچه وپس کوچه ی شهر
که ز آوای منو ما پر بود...
چشم چون میبندم ...
باز میبینم من ,
خنده وهمهمه ی طفلان را
وصدای گرمی
که به آوا میگفت:
آی سبزی دارم
سبزی تازه ی باغ!...
وچه دوریم وغریب
زآنهمه همهمه ی شهر امید ...
و ز آن (تهرانی) *
که به آغوشی باز
همه را...
همه را جا میداد
...
لیک در سردی غربت
حرفیست
که مرا میخواند
سوی دلبستن وهمراه شدن
باتوای ایرانی
وبدل میگوید:
هرگز از یاد مبر
که تو از کشور شعر وادبی
زاده ی کشور حافظ .سعدی
زاده عشق ومحبت .گرمی
زاده ی نور ومحبت . ..خورشید
زاده ی شور وحرارت...امید
...
ومبادا که دلت
زینهمه سردی غربت شکند
در دلت خورشید ی ست
که غروبی نپذیرد هرگز
عشق را یادآور
..که ز آغاز تولد باما
سخنی دیگر داشت
ومداوم میگفت
:دل زهمبستگی خویش
نباید کندن
زدل هموطن وهمسایه
زدل باهنر ایرانی...
واز همه دلهائی
که زآوای محبت پربود
وبخود باید گفت:
افتخاریست بلند...
خوب بودن, چو یک ایرانی
" سبز "چون سبزی ایران گیلان
پاک چون برف دماوند " سفید"
"سرخ "چون سرخی آن نوگل سرخ
این سه رنگی که ترا ,
سمبل ایـــران بوده ست
پـرچـم مهر و محبـت ...
امیـد
مظـهر عشق و صداقت...
خـورشید!
بادل همرنگی
که دراین غربت سرد
همچنان گرمی ایران دارد
همچنان گرمی ایران دارد
۱۶ دیماه ۱۳۷۰
___ فرزانه شیدا/ اُسلو - نروژ___
وآنچه که هرگز ازنهاد یک وطن پرست یک انسان با عاطفه یک فرد مقید , به زندگی فراموش نمیشود این است که همیشه کسانی هستند که دوستش داریم ودوستمان دارند.همیشه افرادی هستند که با دل وجان نگران حال ما باشند وهمیشه حتی اگر کسی باشد که بی هیچ خانواده ای بجا مانده ودرخارج از وطن خویش زندگی کند هر گز قادر نخواهد بود ریشه وبنیاد اولیه هستی خویش را فراموش کرده "وخود را چیزی جز آنچه هست تصور کند"وطن مادر تمامی قلبی ها ست
** آنهایی که از زادگاه خود می روند تا رشد کنند با سپری شدن اما اینکه چرا آدمی این پرسش ها را که پاسخ گفتیم !
*آزادی در ما بارور می شود .وپس از آن ، آرمانی بزرگ همچون عشق به میهن در چشمه وجودمان جاری می گردد . ارد بزرگ*
__ باورم کن ___
باورم کن که مرا نامی هست
گرچه گمنام و غريب
گرچه افتاده رهم در غربت
گرچه بيگانگيم وسعت يافت
وسعتی ژرف تر از ديروزم!
گـرچه روزی
ز سر غصه بخود ميگفتم:
کاش غربت بودم ...

ناشناسی در خود
که کسی نام مرا نيز
نپرسد از من ...و کنون
...و کنون ,
خانه در اين
خانه ی غربت دارم
ناشناسی ز همه دهر غريب
آشنا نيست کسی با نامم!
....
و مرا نامی هست
گرچه گمنام و غريب...!
تو مرا باور کن
تو که اين شعر مرا ميخوانی
تو که از نام من اين ميدانی
که من آن هموطنم
..
مانده در خانه غربت در دور ...
آنور آب ولی ....
وطنم سبز و سفيد و سرخ است
لاله هايش بسيار
...
چشم بسيارکسی
منتظرم...
چشم من نيز براه...!
ناشناسم اما ....
...نه برای تو که اين
شعر مرا ميخوانی
تو که معنای همه

بيت مرا ميدانی ...
ومرا می فهمی
بی هرآن ترجمه ای!
تو مرا باور کن
...
تو مرا باور کن
که اگر دور ز خاک وطنم
دل من ايرانی ست
و دل ايرانی
هرگز از ياد وطن غافل نيست
...
تو مرا باور کن..که کنون نام مرا ميدانی...
آنور آب ولی....وطنم سبزو سفيدو سرخ است
لاله هايش بسيارو
پنـــاهش الله
و پنـــاهش الله
9 آذر 1384 - فرزانه شیدا____
* روزگار می فهمند بزرگترین گنج زندگی را از دست داده اند و آن زادگاه و میهن است . *ارد بزرگ
* میهن دوستی ، دسته و گروه نمی خواهد ! این خواستی است همه گیر ،که اگر جز این باشد باید در شگفت بود . * ارد بزرگ*
*میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است . ارد بزرگ*
پایان فرگردمیهن
به قلم: فرزانه شیدا
Farzaneh Sheida
fsheida / f.sheida
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:37 pm

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"

●بعُد سوم آرمان نامه●
● فرگرد سر آمدان●
همراه با مجموعه مقاله ای در باب فرودسی به قلم جناب استاد خالقی مطلق

در فرگرد سرآمدان از دیدگاه ارد بزرگ خواهیم پرداخت
میدانید که همواره در طول تاریخ زندگی بشر افرادی وجود دارند که در زندگی دیگر
انسانها نقشی به سزا را بازی میکنند
این افرا د در فرگردهای ارد بزرگ نیز با نامهائی چون
• ۱-سرپرست
•۲- پیشوا
•۳- مردان و زنان کهن
•۴- برآزندگان
•۵- اسطوره
•۶- فرمانروا
•۷- ریش سفید
•۸- سرآمدان
•۹-اندیشمندان
•۱۰- وسرانجام آموزگاران.
وچون دقت کنیم خواهیم دید که این افراد بااینکه خود از جمله افرادی هستند که چون ما یک زندگی معمولی داشته ودر میان خود ما می زیسته اندو آنچه همواره کسی را ازکسی مجزا ومتفاوت میکند نگاه واندیشه واعمالی ست که هرشخص در زندگی خویش پیش گرفته و بواسطه ی آن زندگی خود را پایه گذاری کرده وبه روش وآئین وشکل اندیشه های خود بنای یک هستی خوب یا بد برا برای خود
واطرافیان خویش می سازد .در ؛ فرگرد سرآمدان؛ نیز ما با نوعی ازاین گونه افراد روبرو هستیم که در راه زندگی خودصرفنظر از زندگی شخصی وفردی خویش دردیگر مسائل زندگی چون کشور ومیهن نیزخدمتگزار جامعه ی خویش بوده اندوبا افکار واعمال وایده واندیشه های خود نامی ازخویش برجا نهاده وتا همیشه زندگی با نام نیک ز آنان یاد میشودوازاین گروه میتوان (شاعران ونویسندگان نامی) را برشمرد وبه تفضیل از هریک سخن گفت ولی به جهت آنکه بحث فرگرد ها طولانی نگردد به یکی دونمونه اکتفا میکنیم ودر جای آن از اشعار این شاعران نامدارن که در اندیشه وتفکر نیز سرآمد دوران خودو همچنین دوران کنونی بوده اند, وهموا ره نیز دست نوشته ها وکتب ایشان در خدمت
بشریت بوده یاد خواهیم نمود.از جمله آثار ی که میتوان از آن نامبرد شاهنامه ی فردوسی ست و آنچه ,بر سر افرادی افسانه های او میآیدوانچه در ,رخدادهای شاهنامه میگذرد واعمالی که پادشاهان وجنگجویان و..در طی سفرنامه ی زندگی خود در شاهنامه انجام میدهندهریک بگونه ای درتاریخ بوده یا به همان شکل با کمابیش تغییراتی اتفاق افتاده است من گاه فکر میکنم که شاید، (البته اگر دقت کنیم) ،در میان نویسندگان وشاعران افرادی را خواهیم دید که گوئی با نوشته واشعار خویش پیش بینی آینده ی خود ودیگران را کرده اند.اما اینکه تا چه حدودی براین امر آگاهی داشته اند چیزی ست که بر ما مشخص نیست ودر بعضی اشعار چون اشعار ؛ حافظ مولانا و شمس تبریزی وخیام ؛.. گاه به اشعاری برمیخورم که ازاین امر حکایتی دارد . کسانی که قادر به گفتن احساس درونی خویش نیستند وبا مدد از این وعلت اینکه اینگونه فکر میکنم این است که بسیاری از انچه سروده اند یا درهمان دوران َاتفاق می افتاده ویا در آینده ای نه چندان دور به حقیتی مبدل گردیده است وگاه نیز سندیتی بر آینده وآیندگان گردیده است که (بحث قاره ها در شاهنامه ی فردوسی)نیز نمونه ا ی بر این مضمون می باشد.درعین حال ازنگاه من دنیاى واژه ها ، تنها پناه شاعران ونویسندگان است( قلم ایشان) تنها بیانگرعواطف واحساسات درونیست ,که با سرودن شعری ،نه تنها معنا واحساس بدرون خود شاعر برمی گردد بلکه بر دیگری نیز اثر شایان خواهد گذاشت.سرآمدان در طول زندگی خود همواره همه ی احساس واندیشه خود رادر دایره صفا وصداقت خود ریخته وبا دیگران شریک گشته و میشوندواگرچه دیدگاه بسیار حساس و ظریف وهمچنین احساس بسیار لطیف وحساسی را نیزدارا هستند که قادرند همه آنچه را دردل دارند درقالب کلمات ریخته وآنرا دراختیار همگان قرار دهند اما تفاوت آنان این است که وهرگز بفکر پنهان کاری احساس واندیشه ی خود نباشند( چراکه اگر جز این بود شاهکارهای بسیار بزرگ دنیا خلق نمیشد. )!همواره« قلم »گویاترین کلام احساسی شاعران ونویسندگان است
تا بدین وسیله بیانگر احساس خویش بوده وپیامی را نیز به مخاطب شعر خود برسانند
ازاین نظر،میتوان گفت که آنچه قلم عنوان میکند ،گویای درون فقط شاعر نیست اگرچه احساس اولیه از آن اوست اما از سوی دیگر نیزبسیارند .اشعار ونوشته ها خود را , بازگو شده احساس میکنند واین خود یارای دهنده ی افرادی ست که بدلایلی در زندگی خود ,سخن گفتن ودردودل کردن را دوست ندارد یا نیآموخته که میتوان با دیگری هم از درون خود سخن گفت وآرام گرفت درنتیجه بسیار اشعار ,و جود دارند که خود میتواند التیام دلهائی باشد که قدرت سخن ندارند ویا حتی برای گویای احساس خوددچار مشکل بوده وبدینوسیله از کتابها وجملات واشعاربرای بازگو کردن خویش بدیگری از ان بهره می جسته ومیجویند :
______" صبر" _____
آرزو دارم بیابی مرحمی
تا بیاسآئى به شادیها دمّى
روزگاران چهره دارد خوب وبد
(صبر *) می باید بوّد ، بر ( آدمی*)
گه به زین و ُ گه به زیر ِ زین دهر
دل گذر دارد به شادی و غمی!
باید از غمها گذر کرد و گذشت
بر غم دل ، چیره باید شد ، کمی!
" فرزانه شیدا مهر ماه ۱۳۸۸"___
من نیز خود بسیار پیش امده است که در موقع مطالعه کنار جملات یا اشعاریبا علامت ستاره یا ضربدر وگاه خطی بزیر جمله ی مورد علاقه ام آنرا مشخص نموده ام وگاه در دفترچه ی یاداشتی چنین بخش هائی را نوشته ونگهداری کر ده ام تا در مواقع لزوم مجدد وبطور مستقیم به سراغ همان بخش رفته وبه دوباره خوانی, یا یادآوری آن برای خود مشغول شوم بسیارنیز پیش آمده که خود نیز شعری سروده ام که چندین سال بعد دقیقا هرآنچه ,در سروده ی خود گفته بودم در زندگیم اتفاق افتاده واین به شکلی بود که خود از اینکه ,شاید آنچه مینویسم روزی حقیقت بیابد بی خبر بودم اما باهر آنچه بر من نیز گذشته,اما باز نمیتوانم بگویم سرنوشت یا تقدیر چنین برایم رقم زده , چراکه گامهای آدمی خود مشخص کننده وتعیین کننده ی آینده او خواهد بود وهمچنین ,تصمیماتی که شاید اگر بدرستی تحقیقی در آن باب شده باشد میتوانست بسیار در شکل آینده ی افراد موثر باشد.درکل هرآنچه نیز روزانه انجام میدهیم معمولا درپایه های اولیه , اساسی ومهم را در زندگی آدمی بنا خواهد نمود وموقعیتهای خوب وبد بسیاری ,مواجه میگردد که نوع انتخاب وتصمیم گیری شخص در آن رابطه
ودر آن موضوع بی تردید بی ثمر وبی اثر نخواهد بود .
پرستوی مهاجر :
برو بار دگر از یاد و خاطر
پرستوی دلم آه ای مهاجر
خزان عشق ما از نو رسیده
سفر کن قلب من آه ای مسافر
برو بار دگر از آشیانت
اگرچه با مشقت گشته حاضر
همیشه کوچ و از لانه گذشتن
بگو تا کی تو ای دنیای جابر؟!
به سختی آشیان کردم مهیا
کنون هم میروم مانند عابر!!
نمیدانی پرستو را چه دردیست
ترا معنا بوّد تنها به ظاهر!!
یاید بر زبان درد پرستو
نگفته شعر دردش هیچ شاعر
غم هجرت نشد ترسیم نقاش
ادیبی نانوشته در دفاتر!!!
تو درد مرغ سرگردان چه دانی؟!
تو با آواره کی بودی معاشر؟!
تو آن نقطه به پرگار جهانی
پرستو هم بوّد همچون دوائر!!!
شنیدی تو صدای قلب او را؟!
طپشهایش شده در سینه وافر!!
بخود گوئی :پرستو هم سفر کرد
رسیده نو بهار ؛من؛ بآخر!!
تو گویی میرود او سوی ییلاق
ولی طفلی پرستوی مهاجر!!!
به جبری میرود از لانه ی خویش
چو آن آواره در صحرای بایر!!
دوباره در پی یک آشیانه
دوباره جبر این دنیای ساحر!!!
پرستو این دل آواره ی ماست!!!
که تقدیرش شده با تو مغایر!!!
بصدها باره کوچش را رضا شد
"دگر نتوان شدن همواره صابر"؛!!
هزاران باره رفته بی شکایت
ولی گریان شده در این اواخر!!!
ز قلب او که بوده آشیانم
روم با غصه و اندوه وافر!!!
به اشک دیده بر این کوچ غمگین
بدور آشیان گردم چو زائر!!!
خدایا مرغکی بی آشیانم
که هردم میشوم از لانه صادر!!!
بدین آوارگی ها چوّن بسازم؟!
منم تنها بدرد سینه ناظر!!!
ز سرمای محبت رهسپارم
که نتوان شد به سرمائی معاشر!
به دلداری قلب بیگناهم
زبانم گشته از هر گفته قاصر!!!
چرا تقدیر من هجر و جدائیست؟!
؛ خدا ؛را کی توانم بود شاکر؟!
بخود گویم به اشکی:ای مسافر
برو بار دگر از یاد و خاطر
خزان عشق ما از نو رسیده
سفر کن ای ؛پرستوی مها جر؛!!
!شنبه ۱۱بهمن ماه ۱۳۶۲
___ فرزانه شیدا___
من نیز باخود عهد کردم که :
گر ازاین منزل ویران بسوی خانه روم
دگر آن جا که روم " عاقل وفرزانه" روم
"زین سفر گر به سلامت به وطن "باز رسم
نذر کردم که هم از راه به میخانه روم
تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر وسلوک
بدر صومعه با بربط وپیمانه روم
آشنایان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر بشکایت سوی بیگانه روم
بعد ازاین دست منو زلف چو زنجیر نگار
چند و چند از پی کام دل دیوانه روم
گر ببینم خم ابروی چو محرابش باز
سجده ی شکر کنم وز پی شکرانه روم
خّرم آن دم که چو حافظ به تمنای وزیر
سرخوش از میکده با دوست بکاشانه روم !
_____حافظ*______
واین نیز تفالی بود بر دیوان حضرت دوست حافظ شیرازی همانگونه که بارها در فرگردها تاکید کرده ام ما نمیتوانیم همه چیز را به حساب شانس واحتمالات بگذاریم بی شک چیزی جز این نخواهد بود که ما از حقیقت های ناگفته زندگی خود فرار میکنیم ودردرون میدانیم که خود نیز بی تقصیر نبوده ایمیا اینکه نمیخواهیم برای دیگری همه ی ماجرا وهمه ی آنچه را که اتفاق افتاده است تا امروز درمکان فعلی باشیم را بازگو کنیم.!
___ این روزگار:___
از روزگار در گذر دارم شکایت با گله
پرشد دگر پیمانه ام از صبر وحتى حوصله
بنگر که بگذشته زما هرروز ما بس بى ثمر
شادى بسى دور از دلم، داردبه دنىا هلهله
بازار عمر زندگى گه کوته وگاهى دراز
رسمى دگر باید بوّد بر این سند ،این معامله
تا کى بدنبال هدف درکوچه سرگردان شدن
همواره بىن خوب و بد ،باشد هزاران فاصله
دلخسته و بس شاکیم زین روزگار لعنتى
یارب خدائى کن کنون ، گیرد بدى ها فیصله
اول آبان ۱۳۸۸- فرزانه شیدا
در زندگی نیز دودلیل وجود دارد که حقیقت را نمیگوئیم:
1/ما دربسیاری از مواقع حاضر به قبول اشتباهات ویا حتی شکست خود نیستیم .
وگاهی نیز از سر پنهان کردن معمولا وبیشتر برای موجه انگاشتن خطای خود یا
دیگرانی که بدلایلی از آن وآنان حمایت می کنیم ،و به هر بهانه ای توسل میجوئیم تا بدینوسیبه بر خود ودیگری قصد داریم که این امر را موجه کنیم که اشتباهی ازما یا دیگری در رابطه با ما سرزد است چرا اکنون همان خطا در امروز زندگی ما ,باعث مشکل ومولّد گرفتاری ما شده.! از این نظر , میتوان گفت که آنچه , "قلم" عنوان میکند, فقط وبه تنهائی گویای درون شاعر نیست اگرچه احساس اولیه از آن اوست اما از سوی دیگر نیز بسیارند انسانهائی که با, اینگونه اشعار ونوشته ها ئی که توسط شاعری حرف دل خود ودرون خود وحتی شخص خود را ,بازگو شده احساس میکنند واینگونه اشعار برای مردم عادی خود بمانند دردودل کردن خود انهاست نه تنها شاعر که در سروده ی شاعر خود را می بینند وگوئی دردودلی که در سینه داشته اند در شعر وسروده ای بازگو شده می بایند چراکه بسیارند انسانهائی که قادر به بازگو کردن درون خود یا حتی قادر به دردودل کردن نیستند یا برای ایشان حرف زدن از درون مشکل است یا بلد نیستند یاد نگرفته اند که چگونه احساسات خود را ابراز کنند حتتی بااینکه درونی پراز حرف داشته وتمایل به حرف زدن نیز دارند وبااین اشعار خود را بازگو شده احساس میکنند وحتی احساس آرامش میکنند ویا از نزدیکی احساس خود با شاعر این غم از درون ایشان خارج میشود که هچکس چون اونیست هیچکس دردی چون درد او ندارد ومی بیند که شاعری ونویسنده ای حرف دل اورا ابراز کرده است
____صبر ____
آرزو دارم بیابم مرحمی
تا بیاسایم به ارامش دمی
روزگاران چهره دارد خوب وبد
(" صبر" ) می باید بُوّ بر "آدمی"
گه به زین وگه به زیر زین دهر
دل گذر دارد به شادی وغمی
باید از غمها گذر کرد وگذشت
برغم دل, چیره باید شد , کمی
مهر1388_فرزانه شیدا___
بسیار نیز پیش آمده که خود نیز شعری سروده ام وچندین سال بعددقیقا هر انجه را درشعر سروده بودم در زندگیم اتفاق افتاده و به چشم عین شعر خود را در زندگیم مشاهده میکردم بی آنکه روز سرودهن شعر بدانم که روزی همه ی اینها در زندگیم اتفاق خواهد افتاد چون مهاجرت من از ایران واگرچه باز نمیگویم که تقدیر وسرنوشت چنین برایم مقدر کرده بود چراکه گامهای آدمی خودمشخص کننده ی آینده ی اوست وهرچه پس از آن اتفاق میافتد تعیین کننده ی آینده ی او خواهد بود وهمچنین تصمیماتی ک در زندگی اتخاد میکند واگرانسان به درستی تحقیقی در رابطه با آنچه انجام میدهد بی شک میتوانست در شکل آینده ی افراد موثر بوده وهستدرکل هر آنچه روزانه انجام میدهیم معمولا در پایه های اولیه اقداماتی ست که,نقشی اساسی ومهم رادر زندگی در ساختار اینده ی ما بنا خواهد نمود وموقعیتهای خوب وبد بسیاری را که با آن مواجه میشویم در آینده نیز با انجام کارهای روزانه ی ما شکل خواهد دادکه تماما در انتخاب وتصمیماتی خلاصه میشود که شخص در زندگی خود اتخاد میکند ودرنتیجه روزانه وتصمیم امروز او در فردای او بیثمر وبی اثر نخواهد بود حتی اگر انتخاب وتصمیمی کوچک باشد
_____ این روزگار:_____
از روزگار در گذر دارم شکایت با گله
پرشد دگر پیمانه ام از صبر وحتى حوصله
بنگر که بگذشته زما هرروز ما بس بى ثمر
شادى بسى دور از دلم، داردبه دنیا هلهله
بازار عمر زندگى گه کوته وگاهى دراز
رسمى دگر باید بوّد بر این سند ،این معامله
تا کى بدنبال هدف درکوچه سرگردان شدن
همواره بىن خوب و بد ،باشد هزاران فاصله
دلخسته و بس شاکیم زین روزگار لعنتى
یارب خدائى کن کنون ، گیرد بدى ها فیصله
اول آبان ۱۳۸۸- فرزانه شیدا
( سرآمدان اما اینگونه نیستند *) آنان از گویائی واقعیات سرباز نمی زنند ، و هرگز از آنچه برآنان گذشته ، را با خلوص نیت عنوان میکنند خواه موفقیت باشد یا شکست , تمامی را بادیگران درمیان نهاده ومعتقدند که می بایست دیگرا ن نیز از آنچه بر آنان گذشته با خبر باشند تا ازآن پند گرفته کمتر با مشکل مواجه شوند.آنان آنقدر صادق , انسان دوست و اجتماعی هستند که فکر کند چه اشکالی دارد که غموشادی من موفقیت وشکست من بر دیگران آشکار باشد زمانی که ممکن است این خودبه تنهائی ,یاور راه آنان در زندگی باشد .برای بازگوئی بهتر مطلب میتوانم مثالی عرض کنم:ازجمله عشق استاد شهریار که نماد خوبی براین سخن است که او هرگز خود خویش ودرون خود و عشق خود را از کسی پنهان نکرده و بیت بیت اشعار خود سخن از عشقی 60 ساله داشته است که همواره دردل استاد شهریار زیسته وهمراه با همین عشق نیز جهان را ترک کرده است وهمچنین هزاران ابیات دیگر او که خود نماینده اندیشمند بودن این استاد بزرگ
و نماینده ی تجارب و بزرگی روح ودرون او بود, همراه با پند ها واندرزهای
بسیاردراین اشعارخود شاهدی زنده بر این گفتار است سروده ی استاد شهریار را میخوانیم: با نام" به سینما" میرفت_____:
توای بالا بلا دلبر بگو منزل کجا داری
خدا را برسر بالین که؟ ای بالا بلا داری
به دامان فلک جایی سزای چون تو گوهر نیست
فرود آ ای عزیز دل به چشم من که جا داری
زخود بیگانه ام کردی، که با چندین رمیدن ها
هنوز ای آهوی وحشی نگاهی آشنا داری
به دنبال تو افتادم نگاهی در قفایت کن
به این تندی مرو افتاده ای هم در قفا داری
من این راز ونیاز عشقبازی از خدا دارم
خدا را ناز کمتر کن ، تو هم آخر خدا داری
هوای نفس چیز دیگر است وعاشقی دیگر
تو باید این دومعنی جان من از هم جدا داری
ترا تا بی صفا دیدم سری بر آستین دارم
بیا ای اشک تلخ امشب، عجب ذوق وصفا داری
ندانم تاچه گویم ای طبیب سنگدل باتو
شکستی استخوانم را وبا خود مومیا داری
خوشا در پایت افتادن به شوق وگریه سردادن
بخندان گل که چون صبحم به وجد وگریه واداری
ننالد درچمن قمری بدین مستی وشیدائی
دریغ است ای دل رعنا ستم با ما روا داری
به دامن می فشانی شهریار لاله ونسرین
مگر در سینه ی تنگت تو باغ دلگشا داری( استاد شهریا ر )
وحتی نامی که "استاد شهریار " برخویش برگزید نیز به نقل ازخود او برگرفته از تفالی بود که برای برگزیدن نام خود به فال حافظ زدکه در" شعرحافظ " نام " شهریار" برده شد واو این نام شهریار برای خویش انتخاب کرد.لازم به گفتن این نیز هست که نام شیدا نیز برگرفته از تفالی بود که بهیاد شهریار برای برگزیدن تخلص خود بر دیوان حافظ زدم ونام شیدا رانیز حافظ شیرازی بروی من نهاد!
*و در این سروده از حافظ بود
که نام وتخلص من برمن مشخص شد:
مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تاکنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله ی * شیدا *ست ,دائم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم زعشق شکر و بادام دوست
زلف او دامست و خالش دانه ی آن دام من
بر امید دانه ی آفتاده ام در دام دوست
سر زمستی برنگیرد, تا بصبح روز حشر
هرکه چون من در ازل یک جرعه خورد ازجام دوست
پس نگویم شمه ی از شرح شوق خود از * آنک (*از آنروکه*)
درد سر باشد نمودن بیش ازاین ابرا م دوست
گر دهد دستم کشم دردیه همچون توتیا
خاک راهی کاّن مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال وقصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا بر آ ید کام او
حافظ اندر درد او میسوز وبی درمان بساز
زآنکه درمانی ندارد درد بی درمان دوست
_____( دیوان حافظ شیرازی)____
اگرچه من قول میدهم هرچه که هستم لااقل درد بی درمان کسی نباشم! ,اما به هر شکل برآزندگان در زندگی بد ینگونه فکر نمی کنند که گفتن آ نچه واقعیت است را همواره وظیفه ی خودمیدانندودرکنار تما می این سخنان اگر سر آمدان براستی چیزی برای گفتن نداشتند از چه روست که هنوز از دیر زمان تا کنون همواره آثار آنان برجای مانده است ؟چنین موضوعاتی ست که بر آزندگان را از دیگر مردم مجزا میکند شاعر ونویسنده احساس واندیشه خود را درقلم خویش ریخته وآنچه میگوید ،چه در قطرات اشک او باشد چه در سوختگی دل او چه حکایت تاریخ باشدچه رنج زندگانی ... همه وهمه چنان ارزشی را بخود میگیرد که انکار آن از عهده ی منو شما خارج است- شاعر ونویسنده از ریختن اشکهایش شرم نمیکند- شکستهای خود را با شجاعت تمام ابراز میکند- احساس خود را با همگان شریک میشود واین تنها بخاطر این نیست که میخواهد از لطف ومحبت دیگران برخوردار گردد ویا حتی دلسوزی همنوع خویش" بلکه او میگوید چون میداند باید بگوید "" واین وظیفه اوست که بگو ید " .او می بایست دیگران را از پیش آمد وپسآمد ماجراهائی که دیده است و تجربیاتی که با آن روبروگشته واز آنچه که آموخته است دیگران را نیزآگاه کند جناب استاد خالقی مطلق همانگونه که بارها در فرگردها تاکید کرده ام ما نمیتوانیم همه چیز را به حساب شانس واحتمالات بگذاریم بی شک چیزی جز این نخواهد بودکه ما از حقیقت های ناگفته زندگی خود فرار میکنیم ودردرون میدانیم که خود نیز بی تقصیر نبوده ایم یا اینکه نمیخواهیم برای دیگری همه ی ماجرا وهمه ی آنچه را که اتفاق افتاده است تا امروز درمکان فعلی باشیم را بازگو کنیم.!
:در سروده ی :"سعدی " نیز میخوانیم که____ :
به چکار آیدت ازگل، طبقی
ازگلستان ِ من ، ببر ورقی
گل همین پنج روز وشش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد .( سعدی )
بگذارید نگاهی داشته باشیم بر عقیده اندیشمندان, استادان علوم ادبی وادبیات و‌شاعران ,نویسندگان وبزرگان که توسط آقای نیما اسماعیل پور گرد آوری وتدوین گردیده است واین بزرگان نیز ارجمله کسانی هستند که خود جزئی از( سرآمدان) محسوب میگردند،واین بزرگان عالم به یک گونه اندیشه میکنند که :
" اشپینگر": شعر گفتن هنر است اما شعر فهمیدن از آن هم برتر است
" دانته": شعر مرواریدی است در اقیانوس استعداد که فقط صیادان پر توان می توانند آن را صید کنند
" گوته": با زبان شعر بهتر می توان در دلها نفوذ کرد
" آلفونس دوده ": شعر زیباترین ناله و سپاس و نصیحتی است که از ضمیر انسان بر می آید
" دهخدا" : زبان شعر را همه می فهمند حتی آنها که سواد ندارند
"ویکتور هوگو ": هر کس از شعر چیزی نفهمد از هیچ هنری چیزی نخواهد فهمید
" دالی ": شعر به شاعر چنان قدرتی می دهد که می تواند هم نقاش و هم آهنگساز نیز بشود
"ناظم حکمت": عشق تنها عامل شعر نیست خشم و غم و امید هم عوامل دیگر هستند
" نیما یوشیچ:" هم شعر گفتن استعداد می خواهد و هم شعر فهمیدن
"ولتر:"شعری که در شنونده غرور یا امید یا خشم یا اندوه ایجاد نکند شعر نیست
"محمد حجازی": هزار جمله به نثر، ارزش و زیبایی یک بیت شعر را ندارد .
ودرکنار تما می این سخنان اگر سر آمدان براستی چیزی برای گفتن نداشتنداز چه روست که هنوز از دیر زمان تا کنون همواره آثار آنان برجای مانده است ؟چنین موضوعاتی ست که بر آزندگان را از دیگر مردم مجزا میکند.
شاعر ونویسنده احساس واندیشه خود را درقلم خویش ریخته وآنچه میگوید ,چه در قطرات اشک او باشد چه در سوختگی دل او چه حکایت تاریخ باشدچه رنج زندگانی ... همه وهمه چنان ارزشی را بخود میگیرد که انکار آن از عهده ی منو شما خارج است
1 - شاعر ونویسنده از ریختن اشکهایش شرم نمیکند
2_شکستهای خود را با شجاعت تمام ابراز میکند
3- و احساس خود را با همگان شریک میشود واین تنها بخاطر این نیست که میخواهد از لطف ومحبت دیگران برخوردار گردد ویا حتی دلسوزی همنوع خویش را خواهان باشد ,
" بلکه او میگوید چون میداند باید بگوید ، واین وظیفه اوست که( بگوید )!" .
او می بایست دیگران را از پیش آمد وپسآمد ماجراهائی که دیده است و تجربیاتی که با آن روبروگشته واز آنچه که آموخته است دیگران را نیزآگاه کند.ازجمله افرادی که میتوان از آنان به نام سر آمدان نام برد :از شاعران کلاسیک Sad فردوسی ـ سعدی - نظامی - حافظ - شمس تبریزی- مولانا جلاالدین و وحشی بافقی) ... واز شاعران نزدیکتر به دوران ما ( شهریار ودر شعرنو" پدر شعرنو" نیما یوشیج "*) و دیگرشاعران بنامی دیگری هستند که دراشعار ونوشتارآنا بخوبی میتوان ‌(اثر دانش وعلم وتجربه و دوراندیشی واندیشه های فلسفی ویا عرفانی )مشاهده کرد وتوشه ای نیز برای آینده خویش برداشته وبه رقم تجربیات آنان ازبسیاری مشکلات دوری جسته یا به مدد آن خود نیز انسانی شد که در چالش ها وپیامد های زندگی توشه راهی را که ز انان آموخته ایم ، با خود برد ه و آموخته های آنان را نیز یاور خود در راه زندگی کنیم واین بواقع روشن و آشکار است که انسانی بدون آنکه نیازمند توشه ایبرای اینده خود باشد قادر نیست ادامه راه خویش را به سهولت رفته از مصائب ومشکلات بر حذر باشد .اگرچه زندگی همواره به گونه ای در راه های زندگی به آزمایش ما میپردازدوبا معمولا با آنچه که پیش بینی نشده است به استقبال آدمی می آید.اما براستی چه چیز میتواند دراین گامهای سخت یاور راه ما باشد مگر یاری ,گرفته , از بزرگان وسرآمدان وپیران وافرادی که خود به نوبه خود این راه را پیموده وکمابیش در راه زندگی همان را تجربه نموده اند که در اثار آنان ودر کتب مختلف یا حتی روایات بسیار از آنان دیده شنیده وخوانده ایم .درواقع سرآمدان انسانهائی هستند که بگونه ای در اشعار خویش امر و نهی دوستانه ای را, با ما در اشعار ونوشتار خویش خواهند داشت که چون سر بدرون کتاب اینان بریم بی شک بی ثمر باز نخواهیم آمد که این چه از سر تفنن باشد چه از سر نیازبه یادگیری ، ...و همانگونه که در فرگردهای گذشته نیز اشاره کردم : ممکن نیست که چیزی از آن نیاموخته , سر از کتب ونوشتار آنان بلند کنیم .انسان که نیازمند تفکر است با " فلسفه " که خود یعنی " سوال " سوال از زندگی, از چگونگی ها ,از چرا ها ودلایل ... انسان هرگزقادر نخواهد بودبدون پاسخی به حداقل نیمی از سوالات خویش , خود را در دنیای امروز آسوده ودرامان ببینند, چرا که حتی تغییر نوع وشکل زندگی هرآن قدری هم که تحول یافته باشدوهر چقدر که انسان امروز با انسان گذشته تفاوت داشته باشد .باز در نهاد وذات همان انسانیست که نیازمند بسیاری از چیزهاست .ازجمله جواب گرفتن وپاسخ یافتن بر پرسش وسوالات خویش و حال سوال اینکه : چرا جوابگوی ما این عده باید باشند" و پاسخ چیست؟زمانی که شاهنامه ی فرودوسی را نیز ورق میزنم با آنچه در تاریخ ,زندگی ما گذشت ,احساس میکنم شاعر اندیشمند ایرانی بیش ازآنکه شاعر باشد بمانند آینده نگری که همه چیز را از آینده میداند در اشعار خود سخن میگویدواین یکی دیگر از " محسنات سرآمدان " است که بعلت نزدیکی دل وحالتهای عرفانی وشاعرانه خویش بسیار با خداوندگار خود نزدیک هستندوبگونه ای آینده را نیز پیش بینی کرده وخواه بر اثر تجربه باشد یا از روی آگاهی از نتایج اعمال , همیشه در سروده ها ونوشتار خویش چنان نوشته اند که خبر از نزدیکی آنان با خداوند را میدهد ,نمونه این اشعار را در کتب شاعرانی چون خیام وفردوسی وحافظ ...وشهریار ونیما نیزبسیار دیده میشود .نام بردن این تعداد ازشاعران بدینگونه که در سبکها وزمانهای مختلف زیسته وشعری سروده اند.از آنروست که در همه ی اشعار آنان آثار ونمونه های از ازتباطی نزدیک ومعنوی که با خداوند دارند مشهود وآشکار است نمونه هائی از آن:مثالی از حافظ :نکته ی روح فزا از دهن دوست بگو .... نامه ای خوش خبر از (عالم اسرار) بیار (حافظ)
¤ ویا اشعاری که سراسر پند است:
در سرای پیر مغان رفته بود وآب زده
نشسته پیرو صلائی به شیخ وشاب زده
سبوکشان همه در بندگیش بسته کمر
ولی زترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام قدح نور ماه پوشیده
عذار مخبچگان راه آفتاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته ی رحمت
زجرعه بر رخ حور و پری گلاب زده
ز شور عربده ی شاهدان شیرین کار
شکر شکسته سمن ریخته رباب زده
سلام کردم و بامن به روی خندان گفت:
که ای خمار کش مفلس شراب زده
که این کند که تو کرد ی به ضعف همت ورای
ز کُنج خانه ، خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ،‌ترسمت ندهند
که خفته ای تودر آغوش بخت خواب زده
بیا بمیکده حافظ که برتو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهای مستجاب زده
فلک جبینه کش شاه نصرالدینست
بیا ببین فلکش دست در رکاب زده
خرد که " مهلّم غیبست " به کشب شرف
زبام عرش صدش بوسه بر جناب زده
_¤_ دیوان حافظ شیرازی _¤_
درهر شکل شعر شاعر وواژه های ایشان دست آویز خود ودیگران برای گویائی سخن است ,که در پناه آن در درجه ی اول دل خود را آرام کرده ودردرجه دوم زبان حال کسی دیگرنیز بوده است و یا پیامی را باین طریق به مخاطب خود رسانده است اشعاری یا عمیق یا زیبا بخش هائی که برروی علاقمند ان شعر وادب و بر دلهاى بسیارى از مردم اثر گذاشته و یا بازگو کننده ی احساس درونی آنها نیز بوده است .در هرحال " سرآمدان" چه در عشق بوده باشد چه در زندگی چه شکست چه پیروزی ,هرگز از آشکار شدن حقیقت واهمه ای بدل راه نمیدهند .ولی متاسفانه ما انسانها با یکدیگر نیز صادق نیستیم وزندگی وهم وغم خویش راتنها برای خود نگاهداشته وهرگز باین فکر نمیکنیم که شاید بازگوئی آنچه بر ما گذشت قادرباشید که چاله هاوچاههای دیگری را در راه او پرنموده یارا ویاوری در راه او باشد اما ما ,چرا از گفتن آنچه درما میگذرد یا بر ما گذشته است سر باز می زنیم؟ آن هم درزمانی که دیده و میبینیم که سر آمدان وبزرگان اهل ادب واندیشه همواره صادقانه زندگی خود را در سفره ی صداقت خویش با دیگران تقسیم کرده اند. !وبا نوشته ها واشعار خود به گویائی درون خود وشاید حتی دیگری میپردازند وبسیار منو شمادر طول راه ز ندگی از ان سود برده وپند ها گرفته ایم. . اما متن مقاله:
¤ حکیم ابوالقاسم حسن پور علی طوسی نامور به فردوسی , (نزدیک به سال ۳۱۹ تا ۳۹۷ هجری خورشیدی) در دامنه طوس خراسان دیده به جهانگشود و همانجا درگذشت و به خاک سپرده شد.او چکامه سرا و رزم نامه ‌سرایی ایرانی بود که شاهنامه را از نوشتاربه سروده در آورد که نامی ترین رزمنامه پارسی می باشدو از سوی دیگر بلند ‌ترین چکامه به زبان پارسی تا زمان خود به شمار می رفته‌ است از این رو او را از بزرگ‌ترین چکامه سراهای پارسی‌گو دانسته‌اند.در ایران روز ۲۵ اردیبهشت به نام روز بزرگداشت فردوسی نامگذاری شده‌ است.[۱]
¤ سرودن شاهنامه : ¤______
( شاهنامه ) پر آوازه ترین سروده فردوسی و یکی از بزرگ ترین نوشته‌های ادبیات کهن فارسی می‌باشد.و ( فردوسی) برای سرودن آن نزدیک به پانزده سال -بر پایه شاهنامهٔ ابومنصوری- تلاش نمود ،و سر انجام آن را در سال ۳۷۲ شمسی به پایان رساند.فردوسی از آنجا که به گفته خودش :"هیچ پادشاهی سزاواری پیشکش شدن شاهنامه " را نیافته بود(«ندیدم کسی کش سزاوار بود»)"،برای چندی آن را پنهان نگه داشت و در این زمان بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود.پس از گذشت ده سال (نزدیک به سال ۳۸۲ هجری شمسی در سن شست و پنج سالگی)فردوسی که تهی دست شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، بر آن شد که شاهنامه را به" سلطان محمود" پیشکش کند.ازاین رو ویرایش نوینی از شاهنامه را آغاز کرد و بخش‌هایی از شاهنامه راکه در ستایش پیشینه کهن و شاهان باستانی ایران بودند ،را با سروده‌هایی در رسای "سلطان محمود" و نزدیکانش جای‌گزین کرد. ویرایش دوم در سال ۳۸۸ هجری شمسی پایان یافت به باور تقی‌زاده در سال ۳۸۹)
که نزدیک به پنجاه هزار تا شست هزار بیت داشت." فردوسی " آن را در شش یا هفت نسک برای سلطان محمود فرستاد.به گفتهٔ خود فردوسی" سلطان محمود" به شاهنامه نگاه نکرد و پاداشی هم برای وی نفرستاد.از این رویداد تا پایان زندگانی، فردوسی بخش‌های دیگری نیز به شاهنامه افزود که بیشتر به پشیمانی و به امید بخشش بودن برخی از نزدیکان "سلطان محمود" مانند «سالار شاه» پرداخته‌است.
در روزهای پایانی زندگی فردوسی از سن خوددوبار یاد کرده در
(« کنون مر نزدیک هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد»)
و («کنون سالم آمد به هفتاد شش/غنوده همه چشم میشار فش» ( خود را هشتادساله و بار دیگر هفتاد وشش ساله خوانده‌است درخور گفت است که گمان می‌رود , یکی از نامورترین بیت‌های فردوسی - که در زیر آمده‌است و آن را برخی از آن خود شاهنامه و برخی دیگر از هجونامه دانسته‌اند- نیز از خود وی نباشد .(خطیبی ۱۳۸۴، صص ۱۹ و ۲۰):
بسی رنج بردم در این سال سی
عَجَم زنده کردم بدین پارسی
در نسخه‌های کهن تر شاهنامه این بیت چنین آمده‌است:
من این نامه فرخ گرفتم به فال
بسی رنج بردم به بسیار سال ,بسیار دور از باور است که این سراینده میهن دوست ایرانیان را عجم به چم(معنی) گنگ و بی زبان خوانده باشد. [ نیازمند منبع]در "فرهنگ فشرده" نوشته دکتر حسن انوری در برگ ۱۵۴۲آمده‌است:
•(ajam)عجم ۱-غیر عرب، بویژه ایرانی ۲- ایرانیان ۳- سرزمینی
•که ساکنان آن غیرعرب باشند۴-ایران
•(ojm َ)عجم ۱-زبان بسته‌ها گنگ زبان ۲- نشانهءحرکتی که رو
•یا زیر حروف گذاشته می‌شود
پس منظور فردوسی عجم بمعنی ایرانی است
نه معنی گنگ زبان¤ پایان متن ¤
واما مصاحیه وسخنانی در باب شاهنامه ی فردوسی را دنبال خواهیم کرد که بی شک نماینده خوبی بر این مطلب خواهد بود که « سر آمدان »از جمله کسانی هستند که با قدرت قلم خویش جهانی را به شگفتی وا داشته اند وهمواره موضوع بحث دنیا بوده ودرعین حال همچنان نشر ویا ترجمه آثار ایشان در سراسر دنیا ادامه دارد: در بخش بعدی به " شاهنامه ی فردوسی" مشهورترین اثر ناشناخته به قلم جلال سرفراز/از برلین خواهیم پرداخت
احسان یارشاطر در یکی از گفتگوهای خود از تلاشهای استاد جلال خالقی مطلق در تهیه و تدوین شاهنامه قدردانی و بر " انتقادی" بودن آن تاکید می کند.جلال خالقی مطلق با فروتنیِ، درک انتقادی از شاهنامه را , نه در رد این یا آن شاهنامه،و یا قبول کامل آن ها، بلکه بر ضرورت همه جانبهبرای دست یافتن به متنی دقیق و کامل می داند.در این راستا بررسی سطر به سطر و نکته به نکته چهل و هفت نسخهشاهنامه منظوم و منثور، از جمله چند نسخة معتبر خطی، مدِ نظر او بوده است دستاورد چنین کوشش سترگی، که از آغاز دهه هفتاد میلادی آغاز شده،و پس از چهل و اندی سال به پایان رسیده است،انتشار شاهنامه ای در هشت جلد است، که به کوشش دکتر یارشاطرو دیگر دست اندرکاران دانشنامه "ایرانیکا" در آمریکا منتشر شده،و اخیرا نیز بی هیچ تغییری به ابتکار کانون فردوسی، وابسته به مرکز پژوهشهای ایرانی و اسلامی در ایران انتشار یافته است.شاهنامه لایه های فراوان دارد، که برشمردن آنها لازم است.مثلا تاثیر شاهنامه در زبان فارسی، و ادبیات پس از آن.¤ یا این نکته مهم، که زبان فارسی با شاهنامه ریشه می گیرد.¤واما تندیس سعدی در خانه زینت الملوک در شیرازعلیرضا کرمانی ,روز اول اردیبهشت در ایران روز سعدی نامیده می‌شود.شاعری که این شعرش بر سر در سازمان ملل متحد نقش بسته است: بنی آدم اعضای یک دیگرند»؛شعری که حتی باراک اوباما، رئیس جمهوری ایالات متحده، نیز در پیام نوروزی خود، آن را به کار برد.در ایران، از سال ۱۳۸۵ تا سال ۱۳۹۵، دهه سعدی شناسی نام گذاری شده است و مرکز سعدی شناسی در شیراز هر سال از این دهه را به موضوعی می‌پردازد.برای نمونه سال گذشته به نام «گلستان» بود و امسال سال «بوستان»، سال آینده نیز غزل‌های سعدی موضوع پژوهش‌ها خواهد بود.کاووس حسنلی، استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز، که خود هفت کتاب درباره سعدی نوشته ,و کتاب «فرهنگ سعدی پژوهی» او برنده جایزه کتاب سال در سال ۱۳۸۰ شده است،درباره سعدی و سعدی پژوهی به « رادیو فردا » می‌گوید.* سعدی تنها سخنوری است که هم در نثر سخن درجه اول آفریده و هم در شعر. هیچ کدام از سخنوران ما از این نظر به پای سعدی نمی‌رسند.متاسفانه به رغم این که مردم ایران وام دار سعدی هستند _( سخنهای پیوسته وگسسته )مصاحبه ای با جناب خالقی:و قرن‌هاست که آثار سعدی به گونه‌های مختلف در زندگی جاری است، اما هنوز پژوهش‌های شایسته و بایسته ای در پیوند با سعدی انجام نگرفته است. »همچنین« آقای خالقی »در حاشیه ,این کار، یادداشتها و مقالات متعددی نوشته،که زیر عنوان یادداشتهای شاهنامه در پنج جلد گرد آمده است.تا کنون « سه جلد از این یادداشتها در نیویورک » منتشر شده، و « دو جلد دیگر »تا سال آینده منتشر خواهد شد.در این یادداشتها دیدگاه های« استاد خالقی » به تفصیل گرد آمده است.استاد خالقی ضمن برخورد انتقادی با شاهنامه چاپ مسکو،آن را آخرین شاهنامه ای قلمداد می کند، که می توان در زمینه هایی به آن استناد کرد.او با اشاره به شاهنامه هایی که در این سالها ی در ایران منتشر شده اند،به طنز می گوید:"این شاهنامه ها به خانه های بساز بفروش می مانند. ناشر باتوجه به وضعیت بازار سفارش می دهد، و "پژوهشگر" در مدت کوتاهی کار را آماده می کند."
______متن " ( سخنان پیوسته وگسسته*"______
سوال خبرنگار - شما در گفته هاتان شاهنامه را مشهورترین اثر ناشناخته قلمداد می کنید.این ناشناختگی حتما شامل وجوه داستانی شاهنامه نمی شود. ممکن استدر این زمینه بیشتر توضیح بدهید؟
- نکته در همین جاست. برای خیلی از ایرانی ها، داستان های زیبای شاهنامه مطرح است.
داستان سیاوش، رستم و سهراب، رستم و اسفندیار.خب! چنین داستان هایی، آن هم با آن زبان حماسی، واقعا هم زیباست، و ایرانی ها با شنیدن آن ها به هیجان می آیند. اما اینها فقط یکی دو لایه از شاهنامه است. شاهنامه لایه های فراوان دارد، که برشمردن آنها لازم است.مثلا تاثیر شاهنامه در زبان فارسی، و ادبیات پس از آن.یا "این نکته مهم، که زبان فارسی با شاهنامه ریشه می گیرد". کم نیستند کسانی، از جمله خودِ من، که چنین اعتقادی دارند. شاهنامه فردوسی در واقع آغازادبیات فارسی است.
پیش از آن کسانی چون « رودکی » بوده اند و بی گمان آثار ارزشمندی داشته اند،که در دسترس نیست.اما تاثیر عظیم فردوسی را در شاعران بزرگی چون حافظ و سعدی و نظامی می بینیم. حتی در مولوی. تاثیر شاهنامه و اندیشه فردوسیدر اهل تصوف را نمی توان انکارکرد
"لایه های ناشناخته شاهنامه به این ها محدود نمی شود. مثلا ما آگاهی به بخش بزرگی از تاریخ ساسانیان را مدیون شاهنامه هستیم، که از این دید دارای اهمیت زیادی است.بسیاری از ایرانی ها تصور می کنند، که چون فردوسی اینها را به شعر درآورده ارزش ادبی دارند،و نه ارزش تاریخی. این در حالی است که زبان درست نوشتاری از دید اندیشمندانی ,چون فردوسی زبان شعر بوده، یعنی سخن پیوسته را بر نثر، که سخن گسسته بوده، ترجیح می داده اند."
آقای خالقی مطلق می گوید: "از این گذشته دقت نظر فردوسی به نقل قوانین دوره ساسانی، و آداب ورسوم آن دوره،چه در خانواده، چه در جامعه، و چه در دربار کمتر مورد توجه واقع شده.مثلا در این زمینه به کمک های اجتماعی در دورة ساسانیان برمی خوریم. آیا جای حیرت نیست، که در دوره ساسانیان، مثل همین دولت آلمان تا همین سالهای اخیر، سازمان دولتی مشخصی برای کمک به مردم وجود داشته است؟شواهد زیادی در شاهنامه هست، که در زمان ساسانیان چنین موسسه های وجود خارجی داشته است."
" چنین سازمان یا موسسه ای زاییده ذهن فردوسی نبوده، بلکه از منابع معتبر برداشت شده است
برخی متون عربی بجا مانده از آن روزگار هم بر این امر تاکید می کنند.در آن زمان از طریق چنین سازمانی به تاجران ورشکسته، یا دهقانانی که محصولشان را سرما می زد، یا اشخاص تنگدست کمک می شد.حتی هزینه آموزش فرزندان کسانی، که به دلیل ورشکستگی و غیره ....نمی توانستند از عهدة کار برآیند، تامین می شد. یا این که بیکاران و تنگدستان به این موسسات مراجعه می کردند، و روزانه سه لیتر سهمیه شراب می گرفتند. اشتباه نشود.شراب در آن دوران مصرف غذایی داشته، و نه غیر از آن...چنین نکاتی در شاهنامه فردوسی از دید همین مردمی که ادعا می کنند با شاهنامه زندگی کرده اند پنهان مانده است
سوال ـ بخش افسانه ای و اسطوره ای شاهنامه، و نه بخش تاریخی آن، بیشترمورد توجه مردم قرار می گرفته و می گیرد؟ فکر نمی کنید که چنین توجهی در ابتدا از یک ضرورت تاریخی سرچشمه می گرفته؟
پاسخ: ضرورت تاریخی بجای خود. اما برای مردم عموما، و مثلا برای مردم همین آلمان,
قصه و نمایش و این جور چیزها همیشه جذابیت بیشتری دارد.د ر آن دوران هم، صرفنظر از آن ضرورت تاریخی، مردمی که کار می کردند و خسته می شدند و می خواستند تفریحی کنند پای این قصه ها می نشستند.آ نها سواد خواندن و نوشتن نداشتند، که بتوانند شاهنامه را از آغاز تا انجام بخوانند و بالایه های گوناگون آن آشنا شوند. بلکه بیشتر به حرف نقالها گوش می سپردند.بنابراین می توان چنین استنباط کرد که بخش بزرگی از شاهنامه از حوزه ادبیات خارج است،و در حوزه تاریخ و سنتهای فرهنگی و اجتماعی و غیره قرار می گیرد( اقلا دو سوم شاهنامه خارج از حوزة ادبیات است. )در این دو سوم بسیار چیزها در مورد سنتها در خانواده ، آداب لشگری و کشوری هست،
که برای شیفتگان افسانه جالب نیست.نقالی هم که از رستم و سهراب صحبت می کند نمی تواند به همه جزییاتی که در شاهنامه هست توجه کند.بیشتر صحبت بر سر این است که چگونه رستم به شکار رفت، رخش گم شد، تهمینه ورستم چطور با هم روبرو شدند و غیره و غیره.در حالی که اگر شما به همین داستانها هم که مراجعه کنید و در جزییاتشان دقیق شویدبه آیین های مختلف خانوادگی و قومی و ملی پی می برید.کافی است از این دید به شاهنامه مراجعه کنید و ببینید که مثلا بجز پرچم کشور هر قوم وخانواده ای برای خودش پرچم و علامتی داشته، و یا موسیقی مرسوم چه بوده، و یا چه مثل هایی مرسوم بوده، و یا اعتقادات مردم چگونه بوده .بیان چنین چیزهایی نه در حوصله نقال بوده، و نه در حوصله نقل شنو.
سوال: - شما در پژوهش هاتان تا چه اندازه به درگیری های آیینی میان قهرمانهای شاهنامه پرداخته اید؟
- من در این زمینه در یادداشت های شاهنامه خیلی مفصل نوشته ام. در واقع بیت به بیت آنها را دنبال کرده ام. اغلب شاهنامه های معتبر دنیا در خارج از ایران منتشر شده اند.کم نیستند کسانی، از جمله خودِ من، که چنین اعتقادی دارند. شاهنامه فردوسی در واقع آغازادبیات فارسی است.پیش از آن کسانی چون « رودکی » بوده اند و بی گمان آثار ارزشمندی داشته اند، که در دسترس نیست.اما تاثیر عظیم فردوسی را در شاعران بزرگی چون حافظ و سعدی و نظامی می بینیم. حتی در مولوی. تاثیر شاهنامه و اندیشه فردوسیدر اهل تصوف را نمی توان انکارکرد
سوال: _ پس از شاهنامه چاپ مسکو، چشم علاقمندان فرهنگ ایرانی بشاهنامه شما روشن! خود شما چی فکر می کنید؟
_من در این باره نظری ندارم.¤

____ گاه باید ...____
گاه باید رنگین کمان بود درنگاه نور
گاه یک قلم بر چهره ورق
گاه تصویری با نقش یک لبخند
گاه ایستاده در متن منظره ای
گاه گامهائی در راه
گاه نشسته آرام در کنار چشمه ای
اما... در راه زندگی
همواره پس از سکون در حرکت
همیشه پس از نقطه
باز بر سر خط
...
زیستن را باید سرود به واژه های نو
بودن را بایست زندگی بخشید
در حرکتی
خطی ..امضائی..عکسی
لبخندی..واژه ای
...
می بایست زندگی و طبیعت را
به نقش حضور خویش عادت داد
بودن را باید بود
زیستن را باید زیست
چون جوانه های سبز بر درخت زندگی
...بهار در راه است
بهار درون خویش را پیدا کن
جمعه 10 خرداد1387
____فرزانه شیدا______
از دیگر سر آمدان کورش کبیر را میتوان نام برد وپیش ازاین نیزازکوروش بزرگ در فرگرد قبلی بسیار سخن گفتیم وآوازه یعشق او به ,میهن وملت , که وطن دوستی وعشق به میهن ومردم وملت و همچنین انسانیتی که درنهاد خود داشت از( صفات بارز او ) بشمار میرفتوگفتم که از پادشاهان نمونه ای در تاریخ ایران بود
* کوروش* نماد فرمانروایان نیک اندیش است و نام او می ماند ، چرا که از راستی و کمک
به آدمیان روی برنگرداند . ارد بزرگ
* به گفته تاریخ نویسان نادر شاه افشار نیز از پادشاهانی بود که در بازسازی وآبادی میهن بسیار تلاش کرده ونام خویش را دراین زمینه تاریخی نمود*نادر شاه افشار توانست از خراب آبادی که دشمنانبرایمان ساخته بودند کشوری باشکوه بسازد
* نام او همیشه برای ایرانیان آشنا و دوست داشتنی خواهد بود . *ارد بزرگ
بسیار بود اشعار ونوشته هائی که در وصف سرآمدان واز کتب ایشان ,میشد برای شما مثال بیآورم اما تمامی کتابخانه ها وهمینطور کتابفروشی ها خود گواه براین مسئله اند که سرآمدان دنیاافرادی بودند که در زندگی خود ودیگران نقشی اساسی رابازی کرده ومیکنند ,لذا به این مختصر که البته آنقدرهاهم مختصر نبود اکتفا کرده
¤ پایان فرگرد سر آمدان ¤
¤ به قلم فرزانه شیدا¤
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:41 pm

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"

● بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
● فرگرد پیران ●
در این بخش به فرگرد پیران نگاهی خواهیم داشت :همانگونه که از اندرزهای ارد بزرگ میخواینم ومی آموزیم همچنان که جوانان ومردم موظفند در قبال پیران وبزرگان طایفه ومحل ومیهن وکشور خود وظایفی را بر عهده گرفته وبه آن عمل کنند و پیران بر گردن افراد پیرامون خود چه درمحدوده ی زندگی چه در سطح جهانی حقی را دارا هستند همچنین ,پیران نیز وظایفی را بر عهده دارند که بنا بر آن ،می بایست بر اساس تجربیات واندیشه های درست وقابل استفاده ی خویش از آن بهره جسته وجوانان را بدین وسیله راهنما ورهبر باشد * پیران جهان دیده همواره جوانان را به خروش و بیداری فرا می خوانند و بیماران پیوسته از پایان هر خروشی دم می زنند این کار !
* صوفی منشانی خموش ، روانه میدان زندگی می کند .* ارد بزرگ *
واینکه تا چه حودو مرز این یاری رسانی ها میتواند گسترش یافته ودر خدمت جوانان ومردم باشد بستگی به بزرگ منشی ودانائی آن فرد دارد مسلم است که انسانها در زندگی خود همواره می آموزند ودر نتیجه آنچه باعث میگردد که در راه زندگی ودر دوران پیری از تجربیات بسیاری برخوردار باشند چیزی نیست که به سهولت به انجام رسیده باشد وهر فردی در طی سالهای عمر خود زندگی خود را داراست که چون پای حرف هریکی بنشینیم هر کدام افسانه وقصه ای جدید است وبااینکه زندگی ودروان زندگی هر فردی در پی خود پیآمد ها و خوبی بدی های دوره ی خود را داراست اما همانگونه که از اشعار بزرگان جهان وبخصوس شاعران نام آور جهان چون شمس تبریزی -مولانا -سعدی حافظ - شهریار -رهی معیری و....یا شاعران سبک شعرنو چون شاملو اخوان ثالث -فریدون مشیری ونیما و.... می بینیم ومیخوانیم :
رستم ازاین نفس وهوا زنده بلا مرده بلا
زنده ومرده وطنم نیست یبجز فضل خدا
رستم از این بیت وغزل ای شه وسلطان ازل
آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام
دیده شود حال من ار , چشم شود گوش شما
دست فشا نم چو شجر چرخ زنان همچو قمر
چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
عارف گوینده بگو تا مه دعای تو کنم
چونک خوش ومست شوم هر سحری وقت دعا
دلق من و خرقه ی من ازتو دریغی نبود
وآنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم ترا
از کف سلطان رسدم ساغر وسغراق قدم
چشمه ی خورشید بوّد جرعه ی او را چو گدا!
من خمشُم خسته گلو , عارف گوینده بگو
زآنک تو داوود دَمی! من چو کهم رفته زجا
«کلیات شمس تبریزی »
_________
بسیاری از تجربیاتی که دراشعار ایشان میتوانیم پیدا کنیم درهر زمانی وهر نسلی به همان شکل قابل استفاده وبهره گیریست ما در فرگرد سر آمدان نیز گفتیم که سر آمدانمشتمل از همه ی گروه هائی هستند که تاکنون در مورد آن به بررسی نشسته ایم واین مورد نیز ذکر شده است که سرآمدان هرگز از اینکه آموخته ها وشکستها وپیروزی های خود را با دیگران درمیان بگذارند وحتی رنج ها ومصائب خویش را بی پرده به در سفره ی احسان خویش با دیگران شریک شوند شرمی نداشته بلکه درست برعکس ایشان همه درپی راهنمائی دیگرانند وشاعراگر حتی سرودن و سرایشی یا از « نویسندگان,» کتابی ونوشتاری یا از « اندیشمندان» نسخه ای وجزوه ای وسرانجام پندی واندرزی
دیده وخوانده ایم که شاعر ونویسنده و.. در آن به گویائی خودنشسته ودردی را که درخود اومیجوشیده به شعر ونوشته در آورده است که شاید هدف او التیام بخشی به آن لحظه تلخ بوده باشد
اما آنچه آشکارا قادر به درک آنیم که بیشترین نوشته های چنین افرادی که خود پیران واندیشمندان جامعه برای یاری منو شما بی ثمر نبوده است وآنچه دلیل گشته است تا نام آوری نیز نام آور شود
اندیشه نبوغ ودانائی او بوده است که توجه دیگران را باو جلب نموده است تا به تکرار چاپ آثار اوپرداخته وهمچنان نیز به اینکار ادامه داده وبدهیم
* پیران آزاده آنانیند که از آموزش دودمان امروز کوتاهی نمی کنند و هر آنچه در اندیشه دارند را هدیه می کنند . ارد بزرگ *
اما اگر بخاطر داشته باشید در فرگرده ای اول نیز اینرا به تکرار نوشته ام که هیچ انسانی حق اینرا ندارد که دیگری بدون درخواست او دخالت نماید خواه از پیران وبزرگان باشد خواه از نزدیکان حتی بسیار نزدیک چون پدر ومادر وقتی که در تمامی دنیا از سن 18 سالگی شخص را بالغ دانسته وحتی در بیشتر جوامع دنیا چنین حقی را براو قائل هستند که زندگی شخصی خود را به تنهائی شروع کرده وخود ازپیاه و اساس مسئولیت زندگی خویش را بر عهده گرفته واز پس مشکلات خود بر آمده ومسئولیت پذیر باشد بی شک بخاطر این نبوده است که خواسته باشند مسئولیت والدین را سبک کرده و آنان را از مشکلات وزحمات نگهداری فرزندی بالای 18 سال راحت کرده باشند که چنین تصکیمی بر اساس واقعیات وبر پایه تحقیق های بسیار جامعه شناسی انسان شناسی روانشناسی وبسیاری علوم دیگر بوده است که محققان دانشمند وبا تجربه بسیار وقت خویش را بر ان نهاده اند تا در یابند. انسان براستی در چه موقعی میتواند مسئولیت زندگی خود را بر عهده گرفته و گلیم خود را ا آب بیرون بکشد. متاسفانه فرهنگ غلط جامعه ی ما در این زمینه ودربا ب اینکه جوان دختر وپسرتا زمان ازدواج نمی بایست خانه وخانواده راترک کند باعث گردیده است ه جوانی تا سن کهولت نیز بعلل ودلایلی خواه بیکاری بوده باشد خواه علاقه نداشتن یا آمادگی نداشتن برای ازدواج همچنان در منزل پدری بسر میبرد من در کتاب واژه های خود به تفضیل ازاین مورد سخن گفتم که حمایت از فرزند نیز تا جائی قابل قبول است که اینکار صدمه ای به اینده ی او نزند وبا دلسوزی های بی جا مانع پیشرفت وبدست اوردن اعتماد بنفس در جوان ما نگردد واورا از افتادن بر غلتک زندگی باز نداشته ومانع سعادت او نشودوتاحدی قابل قبول است که این مطلب از سوی فرزند هم پذیرفته شده باشد و خود نیز خواهان بودن در کنار خانواده باشد تا آن زمانی که متاهل شود ! ما مشکل تنها باین ختم نمیشود وقتی کسی درخانه ی ما زندگی میکند موظف به رعایت قانون خانه ی ماست خواه فرزند باشد خواه مهمان « وبه این نکته نیز درهمینجا میشود اشاره کرد » که : برای همین است که شاید وقتی به مسافرت به منزل اقوام میرویم با وجود آنکه شایدبسیار هم به ما خوش گذشته باشد اما زمانی که بخانه ی خود میرسیم دست وپای خویش را بروی همان زمین شاید حتی خالی خانه ی خود دراز میکنیم ومیگوئیم : هیچ کجا خانه ی خود آدم نمیشود !واین گفته بدلیل آن نیست که عذابی را درخانه ی دیگری تحمل کرده ایم که مسلما اگر چنین بود زودتراز مثلا یکهفته ای که قرار بود بمانیم ساز بازگشت میز دیم وبرمیگشتیم بلکه تنها بدلیل این است که قانون هر خانه هر حتی هتل وجایگاهی متعلق به همانجاست وبسیارند ساعات ومواقعی که منوشما بشخصه درآن ساعت میل به انجام کاری را نداریم که دیگران پیشنهاد آنرا میدهند حتی اگر غذا خوردن باشد وشاید ساعات ناهار من با ساعات ناهار آنان متفاوت باشد که این مسئله برای خود من مشکلی درسفرهایم بوده است که در نروژ فرم وساعات غذائی بسیار متفاوت است مردم بعلت بودن بر سرکار ومدرسه درمیانه ی روزی غذای سردی را بعنوان ناهار صرف میکنند بمانند یک ساندویچ ساده ومعمولا در ساعات 5 ببعد غذای گرمی درخانه پخته وصرف میشود که شام محسوب میشود وپس ازان میتوان با دسری شیرین چون کیک یا بستنی و... که معمولا برای هضم غذا صرف میشود مابقی شب را سرکرد که هم سبکتر خوابیده باشیم وهم اینکه بیدلیل خود را,انباشته از غذای غیر ضروری نکرده باشیم تاشبی را به سختی صبح کرده وروزی خسته کننده را در خواب آلودگی شروع کنیم این برنامه حتی برای کدبانوی خانه هم که شوهر وفرزندی دارد به همین شکل است چراکه بودن اودرخانه نمیبایست تماما صرف پخت وپز یا حتی خوردن بیش از اندازه ازروی بیکاری باشد حال بدون اینکه از بحث خارج شده باشیم در نظر بگیرید که پیران هرخانه ای والدین وپدر بزرگ ومادربزرگ هستند وقانون خانه قانون این بزرگان است .حال اگر پسر یا دختر 18/19 ساله و... من دوست داشته باشد,غذای خود را ساعت 6 بخورد ومن در ساعت 5 گرسنه باشم ویا برعکس...هیچ چیزدلیل نمیشود که شخص گرسنه, تمام این ساعات را گرسنه بماند و به معده ی خود صدمه بزند تا حتما با دیگران غذای خود را صرف کند بلکه میتواند لقمه ای ساده بگیرد تا از زخم معده ی خود جلوگیری کرده ومنتظر بماند که یا غذا یا دیگران نیز بر سر سفره حاضر باشند بر ای خانواده ی من بسیار اتفاق افتاده است که نتوانیم همزمان وباهم غذای خود را دراین یک وعده ی غذائی صرف کنیم که این نه بعلت سردی عواطف بین ماست بلکه بعلت برنامه ریزی روزانه ی ما,در زندگیست .برای مثال اینکه درست ساعت غذا ساعت کلاس ورزش یکی از فرزندانم بوده یا همسرم درجلسه ای بوده است یا ازطرف خانه ومدرسه مجبور به حضور در مدرسه یا جائی چون این بوده ایم ویکی دوتائی به دلایل متفاوت در برنامه ی زندگی درخانه نبوده اند .ما ایرانیها معتقدیم هیچ چیز بهترازاین نیست که دورهم غذائی صرف کنیم اما این درصورتی الویت دارد که باعث رنج آزار وبیماری دیگری نشود ازاین رو من به هیچ وجه در قانون خانه ی خود این را حکم نمیدانم که به فرزندم بگویم:حتما چه گشنه هستی چه نه ،کار داری یا نداری اما همه باید راس 5 غذا خورده وبه اتاق خود رفته یا بکارهای مدرسه خود برسند چون بنظرم اینکار بیشتر تفاهم داخلی خانه وگرمای خانه را از بین خواهد برد تا اینکه بگذارم همگان در احساس راحتی کنند ( چیزی که به خانه مفهوم خانه را میدهد. *)
* اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست . * بودا*
یادر شکلی دیگر حتما باید به علت اینکه والدین درهال خانه نشسته اند فرزند موظف باشد درکنار آنان نشسته وبه تمام آنچه که شاید حتی ضروری نیست گوش فرا دهد چون بسیاری از صحبتهای والدین به فرزند مربوط نمیشود . حال درنظر بگیرید که پیر این خانه چه پدر چه پدر بزرگ , به جوان 18ساله کمی بالاتر پائین تر خود حکم کند کهوقتی من بر سر سفره نشسته ام به لحاظ احترامم شده باید بیائی وبنشینی .مرا نگاه کنی به حکم احترام وحتی اگر گشنه هم نیستی, بخوری , چون من میگویم .اینگونه رفتار های جبری نه تنها از شخصیت پیران می کاهد که از آنان شخصیتی منفور نیز درست میکند که جز جبر روزوگوئی وبدخلقی وفرمان دادن هیچ فایده وثمری درپیرامون زندگی ما ندارند.بسیارند این موارد که میبینیم پیری که میبایست الگوباشداز پیری خود سواستفاده کرده است وازان برای بهره برداری از اطرافیان خود سود میجوید
________
* نیرنگ پیران بدنهاد ، تنها با مرگ به پایان می رسد .ارد بزرگ *
وایشان بااعمال ِ رفتارهائی نابجا که هم حرمت نام پیری را از بین میبرد وهم اعتماد دیگران را ازاو سلب مینماید وحس دشمنی یا تنفر را در درون شخص متقابل را باعث میگردد تمام آنچه را که جوانتر ازاو می بایست می اموخت ازاو دریغ میکنند واین تفکر را در افراد ایجاد خواهند کرد که
شخص پیر وحتی پیران با تجربه وارزشمند تنها افراد پیری هستند که بدنبال بهانه میگردند تا به اسم بزرگتری باعث آزار دیگران شوند واین جمله که میگویند پیری مانند کودکی ست چراکه عقل رو به فرسایش میرود یا به زبان عامه که میگویند : مردم وقتی پیر میشوندبه مانند بچه ها میشوند
از نظر من تنها زمانی واقعیت پیدا میکند که پیری سالمند دچار امراضی چون الزایمر (فراموشی ) یا مواردی نظیر ان شده باشد یا بعلت مصرف بالای داروهائی که بعلت نوعی بیماری تجویز میگردد عقل حاضر وهوشیاری خود را از دست داده وروزانه قادر به تفکر درست نباشد . دراین شکل قابل قبول خواهد بود که بعضی از خواسته های نابجای آنان را نیز تنها برای نشان دادن مهر خود با وسپاس از زمانی که سلامت وشادمان بود ودر همه حال وهمه موقعیت ها درهمه شکل خالصانه در خدمت ما بوده وبیاریمان میشتافت برای او انجام دهیم حتی اگر کمی برایمان مشکل وبوده یا قابل قبول نباشد
ـــــــ رنگ رخسار ــــــ
رخساره خبر میدهد از درد درون
کس نبوده ست در این قافله دنبال جنون
زندگی گاه ترا میبردت سوی فغان
گاه از ,, اوج,, فرو افتی, گردی تو زبون
گاه چون ساعت دوار تو گیج فلک
یگاه در شیب وفرازی و گهی غرق سکون
زین میان بهّ که نبازی دل خود در شب تار
تن دهی گر به غمی گشته غم سینه فزون
لاجرم تکیه به آن یکه خداوند بدار
تکیه بر یاوریش کن که نباشی محزون
خود او یاور غمهای دلت خواهد بود
او به مهرش ببرد رنج تو از سینه برون
شنبه 2دیماه 1385 - ف.شیدا
اما این مطلب به هیچ وجه قابل قبول نیست که پیری سالمند وتجربه دیده وگرم وسرد روزگار کشیده ای که در سلامت عقل وهوش بسر میبرد ,از موقعیت خود استفاده ای نا روا نماید ودیگران را برده واسیری خود بپندارد .اینگونه رفتارها را متاسفانه در بسیاری از خانه ها میتوان دید ,بدترین نوع وشکل والدین دردنیا از این افراد هستند که , وجدان ومحبت فرزندان خود را وسیله استفاده از انان قرار میدهند وبدین شکل عمری با احساس فرزند خود باز ی کرده وبه بهانه ی اینکه من نیز سالهای عمر خود را برای تو نهاده ام با توقعاتی که گاه براستی قابل قبول نیست از فرزنده خود بهره میکیرند
وبی آنکه بدانند یا اهمیتی بدهند زندگی اورا در مسیری قرار میدهند که او هرگز قادر به این نباشد که بدون حضور ایشان واوامر ایشان بر روی پای خمویش ایستاده وزندگی خود را براحتی شروع نماید واین ظلمی ست که ما ناخواسته به فرزندان خود میکنیم ونامش را حمایت میگذاریم البته, منظور این نیست که فرزند را بدون داشتن کار یا محل اقامت بلافاصله پس از سن 18 سالگی از خانه ی خود بیرون کنیم وبگویئم ازاین ببعد خودت میدانی وزندگیت! که در اروپا وامریکا هم چنین کاری رانمی کنند,اما فرزندان از اول زندگی بگونه ای بار می آیند,که خود درچنین سنی امادگی شروع یک زندگی را دارند واینکار بدین شکل صورت میگیرد که درطول سالهای مدرسه ودبیرستان بارها,آنان را به کمپ برده ودراین کمپ های تفریحی مسئولیت پخت وپز و تمیزی روبراه کردن رختخواب وهمه ی کارهای روزمره زندگی را بعهده خود ایشان میگذارند ودر طول کلاسهای درسی نیز کلاس آشپزی/ خیاطی/نجاری /برق و... را که لازمه نگهداری ورسیدگی از یک زندگیست بطور مقدماتی درحد کشیدن گلیم خود از آب به دختر وپسر به شکل یکسان اموخته ودرطی سال از سن 14 ببعد هفته ای با نام هفته ی کار در برنامه مدرسه موجود می باشد که دراین هفته شاگردان میبایست در هرکجا که امکان دارد برای خود برای یکهفته کاری دست وپا کنند وحقوق انرا نیز به مدرسه باز میگردانند تا در تسهیلات بیشتر دربرنامه های کمپ وسفر وگرفتن اتوبوس برای مسیر های طولانی سفر ازاین مبالغ بدون فشار گسترده بر والدین استفاده میکنند وازاین جهت است که در کشورهای اروپائی هر کاری که باشد درهر سطحی تا جائی که شرافتمندانه وبر اساس زحمت است به هیچ وجه بدید ه ی کاری پست یا کم اهمیت نگریسته نمیشود وشاگردان که نمیتوانند دراین سن کاری در پشت میز فراهم کنند مسلما به ساندویچ فروشی های معتبر رفته درانجا کار میگیرندیا درفروشگاهی بمدت یکهفته مشغول بکار میشوند ازاین رو دربین دیگر شاگردان نیز مشکلی از لحاظ تمسخر یکدیگر پیش نمیائید که فلانی در مرغ سوخاری کارگر است یا زیر دست مکانیکی کار میکند وگاه پدر یا مادر اگر درمحیط کار خود مکانی برای استفاده از اینان داشته باشند انها را به مدت یک هفته استخدام میکنند که مثلا کارهای دفتری کامپیوتری را انجا م دهند ( چون معمولا بچه های دوره راهنمائی و دبیرستانی همه کار با کامپیوتر را از دوره دبستان بلد هستند ودر مدرسه نیز می آموزند وهرسال به شکل گسترده تری استفاده ازاین سیستم را در برنامه درسی خود دارند که البته درصورت تمایل بیشتر محصل میتواند درادامه تحصیلات دانشگاهی خود همین رشته را دنبال نمود درسطح حرفه ای تر آنرابیآموزد .حال شما در نظر بگیرید که ما حتی در خانه وخانواده ی ایرانی برای فرزندان خود که دیگر بالای سن 18 سال هستند ساعت خواب هم تعیین میکنیم یا ساعت نشستن پای کامپیوتر یا بیرون بودن با دوستان ** تبصره : لازم به ذکر است که زمانی که فرزندی بعد 18 سالگی درخانه والدین سکونت داشته باشد یکسری از قوانین را همچنان ملزم به رعایت است مانند اینکه اگر بیرون میرود کلید به همراه داشته باشدوبگویدچه ساعتی برمیگردد اما اینکه ما بگوئیم چه ساعتی درخانه باش ,از وظایف والدین محسوب نمیشود چرا که در مقام درست آن اگر او امکان گرفتن خانه ای برای خود را داشت ورفته بود دیگر چه میخواستیم چه نه ازاین مطلب بی خبر میماندیم که کی میخورد میخوابد بیرون میر ود ویا درخانه سر میکند ودیگر نیز این ما نیستیم که به او امر ونهی کنیم که درخانه ی خود چنین وچنان باش که قانون خانه ای زمانی که بنام اوست متعلق باوست حال با وصف تمامی اینها در کشورما بطور کل درک تمامی اینها سخت است وانجام آن سخت تر چرا که هستند فرزندانی که بدون والدین هرگز سفر نکرده اند حتی به خانه ی اقوام وهرگز در جامعه جائی برای یک فرد مجرد پسر یا دختر درخانه های مستاجری بدلایل مختلف دینی /فرهنگی نیست تمامی این مسائل تولید اشکالات بزرگی در سیستم زندگی جوانان ما خواهد کرد که می بینم جوانی به مرز 40 رسیده هنوز درخانه ی مادری سکنی دارد وهنوز پول تو جیبی خود را از پدر دریافت میکند وهنوز خود را اماده ی ازدواج نمی بیند وهنوز معلوم نیست چه موقع خودرا بحد کافی بزرگ میداند که آستین بالا زده و زندگی خود را به سروسامانی برساند واین جای بسی تاسف دارد ودراین میان پیران ما هنوز مشغول امرو نهی باو هستند ونه تنها با که بدختر شوهر کرده وپسر متاهل وهنوز متوقع هستند که روی حرف ایشان حرفی زده نشود بگذارید قبول کنیم وقاطعانه بگوئیم
« سیستم زندگی ما از پایه دچار نقصان /اشتباه /خطا و کمبود عمقی ست »
که در سیستم جامعه نیز تاثیر نامطلوبی بجا نهاده وجوانان ما هرگز نه تنها طعم جوانی خود را احساس نمیکنندکه بر اثرهزار ویک مشکل امکان مجرد زندگی کردن درایران یا بیکاری وتفکر غلط درمورد رشته کار ی ونوع وسطح کار ,جوان حتی شجاعت عنوان این مطلب را نداشته باشد که میخواهد با داشتن پدر پولداری یا حتی بی پولی از ترس خانواده وفامیل در پیتزا فروشی کار کند !!!
* آزادی در بی آرزوئی است.* بودا *
بگذاریم جوان ما همان باشد که نیاز دارد باشد وهمان کند که احساس میکند نیاز اوست برای پیشرفت خود در زندگی! ..... بسی جای تعجب است که چطور کاری شرافتمندانه وبر اساس زحمت وتلاش میتواند زشت باشد!اما دست دراز کردن جلوی پدر بهتر است تا کارگر باشد واین چیزیست که درهیچ کجای دنیا هضم نمیشود مگر در جوامعی چون جامعه ی ما با فرهنگی که به آن افتخار میکنیم.اماانقدر درخود اشتباه ونقصان وکمبود دارد که رسیدگی ودرست کردن هریک زمانی بس دراز راتا طی شدن نسلها نیازمند است! من حتی نمونه ی اینرا در اطرافیان خود نیزبسیار دیده ام که کار عاراست اگر اسم ورسمی نداشته باشد وآبروو شخصیت,خانوادگی ایشان از دست میرود اگر پسر با دست روغنی در مکانیکی زیر دست یک مکانیک کار بیآموزد!!! تاسف جزاین چه میتواند باشد که ما خود فرزندان خود راباتوقعاتی بزرگ میکنیم که حتی قادر نیستیم درزمان مناسب جوابگوی همانی باشیم که خود در جایگاه پیران وبزرگان خانواده باو آموخته ایم .من زمانی میتوانم از فرزندم توقع داشته باشم که حتما کار دفتر ومهندسی و... کاری باشد که طلب میکند که امکانات جانبی تحصیل را برای او فراهم کرده باشم .واگرخود قادر به پرداخت شهریه ی اونیستم دردانشگاهی ومکتبی وکلاسی لااقل این اجازه را باو بدهم که در مکانیکی خرج تحصیل خود را دربیاورد یا با موتور پیتزا به خانه ی این وان ببرد هرچه هست کاریست که نه بالا رفتن از دیوار مردم است نه زحمت کشیدن .پول دراوردن درست گناه وخطاست که نوع خوب آن باعث شرمندگی او یا والدین او باشد .
اینگونه تفکرات در جوامعی که قصد پیشرفت واقعی را دارند جز گفتم جوک نیست که من نمیگذارم فرزندم کار کند ,مگر من مرده ام که او برود زیر دست این وان کار بیآموزد وچه اشتباهی که بااین افکار فرزندان خود را درزندگی عقب انداخته ایم وهمه ی انانی که میخواهند پشت سر شما یا آنان سخنی بگویند درآن فرداها بداد فرزن شما نمیرسند واو خود تنهاست که باید گلیم خود از آب بکشد وهیچ حرفه وکاری را یاد نگرفته وبی تجربه ی کاری نیز نمیتواند روزگار بگذراند وبسی جای تاسف که پیران دانا میدانند که جوان را می بایست تشویق وترغیب نمود به اینکه کار کند به اینکه بیآموزد باینکه ازاین کار واموزش درجهت رفاه آینده ای که دیگر والدینی نیست پیر دست گیری نیست برای خود سود بجوید اما !و متاسفانه پیران دانای ما برخلاف رسم دانائی رفتار میکنندو تنها با درخواستها وتوقعات نابجامانع زندگی درست دیگران در اطراف خود میشوندوبااینکه ,حتی خودنیز دردرون میدانند که جز آزار دیگران نیستند, همواره با توقعات بیجا ودستورات نادرست واز سر خودخواهی , وتنها برای به کرسی نشاندن خود,دیگران را در مخمصه های وجدانی قرار میدهند که شخص مداوم ,حتی خود را سرزنش کند که اوپیر است ,احترام او برمن واجب است , من باید تحمل کنم من باید باو احترام بگذارم و..درصورتی که هیچ پیری اگر پیر عاقلی باشد چنین رفتارهائی را با عزیزان ونزدیکان خود پیش نخواهدگرفت , مگر اینکه ذات او درکل انسانی ازارگر وموذی باشد که از ازار دیگران دردرون خود را ارضا شده می بیند ,که این نیز ریشه های روانی دارد ومی بایست علت را در زندگی او جستجو کرده ودریافت که دلیل آزار رسانی وامر ونهی بیهوده ی او چیست؟چراکه اگر فردی انقدر حرمت دارد که دیگران باو احترام بگذارند دیگر نیازی به اعمال خشونت درخود نمیبیند وهرگز نیزاحساس نکرده ونخواهد کرد که می باست امر ونهی ودستوری را صادر کند .پیران عاقل وواقعی اندیشمندان انساندوست ومهربانی هستند که درطی بودن خود چنان دیگران را دراطراف خود پرورش داده اند که حتی اطرافیان آنان نیز ازجمله افراد هوشمند دانا وبا تجربه ای خواهند بود چراکه پیر صالح ودانا میداند که چگونه میتوان فرزند ویا عزیز نزدیک وحتی همسایه ای رابه راه آورد که او با دل وجان گوش به فرمان اوداشته باشد تا ان حدی که نیاز فرماندهی نیز درکار نباشد .درعین حال نیازی حتی برای دادن دستور ویا حتی پندی!
جوانان!زندگی خردمندانه می خواهند،کهنسالان باید آگاهی بخش اندیشه های آنان باشند نه بازیگران زندگی آنان .*ارد بزرگ
*پیران اندیشمند به ریشه ها می پردازند نه به شاخه ها . * ارد بزرگ*
* پیران جهان دیده برای گفتگو با جوانان مانع تراشی نمی کنند .*ارد بزرگ*
____ گاهی وقتا....___
گاهی وقتا دل نمیخواد
دیگه هیچی رو ببینه
نشنوه حتی صدائی
و توِی خلوتش بشینه
دلم از دنیا میگیره
وقتی هر کجا ئی که میرم
واسه ی به غم نشستن
من جوابی نمیگیرم
میبینم دلا گرفته س
یا توی دنیائی دیگه ست
رسم زندگی و بودن
مثه دیواره و بن بست
یکی چسبیده به حرفش ا
ون یکی یه بیقراره
حتی هیچکس نمیدونه
واسه چی آروم نداره
این خطای زندگی هاست
یا که بیهوده گی ماست
یکی امروزش نرفته
به امید صبح فرداست
ای خدا یه راه رفتن !
یه امیدِ بدونِ غم
یه بهانه! نه !یه اصلی!
که باشه نجات آدم!
تو خودت بده به قلبها
به دلهای مونده تنها
یا یه قانون درستی
که باشه نجات دنیا
آخه امروزه ,امروز
همه دلها پر درده
اگه خوبه چرا آدم
دنبال شادی میگرده
یه چیزی اینجا درست نیست
یه چیزی همش میلنگه
ما که موندیم توُ,
دو راهی نمیگیم دنیا قشنگه
اینکه ما زندگی کردیم,
زندگی نبود برامون ,
" زندگی " رو کسی دیگه
"زندگی کرده بجامون
" زندگی " رو یکی دیگه
"زندگی کرده بجامون
* شنبه اول اردیبهشت 1385/ فرزانه شیدا
__________
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه ومغلطه راگو همه سیلا ب ببر
پوست بود پوست بود ( درخور مغز شعرا )!
ای خمُشی مغز منی , پرده ی آن نغز منی
کمتر فضل خمشی کش نبود خوف ورجا
برده ی ویران نبود عشر زمین کوچ وقلان
مست وخراب مطلبم در سخنم نقد وخطا
تا که خرابم نکند کی دهد ان گنج مرا
تاکه به سیلم ندهد, کی کشدم بهر عطا
مرد سخن را چه خبر ازخمُشی همچو شکر
خشک چه داند چه بوّد ترللا ترللا
_____ نگاهی بیشتر داشته باشیم بر افکار بودا:_____
* زندگی انسان مانند شبنمی است که از برگ گلی می لغزد و فرو می چکد. بودا
*کسی که از ابتدا نا بینا به دنیا آمده است معنی تاریکی را نمی فهمد زیرا هرگز روشنایی را تجربه نکرده است. بودا *خردمند بودایی

هستی ما به ناپایداری ابرهای پاییز تماشای تولد و مرگ موجودات همچون نظاره شعله‌‌های آتش یک عمر مانند جرقه رعدی درآسمان چون سیلابی پر شتاب و روان از سراشیبی کوهی .*گواتما بودا
اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست . *بودا
__________
تمامی این بزرگان وپیران خود در کلمه به کلمه ی گفتار خویش راه زندگی را منو شما آموخته اندبی آنکه نیازمند این باشیم که حتی تجربه ای شخصی به آن بیافزایم میتوانیم از یک یک این گفته ها وسخنان برای بهتر زندگی کردن استفاده نمائیم وچه بسیارند اینگونه جملات نغز خواندنی پراز تجربه پراز اندیشه پراز تجربیات والای باارزش که بسیاری ازما حتی ازآن بی خبریم واین نیز جای تاسف دارد که میشود خوب زیست وباز به تلخی سرگردا راه وروش زندگی باشیم وبپرسیم بی آنکه در پر جوابهای واقعی آن باشیم یک یک سوالات ما دریکایک سخنان این پیران این بزرگان این اندیشمندان پاسخی عمیق داده شده است اما کجاست علاقمندی که با عشق وعلاقه درپی آن باشد وچقدر بسیارند افرادی که بی هیچ مطالعه وشناخت به خود اجازه میدهند پند واندرزی به کسان دیگری بدهند که شاید حتی بیش از آنان تجربه زندگی را اموخته اند حتی درسنین کم . پیرانی که میبایست خود الگو باشند ودرجایگزین ان جوانانی را پیدا میکنیم که از ثد پیر زمان دیده عمر کرده بیشتر وبهتر درک میکند ایکاش یکایک ما قادر باشیم در زمان کهولت سری برافراشته باشیم وبا اعتماد کامل توان اینرا در خود داشته باشیم که بگویئم همان کردم که میبایست میکردم همان بودم که میبایست باشم همان گفتم که میبایست میگفتم وآنگونه آموختم وآموزش دادم که ازمن توقع میرفت فرگرد پیران را درهمینجا به اتمام میبریم باامید اینکه همگان در سراسر دنیا موفق باشند وکامیاب:
پایان فرگرد پیران
به قلم فرزانه شیدا
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
ترگل بهادران
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان
کاربر رسمی انجمن شماره یک شیروان


تعداد پستها: 188
تعداد آرای عمومی به ایشان: 46
تاریخ عضویت: 2010-02-14
امتیاز: 357

پستعنوان: رد: برای بزرگ شیروان   الثلاثاء مارس 09, 2010 12:43 pm

کتاب بعد سوم آرمان نامه "ارد بزرگ" به قلم "فرزانه شیدا"


●بُعد سوم آرمان نامه اُرد بزرگ●
● فرگرد دشمنی ●
دراین بخش از فرگردها به فرگرد دشمنی میرسیم ,در دنیای ماهمانگونه که خوبی وبدی به یکسان دیده میشود وگاه نیز در ترازوی هستی یکی بر دیگری برتری جسته وبر وزنه خویش سنگینی میکندبه همانگونه نیز انسان نیازمند آن است که درطول زندگی خود همانند تمامی مراحلی که میبایست برای پیشگیری وجلوگیری از اتفاقات در نظر بگیرد برای برخی از رفتارهای متقابل نیز حضور ذهن دائمی داشته , وتوجه خاصی را بکار گرفته که نمونه این گونه رفتارها « دشمنی » است .آنچه بر همگان آشکار است این است که همه دوست محسوب نمیشوند همگان نیز خیر خواه آدمی نیستند .درعین حال برخی با روباه صفتی ودوز وکلک از دوستی ومحبت فردمقابل خود استفاده میکنند .اما حتی دشمنی نیز باز دوجنبه را درخود دارد .اول انکه شخص متقابل ما فردی حسود باشد که به هیچ وجه تحمل این را نداشته باشد که شما را درموقعیتی بهتر ازخودببیند دوم آنکه فردی موذیانه بر حسب نوعی خصلت وذات بداندیش وبدخواه با همگان حالتی داشته باشد که گوئی همه تنها برای دشمنی بااو آفریده شده اند وبا چنین تفکری بی هیچ دلیل وپایه ای نسبت به دیگران خشمی دورونی را داشته باشد که بر اساس این خشم تنفر ایجاد شده در ظاهری متین ودوستانه به تخریب زندگی وصدمه زدن به دیگران بر آمده ومدام تمامی ذهن خود را مشغول این خواهند کرد که چگونه واز چه راهی ضربه ای به دیگران وارد ساخته وباانجام آن نیز دردرون خودشعف وارامشی احساس میکنند که در واقع یک رفتار طبیعی وانسانی نیست .ریشه دشمنی ها بمانند بسیاری دیگر از رفتارهای انسانی همیشه وهمواره به نوع زندگی آن شخص باز میگردد .در فرگردهای گذشته به این موضوع اشاره گردیده است که انسانی با خوی بد وزشت متولد نمیگردد وتمامی نوزادان بی هیچ تفاوتی در پاکی روح بدنیا آمده ونوع زندگی وشکل تربیت ومحیط زندگی واطرافیان او شکل دهنده ی درون اوست که سازنده ی شخصیت او برای تمامی عمر میشود وهمانگونه که در فرگردهای پیشین گفتیم :علم پزشکی نوین نیز با بررسی*« ژن » و « دی اِن آی *» موجود درخون بدن انسان باین نتیجه رسیده است که برخی از احساسات واخلاقیات , رفتارها وعادتها میتواند موروثی باشد وحتی باین نتیجه رسیده است که عصبانیت های مزمن دائمی یا افسردگی های بی دلیل نیز نمونه ی دیگری از "احساسات واخلاقیات فردی "ست که از پدر یا مادر میتواند به ارث رسیده وعمری با انسان باشد. درکنار این شواهد علم طب وروانشناسی نتایج بسیار جالبی را بدست آورده است که گویای این است که برخی از رفتارها از جمله غمگین بودن های بدون اساس گاه بر اثر تکرار مداوم تبدیل به اخلاق وعادت شخص میشود وازجمله این رفتارها بیهوده غمگین بودن یا دشمنی های بی دلیل باخود ودنیا مردمان است که فرددر باب غمگین بودن ممکن است درزمانی طولانی دچار مشکلات پی درپی بوده وروزانه با اندوه وغم بسر برده باشد که این تکرار مداوم پس ازآنکه مشکلات نیز برطرف میگردد ,همچنان در نهاد او بجا مانده وبی آنکه دلییلی برآن بیابد تمام مدت احساس غم میکند .درفیلمی که پایه اولیه آن بر شخصیت فرد اصلی داستان بر اساس مرد غمگینی بود که دچار اختلالات روانی بوده وبا دکتر روانشناسی زن مواجه میگردد که برخلاف دیگر روانشناسان بسادگی ازاو واز اندوه او نمیگذرد ودرپی ریشه یابی این غم برمیآید تا دریابد چرا وبه چه دلیل اینشخص که همه اورا انسانی نامتعادل میخواند ولی درواقع شخصی ست بسیار دانا فهیمده وعاقل اینگونه رفتار میکند ,که همگا ن اورا دیوانه بپندارند وزمانی که به این مرد واعمال ورفتار او تجه میکردیم میدیدم بسیاری از سخنان او برگرفته از سخنان بزرگان است و عمیقی بس ژرف را داراست وخود در یکبار در ضمن گفتگو با این دکتر اظهار میکند :_ من نمیدانم چرا نمیتوانم,غمگین , نباشم !.علت اینکه این فیلم را اینگونه با تمامی جزئیات در ذهن خود, بخاطر دارم این بود که من این فیلم را بسیار دوست داشتم و وبار دوم انرا ضبط کرده سه بار آنرا با دقت تمام از اول تا بآخر تماشا کرده ,وبه تمامی جزئیات سخن این مرد در فیلم توجه کردم وباز علت اینبود که این فیلم دراصل فیلم ساده ای نبود که تنها برای سرگرم کردن دوساعته ی تماشاگر ودادن وگرفتن نتیجای کوتاه دریکی دوبخش ساخته شده باشد بلکه بنظر من نویسنده این فیلم با جزئیات دقیق احساسات وحالات روانی فردی چون این مرد بخوبی اشنائی داشت و هرآنچه از زبان این شخص بیرون می امد انقدر جملات نابی بود که تصور شنیدن آن از شخصی که دیگران اورا نامتعادل میخواندند باور کردنی نبود درواقع این شخص انقدر در زندگی اندوه وغم را تجربه کرده بود که خود اندیشمندی دانا بود که دگیر نمیخواست در دنیای جدی ادمیان چون دیگران باشد وسهولت زندگی را برخود بدینگونه دیده بود که همان باشد ,که هست اگر غمگین است غم خود را بروز دهد اگر در هیجانخهای ناشی از حالات عصبی ست اعمالی را که نیازمند خالی کردن خود ازاین هیجانات است ازخویش بروز دهد وهمین بخش از سوئی منفی از سوئی مثبت بود .از آن جهت که زمانی فرد برخلاف جامعه رفتار میکند توجه دیگران را به خویش جلب میکند .عده ای اورا بخاطر رفتارهای غیر عادی دیوانه میپندارند برخی به درون اوتوجه کرده برای او دلسوزی میکنند و عده ای اورا درکل از خویش رانده اورا مزاحم ارامش خود می بینند و تعدادی نیز چون این خانم دکتر روانشناس درپی یاری او ودرجستجوی علت ومعلولهای درون این شخص برمی آید وکه دلیل اولیه نجات این شخص ازاین ورطه ی غمناک ودردناک تنهائی ست که بخاطراعمال خود بدان دچار شده ازسوی دیگر بررسی روانی ,مریض خویش است که میخواهد بدینوسیله آنچه لازمه ی بهبود این شخص است بیابد تا در مورد شخصی همانند نیز بتواند اورا کمک کرده واز مشکلات روحی روانی او کاسته ارامش یک زندگی طبیعی را باو بازگرداند .دلیل اینکه به توضیح این فرد میپردازم این است که نتیجه گیری ازاین فیلم در رابطه بااحساساتی ست که انسان آنقدر با ان درخود ودر درون به تنهائی کلنجار میرود که در " نهاد خود ریشه های اخلاقی" متفاوتی را کاشته وچنان آنرا پرورش میدهد که جزئی ازاو میشود , به مانند دشمنی ,یا حسادت یا بدبینی وناامیدی دائمی نسبت به همه چیز همه کس همه جا. بااین تفضیل در می یابیم که آدمی تا جائی گنجایش قبول فشارهای زندگی را دارد که اینگونه فشارها وهیجانات عصبی وروزانه در ذهن درونی و ذهن ناخودآگاه او اثر نامطلوب نگذارد وتاجائی این موارد میتواند عادی وقابل قبول باشد که شخص توانائی اینرا داشته باشد که باآن کنار آمده وچنین عواطف واحساساتی را درخود کنترل نمیاید .اما زمانی که اینگونه حالات احساسی از قدرت فردی شخص خارج میگردد که تبدیل به عادت وجزئی ازنهاد وشخصیت کسی میگردد باید بپذیرد که نیازمند کمکی از سوی فردی مجرب است ,فردی چون روانشناس که دراین باب نیز در فرگردهای پیشین سخن ها داشته ایم .اما آنچه اینبار به ان اشاره میکنم این است ,که برای انکه دریابیم چرا کسی با دیگری دشمنی میورزد باید به زندگی اودرخانواده او توجه کنیممعمولا درخانواده هائی اینگونه افراد پرورش می یاند که یا پدرومادر خود افرادی کینه توز و بی گذشت هستند که خود نیز درجوانی مشکلاتی را داشته اند واکنون آنچه فکر واحساس میکنند درتربیت فرزندان خود نیز آنرا ملاک قرار میدهند که مثلا احدی دردنیا قابل اعتماد نیست هرگز بی جهت به کسی خدمتی نکن مگر سودی برایت داشته باشد وگرنه دیگران سوارتو خواهند شد وازتو سواستفاده میکنند ,بی دلیل بخشندگی نکن وبیهوده به کسی احترام مگذار و امثال اینها.... که تماما ریشه درنهادی داره که نسبت بدیگران بی اعتماد است وجز خود کس دیگری را بهتر نمی بیند ویا بر اساس صدماتی که در زندگی خو خورده وداشته است اینگونه برداشت کرده است که دنیا زمانی بکام من میچرخد که دنیا برای خودش بچرخد ومن برای خودم وبراه خودم و...یااینکه درکانون این خانواده حضور افراد" نفر دوم وسومی "وجود دارند که این کینه توزی ودشمنی را درشخص دامن زده باعث میشوند این فرد همینگونه بار بیاید که همیشه مواظب خود وپشت سر خود باشد وهمیشه گوش بزنگ اینکه مبادا از فلانی ضربه ای باو بخورد که این شخص دوم وسوم میتواند همسر دیگری دران خانواده باشد ناپدری باشد بچه های مادر یا پدر از زندگی قبلی باشد.حضور وجود افرادی از فامیل بطور مداوم بر سرسفره ی این خانواده باشد که بدلایلی کاملا واضح یکدیگر را نمیتوانند تحمل کنند وهریک حضور دیگری را اضافه میپندارد وهمین باعث میگردد که اینگونه افراد درخارج از محیط خانه نیز همواره همه کس را مزاحم, ازار دهنده و ازیت گر خطرناک , منفی و.... تصور کند ودیگر برای چنین شخصی فرقی نیز نمیکند که ایا درجامعه فرد متقابل او آدم خوبی هست یانه .اوهمواره با دیگران دشمنی دارد چرا که این احساس بیش از هرچیزی نوعی دفاع از خود است دفاع از ترس اینکه از دیگری صدمه ای بخورند وگاه حتی بی هیچ دلیل درستی بی هیچ بهانه وهیچ منطق وهیچ آزمایشی حتی، یادیدن کمترین خطائی از شخص متقابل همیشه وهمواره در دل وفکر این شخص همگان را باید پائید با همه باید گوش بزنگ بود.هیچوقت نباید از هیچکس وهیچ چیز غافل شد ! بد نیست انسان مراقب باشد اما هر چیزی درحد افراط زیان بار خواهد بود بخصوص از نظر جسمی وبرای سلامتی ما.حال درکنار این افراد افرادی نیز وجود دارند که همیشه به شخص مقابل خودبرای شناسائی بیشتر او شانسی میدهند بااو دوستی کرده اورا گه گاه یاری میدهند ودراین میان به صفات واخلاقیات او , نوع برخورد های او , طریقه ی عمل و عکس العمل های او دقیق میشوند تا بین دوست ودشمن خود بتوانند فرقی را قائل شوند من خود از زمره کسانی هستم که هیچکس تا جائی که صدمه ای ازاو نخورم برایم ادم بدی نیست وهمیشه بااین مسئله مشکل داشته ام که باور کنم کسی بی دلیل با من بد باشد والبته در طی روزگار عمرم از جهت همین تفکر که همه را چون خود پنداشته ام بدون صدمه نیز برمن سپری نشد چراکه همواره شانسهائی بدیگران داده ام تا انها را بشناسم وحتی دراین راه از خود واز زندگی واز جیب خود نیز مایه گذاشته ام تا اموختم که اگر مجدد چنین شد باور وقبول کنم که نباید ادامه داشته باشد ونباید باز به باور چنین کسی بنشینم گاه حتی به دلشکستگی درون رضا بوده وهمچنان توقع همان محبت دیرینه را,ازمن وتوقع همان رفتاری رادارد که همیشه بااو داشته ام وحتی گاه که بسیار نیز از آن شخص دلشکیته بوده ام باز اینگونه وانمود کرده ام که مهم نیست اما درنهاد ودرون خود دیگر هرگز به چین آدمی اطمینان واعتماد نکرده ونخواهم کرد وهرگز دوستی وصفای اولیه ای را که من با خوشروئی ومحبت با او تقسیم رده امدوباره به همان شکل ازمن نخواهد دید وحتی گاه این تصور نیز پیش می اید که فلانی چقدر ساده است ولی آنگاه دیگر , من در درون خود به اعتقادکامل شخصی رسیده ام که: « آزموده را دوباره آزمودن خطاست»!!! ومحال است این فرد مجدد همان منی را داشته باشد که یکروز داشت باهمان صفا ومحبت دوستانه باهمان خلوص دل وباهمان یکرنگی والبته نه به انتقام برخواهم خواست نه به آزار که من درکل بهترین راه انتقام از کسی که باعث رنج من شده باشد را دراین میبینم که دیگر اورا هرگز ملاقات نکنم ونگذارم اونیز مار ببیند. تاختم رفاقت ودوستی ای باشد که به خیانت ونامردی ونامردادی ختم شد.
____ نارفیق: _____
دوش اشکی به نگه آمده بر چهره چکید
کس دراین خلوت غم اشک من ِ خسته ندید
هرزمان بادل خود گفتم ومیگویم باز
مشو با هرکه ز ره آمده همصحبت راز
تا به کی درکف پای دگران پا بنهی
تا به کی ساده دل و بی خرد وخام وتهی
کی بخود آمده خود را بدهی ارج وبها
همچو آن بنده ی وارسته ی آن یکّه خدا
تا به کی هرکه ز ره آمده ,باشد غم ِ تو
او که گویدشده همراه تو وهمدم تو
ز هر اندوه , بجان دادی وهمراه شدی
ز شکستن به رهش, دیر , توآگاه شدی
بی خرد! اینهمه , سرخوردن از این دهر, بس است!
نا رفیقی که ترا میدهد این زهر , بس است
جز خدا , یار دگر هم نشود هم سخنم
آن خدا یاورِ فرزا نه ی شیدا که منم!

شنبه 2 دیماه 1385
___فرزانه شیدا/ ف.شیدا____
"وحشی بافقی نیز چنین میسراید":
گهی از مهر یادعاشق شیدا کند, یارب
چو شیدائی ببیند هیچ یاد ما کند, یارب؟!
گرفتم کان مسافر نامه سوی من روان سازد
چسان قاصد, من گمنام را, پیدا کند ,یارب!!
به آه وناله ی شبها اسیرم کردوفارغ شد
چرا با تیره روز خود کسی ,اینها کند ,یارب؟!
ببازار جنون افتاد« وحشی» بی سر زلفش
بد افتاده ست کارش, ترک سودا کند, یارب
__« از دیوان وحشی بافقی » __
پیران وعاقلان میگویند در شناخت دوست راههای بسیاری موجود است که چندان هم لزومی ندارد به ماه وسال بکشد تا شما اورا بشناسید ودرحقانیت رفتاری درستی کردار وخوبی اخلاقی وصداقت او ایمان پیدا کنید که اعتماد کامل مطلق همواره تولید اشکالات بزرگی در زندگی میکند یعنی انسان درکنار اینها هرگز نیز نباید بی دلیل به کسی اعتماد مطلق داشته باشدکه ازاین نیز پیشتر سخن گفتیم اما بزرگان وپیران وافراد با تجربه همواره میگویند میخواهی کسی را بشناسی با او همسفر وهمسفره شو ,نانی باو بده وازاو بخواه انرا باتو تقسیم کند ,پولی باوبده ازاو بخواه امانت دار تو باشد , وامی باو بده ازاو درخواست کن در زمان معینی بپردازد « وچگونگی رفتار وعملکرد اورا درمقابل خود ببین »: درصورتی که بر سرسفره وسفر همه چیز برای او باید انگونه باشد که راحتی تنها خود اورا سبب میشود .چنین شخصی هرگز انقدرها بفکر تونیست که بفکر خود است .چنانچه نانی را که باتو تقسیم میکند کاملا مساوی ویک اندازه باشد شخصی است که همه چیز را همانگونه برای تو میخواهد که برای خود میخواهد چنانچه درتقسیم نان دقت بیش ازاندازه کرد که حتما مساوی مساوی باشد یا اینکه کمی ازتو بیشتر بخشی از نان را بگیرد باین منظور که من بیشتر میخورم وتو بااینهم سیر میشوی این نیز نماینده همین است که او خود را دردرجه ی اول قرار میدهد وچنانچه در مخمصه ای قرار بگیرید .او اول بفکر نجات خود است وشاید حتی فرصت اینرا نکند که دردرجه ی دوم هم بتو ونجات تو فکر کند .اگر دردادن امانتی خیانت ورزید بدانید هرگز نباید برای بار دومی باو اعتماد کنید که همان میکند که بار اول کرد وچنانچه بر اثر اتفاقاتی موردی پیش امد که او ناگزیر به این شد که امانتی تو ویا مبلغب که باو قرض داده اید بدلایل قابل قبول جامعی قادر به پرداخت نبود که این خود جنبه دیگری از قضیه است ولی چنانچه بادادن وامی که باو داده یاباامانت تو با خیانت وبدون مسئولیت رفتار کرد همیشه بخاطر داشته باش چنین کسی که آبروی خودرا به هیچ میگیرد ودوستی خود را به مبالغی خواه کم خواه زیاد میفروشد دوست تو نیست وهرگز نیز در وقت تنگ دستی یاور تونخواهد بود .گاه برای خود من پیش امده است که برای نجات از دست شخصی حاضر شده ام مبلغی دستی هم بدهم بااین یقین که چون دادم ورفت دیگر هرگز اورا نخواهم دید وراحت خواهم شد .وچینن هم شد وهرگز اثری از اثار او دیگ پیدا نشد نه برای پرسیدن حالی در پشت تلفنی ,نه در حتی نزدیکی محدوده ی خانه ام چه برسد به خود خانه .
* برای نابودی دشمن اندیشه خود ، بیاموز و پژوهش کن ! و برای گریز از دشمن مال و زندگیت به هنجارهای قانونی پناه ببر و دوری پیشه کن . ارد بزرگ *
یااینکه اگر گرفت ورفت وهرگز حرفی از باز پرداخت نزد یا پس ازچندی بدون پرداخت مبلغ قبلی بدنبال مبلغ دیگری امد اینرا حتما یقین کن که اودوست تونیست وتو بانک زمان نداری اومحسوب میشوی که تنها ترا برای روز مبادای خود میخواهد وحرف اینوسط حرف دوستی ومحبت نیست حرف سواستفاده ی مادی ازخوبی ومهربانی وصداقت وهمدلی ویاری توست واین خودنیز به شکلی همان دشمنی ست نه دوستی همان زیان است نه اینکه کسی را در زندگی پیدا کرده باشی که بتوانی بر روی او حتی درصدی حساب کنی!
* دشمن ! دشمن است ، فریب زبان چرب دشمن را مخور . ارد بزرگ *
گاه انقدرها که صدمه ی معنوی این قضیه عمیق ودردناک انسان را می آزارد ضربه مادی قضیه باعث درد نیست که انسان مال را مجدد بدست میاورد اما رنج واندوه وتاثر وتاسف وناامیدی ای که درون اورا فرامیگیرد از کسی که اورا دوست مینامید بسی عمیق تر ماندگارتر وحتی غیر قابل فراموش کردن میشود وانقدر زخم سوزنده میگردد که شما ترجیح میدهید همواره دشمن دردور خود داشته باشید تا دوست چراکه لااقل انگاه میدانید می بایست مراقب باشید وباید حواستان جمع باشد. معمولاانسانها,ازجائی صدمه میخورند که توقع انرا ندارند درتمامی جنگهای جهان نیز همواره دشمن ازسوئی رسوخ کرد که سردار وفرمانده جنگ فکر آن محدوده آن کنج آن منطقه را نکرده بود همواره انسان زمانی از سوی دشمنان احاطه میشود که با یقیتن خاطر وبدون پیش بینی قبلی به میدانی میرود که از هرسوودیگر کوچه هائی دارد که از هریک ازانان میتواند دشمنی سر بیرون اورده خنجری بر پشت تیری بر سینه زخمی بر دل بجا بگذارد که توان باز ایستادن را نیز برای همیشه ازادمی باز پس گیرد وهرگز دیگر انسان قادر باین نباشد که به نفر دومی اعتمادکند ودرچنین شرایطی میبایست حق داد که وقتی که دست کسی رادر بیاری میگیری
واوهرگز به پشت سرش نگاه نکرد دربار دومی که کسی بسوی تو می اید تداعی این کفر برایت نشود که ازکجا بدانم این نیز مثل او نیست وهمین است تجربیات زندگی آدمی . یکبار اشتباه برای یک عمر کافیست وهیچ عاقلی یک اشتباه را دوبار تکرار نمیکند چون بحث فیزیک وشیمی وکشف واختراعی نیست که نیاز به چندین بار ازمایش داشته باشد تا انسان دریابد که این روش غلط است یکبار اشتباه یکبار اعتماد کافیست تا دیگر, آن شخص هرگز برای تو شخص اولیه نشود .حال میخواهد این دشمنی معنوی باشد یا مادی تفاوتی نمیکند زمانی که صدمه ای برکسی میخورد کافیست که دریابد این راه راه رفتن نیست این دوست دوست زندگی نیست!
* دشمنی به آدمی این زمان را می دهد که تواناییهای خویش را باز شناسد . ارد بزرگ *
زمانی که صدمه ازسوئی بهانسان میخوردکه بدان سوبامحبت نگریسته است بی تردید,درد عمیقیدردرون برجای میگذارد که فراموش نمیشودوبه یاسی مبدل میشودکه هرگز دل ادمی را رها نمیکند
ـــــــ«وحشی بافقی» میگوید:ـــــــ
یاد اوکردم ز جان صد آه دردالود خاست (*برخاست)*
خوی گرمش در دلم بگذشت و از دل دود خاست
پون نفس امشب فرو بردم جدا از صبح وصل
کز سر بالین من آن سست پیمان زود خاست
دوش در مجلس ببوی زلف او آهی زدم
آتشی افتاد در مجمر که دود از عود خاست
« از سرود درد من ! در بزم او افتاده شور! »
«نی» زدرد من بنالید وفغان از دود خاست
گرچه«وحشی » خاک شد بنشست همچون گرد باد
از زمین دیگر به عزم کعبه ی مقصود خاست!
___«وحشی بافقی»____
وهمانگونه که د ر غزل وحشی بافقی نیز میخوانید همواره از آه ودردی که دشمنی در نقاب دوست بر سینه ی انسان میگذارد هم اآتشی بر خاسته وهم اینکه دشمن نیز در بزم خود شادمانی ها خواهد کر حال یا ازاینکه برتو فائق شد یاازاینکه نقشه ی منفور فریب ترا آنگونه که میخواست عملی کرده وباعث درد ورنج وآسیب بتودرون تو احساس تووزندگی توشد!اما شاید دشمنی به اسم دوستی صدماتی را بر انسان وارد میسازد اما همواره دشمنی که از دوستی دیگران نیز بهره ای نا بحق گرفته وباعث درد واندوه وآه ومشقت ورنجی در زندگی فردی گردد . به اعتقاد من حتی اگر ازجانب فرد آسیب دیده نیز بر او زیانی نرسد از دنیا وکائنات خواهد رسید چراکه دشمن دوست نما نمیتواند تا ابد در زیر چهره ی دوستی خود پنهان بماند ودرعین حال هرگز کسی از اسیب ناروا بر روح وجان ومال کسی سربلند ابدی بیرون نیآمده است که بخواهیم تصورکنیم که حتی اگر قدمی برای زیان براو در شکل تلافی وانتقام برنداشتیم او از اسیب وزیان دنیوی درامان خواهد بود که نیست محال است دل انسانی را بدر د اوریم به هر دلیل وهر عنوانی وجواب آنرا از کائنات ودنیا وبالاتر از همه خداوند خویش براو شاهد نباشیم که آهی بسوی اسمان حتی اگر نه از سر نفرین که ازسر اندوه باشد بی اثر نخواهد بود کمااینکه شاعری که از نام اورا نمیدانم , میگوید :
« دل مسوزان که زهر دل به خدا راهی هست »
« هرکه را هیچ به کف نیست بدل(« آهی») هست »!
« وحشی بافقی» نیز میگوید:
لطف پنهانی «او» در حق من بسیار است
گر بظاهر سخنش نیست , سخن بسیار است
فرصت دیدن گل , آه, که بسیار کمست
وآرزوی دل مرغان چمن بسیار است
دل من در هوس سرو وسمن رخساریست
ورنه بر طرف چمن سرو سمن بسیار است
یار ساقی شد وصد توبه بیک حیله شکست!!
حیله انگیزیآن عهد شکن بسیار است!!!
«وحشی » از من مَ طلب صبر بسی درغم دوست
اندکی گربودم صبر زمن بسیار است!!!
____وحشی بافقی *____
گفتیم که بزرگان صبورند وعاقل ونه در پی انتقام که در پی دیدن انچه که درنهایت دنیا جوابگوی فرد متقابل انان خواهد بود نه خود او نه دست او ,و نه قلب او! وبیاد داشته باشیم که بسیارند انانی نیز هم که با دانه پاشیدن وبذل وبخشش اولیه دامی برای شما گسترده اند تا درنهایت از جیب شما همه را باز پس بگیرند که درنهایت همه ی اینها صدمه ی عاطفی وروحی این موارد همواره بیش از صدمه مالی ست چراکه پول ومادیات هرگز ماناو ماندنی وابدی نیست واگر ازدست رفت مجدد بدست می آید.اما روح شکسته ودل شکستهای را که به ازار آن نشسته ایم با هیچ پول ومادیات وجواهر وطلائی قادر نخواهیم بود ارام کنیم مگر آنکه شخص آدمی بسیار مادی باشد وزخاطر برده باشد که ما تنها باچند متر پارچه ی سفید ازاین دنیا خواهیم رفت و تمامی آنچه هست بجاخواهیم نهاد جز اسم ویاد خود چه بهتر که نام ما لا اقل باعشث شرم ما چه دربودن ما چه پس ازما نباشد وباعث سرشکستگی اطرافیان ما که بامیدی چشم به کسی دوخته اند که دوستش دارند .از کتاب ضرب المثل های تهرانی» ( به قلم :جعفر شهری*) نیز بد نیست چند مثالی بیاوریم
در مثلی که میگوید: با لهجه ی کامل تهرونی میگه:آدم به چشای خودشم نباید اطمینون کنه,در تعریف میگوید:بدبینی مفید ,نظر تجربه ی دیدگان,زخمه خوردگان:بدبینی وامان , بّه از خوشبینی وزیان
بزرگی فرموده است :
همه چیزت نثار دوست کن مگر اطمینانت را.
وباشد که ضر ب المثل از خطای باصره گرفته شده باشد!
یا ضر ب المثلی دیگر
آدم تا اخر عمرش گول میخوره:
در جواب سرزنش کننده:
یکی را گفتند : باز گول خوردی؟! گفت: گول دیروزی نبود!!!ودر باب ادمهای شریر وطرز فکر آنان این ضرب المثل است که خود آنان بوضوح ودر قالب شوخی بکار میبرند:آدم تا زنده س باید از دهنش اتیش بلند شه وقتی مرد ازگورش!!! که این فکر وباطن فرد شریر را نشان میدهدوکم نیستند افرادی که ازاینگونه اشخاص را در اطراف خودسراغ داشته باشند! ودر باب معامله با دوستی که براستی دوستی او برما ثابت شده است .چنین نوشته است که:آدم خوش معامله شریک مال مردمه .فایده ی حصول اطمینان, انجام تعهد به مقع وپرداخت دریافتی سر وقت. چون مدار گذران بر پایه ی داد وستد نهاده شده است چه بهتر از این برای سرمایه دار که امنیتی با سرمایه اش کار بکند, ودر اینجاست که هم سرمایه بهره مند وهم عامل کار سود مند میشود .از سوی دیگر آدم خوب اونه که باهاش معامله نکرده باشی:حرف کشی که در نزدش از فردی تعریف خوب بکنند :سخنی که با آزمایش ومطالعه تصدیق میشودچه به غیر آن بسا افرادرا که بتوان باتوجه به وجناتشان گفت:در ظاهرش عیب نمیبینم, در باطنش غیب نمی دانم وبه عکس. وبرای شناخت عموم افراد هم که همسفری وهم غذائی ومعامله معلوم شود .دیدید که هرچه ازخود در اول فرگرد نوشته بودم برای هریک نیز مصداقی پیدا نموده وبر تائید ودرستی حرف خود بکار بردم ,تا گویای این باشم که همیشه لازمنیست بهترین کتابخوان جهان باشیم تا عاقل باشیم و کافیست هشیار باشیم وکافی ست از یکبار اشتباه خود ,درهمه ی جوانب آموزش لازم را بگیریم اینکه من به فقط صدمه ای مالی وروحی را درجائی خورده باشم بقول همان ضر ب المثل که میگوید کلاهی را که امروز از سرم برداشتندمثل دیروزی نبود جنبه ها وتفاوتهائی دارد که در همان یکبار اولیه میشود نکته هائی را دید وبخاطر سپرد که درفرداکلاه جدیدمان هم برباد نرود!تجربه چیزیست که با همین صدمات بدست می آید ,وچه بهتر که ما پیش ازانکه صدمه بخوریم آگاهی لازم را از همین بزرگان بیآمویم اما درکنار اینها نیز گاهی لازم است که انسان خود به تنهائی به شکل خود تجربیاتنی را کسب نماید ,چراکه گاه این تجربه نه یک دانش و آموزش در یک مورد ودر یک مسئله ,خواهد بود که جوانب ان نیز بسیار آموختنی ست ,اینکه من بشنوم چنین وچنان نکن چنین وچنان میشود ,درجای خود کارائی خود را خواهد داشت اما هستند مسائلی که تا تجربه ی شخصی باان همگام نشود آدمی با رموز ان وبا نحوه رویاروئی با ان دچار ضعف خواهد بودازاینرو بیائید اگر عاقل نیستیم ونیاز به تجربیاتی اینگونه داریم خود را بدام چنین گرفتاری ها وچنین افرادی نندازیم بلکه تماکی سخنان بزرگان را دراین باب باخود تکرار کنیم :
که:_ دوست خوب پشت پا نمیزند
_دوست خوب ترا درنیاز ترک نمیکند
_دوست خوب ترا خوار نمیکند
_دوست خوب بتو ضربه های دردناک نمیزند
_ دوست خوب اگر ترا برنجاند واز سر دوستی واقعی اوباشد هرگز صدمه اش به زندگی واینده وقلب تو نخواهد خورد
_دوست خوب خوبیها را برایت درخواست میکند
_دوست خوب ممکن است اشتباه کند اما ترا تباه نمیکند
_دوست خوب ,آبروی ترا به بازی نمیگیردند
_دوست خوب از رنج تو درد میکشد ازاندوه تو اندهناک میشود اما هرگز خود باعث رنج واندوه تو نمیگردد
_دوست خوب مزیتی است درصفانی ورفتار واخلاقی که انها را درخصلت ونهاد دشمن خود پیدا نمیکنی .
واگر جز از در خوبی ونیکی بود دوست نیست بلکه دشمن است ودر کنارهمه ی اینها که گفته شد من در سی جمله خود نیز نوشته ام " دوستی که دوبار پشت ترا خالی کرد بار سوم اورا دوست خطاب مکن" که نتیجه دگرباره همان خواهد بود که دوبار پیش دیده ای چنین کسی که دوبار ترا ناامید میکند, انقدرها به امید وناامیدی تو اهمیت نمیدهد انقدرها که توفکر میکنی احسا ترا درنمی یابد وانگونه کهتو شاید دوستش داشته ای ترا دوست نداشته است ازاینرو خود را گرفتار دوستی ویا حتی عشقی مکنکه میدانی انتهای آن جز شکست واندوه تو نخواهد بود. دراینجا مجبورم از ضرب المثلی استفاده کنم که شاید چندان خوش ایند نباشد اما متاسفانه حقیقتی است که بگونه ای بهتر نیز شاید میشد آنرا به مثل اور د که میگویند انسان چیزی را که یکبار بالا اورده است دوباره استفاده نمیکند! وکلام بهتر ان آزموده را دوباره آزمودن خطاست! وفراموش نباید کرد یاد وخاطر کسی که ازاو دشمنی وصدمه ای برتورسیده است ,همواره تنها باعث رنج تو خواهد بود واگر مدام در درون خود به کلنجار باخود باشی که چنین کرد وچنان شد چه دردی , دیدم چه ستمی برمن روا کرد نتیجه ی ان تنها به بیماری تو خواهد رسید وبس .ومطمئن باش چنین شخصی اگر میدانست حسادت یا دشمنی او چگونه توانسته تمام فکر وذکر واندیشه ترا در زندگی معطوف بخود کند, بیشتر خوشحال شده وازانجام آنچه کرده لذت بیشتری خواهد برد چراکه در نظراینگونه انسانها اینگونه اعمال بسیار هم شیرین ولذت بخش ودرعین ا حاوی این اطلاعات برای انان است که اسنانهای باهوشی هستند که توانستند روباه صفت ضربه ای به کسی بزنند وپیش از آنکه اودریابد ضربه ی اخر رانیز باو زده اند وهرگز باین توجه ندارند که در نهایت امر آنکه دراصل خوار وزبون وپست شمرده میشود اوست که انسانیت را با حیوانی صفتی دون مایه ای تعویض کرده است ودوستی وخوبی وپاک نهادی را به بدسرشتی وبد ذاتی وبدی فروخته است وانکه بیش ازاو سرافراز است کسی ست که اورا انسان , ادم و از نوع بشر تصور کرده است. وبسی جای تاسف که اینان نتیجه اعمال خود را پیروزی وزرنگی میدانند وزخاطر میبرند که همین یکنفر به دونفر دیگر که از ذات او بگوید برای خوار شدناودرمحدوده ی بزرگی در زندگی کافیست تا نه این شخص که بسیار انسانهای دیگری که اورا میشناسند یا بنوعی مستقیموغیر مستقیم بااو اشنائی دارند بدیده ی تحقیر باو نگریسته درفکر خود را انسانی پست بشمارند که از رفاقت وصداقت وخوشدلی دیگرانسواستفاده منفی کرده وتنها به فکر راه انداختن زندگی خود یا روح وروان زیان دیده وصدمه ی خودهستند که نیازی واقعی به روانشناس ومداوای طولانی دارد یک انسان اندیشمند وعاقل هرگز با دیگری دشمنی نمی ورزد که در ذات اندیشمندان وعاقلان چنین دون صفتیهای پست مایه ای یافت نمیشود که حتی از درانتقام درآمده وبه جبران خسارت او با چشم درمقابل چشم برخیزند که عقل واندیشه وسلامت روح وروان او کافیست تا دشمن اورا به میان اتش حسادتی بسوزاند که جز خاکستر حقارت وشرم درنهایت برای او هیچ باقی نماند .هرگز عاقلی از در تهدیدی وانتقامی خود را درحد او پست نمیکند تا خود را درجایگاه او نبیند وازخود به شرم نیآید عاقل دوری برمیگزیند واز دوستی بااو پرهیز یکند از صحبت وهمکالمی بودن بااو به بار دیگری دوری میجوید واگر دیدید کسی با شما چنین کرد بدانید بی شک صدمه ای ازشما باو رسیده است که صلاح خویش دراین می بیند که دیگر با شما دریکجا نباشد چراکه میداند با اشخاصی که لیاقت بخشش را ندارند بخشیدن عین این است که گرگ کرسنه ای را بر سفره خود اورده باو بگویند ازاین همه گوشت فقط سهم خود را بخور که شخص بد صفت باین اکتفا نکرده حتی دراخر شما رانیز لقمه ی خویش خواهد کرد چرا که صفت خوبی دراو نیست تا خوبی وانصاف وادمیت را بشناسد اگر میشناخت وعقل سلیمی داشته وهوش کافی دیگردشمنی نمیکرد اگر انسان کامل وعاقلی بود بود حسد نمی ورزید اگر درخود ضعفی نمیدید به شکستن تو دست نمیزد که بزرگان میگویند :زمانی که دشمن تو بسیار میشوند بدان ومطمئن باش که تو انسانی موفق بوده ای!. وهمین نیز عاقل را بس!
* اگر می خواهی کسی را بزرگ کنی ، پیوسته از او به دشمنی یاد کن . ارد بزرگ
همیشه زمانی که صدمه ای ازدشمنی دوست نما برتو ثابت شد تا میتوانی ازاو دوری کن وکمتر بااو تماس داشته باش .اگر چنین فردی درجمع خانوادگی یا فامیل یا محل کار توست تلاش کن کمتر بااو دریکجا باشی کمتر بااو برخود کنی کمتر بااو همکلام شوی ودرعین حال سعی کن دیگر شانس دوباره ای حتی از سردلسوزی باو ندهی که زیان آن مجدد بتو بازخواهد گشت ,در موردی دیگر بخاطر داشته باش زمانیکه از کسی صدمه میخوری ودشمنی او برتو ثابت در همین جا سخن به پایان میبریم
پایان ● فرگرد دشمنی _ به قلم فرزانه شیدا●

●آرمان نامه :شامل یکصد و سیزده فرگرد و هفتصد و چهل و پنج فرمان ارد بزرگ
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
 

برای بزرگ شیروان

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 2رفتن به صفحه : 1, 2  الصفحة التالية

 مواضيع مماثلة

-
»  دولت اسلام|ولایت نینوی|غزوه بزرگ برای نصرت فلوجه+تصاویر+بیانیه

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
حکیم ارد بزرگ ( بزرگ شیروان ) HAKIM OROD BOZORG ::  :: -